تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










وصیتنامه ونامه های بجا مانده از شهید نصرالله ایمانی

 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم علی القاعدین درجه وکلا و عدالله الحسنی و فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً. (نساء 95)

احساس میکنم که فروزش خورشید زندگیم دارد به غروبی زنگاله گون روی میآورد احساس میکنم که در آیندهای نه چندان دور در کاشانه مردگان و در زمره آنان به سر میبرم. اعتراف میکنم به رنجها و مصیبتهای این دنیا که برایش سوختم تا با او بسازم.

برادرانم، خواهرانم این پیام من است. این پیام کسی است که روزی چون دیگر انسانها در کام مرگ فرو خواهد رفت. این پیام از کسی است که خردسالی را به زحمت به جوانی بدل کرد و شاید جوانی را هم به پیری قرین کند. این پیام من است که به کلبه جانم، سستی و ناتوانی راه یافته و بدین میشتابم که آخرین ارتعاش بیصدای گلویم را بر صفحه های کاغذ حک کنم. احساس میکنم که گفتنیها را باید گفت، چرا که با کتاب زندگی پیشینیان آشنا بودم. کجا رفتند آثار قدرت و عظمت دنیایی که از کجا به کجا رفتند و عاقبت سرایی تنگ و تاریک برگزیدند و من هم دیر یا زود باید فنا شوم و مهمان خاک گردم. از شما امیدوارم که مرا دعا کنید چرا که آنکه از شرار آتش عشقش جرقهای در دل ندارد در اصل دلی ندارد و آنکه از هجر نگار نیکویش دل در سینه نمیجوشد مشکلی ندارد و من در قبل این چنین بودم و بدین جهت مرا دعا کنید.

خدای من فکر میکردم که تو آن خدایی که عطایت شریف و کارت لطیف و لطفت پایدار و احسانت دیرین و گفتارت درست و وعدهات راست و عذابت عدالت و پاداشت شیرین و عفوت و فضلت عموم است، ولی فکر نمیکردم که ان بنده ناچیز و بیارزشم که هنوز برایت مشوق واقعی نیستم، مرا سه بار یا بیشتر امتحان میکنی و خدای من مرا بدین سان ببخش. که متینی و مکینی و رئوفی و رحیمی و کریمی و مجیدی. و من ضعیفم و ذلیلم و حقیرم و مسکینم. خداوندا مرا ببخش که مانند نابخردان، سیطره سلطنت تو را بر ملت وجود نمیشناختم و فضل و احسان تو را بر کائنات انکار میکردم و به لاجوردین آسمان روشنگری و ایمان پشت مینمودم و به دنائت و ضلالت روی آورده بودم. خدایا مرا ببخش و به من احسان کن زیرا که اکنون نگاه شرم و آزرم را به زمین راهت افکندهام و در برابر صورت دیوارش با مذلت و بیچارگی سرم را به چپ و راست میبرم و اندیشهام را در هوای آزادش و در باغ ملکوتیاش به تفرج واداشتهام و در خلوتگاهش با زبان خضوع و خواری اسرارم را فاش میسازم. و خداوندا با استغفار از تو مسئلت مینمایم که بر تنهایی و بینوایی و مستمندی من رحمت آوری و در مقام شامخ ملکوتی دست صیانت را از من کوتاه نگردانی. خداوندا درهای صبح پیروزی را با کلیدهای رحمت و رستگاری برایم بگشا و از افتادنم به وادی هلاکت محافظت کن چرا که آنچه آرزومندم از کرم تو (و آن شهادت در راه تو است) همه از شوق رضای تو میباشد و تو ای خدای من راه وصولش را برایم مهیا کن، آمین.

من دوست نمیدارم زندگیم را از زبان دیگری دیکته کنند چرا که میدانم گزافهگویی و در شناسایی من به مردم مبالغه میکنند. من خودم در بالا گفتم که نابخرد بودم، گفتم که خدایم را نمیشناختم، من گذشتهای تاریک داشتهام من معصیتهای کبیره را مرتکب شدهام و زندگیم به همین خلاصه میشود یک برگشتن و از صفر شروع کردن. یک جهش، و از خدا خواستم که ای مولایم درهای پیروزی را برایم بگشا که جز تو کسی ندارم و خدا هم به وعدهاش عمل کرد چرا که قول داده «اگر بندگان گنهکار برگردند و بازآیند به سویم من هم باز آیم به سویشان

به نام الله خالق موجودات او توان ده و تواننده

سپاس و ثنای ناتوان وصفی بر خدای جهانیان آن که ما را از عدم به هستی آورد. درود خداوند بر محمد(ص) آن پیامآوری که انسان را از کوره راه ضلالت و گمراهی به صراط وحدانیت هادی شد. سلام خدا بر تمامی آیات و امامانی که وصی رسول خدا بودند و درود و رحمت خدا بر مهدی امام زمان(عج) منجی عالم بشریت و سلام بر خمینی روحا.. بر حق نایب مهدی سلام الله (عج) و سلام بر حسین(ع) آموزگار راه زندگی.

و سلام بر شهیدان آنانی که به اندیشه خدایند، و به ایثار دریایی بیکرانه و به استقامت چون کوهی سترگ، و به وحدت سیلی خروشان و به تاریخ قلب، و به تاریکی زمانه شمع، و به خون گواه و شاهد، و به قسط و عدالت مجری، و به مکتب پیامآور و بر معروف مبلغ، و بر منکر ناهی، و بر حقیقت شیدا، و بر خدا عاشق، و در مرگ سرخ افسانهگوی زندگی.

و لحظهای که افق فجر صادق میدمد و فرشته نورانیت بر دیو ضلالت و تاریکی چیره میگردد، آنگاه که زبان گویای صبج پیروزی با زیبایی تابانش چون رحیل کاروان سرود آزادی سر میدهد و با آواز دلکش خود قطعات شب تاریک و ظلمانی را با سیاهیش محو میکند، و چرخ گردون در اندازههای زیبایش به قدرت الله به حرکت در میآید، آنگاه که فروزش خورشید پرتوی تابان بر گیتی میافکند و لحظهای که بوی پیکر عطرآگین و خون آلود شهدان با نسیم صبحگاهی به مشام میرسد، در آن لحظات:

ما برق شمشیرهایمان را در تاریکی خون متجاوزین به اسلام و سرزمین اسلامی وارد میکنیم تا بدین سان کابوس مرگ در ظلمتی ناگوار بر آنان مستولی شود و دیگران سرکوبی هدایتگر شوند و مایه عبرتشان باشد و اندیشه فاسد متجاوزین را در هر کجا که باشد با آب دریای ژرف عقیده اسلامی میشوییم و به خاطر اینکه ضعفا را ذلیل کردند مستکبرین زمین را آنگونه قبضه میکنیم که رنگ زرد گلویشان جایگزین سبزی کاخ ظلم و فسادشان گردد.

ما اين دنيا را در فضاي باز شهادت مدفون مي‌سازيم و بر مزارش اثر مرگ سرخي را حك مي‌كنيم تا نشانگر آن باشد كه زندگي ما در زنده بودن چگونه بود، و فنا شدن در خدا را بودن و ماندن وصف مي‌كنيم. من حيات خود را بر محوري كه مبدأ و منتهايش (خدا) باشد مي‌دانم كه بر يك صراط مستقيم استوار است و نيروي ادامه دهنده حياتم (ايمان به الله) و آنچه كه باعث تحركم بر اين صراط مي‌شود (عقيده) و بازده هر دو نيرو (جهاد في سبيل‌الله). و نتيجه اين كه آيا افعالم احسن بوده؟ (شهادت).

و اينكه چرا به جبهه مي‌روم به خاطر اين است كه احساس مسئوليت مي‌كنم. آرزو دارم اي خداي كريم كه روزي حكومت تو بر تمامي آحاد وافلاك اين دنيا گسترش يابد. دلم مي‌خواهد كه به خدايم خدمتي كنم ولي احساس مي‌كنم كه تنها اهدايي‌ام به خدا در جهت احياي حاكميتش به دست ضعيفان جان بي‌ارزشم باشد. دلم مي‌خواهد براي خدا بميرم چرا كه هنوز:

بند بندگي در گردن ضعيفان است و ظلم و سركشي ظالمان وجود دارد. هنوز باطل با حق در نبرد است. هنوز خوارج وجود دارد اما در نقش سوسياليست و امپرياليست.

هنوز ابوجهل زمان وجود دارد و عمالش به تشكيلات و تزكيه حزب و گروه متمسكند.

هنوز خيبر است و خندق هنوز بدر است و احد هنوز حنين است و تبوك هنوز جنگ است و نداي تكبير مجاهدان بدر به گوش مي‌رسد.

هنوز بر سر محمد رسول خدا خاك مي‌ريزند اما به وصفي ديگر، هنوز محراب نماز علي پرخون است اما به وصفي ديگر، هنوز نيزه بر قلب حمزه مي‌نشيند اما به وصفي ديگر هنوز آه احد احد سميه در صحراي عربستان در زير شلاق دژخيمان در هواي سوزان تابستان به گوش مي‌رسد. هنوز رنگ نيلگون صورت مقداد يار محمد بر پشت ديوار محراب رسول خدا به خاطر رنج گرسنگي عيالش در برابر چشم نمايان است اما به وصفي ديگر، هنوز اشك ديدگان يتيمان از فراق بي‌پدري و اين كه پدر آيد و نان‌آرد چون صدفي در ظلمت مي‌درخشد.

هنوز دربدران و آوارگان با قدم‌هاي سنگين‌شان سينه بيابانها را مي‌درند و مي‌نالند.

هنوز فرياد حريت و آزادگي از حلقوم زندانيان به گوش مي‌رسد.

هنوز نداي هل من ناصر ينصرني حسين بن علي در نم صداي خميني به گوش مي‌رسد هنوز مهدي زهرا نيامده و فرياد خونخواهي‌اش در تداوم است و شمشيرش در نيام و هنوز جنگ است و تو د رخوابي.

برادر، خواهر برخيز

كه كاخ سبز مجاهد گشته سنگر خونين

به جلوگاه ديده صورت فتاده پيكري نيلين

برخيز

كه بستر ابريشمين مجاهد همان گل و خاك است

به قلب پر صلابت او عقده‌ها فراوان است و فكر مجاهد زوسوسه بيزار

به سينه پر دردش بسته خصم دون رگبار

و چشم مجاهد نشسته بر كرانه، خون رود زپيكر پاكش

و پاي خسته او مانده در خم راهش

و لحظه، لحظه مردن به سوي خالقش دستش

و داده كوله‌بار رسالت به رهرو راهش

و براي آخرين بار به جبهه مي‌روم به نبرد عليه باطل مي‌روم تا با مرگم پلكان چشمم را براي هميشه از دنياي ظواهر و ريا و تزوير و دو رنگي فرو بندم و در دنياي ديگر در روشني و يكرنگي متولد شوم تا براي ابراهيم زمانم اسماعيل قابلي باشم. و شهادت براي من وسيله‌اي است كه آن را راه تقرب خدا مي‌دانم.

به جبهه مي‌روم به كوه طور به صحراي عرفات به مناي حجاج تا نفسم به خدا مطمئن گردد و رجعت كنم به سوي پروردگار و فنا شوم در وجود الله. و كمال انسانيت يك انسان خداشناس آن است كه قرآن مي‌فرمايد «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الا ربك راضيته مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»

و زندگي را در مرگ برگزيده‌ام چون كه نمي‌خواهم مرگ در زندگي‌ام راه پيدا كند و اساساً زنده بودن در اين دنيا مرگ در زندگي است.

و كلام علي (ع) است كه مي فرمايد «الموت في حياتكم مقورين و الحياه في موتكم قاهرين» من مرگ را پل ارتباطي و انتقالي خودم ا ز اين دنيا به سراي ديگر مي‌دانم و خدايا از تو مي‌خواهم كه به من روزي كني نجات از خانه فريب دنيا و ارزاني بداري بر من استعداد مردن را قبل از آني كه حلول مرگ بر من ظاهر شود.

و اما برادران و خواهرانم. اساس ايمان لااله الاالله است و تنها راه فلاحت و رستگاري ايمان بر وحدانيت خداوند و اينكه نفي كنيم تمامي الهه‌ها و معبودها را جز خدايي كه احد است و واحد. و اين كلام خدا به رسولش محمد (ص) است (قولوا لااله الاالله تفلحو).

و مسلمان بودن و ايمان داشتن شما به اين جمله وقتي ارزش دارد كه شما برادران و خواهران به سه اصل (شناخت خدا ) و (اخلاق خدايي) و (عمل براي خدا) جامه عمل بپوشيد.

شماها بايد خدا را بشناسيد به والاترين و برترين صفات رحمانيت و كرامت و شناختن و پذيرا شدن به اينكه خدا صاحب عظمي‌ترين صفات قادريت و جباريت است كه قادر به همه امور و برتر است از هر چيزي و تنهاترين راه شناخت خداوند خودشناسي است. شما ملت خودتان را (يعني خدايتان) را گم كرده‌ايد شماها شجاعت، شهامت، گذشت، ايثار، بردباري، صفا، صميميت، سخاوت و تمام صفات عالي انساني را تنها در مواقعي دارا هستيد كه به مصيبتي گرفتار مي‌شويد. چرا تنها در هنگامه فنا شدن و به مرض دچار شدن خدا را به ياد مي‌آوريد و قبل و بعدش بخل و حسد و دروغ، تكبر و زر و زور و تزوير خوي شماست و نيرنگ و بي‌خردي و بي‌فكري را در امور دنيايي خودتان به كار مي‌بريد و همين افعال باعث ميشود كه شما خودتان را گم كنيد و خدا را نشناسيد. اين كلام خداست. قرآن ببينيد چه مي‌گويد توجه كنيد به كلام پروردگار و انديشه كنيد كه چگونه داريد از خط خارج مي‌شويد «الم نجعل الارض مهادا والجبال اوتاد- و خلقناكم ازواجا- و جعلنا نومكم سباتا- و جعلنا الليل لباسا- و جعلنا النهار معاشا- و بنينا فوقكم سبعا شدادا و جعلنا سراجاً و هاجا- و انزالنا من المعصرات ماء ثجاجا لنخرج به حباً و نباتا- و جنات الفافا- ان يوم الفصل كان ميقاتا- يوم ينفخ في الصور فتاتون افواجا.» سوره النباء 6-18

مگر ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم و كوه‌ها را عماد و نگهباني آن نساختيم و شما را جفت نيافريديم- و خواب را براي شما مايه استراحت قرار نداديم و پرده سياه شب را ساتر نگردانيديم و روز روشن را براي تحصيل معاش قرار نداديم و بر فراز آن هفت آسمان محكم بنا نكرديم و خورشيد درخشان را برنيافروختيم و باران را فرو نريختيم تا گياه روئيده شود و باغ‌هاي پر درخت پديد نياورديم چرا سپاس خداي را به جا نمي‌آوريد و همانا روز قيامت وعده‌گاه خلق است روزي كه در صور دميده شود تا مردگان زنده شوند و به محشر در‌آيند فوج فوج.

و در سوره الرحمن خدا فرياد مي‌زند (فباي الاء ربكما تكذبان) اي گروه جن و انس كدامين نعمت‌هاي خدا را تكذيب مي‌كنيد.

و ديگر بعد! خلاق خدايي. برادران و خواهران، پدران- مادران شما را به خون شهيدان قسم مي‌دهم كه اخلاق انساني اسلامي را رعايت كنيد و به فرزندانتان آموزش اخلاق و صفات پسنديده ائمه اطهار دهيد. به خدا ننگ است براي يك جامعه اسلامي كه اعضاي آن رعايت اخلاق اسلامي را نكنند. از لغوگويي پرهيز كنيد سعي كنيد در صحبت‌هاي يوميه به كسي افترا نبنديد- غيبت نكنيد. ببينيد امام زين‌العابدين از خداي خويش در مناجات خود در مورد اخلاق پسنديده چه مي‌خواهد «خدايا آراسته كن مرا به صفت شايستگان و بپوشان مرا زينت پرهيزگاران و مرا ياري كن در گستردن عدل و فرونشاندن خشم و غضب، و عنايت كن به من نرمي و حسن سيرت و خوش‌اخلاقي با مردم و ترك سرزنش كردن مردم. خدايا دور كن از دل من گمان بد و مياور بر زبان من سخن فحشي يا هزياني يا دشنامي».

شما امت مسلمان وقتي مي‌بينيد چگونه امام از خداوند عاجزانه درخواست مي‌كند حسن اخلاق را چرا بعضي مواقع ضعف داريد كه جلو خشم خود را بگيريد. به شما توصيه مي‌كنم كه نابودكننده وحدت شما دين شما- مسلماني شما- مهرباني شما و مسبب نابودي خوتان از تمام ابعاد جامعه نداشتن اخلاق پسنديده خداگونه است. و بعد به ياد خدا باشيد و به جاي الفاظ نادرست خدا را ثنا گوييد و ذكر خدا را مداوماً بر زبان و به دل داشته باشيد چرا كه امام مي‌فرمايد ياد خدا انسان را از تزلزل، ريب و دودلي بيرون مي‌آورد.

و اما بعد سوم از ايمان به لااله الاالله عمل براي خداست. برادرانم- خواهرانم سعي كنيد الهه‌ها را كنار زده و خود محوري و خلق‌محوري را از وجود خودتان دور كنيد. خدا محور باشيد به تمامي افعال و اعمالتان خدا را به خاطر داشته باشيد. كام دنيا را با اين همه ظواهر و نيرنگ به دل راه ندهيد. اگر به امور دنيا «فرمانبر» هستيد اجراي فرمان را به خاطر خدا انجام دهيد نه به خاطر مقام فرمانده و اگر به امور اجتماعي «فرمانده» هستيد سعي كنيد خشم و غضب قدرت دنيايي‌تان كسي را مظلوم خود نكند. از انباشتن مال و منال بپرهيزيد و انفاق را به زيردستان لازم شماريد، و به همنوعان خود نيكي و احسان كنيد و هرگز از خدا غافل نشويد كه عذاب خدا دردناك است.

امت اسلامي ايران. آن كه با خدا عهد و پيمان بسته كه پس از مبعوث به رسالت شدن حاكميت خدا را به زمين گسترش دهد و اشاعه دين خدا كند، و خلق را به صراط مستقيم دعوت كند وبگويد ايها الناس بت و بت‌پرستي شرك است و آفريدگار جهان را حمد و سپاس گوييد محمد رسول‌الله بوده و بعد از محمد (ص) وجود او خلاصه شده در امامت ائمه اطهار و بعد از ائمه و ماقبل ظهور امام زمان (عج) توسط يك رهبر. مثل اين است كه رسول خدا زنده است اما به صورت يك فرد عادي و ليكن به عنوان ولايت فقيه.

پس رسالت محمد(ص) در قيام خميني است و بايد پيرو ولايت و فقاهت امام خميني بود وگرنه مسلماني معني ندارد. بنابراين شما ملت كه با قيامتان چون ياران حسين به حق پيوستگي خود را به امام خميني ثابت كرديد و علي رغم تبليغات هوچي‌گرانه شرق وغرب به جمهوري اسلامي آري گفتيد. در خط او كه همانا اسلام راستين حسين است قدم برداريد.

و روحانيت را كه پيشتاز بر كفر و الحاد جهاني است محترم شماريد و سپاه پاسداران اين حماسه‌سازان جان بر كف را عزيز بداريد و پشتيبان ارگانهاي انقلابي نهضت باشيد. اسلام را عزيز بداريد كه اسلام است كه انسان را از هرگونه استعمار و استبداد و استثمار در تمامي جوانب رهايي ميبخشد و به راه خداوند ثابت قدم باشيد و استقامت و صبر را پيشه كنيد. دلهايتان را به خدا بسپاريد و از مصيبتهاي گذشته اندوه نبريد و از آيندهي خويش در هراس نباشيد كه ما پيروزيم و وعده خداوند حق است.

برادران، خواهران عزيزم در اين حالتي كه برادران شما در جبهههاي خونين كشور اسلامي براي بقاي دين شما و احياي حاكميت شما ضعيفان بر ظالمان و زورگويان تاريخ، تركش سرخ توپ و خمپاره و گلولههاي آتشين تيربارها و اسارتها و اعدامها را به جان شيرين خريدار هستند شماها نارساييهاي اقتصادي و كمبودهاي امور زندگي و آنچه كه برايتان شادي و راحتي دنيايي نميآورد به صبر و استقامت و آيندهنگري نيك پذيرا باشيد.

برادران عزيزم و خواهران فداكارم – خدا را با همه بيارزشي و خواري و درماندگي و با همه ناتواني كه داريد به خضوع و با خاشعيت سپاس و ثنا گوييد و خرافات و جهالت دل را به نور ايمان آباد سازيد و فرياد انا الحق را هر چه رساتر بر گوش آنها كه بر باطلاند طنينانداز كنيد و به ريسمان ذات لايزالي بپيونديد. و دل را هميشه به قاهريت خداوند به خوف بداريد و توكل بر الله را فراموش نكنيد.

عزيزانم شما را به اين ميخوانم كه هميشه به جهت حق و عدالت قيامگر باشيد و اعمالتان را هر چند ناچيز باشد فقط به خاطر خدا انجام دهيد. در مصيبتها صبور باشيد. فاعل بر معروف و ناهي كننده از منكر باشيد و عدل و انصاف را مراعات كنيد و هرگز در متابعت هواي نفس گامي برنداريد.

همنوعان عزيزم – در تربيت و تعلم نمونه باشيد تا انشاءا.. راهنماي ديگران باشيد. وحدت در امور را رعايت كنيد و مساوات و برابري را پيشه كنيد. خداوند انسانهاي مؤمن را به هزاران طريق امتحان ميكند. پس كوشا باشيد كه از امتحانات الهي پيروزي نصيب شما گردد تا مؤيد به تأييدات خدا شويد. مردم شما را به قرآن خواندن و عمل به آن دعوت ميكنم. شما را به دعوت بر اجراي قانون بزرگ خدا و رهنماي سعادت بشر و مايه سربلندي ملت اسلام و در هم شكنندهي اساس نادرستيها و ناراستيها ميكنم. عاجزانه شما را به اجراي تمامي دستورات قرآن ميخوانم. قسم به خداي حميد و مجيد كه قرآن تنزيلي است از جانب پروردگار جهان، خدايي كه بخشنده و مهربان است.

قرآن كتابي است كه آيات جامعش به زبان فصيح عربي ساخته شده و قرآني است كه نيكان را به وعده رحمت حق بشارت ميدهد و بدان را از عذاب قهر خدا ميترساند. اما اكثر مردم اعراض كرده و اندرز و نصايحش را نميشنوند.

«حم تنزيل من الرحمن الرحيم - كتاب فصلت اياته قراناً عربياً لقوم يعلمون بشيراً و نذيراً فاعرض اكثرهم فهم لايسمعون»

واي بر شما كه وقتي امام عزيز خميني آيت خدا از قرآن براي شما امان بخواهد و بگويد اي خورشيد تابان از افق غيب، اي تحفه آسماني تو ملت ما را بيدار كن، تو جوانان ما را هشيار كن، تو روح برادري در آنان بدم، تو قوه سلحشوري و حس فداكاري را در آنها زنده كن، تو پشت و پناه جوانان ما باش و شماها به آيات كريمه آن عمل نكنيد والله قسم كه مشركانيد و ميان شما و خدا حجابي است ضخيم با فاصله بسيار. آري عزيزانم قرآن بخوانيد و تفسير كنيد (اما نه به اشتباه) مسلح شويد به محتواي كتاب و صبر و بردباري و سكوت مطلق و بي‌مسئوليتي و چنگ زدن بر سجاده با خشكه مقدسي و حركت تسبيح در دست پيشه نكنيد. بلكه اگر روا مي‌داريد و دوست مي‌داريد كه امام زمان از شما راضي باشد. قيام كردن و خروشيدن و فرياد برآوردن بر عليه آنچه كفرش نامند و سازش نكردن با ظلم و ظالم و بر فساد و تباهي گرائيده نشدن و مبلغ بودن بر حماسه و سربلندي و مجري بودن به قسط و عدل خدا را پيشه كنيد كه مشي قرآن و انديشه مهدي همين است. و برپايي حكومت حكومتي بر اساس قسط و عدالت و مساوات و برابري به طوري كه نيازمند پيدا نشود .

ملت عزيز دشمنان اسلام و انقلاب ما تماماً در اتفاق نظر كامل به سر مي‌برند و اوقات و افكار موهوم خود را مصروف آن مي‌كنند كه حاكميت يا بند بر آنچه كه ما آن را انقلاب اسلامي مي‌ناميم. بنابراين آگاه باشيد كه پيروزي ما در گرو وحدت و يكپارچگي ماست و سبيل ما وحدت است.

امت اسلام نمايشگر وحدت اسلامي ملت ايران نماز جمعه شماست. نماز جمعه است كه رشد فكري اجتماع را بالا برده و سبب آن مي‌شود كه شما امت اسلامي هميشه بيدار و هشيار باشيد. نماز جمعه در هم شكننده صفوف طاغوتيان است كه چون خيل لاشخورها بسيج مي‌شوند تا پيكره انقلاب را تكه تكه كنند. ملت عزيز هر چه بهتر و بيشتر در نماز جمعه و جماعت شركت كنيد كه اسلام اميدش به وحدت شماست و امام عزيز هم

اميدش به جمعه شماست و اگر به حق خون شهيدان را حرمت مي‌گذاريد در نماز جمعه شركت مستقيم داشته باشيد.

عزيزان من سروران گراميم. منافقين آنها كه امام مي‌گويد خطرشان از كفار بيشتر است و آنان كه با خدا نيرنگ مي‌كنند تنها به سازمان مجاهدين خلق اطلاق نمي‌شود. منافقين يعني آنان كه دو دل و دو چهره‌اند به هزاران طريق خدعه مي‌كنند. آن كه ظاهرساز و رياكار است و خدا را در انظار مردم به خاطر خود‌نمايي ياد مي كند منافق است، آن كه روئي به كافر و روئي به مؤمن دارد و چون انگلي با خرطوم خون آشامش خون ميزبان خود را مي‌مكد، منافق است آن كه چون خفاشان (در ظلمت قدرت اسلام و مجريان) احكامش را قبضه كند، منافق است آن كه با سلاح حيله و تزوير صياد حركت انقلاب شود و نازل آيه يأس و نوميديست، منافق است آنان كه به درون خويش به تزكيه‌ها و جمع‌بنديها و فراكسيونهاي غلط ضد اسلامي متمسكند و مشغول منافقند. به هوش باشيد كه در هر لباسي كه باشند به هنگامه عمل مجسمه ساز عذر و بهانه است. غمخواري را جلوه‌گر كرده اما جلاداني گرگ صفت‌اند. دوغ‌ساز و حيله‌گرند و بعضي اوقات به قول معروف از پاپ كاتوليكتر- مي شوند. رفتاري دو پهلو دارند در شكست و بيچارگي مبلغي بر سازش و صلح‌اند خود فتوا دهنده و خود عمل‌كننده هستند اما سخت در اشتباه‌اند و همانا "ان الله جامع‌المنافقين و الكافرين في جهنم جمعاً" با منافقين و كافرين بايد جهاد و مبارزه كرد چرا كه بحث كردن در زمانه ما بي‌نتيجه است. "يا محمد جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم" اي محمد با كافران و منافقين مبارزه و جهاد كن و بر ايشان سخت بگير.

همنوعان عزيزم. هميشه اوقات به ياد مردگان و كوچ‌كنندگان از اين دنيا باشيد. برادران عزيزم، خواهران فداكارم، روي سخنم به همگي شماست، شماها كه يا وصيتم را گوش مي‌دهيد و يا خود مي خوانيد اگر چه با مرگ اقوام و خويشانتان غمگين مي شويد اگر چه با شهادت دوستانتان ناراحت مي شويد اگر چه برايشان گريه مي كنيد و قطره اشكي كه حاصل پيامي بس اصيل و پرمحتوا است و دليل بر آن رسالت سنگين و پربهاي او و گوياي اسرار عميق و دلرباي خودت با اوست نثار خاك مزارشان مي‌كني اما در آن حالت به ياد خدا باش و آنها را دعا كن كه نه تو جز دعا كاري مي‌تواني بكني و نه او از تو كار ديگري، جز طلب مغفرت انتظار دارد.

عزيزانم از شما مي‌خواهم كه شب‌هاي جمعه سفري به گورستان داشته باشيد. گورستاني كه نماي صحراي محشر است يعني فرض كنيد كه شب هاي جمعه مرگ ما فرا مي‌رسد و يا اين كه مرده‌ايد و قرار است كه شب جمعه به صحراي محشر كه همان گورستان است برويد. وقتي كه مهياي سفر شديد به خاطر بياوريد اعمال خير و افعال بدتان را به ياد بياوريد هفته‌اي كه گذشت براي خدا چه اندازه در خدمت خود بوديد و خود محوري را پيشه كرديد چه مقدار براي خلق كار كرده‌ايد به خاطر نام و نشان. اگر درك كردي كه اعمال بد و ضد خدايي زيادتر بود، سعي كن قدم‌ها را سنگين‌تر برداري. سعي كن ديگر بار اين اعمال را انجام ندهي بكوش تا در اين هفته كه در پيش داري آن طور باشي كه خدا مي‌خواهد. سعي كن به يك‌باره تؤبه كني چرا كه شب جمعه است و قرار داري به دشت لاله‌گوني سفر كني كه بوي عطر گلهايش هر بيننده را مست و مدهوش مي‌كند.

بله برادرم، خواهرم. به گلستاني آمده‌اي كه غروب غم‌انگيزش از هر صبح صادقي با نسيم دل‌آرايش فرحناك‌تر است. عزيز من گوش كن نواي مرغاني كه به سوي ميعادگاه‌شان با بال و پر شكسته و در خون شده به حركتند. بيا عزيزم كه به مزار شهيدان آمده‌اي، بيا كه به مزار خفتگان در خون آمده‌اي، بيا كه به مزار بهشتيان آمده‌اي، بيا برادرم، خواهرم لحظه‌اي به اشتياق توقف كن تا با پرندگان مهاجر آشنا شوي بيا و تماشاكن شكسته بالاني كه از قفس گريخته‌اند و در پرواز به سوي ملكوت اعلايند. بيا و سخن بگو با همنوع خفته به زير خاك بيا و به ياد بياور وداع آخرينش و صورت زيبايش و قلب پردردش و پيكر چاكيده‌اش. بيا و انديشه خود را در هواي ملايم به پرواز در‌آور تا سفري هم به دشت خونين سوسنگرد و هويزه داشته باشي بيا در زير ته ماندۀ نور خورشيد بوي شهيدان خفته بر خاك سوزان را بر مشام احساس كني. بيا كه زبان قاصرم را ديگر ياراي آن نيست كه با تو سخن بگويد. جز اين كه بگويم مرا دعا كنيد چرا كه تنها چيزي كه براين مهم بود پيروزي يا شهادت بود.

والدين عزيزم، خواهران و برادران فداكارم-من مي‌ميرم تو هم مي‌ميري و همه مي‌ميريم تنها خداي بزرگ مي‌ماند و بس. "كل من اليها فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام". (هر كه روي زمين است دست‌خوش مرگ و فناست و زنده ابد خداي با جلال و عظمت است) ولي كدامين مرگ بهتر از آن كه انسان در راه خدا بميرد.

مادر جان كدامين سعادت بالاتر از شهادت

والدين عزيزم به خداي بزرگ سوگند كه جبهه رفتنم از روي هواي نفس نبود. به خداي كعبه سوگند، به معراج پر خون علي (ع) قسم كه ترس از خدايم به خاطر روز جزايش نبود به خاطر ترس از غضب خدا نبود به خدا قسم كه به خاطر نعمتهاي جاوداني بهشت نبود مادر جان به خاطر اين بود كه خدايم را شايسته ثنا و ستايش يافتم. مادر جان در وجود آفريدگارم شايسته ديدم كه خودم را برايش فنا كنم مادر جان خداي من شايسته است به بالاترين و والاترين سپاس و ثنا و ستايش-والدين عزيزم بايد به هر طريق كه ميتوانم خدايم را خشنود كنم و درك ميكنم هيچ چيزي جز خون سرخم خدايم را شادان نميكند.

مادر جان از قرآن برايت خواندم كه (الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عنداله اولئك هم الفائزون).

والدين عزيزم، برادران، خواهرانم. پيام سرخ فرمانده‌ام شهيد بهبود را مي‌گويم كه به خداي كعبه سوگند اگر ميخ در چشم‌هايم فرو كنيد باز به جبهه مي روم خداي من به خودت سوگند اگر بدنم را هزار بار به وسيله تير و تركش سوراخ سوراخ كني براي هزار و يكمين بار باز به سويت پر مي‌كشم- تا اين كه مرا بكشي. والدين عزيزم كمتر در زندگي به نصايح شما گوش فرا دادم. ولي الان كه در جبهه هستم به خدا پشيمانم اميداوارم كه مرا حلال كنيد.

مادرم خدا به من به چهار طريق احسان مي‌كند يا مرا مي‌كشد يا براي هميشه مرا به اسارت در‌مي‌آورد و يا با مجروح شدن ديگر بار امتحانم مي كند و يا اين كه بي‌قابلي از هر سه يعني زنده مي‌مانم.

پس مادر جان اگر شهادت مرا نصيب شد، اين مرگ سرخ را به شماها تبريك مي‌گويم. مادر جان اگر لياقت داشتم كه جسد داشته باشم مرا در بهشت زهرا به خاك سپاريد، اگر نبود ياد مرا بر مزار غلامرضا زنده بداريد.

مراسم ختم ساده باشد و در آن به جهت پيروزي اسلام و ظهور مهدي (عج) و سلامتي رهبر و مجاهدان دعا كنيد. مادر جان گريه بكن ولي با سيره دل. و خنده بكن ولي با لب‌هاي صورت. مادر جان هرگز با ديده صورت برايم گريه نكن كه دشمن شاد مي‌شود. و هرگز با لب‌هاي دلت خنده نكن كه از ياد خدا غافل شوي. مادر اگر چنين باشي به حق مؤمني و رستگار. مادر اگر من شهيد شدم در آستانه بهشت جايم است ولي تو مادر عزيز روي بهشت جاي داري و بهشت زير پاي مادران است. پس مقام تو والاتر از من است برايم دعا كن تا راه سعادت من هموارتر شود. برايم لباس عزا نپوشيد. رود رود هم نگوييد چرا كه رودهاي عزيزتري از من در زير خاك خوابيده‌اند. به من ناكام نگوييد، چرا كه كامي نخواستم و اين دنيا هم جاي خوش‌كامي نيست.

مادرم اگر چه قبلاً قيافه‌ام را مي‌ديدي. و با نگاهي به رخسار زرد رنگ و خمودم شاد مي‌شدي اگر چه صورتي داشتم تا لبهايت آن را نوازش كند. ولي مادر من آن زمان مرده بودم و تحركم مداماً مرا عذاب مي‌داد. چرا كه مرگ در زندگي‌ام نفوذ كرده بود و اين براي من مايه زلالت بود. و اكنون مادرم من در كنار تو هستم. روح من هميسه مهمان عطوفت و مهرباني قلب تو مي‌باشد.

والدين عزيزم وقتي كه بر سر مزارم مي‌آييد شتاب و عجله نكنيد و قبل از اين كه مزارم را و جسم پوسيده‌ام را در جلوه‌گاه چشم‌تان مجسم كنيد به ياد نافرماني‌هايم بياييد كه چگونه بر اثر جهل و ناداني با شما پرخاش مي‌كردم، آن وقت مرا دعا كنيد كه محتاجم به دعاي شماها. و شما برادران و خواهرانم. كمتر به ياد دارم كه شما را فرمان برده باشم. به ياد ندارم كه در جهت رفاه شماها كاري انجام داده باشم پس مرا ببخشيد و حلال كنيد كه از گمراهي من بود.

برادران و خواهرانم، اميداوارم كه در زندگي عقيده مطلق به اسلام محمد (ص) داشته باشيد و در راه احياي اين عقيده و براي به ثمر رساندن آرمان‌هاي اين مكتب از بذل مال و جان دريغ نكنيد كه "قال الحسين(ع) ان الحياه عقيده و جهاد". مطالعه كتب سياسي مكتبي را فراموش نكنيد چرا كه ماندن در جهل گناهي بزرگ است.

به نام الله پرورش دهنده روح‌الله

خدمت خانواده

سپاس بر خداوند كه ما را سعادت داد تا هم چون رزمندگان صدر اسلام او را ياري كنيم و عاشقانه به سوي كربلاي حسيني راه يابيم و خصم زبون را به نابودي هر چه سريعتر به ورطه هلاكت بكشيم.

خانواده عزيزم آرزويم بود كه در عمليات طريق‌القدس شركت كنم. اگر چه برايش در سنگرهاي دهلاويه صبر كردم. و روزها و ساعت‌ها دنبال سنگر كندن بودم ولي خدا صلاح مي‌دانست كه من زخمي شوم و بحمدالله سعادت در اين موقع نصيبم شد. والدين عزيز به خدا قسم مي‌دانم لازم است در كازرون بمانم ولي آن صبر را ندارم كه در خانه بنشينم و كودك 10 ساله و پيرمرد 70 ساله به جبهه بروند. خودتان مي‌دانيد امام اخيراً گفت كه بايد كار را يكسره كنيد بايد به جبهه برويد. آيت‌الله منتظري هم دستور دادند كه قديمي‌ها به جبهه بروند آيت‌الله مشكيني هم همين فرمان را صادر كرد. بنابراين اگر هم تا به حال در كازرون مانده بودم حالا حتماً مي‌آمدم. اين دو ماه هيچ بوده تازه اول كار است الان در شوش هستم و اين نامه را مي‌نويسم. والله قسم من دوست دارم پيش شماها باشم ولي براي اين كه دروغ نگويم جبهه و خدا را بيشتر دوست دارم.

من مي‌دانم كه فعلاٌ هيچ بلائي به سرم نمي‌آيد. من مي‌دانم كه روبه‌صفتان زشت‌خوار نكشند. از تمامي شماها التماس دعا دارم. مي‌دانيد راه كربلا نزديك است 200 كيلومتر، 2 ساعت. انشاالله همين روزها مي‌رويم كربلا. دو شب پيش امام زمان آمده بود در يك سنگر تمام برادران در سنگر را دست به سر و صورت‌شان كشيده بود و گفته بود كه شما پيروزيد سلام ديگر رزمندگان برسانيد.

والسلام عليكم نصرالله ايماني

بسم‌الله الرحمن الرحيم

محضر مبارك ابوي ارجمندم

پس از حمد و سپاس بر خداوند خدمت شما سلام عرض مي‌كنم و اميدوارم كه در كمال صحت و عافيت به سر بريد و در امور مؤيد و موفق و منصور باشيد. الحمدالله وضع بنده خيلي خوب است و در كنف لطف بي‌پايان امام زمان همه رزمندگان در سلامتي و شادي روزافزون هستند. الان مدت چهار روز است كه من اينجا هستم در شوش دانيال. چند بار تا به حال به زيارت رفته‌ام جاي شما سبز. دو روز پيش هم به جبهه رفتيم، الحمدالله وضع خيلي خوب بود ديروز عصر برگشتم و بلافاصله نامه شما توسط يكي از دوستانم به دستم رسيد. از قيافه نامه فهميدم كه شما نوشته‌ايد.

خودتان مي‌دانيد كه بعضي اوقات انسان در حال عادي نيست يا شاديش از حد فزون شده يا ناراحتيش از حد طبيعي بيشتر و در همان حالت تصميم مي‌گيرد كه مثلاً به خاطر اين كه يك نفر از ‌همشهريها آمده نامه‌اي بنويسد. اگر شاد باشد تمام مضامين نامه حاكي از خوشحالي طرف است و اگر غمگين باشد تمام نامه درد و بلاست و باز هم مي‌دانيد جبهه هم شادي دارد هم ناراحتي. اگر دوستت كشته شد ناراحت هستي و اگر حمله كردي و كشتي خوشحالي. بنابراين اگر نامه‌هاي من يكي از خوشحالي خبر مي‌دهد و يكي از ناراحتي شما بايد اين تصور را بكنيد كه من هميشه حالت عادي ندارم. اگر خودم نمي‌خواستم نمي‌آمدم به جبهه و حقيقتاً هم دوست ندارم كه شما از بابت من در عذاب باشيد. پدر جان چه اشكالي دارد به جاي اين كه من دو ماه به دو ماه سر بزنم بشود مثلاً سه ماه. پدر جان هدف خيلي مقدس است والله قسم. من اصلاً نمي‌فهمم چه موقع جمعه مي‌شود، اول برج چه وقت است شايد باور نكنيد ولي ما اخبار كار خودمان را هم از ديگري يا از راديو مي‌شنويم.

پدر جان هنوز نيامده‌اي به جبهه. بر عكس هر چه بيشتر مي‌ماني آتش عشق شعله‌ورتر مي‌شود، بعد هم من كه اينجا نايستاده‌ام كه شهيد بشوم. من مي‌خواهم بجنگم براي هدفم، ماندم تا پيروزي، فبها نماندم باز هم فبها، خيالتان تخت باشد. اگر قرارباشد نقصي و يا دردي دچار من شود خودم قبلاً درك مي‌كنم.

به هر حال پدر جان اميدوارم كه به بزرگيت مرا ببخشيد. ما كه كاري از دستمان بر نمي‌آيد. اميدوارم همين لت و پاري كه هستم بتوانم قدم مثبتي در راه احياي مكتب بردارم.

در خاتمه خدمت مادر سلام برسانيد و بگوييد در فكر من نباشد والله قسم ما اينجا ميوه‌اي مي‌خوريم كه در عمرتان نديده‌ايد. خوب در عوض يك ساعت هم دشمن روي ما آتش كند، اگر خدا بخواهد آسيبي مي‌رسد كه آسيب نيست نعمت است.

اميدوارم كه مؤيد باشيد انشاالله

نصرالله ايماني

به نام خداي شهيدان 10/10/59

محضر مبارك ابوي ارجمندم

سلام پدر جان سلام مرا كه از روي قلبي صاف و بي‌آلايش به سوي تو مي‌فرستم جواب بده. پدر عزيزم بر حسب وظيفه ديني‌ام مجبور شدم در مرتبه اول به جبهه بروم. اما بايد آنچه از جبهه مي‌دانستم متوجه نبودم. ولي حالا آنچه نياموخته بودم آموختم. پدر عزيزم هرگز نمي‌توانم با چنين شرايطي در كازرون بمانم و بخواهم مسئوليت شخص و تن خودم را به عهده بگيرم، هرگز به خود اجازه نمي‌دهم با توجه به اينكه يك بار به جبهه رفته‌ام پاي تلويزيون بنشينم و شاهد اين همه ناراحتي‌ها، كشته‌شدنها، زخمي‌شدنها، باشم.

پدر عزيزم ديگر قدرت رفتن زير تابوت شهيدان را ندارم، ديگر آبي در چشمانم وجود ندارد كه بر شهيدان گريه كنم. حنجره‌ام ديگر صوتي ندارد تا در نيمه شب از خدا طلب آمرزش كنم.

پدر گراميم، تو پدر بودي و من پسر، اما من در حق تو پدر گراميم پسري نكردم، من بودم كه باعث آن همه ناراحتي روحي و جسمي براي شخص شما شدم، اما از خداي خويش درخواست تؤبه كردم، اميدوارم كه تو هم مرا ببخشي. پدر عزيز و مهربانم مي‌دانم حس پدر بودن مانع از آن مي‌شود كه ناراحت نشوي، مي‌دانم كه هر چه باشد تو پدر مني اما پدر جانم بدان كه ارزش فرزندت پيش خودت بيشتر از ارزش علي اكبر حسين(ع) پيش حسين بن علي نيست و بدان كه وظيفه ديني و اسلامي من هم كمتر از شهيد جاويد غلامرضا بستانپور و خسروي و پيروي و نصرالله سبزي و حميدي و وحيدي نيست. بدان كه اگر تو پدر هستي عباس بستانپور و محمد باقر خسروي هم پدر هستند. اما تو اسداله را داري كه نگاهش كني ولي عباس بستانپور به جز از غلامرضا كي را دارد، پدر عزيزم از روزي كه از جبهه برگشتم تا كنون حتي يك لحظه شاد نبودم، پدرم خودت شاهد بودي و ديدي كه ساعت 5/2 شب تا صبح از خدا چه مي‌خواستم پدرم علت روزه‌داري مرا مي‌داني؟ به خدا من جلو خدايم شرمنده هستم پدر از اين دنيا من خيري نديده‌ام و نخواهم ديد و هرگز نمي‌خواهم. پدر عزيزم گوش كن تا بگويم كه من چقدر پيش خدا بيچاره‌ام چرا كه من با رضا پيرزاده همرزم بودم و همسنگر بعد از اينكه چه بلاهايي كشيديم رضا رفت پيش خدا و من ماندم. بعد از آن آمدم در كنار اكبر پيرويان كه خمپاره مي‌انداخت و باز هم اكبر رفت و من ماندم. قبل از آن در كنار عبدالرضا آهنكوب بودم از اهواز كه او هم به شدت زخمي شد. بعد از آن با حميد خسروي همسنگر بوديم كه حميد هم رفت پيش خدا و من ماندم. خوب توجه كن پدر عزيزم توجه كن، بعداً در كنار پل با نصرالله سبزي بودم كه نصرالله هم شهيد شد. با صمد نحاسي بودم كه او هم پيدا نشد. با كاظم فتاحي بودم او هم زخمي و شد و الان به جبهه رفته بنابراين تنها يك يار براي من مانده و آن هم قبر گلگون غلامرضاي بستانپور است. شهيدي كه شب تا صبح در هويزه در كنار هم از خدا طلب شهادت مي‌كرديم. شهيدي كه تمام اوقات نگهباني با هم بوديم، در غذا خوردن، در خوابيدن، در همه حال. پدرم روزها بيشتر اوقات در كنار هم بوديم و دستمان در گردن يكديگر حالا بگو چطور اينجا بمانم. پدرم شب اربعين آن نوحه‌اي كه روبروي امام خواندند قلب مجروحم را بيشتر از هر زمان به لرزه انداخت چرا كه پدر عزيزم اسم خون‌آلود اصغر گندمكار و رضا پيرزاده را مي‌آورد. پدر عزيزم اصغر گندمكار شهيدي بود كه وقتي نماز مي‌خواند تمامي بچه‌ها كه پشت سرش نماز مي‌خواندند به گريه مي‌افتادند پدر عزيزم جوابم بده كه چرا وقتي به نماز مي‌ايستم درب را از پشت مي‌بندم جوابم بده كه چرا در نماز گريه نكنم و اما رضا پيرزاده كه برايت گفتم. پدر عزيزم به خدا نزديك يك كيلومتر راه را با پيرزاده سينه‌خيز رفتيم، براي عمليات زير باران خمپاره ولي پدر، او شهيد شد اما من بيچاره هنوز در گرو نفس سركش هرگز هرگز پدر عزيزم مرا ببخش كه مي‌دانم مي‌بخشي. پدر عزيزم حال كه از شما جدا شده‌ام قصد آن دارم كه سلاحم را زمين نگذارم تا زماني‌كه بندهاي دستم قدرت گرفتن سلاح را از دست بدهد. پدر عزيزم آرزويم پيروزي اسلام و شهادت است. پدر عزيزم به خدا دلم پر مي‌زند براي اينكه در خون خويش غوطه خورم دوست دارم سينه پر دردم روزي هدف رگبار مسلسل گردد. اما براي من مرگ افتخار است چرا كه امام علي مي‌فرمايد:

زندگي آميخته با رذالت و پستي مرگش بهتر است. پدر عزيزم دوست دارم وقتي به قبرستان مي‌روم قامتم از بلندي مزار شهيدان كوتاه‌تر باشد. اما در انتظار چنين روزي به سر مي‌برم. پدر عزيزم به خدا قسم روزي كه براي اولين بار به جبهه رفتم قرآن را باز كردم و سوره تؤبه را ديدم و در سوره تؤبه خواندم:

الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل‌الله به اموالهم و انفسهم اعظم درجه اولئك هم‌الفائزون

اي پدر عزيزم تصميم گرفتم و قسم خوردم كه تا خون در بدن دارم سلاح را بر زمين نگذارم. اما شهادت چنين عزيزاني باعث شد كه براي مدتي به كازرون بيايم افسوس كه در اين مدت ره‌آوردي براي اسلام عزيز نداشتم.

خداوندا! تو را به خون شهيدان شب‌روان چون رونده در ميدانهاي جنگ بدر و احد تو را به خون شهيدا ن سر از تن جدا شده چون حسين(ع) و احمد داودي و تو را به سينه رگبار گرفته شهيداني چون حميد خسروي و تو را به پهلوهاي پاره شده شهيداني چون غلامرضا بستانپور و پيروي و تو را به مغزهاي پرشان شده شهيداني چون سبزي و تو را به پويندگان راهت چون مجاهدان صف بدر و جبهه‌هاي كربلاي ايران قسمت مي‌دهم مرا در انجام مأموريتم موفق بدار و به آرزوهاي دروني‌ام جامه عمل بپوشان، خداوندا توفيق ده تا جانبازم در راه اسلام عزيز چرا كه اسلام به خون نياز دارد.

و اينك پدر عزيزم با طولاني شدن نامه‌ام سرت را به درد كشيدم و قلبت را آزردم اما تو ببخش كه بخش از بزرگان است. پدر عزيزم پايداري و استقامت پيشه كن شايد سفرم برگشت نداشته باشد شايد هم داشته باشد به هر حال از تو مي‌خواهم در نيمه شب براي فرزندت دعا كني اگر خير مرا مي‌خواهي دعا كن و بگو خداوندا آرزوي تمامي مجاهدان راه حق را برآورده بفرما آمين.

پدرم در خاتمه وصيت مي‌كنم كه اولاً در مرگم گريه نكني ثانياً بعد از رفتنم به جبهه حتماً در مغازه را باز كن تا مردم و دوستانم به خاطر من در ناراحتي وارد نشوند. سي هزار تومان نجف بده، پانزده هزار تومان اكبر بده، پنج هزار تومان اخوي بزرگ هم بده و از ده هزار تومان باقي مانده اگر قابل شهادت بودم مراسم تدفين مرا به انجام رسان. از پول خودم اگر زياد آمد به بانك قائم بدهيد الي ابد. و خودت هم در مغازه برو و كاسبي كن بدون هيچ ناراحتي و مرا ببخش براي آخرين بار زيرا تو پدري و من فرزند تو اما پدري كردي ولي من فرزندي نكردم.

خداحافظ 10/10/59

نصراله ايماني

اين نامه را به يادگار نگهدار كه شايد ....

به نام خداي شهيدان

سلام بر شما عزيزانم پدرم، مادرم، برادرانم و خواهرانم

اميدوارم كه حال همگي شما خوب باشد.

اميدوارم كه بتوانيد بهتر از گذشته به اسلام عزيز خدمت كنيد

اميدوارم كه سلامتي كامل در جسمتان وجود داشته باشد تا بتوانيد هر كاري كه از دست‌تان بر‌مي‌آيد براي خدا انجام دهيد.

پدرم مادرم مرا ببخشيد كه نامه دير كرد. اكنون در جبهه ساريه هستم با چند نفر از برادران كازروني، اصفهاني، خوزستاني و شيرازي.

پدر جانم و مادر مهربان به خدا قسم شب و روز دعا مي‌كنم و از خدا طلب شهادت مي‌كنم.

والدين عزيزم اگر مرا دوست داريد برايم دعا كنيد تا در راه خدا و اسلام عزيز اين جان ناقابل را هديه كنم. پدر و مادر اگر دوست داريد كه در ناراحتي به سر نبرم و از اين جبهه به جبهه ديگر سرگردان نشوم برايم دعا كنيد بعد از هر نماز. البته اول دعا كنيد براي پيروزي اسلام بر كفر و سلامتي امام زمان و امام خميني و ظهور مهدي عزيز بعداً براي من دعا كنيد شايد روزي فيض شهادت نصيب من بيچاره شود. شايد روزي چهره زنگالي ما به نور معرفت الهي روشن شود. والدين عزيز تنها مأموريت ما حمله نهايي است كه همين روزها انشاءا.. نزديك ميشود. دو روز پيش تعدادي از برادران كازروني به كمك سپاه و ارتش پيشروي كردند از قرار معلوم نزديك 800 عراقي دستگير شدند. ديروز رفتم هويزه بنيصدر را ديدم اما چه بگويم كه دلي پر از درد داشتم با اينكه همه مردم ميخنديدند و شادي ميكردند، اما بغض گلويم را گرفته بود چرا كه بهترين دوستم هنگامي كه در محاصره بوديم هي ميگفت كو ارتش، كو نيروي هوايي و زميني؟

خلاصه مادر عزيزم، پدر گرامي برايم دعا كنيد حتماً براي شهادت در راه خدا، اين تنها آرزوي من است. مادر عزيز حلالم كن، پدر عزيز حلالم كن، برادران عزيز حلالم كنيد، خواهران عزيز حلالم كنيد.

به اميد شهادت كه تنها آرزويم است.

به اميد آنچه و آنكه برايش در نيمه شب اشك ميريزم.

خداحافظ

15 /10/59

باسمه تعالي

خدايا وعدهاي كه به من دادهاي وفا و امر حكم مرا تمام و جاي پاي مرا محكم كن.

خدايا دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد يا جان رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد

سلام اي عبد صالح خدا ...

نميدانم تو را به چه اسمي صدا بزنم مجبورم مثل غريبهاي تو را بندهي خدا صدا كنم، اما با يك خصوصيت و آن صالح بودن تو.

بله برادر مثل اين است كه اشكي خونين و غمگير از چشمان آسمان بر گونههاي پر چروك دنياي من سرازير ميشود و در و ديوارهاي شهر سوسنگرد اين قتلگاه جوانان و اين قربانگاه اسماعيليان خميني نقاب سياه و تاريكي را به خود پيچيده و سپيدهدم اين شهر، ريگزارها و شنزار اين صحاري سوزان را مشكين كرده و سحرگاهان صداي تكبير مؤذن چون آه احد احد شهيدان در لحظات آخرين قلبها را به تپش آخرين واميدارد.

بله برادر روزهاي ما كمكم رنگ ديگري ميگيرد و اعضاي بدن خرد شده ما حركتي ديگر آغاز كرده و چشمهسار خشكيده بينايي ما باز به جريان افتاده و نهر بدبوي قلب ما با آنچه نميتوانم توصيفش كنم لايروبي ميشود.

بله برادر درست با اين اوصاف بندهي خدا در انتظار دوران طلايي خود به سر ميبرد و اين روزهاي تيره زندگي را در آرامشي بيوصف به سر ميكند و به سر ميبرد. ايامي را در دنياي زور و تزوير و ظلم و فساد و تيرگي و ضلالت.

برادر دعا دعا دعا و اگر تو را نديدم حلال حلال حلال

اسبها را زين كنيد و چكمهها را بپوشيد

و دستها را بالا بزنيد

آماده باش

تا لحظهاي ديگر

شايد لحظهاي ديگر شما را بخوانند

او در پيش

و شما در قفا

و راستي آيا وضوي شهادت گرفتهايد؟

لالههايتان را آوردهايد

و آيا آمادهايد؟

بله برادر خدا ميداند.

و تبريك بر تو برادر شهادت شهداي كربلا و عاشوراي يكشنبه شب مبارك بر تو شهادت سيدالشهداي زمان بهشتي و منتظري و 72 بار تبريك تبريك

بنام الله ياري كننده مستضعفان

همه رفتند چه آنها كه به حق زيستند و چه آنها كه به پيكر جامعه انگلي بيش نبودند.

حسينيها رفتند، انسانيت پايمال شد و اين موجود پايمال شده از چكمه مزدوران در انتظار است. چشم انتظار يك فرد، در انتظار تا جامعهاي را از زير ننگ مزدوران بيرون كند و مزدوران را رسوا سازد. در انتظار است، چرا كه دشمن در كمين او نشسته. بله انسانيت له شده در انتظار فردي است تا با وداع آخرين تسليم مرگ سرخ شود. در انتظار مردي است كه با شهادتش ننگ تسليم را بر پيشاني ظالمان حك كند. او در انتظار است، انتظار خميني، اسطوره تقوي و پرهيزكاري مرد شرف و فضيلت و صاحب ولايت خالق.

بله انسانيت پايمال شده در انتظار فريادگري است كه با خروشش آسمان لاجوردي ايران زمين باران خون ببارد و كربلاي ديگري به وصف در آورد.

انسانيت در انتظار مردي كه در لغت تنهاست با دلي لبريز از عشق به خدا و با ايماني نزج گرفته از روح خدا و با صلابتي به سختي كوه و با بدني ستبر چون شير توفنده در ميدان جهاد با آتشين كلام.

آري خميني قيامگر شد تا بار ديگر فريادهاي الله اكبر اين سرود آزادي را هر چه طنيناندازتر بر لب بسرايد. بر آن شد تا ياد بدهد كه پرچمدار خونين كربلا چگونه درس خون پيام را به تمامي انسانها آموخت. بر آن شد كه فرياد حسين را در گوش پر طنينمان هر چه رساتر يادآور شود.

بر آن شد كه فرياد آزادمردي را دوباره بر گوشهاي رزمندگان اسلام در جبههها چون صوراسرافيل بدمد و نداي حسين را بر قلههاي شهادت و فتح به اهتزاز در آورد. و چنين شد، خميني آمد، قيامگر شد، انسانيت را زنده كرد، خميني مؤمن مردي كه صادقانه آنچه را با خدا پيمان بسته بود وفا كرد و ياوران زينب گونه خميني خود حسيني شدند.

و حال اگر چه آزاد شده و انتظارش به سر آمده ليكن انتظاري ديگر در پيش و آن انتظار مهدي(عج). ما هميشه در انتظاريم چرا كه مكتب، مكتب انتظار است مكتبي كه نقش اعتقاد به معاد همواره پيروانش را به بازگشت به سوي خدا ميخواند. و اين رجعت يعني به نور و حيات رسيدن. يعني اوج گرفتن و از بند بندگي رها شدن و واله خدا شدن و اميدوارم كه براي همه ما اين رجعت مبارك باشد.

و اما سلام خانواده گراميام

از شما بياندازه ممنون و سپاسگزارم كه لطف فرموديد و اين پيراهن و زيرپيراهن را فرستاديد. بايد ببخشيد كه كمال پر رويي بود اين درخواست من.

متأسفانه من علاقه ندارم كه از تداركات بيت المال وسايل شخصي بگيرم و در اهواز هم گران بود والا اهواز ميخريدم و مزاحم نميشدم. به هر حال از اينكه در زحمت افتاديد كمال معذرت ميخواهم. حالم خيلي خوب است و انشاءا.. تا اواخر ماه رمضان عمليات در پيش است و موفق نميشوم كازرون بيايم چون هم كار زياد است و هم نيرو كم.

به اميد خداوند اگر برنامهاي پيش نيايد بعد از عمليات سري ميزنم. خيلي هم در نامه ننويسيد كه سري به كازرون بزن نقداً كازرون ما جبهه سوسنگرد و دهلاويه است.

چون خودم در فكر شما نيستم بهتر است شماها هم خيلي در فكر من نباشيد. چون وضع زندگي ما در سوسنگرد پدر جد شما هم ندارد. خدمت همه سلام برسانيد.

اگر جواب نميخواهيد نامه را جواب بدهيد.

نصراله ايماني

تابستان 60

باسمه تعالي

محضر مبارك خانواده عزيزم (11/6/60)

پس از عرض سلام. اميدوارم كه انشاءا... بتوانيد به اسلام خدمت كنيد.

..... من وقتي قصد مي‌كنم به جبهه بيايم اصلاً احساس نمي‌كنم كه قوم و خويش دارم. كسي كه به جبهه مي‌آيد اگر اعتقاد داشته باشد كه براي خدا مي‌آيد و براي احياي دين خدا پس بايد عشق و محبت هيچ‌كس در دل نداشته باشد وگرنه مشرك است.

من اگر يك وقت به كازرون مي‌آيم از روي اجبار است. كازرون و قوم و خويش و زندگي در همين جبهه‌ها خلاصه مي‌شود. اگر دين و اسلامي هست در اين جبهه‌هاست و در شهرش بنده قبول ندارم. آمدن نصراله به كازرون چه فايده دارد آمدن امام زمان فايده دارد. به علاوه صرف نمي‌كند كه دويست تومان كرايه رفت و برگشت بدهم كه مي‌خواهم به كازرون بيايم. ما با ديگر برادران اين روزها خيلي كار داريم علاوه بر كار جبهه داريم دنبال اين مي‌رويم كه نمايشگاه جنگ در كازرون برپا كنيم، بنابراين اگر موفق شديم و عمري باقي بود كه سري مي‌زنيم وگرنه ديدار در كربلا.

از شماها مي‌خواهم براي پيروزي اسلام دعا كنيد.

از اينكه رجايي و باهنر و ديگران شهيد مي‌شوند اگر غصه خورديد از بيچارگي شماست به خدا قسم اگر در روحيه رزمندگان كوچكترين خللي وارد شده.

مرگ، مرگ است اما طريقش فرق دارد. يكي مي‌سوزد، يكي غرق مي‌شود، يكي تكه تكه مي‌شود يكي هم به درك واصل مي‌شود، براي افراد فرق دارد. غصه ندارد، منظورم اين است كه اگر روزي ما هم برايمان مصيبتي وارد شد ناراحتي ندارد.

خداحافظ

والسلام نصراله

به نام خدا 24/11/60

خدمت خانواده عزيزم

سلام اميدوارم كه خوب و خوش باشيد و انشاءا... در پناه امام زمان در امور خير موفق و مؤيد باشيد. بعد از اينكه الان همان‌طور كه از اخبار مي‌شنويد اوضاع بر سر عراقي‌ها كلم و شور باشد و بايد هر چه بيشتر استفاده كرد. لااقل بايد گردن صد نفر را بزنم كه گردنم را زده‌اند.

چند روز پيش با سخنراني‌هاي صدام سگ سه تيپ سازمان يافته به طرف تنگه چذابه حمله كردند تا به خيال خام خود بتوانند بستان را بگيرند. صدام گفته بود كه بستان شرف ملت عرب است و فردا شما را در بستان مي‌بوسم. خلاصه مثل خر و گاو حمله كردند ما هم آنها را مثل سگ كشتيم اگرچه شهيد و زخمي داديم ولي به قول امام ما پيروزيم چه بكشيم چه كشته شويم.

همان روز هم هواپيماهاي عراقي 5 نمونه اعلاميه بر سوسنگرد ريختند يكي از آنها صدام را در كنار قبر امام حسين نشان مي‌داد!! بعد نوشته بود: ملت ايران اين عكس رهبر شيعيان عراق است كه در كنار مزار جدش حسين!! زيارت مي‌كند. يكي ديگر از اعلاميه‌ها كارت عبور بود.

نوشته بود ارتشيان عزيز ايران اين كارت عبور از مزار است تمام نيروهاي انتظامي عراق شما را حمايت كرده و پشتيباني مي‌كنند، بياييد و به ما بپيونديد و اِلا همه شما را مي‌كشيم!! و ما پيروزيم! به هر حال اين بيچارگان فكر نمي‌كنند كه ما چه انديشه‌اي برايشان داريم.

دو روز پيش يك اسير گرفتم مي‌گفت كه صدام الان در 4كيلومتري نيسان است و سخنراني كرده و گفته اگر هزاران كشته بدهيد بايد بستان را بگيريد.

والسلام نصراله ايماني

بسم الله الرحمن الرحيم

پس از ثنا و سپاس بر خداوند خدمت تمامي شما والدين عزيز و برادران و خواهران گراميم سلام عرض ميكنم و صحت و سلامتي روزافزون را برايتان آرزو ميكنم.

و اميدوارم كه در امور خير مؤيد به تأييدات الهي باشيد.

بنا نداشتم نامه بنويسم و نقداً طرف خطابم تمامي شماها هستيد و منظورم اين است كه نخواهم براي هر كدام نامهاي بنويسم.

اولاً وعده و وعيدهايي كه دادم كه تا يك هفته يا يك ماه برميگردم همه هيچ و پوچ بود. بعد اينكه در برابر هيچ مقامي من مسئول نيستم جز ولايت فقيه و حاكميت خدا.

اگر هم برادرم هم كه نماينده امام است برايم شرعي بداند كه برگردم كازرون من هم براي خودم شرعي ميدانم كه بروم خدمت امام و از او شكايت كنم براي ممانعت از جبهه رفتن.

و اينكه نوشتهايد من بيايم كازرون تا برادرانم ازدواج كنند، اين را هم اصولي نميدانم چرا كه هر كه سرش سوخت دنبال كلاه ميرود. لازم نيست من باشم. و اينكه پدر توسط غلام صفايي سفارش فرستاده، گفتم كه سفري است كه ميخواهم به عنوان جهاد فيسبيل الله بروم هيچ برايم مطرح نيست كه شهيد بشوم يا فلج يا زخمي. جبهه آمدنم هم از روي اين نيست كه گردنم بار شده. بله به خاطر خدا سمج شدهام. اگر هم بگوييد كه راضي نيستم اين را از كمي درك شما قلم ميزنم و لذا به آن عمل نميكنم.

و بعد راجع به ارزش فرد به همگي شماها ميگويم هيچكس براي من به اندازه اسلام ارزش ندارد. نه براي من در آينده پيش ميآيد كه دوستاني مثل غلامرضا بستانپور داشته باشم و يا مثل محمود ياسين. از كشته شدن ياران هم به اندازهاي كه شاد ميشوم ناراحتي نميكشم. قدرت تحمل آن را دارم، هر چند كه مشكل باشد و باز فكر نميكنم كه در آينده دوباره برادري پيدا كنم كه مثل محمود ياسين بغل دستم سرش كنده شود و بخواهم تكهتكه مغز و صورتش را جمع كنم و ببوسم و به عقب برگردانم و حتي تا به حال هم پيش مادرش و يا در فاتحهاش نروم. گفتم كه قرار نشده بود كه نامه بنويسم، مجبور شدم. و اگر جملات نامه به مذاق خوش نيايد باز بپذيريد، چرا كه هر چه ميگويم به خاطر خداست و قلم و زبانم اين را نميگويند تار و پودم ميگويد كه فعلاً بايد در جبهه بماني بگذار هر چه ميخواهد بشود.

ديشب بود در مسجد سوسنگرد برادر خدادادي شهيد شده بود. تنها فرزند خانوادهاي از كورهپزخانههاي جنوب شهر و داراي پدري پير و مادري كمر شكسته. پدرش بعد از شهادت فرزند فقط تا 8 روز به خودش اجازه داد در شهر بماند و حال با قدي خميده و محاسني سفيد آمده تا راه تنها فرزندش را با نثار خونش ادامه دهد. من كه هنوز نه شهيد شدهام نه دست و پايم قطع شده است.

بله خانواده عزيزم در اين مدت نه تنها من بلكه آناني كه شهيد شدند لحظههايي را پشت سر گذاشتيم كه من حاضر نيستم به اين مفتيها آن را از دست بدهم.

من ميدانم كه هيچگاه براي شما فرد شايستهاي نبودم. من آنچه را دربارهام ميگفتيد مانند خوابي در نظرم مجسم است. اقرار ميكنم كه هيچ وقت برايتان مفيد نبودهام.

عزيزانم من و دو سه نفر ديگر بيش نيستيم كه از اول جنگ سوسنگرد تا بحال اينجا هستيم .

بگذاريد يا ما باشيم و تاريخ را بر سينهها ضبط كنيم و يا تاريخ ما را بر سينه خود ضبط كند از بودن من در كازرون فعلاً صرفنظر كنيد و بگذريد و خودتان را در بوته آزمايش قرار دهيد.

عزيزانم تابلوهايي آماده شده در جهاد سازندگي روي آن نوشته شده:

تا كربلا 100 كيلومتر ديگر، ديگري نوشته شده 95 كيلومتر، ديگري 90 كيلومتر همين طور ادامه دارد تا اينكه آخري نوشته شده:

حسينيها به كربلاي حسين خوش آمديد.

من هم اميدوارم كه در كربلا از شماها پذيرايي كنم ولي يادتان باشد كه عاشقان پاك به كربلا ميروند من عاشق گنهكارم مرا دعا كنيد تا انشاءا.. خداوند با ما مسالمت كند.

از اينكه نامه را با اين لحن نوشتم ببخشيد انشاءا..

همه را سلام برسانيد.

والسلام 6/12/1360

به نام آنكه ذاتش دليل هستي اوست

انا فتحنا لك فتحاً مبينا

محضر مبارك ابوي ارجمندم- سلام عرض ميكنم اميدوارم كه در عين عافيت به سر بريد و كما كيف تحت توجهات ولي عصر(عج) باشيد.

چندي پيش نامهاي از خواهرم رسيد كه جوابش را نوشتم ولي عمليات پيش آمد نتوانستم پست كنم و الان در سوسنگرد است.

ما هم كه جزء نيروهاي عملياتي هستيم و انشاءا.. در اين عمليات كه گستردهترين عمليات اخير است و پايان جنگ به اميد خداوند شكت ميكنيم تا وظيفه الهي خويش را چنانچه خدا قبول كند انجام دهيم. ديشب حدود ساعت 3 بود كه جهت عمليات ميرفتيم خداوند بزرگترين احسان را به ما كرد و اينكه ما عقب يك آهو بيابان نشسته بوديم و من درست پشت در عقب بودم كه ماشين بعدي با سرعت هر چه تمامتر كوبيد به عقب ماشين ما البته تقصير نداشت چون در ظلمت شب اين اتفاقات بعيد نيست درست يك لحظه قبل از اين برنامه من دستم به پشت در آويزان بود و سرم هم روي دوشم سورهي قدر ميخواندم كه در يك لحظه دستم را برداشتم و بلافاصله اين اتفاق افتاد وگرنه حالا شده بوديم آقاي يك دست. به هر حال خداوند هميشه محافظ است. ليكن وقتي هم اتفاقي رخ ميدهد آن ديگر حكمي است كه ما از آن كمتر خبر داريم.

خدمت شما عرض ميكنم كه من در اين عمليات لياقت زخمي شدن و شهادت را ندارم، در فكر نباشيد.

عمليات ما از هويزه شروع ميشود تا كربلا.

از حميديه نصرالله ايماني

بسمالله الرحمن الرحيم

محضر مبارك ابوي ارجمندم (5/1/1361)

پس از حمد و سپاس وافر و بيكران بر خداوند جهانيان كه ما را نصرت داد تا همچون سربازان صدر اسلام در لواي محمد رسولا.. پرچمدار اسلام در لواي خميني باشيم. و باز سپاس و حمد خداوند كه خانواده من هم به داشتن يك نفر در جبهه مباهات ميكنند.

دقيقاً نميدانم چند روز است كه در شوش هستم البته در جبهههاي شوش چون اين قدر برنامهها و كارهاي ضروري پشت سر هم پياده ميشود كه حقيقتاً بعضي اوقات نمازها هم اگر كسي خبر ندهد و يا اذان نگويد فراموش ميشود. ولي الحمدالله تا كنون غير از يك صبح ديگر نمازي فراموش نشده كه آن هم بلافاصله قضا شد.

بله با قدرت بيچون خداوند و به فرماندهي مهدي سلام الله(عج) و به يَد پُر قدرت سربازان اسلام به رهبري امام خميني و دستور او چهار شب پيش رأس ساعت 12 شب عمليات فجر در تمامي طول جبهه شوش و دزفول كه بيش از 40 كيلومتر ميشود، شروع شد.

رزمندگان اسلام با بانك الله اكبر نبردي سنگين بر عليه كفر پيشگان صدامي آغاز كردند، كه هنوز ادامه دارد از اخبار ميشنويد كه رزمندگان عزيز چه حماسهها آفريدند و شنيدن كي بود مانند ديدن. به خدا قسم مانند گله گاو كه با يك هي زدن فرار ميكنند صداميان كثيف فرار ميكردند ولي چه فايده همه در محاصره بودند.

به اميد خداوند در اولين فرصت انشاءا.. با تثبيت شدن اوضاع خدمت ميرسم. شايد منافقان در سطح شهر شايعاتي پخش كنند نسبت به وضع سلامتي ديگر برادران ولي همه بياساس است. الحمدالله همه سلامت هستند. با توجه به اينكه اين عمليات دهها برابر عمليات بستان اهميت داشت ولي هنوز نصف شهداي بستان ما شهيد ندادهايم براي رزمندگان اسلام دعا كنيد. شب عيد ما واقعاً خوش گذشت: زير آتش توپ و خمپاره و ميان رطوبت شنها. واقعاً سعادت ميخواهد اين چنين براي اسلام ماندن. الحمدالله خدا را شكر جاي شما سبز.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

نصراله ايماني

به نام آنكه ذاتش دليل هستي اوست

حمد و سپاس بر خداوند قادري كه ما را نصرت داد تا به راهش قيامگر باشيم.

ثنا و سلام خداوندي را سزد كه صاحب بالاترين و والاترين صفات علوي خدايي است.

سلام خواهر جان نميدانم در جواب نامهات چه بنويسم از باب نصيحت كه هرگز.

اما از تو انتظار دارم كه هميشه در نامههايت مرا نصيحت كني. از آيات خداوند در مورد گنهكاران بگو، از احسان الله برايم توضيح نده تنها از بلاهاي مداوم خدا و عذابهاي دردناكش كه هرگز زمان معني ندارد، از عذابهايي كه هرگز سرد و سلامت نميشود.

خواهر عزيزم تنها هديهام به تو (با خجالت) نه به تو بلكه بلكه به تمامي خواهران خوب در جهان و به پدران و مادران دلشكسته و تمام برادران تنها سلام گرم و تفتيدهاي است كه از سينه پر از درد عشق فروزانم تقديم ميكنم.

خواهر عزيزم تا پاهامون حركت و دستهامون قدرت داره و تا هنوز چشمامون ميبينه يعني از همين حالا قدر اين پدر و مادر را بدانيم. قدر خواهر و برادرها. والله قسم من كه ندانستم اي خاك بر سر من، دارم لحظه به لحظه به ياد ميآورم آن نافرمانيهاي نابخشودني. و در عذابم از آن لحظهاي كه مرگ لامحاله و بيخبر در رسد و دست و پايي نتوانم زد. ولي آنچه دلم را شاد ميكند سايه پناه خداوند است كه پيرامونش هرگز به وصف نميآيد و اعتصام به حبل المتين او كه گيرنده را هرگز لغزش نيست.

خواهرم ميدانم كه تنها اگر روزي قرار شد كه خداوند آن نصرت وافر را به من ارزاني دارد و اين جسم مردار و متعفن مرا آن شايستگي دهد تا در زير پاي مجاهدان عقيده و جهاد له شود اين تو هستي كه فرياد ميزني ديگران را كه:

الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون

خواهرم ميدانم دعاي تو به درگاه خداوند اجابت ميشود، مرا دعا كن تا خداوند در حق برادرت احسان كند.

نصراله ايماني 5/2/1361

سوسنگرد شهر عاشقان شهادت

آخرين نامه

به نام الله

سلام خواهر جان الان كه اين نامه را مينويسم نميدانم در چه حالي به سر ميبرم از خوشحالي سخن بگويم يا از عقدههاي زمان جنگ.

خواهر عزيز تا چند ساعت ديگر ما به طرف خرمشهر حركت ميكنبم همان طور كه ميدانيد اين عمليات بزرگ بيتالمقدس به روايتي پايان جنگ است. و به خاطر اينكه تيپ عاشورا قويترين تيپي است كه تا به حال در جنگها عمل كرده و بنده هم سازماناً جزو اين تيپ بودهام، انشاءا.. وقتي كه اين نامه را ميخوانيد حتماً 24 ساعت است كه ما در خرمشهر هستيم.

خواهر عزيزم ميدانم لياقت شهادت ندارم شايد باز هم زخمي بشوم البته هنوز به دلم نگشته شايد باز هم از فرط گناه باشد كه به دلم اثر نكرده وگرنه ...

خواهر عزيز ارزش خودت را كماكان حافظ باش و احترام پدر و مادر را رعايت كن و در تمامي امور خدا را به خاطر داشته باش. سختيهاي روزگار را مثل مومي در دستان پر قوت خويش احساس كن. خواهر عزيزم زبانم بريده باد كه تو را نصيحت كنم ولي سعي كن دل مادر را نيازاري، پدر هم همينطور.

به همه سلام برسان ... در آرزويم كه كنار درب حرم حسينبن علي مقدم شماها را بوسه زنم.

به اميد خداوند

سعي ميكنم برگردم ولي آمديم و نشد از همهي شماها حلالي ميطلبم.

به پدرم بگو اگر سفر مكه رفتند ما را فراموش نكنند. از همگي شماها التماس دعا

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

خواهر عزيزم از اينكه بد خط نوشتم مرا حلال كنيد پوزش ميطلبم، وقت نداشتم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 23:14  توسط   | 


سفر چهارم

متاسفانه عمده يادداشتهاي اين سفر در دفتري بوده كه بهنگام شهادت در جيب نصراله بوده و احتمالا در آمبولانس يا محل تخليه شهدا مفقود شده است .

سفر پنجم

آواز غم با شفقي كه بخون نشست

اين داستان حقيقي است تلخ و ناگوار از چگونگي شهادت دو مبارز راستين جبهه هاي جنگ دهلاويه از گروه ابوالفضل (شهيد ديده ور) .

داستاني از آواز سوزناك غم و شفق سپيدي كه بخون نشست داستاني از غروبي خونين سنگري خونين ، پيكري خونين و بالاخره داستاني از چگونگي شهادت بهمن شجاعي معروف به بهمن شير در خاكريز دهلاويه و عمليات ايذائي شهيد محراب كه در آن رحمن رضازاده ، قهرمان جنگهاي از هويزه تا حمله مذكور شهيد مي شود . ابتدا از بهمن مي گويم :

بهمن شجاعي فرزند محمد شجاعي ، جواني بود كه در سال 1337 در كوره خانه هاي جنوب شهر كازرون در خانواده اي فقير بدنيا آمد . وي اولين فرزند خانواده اش بود . در دامان پدر و مادر بزرگ شد پدرش كشاورزي ساده بود كه روزگار را در صحراها گذرانده بود . از همان كودكي به شغل پدرش آشنا شد . بهمن بي اندازه به صحرا دل بسته بود ، روز و شب بدنبال پدر در مزرعه كار ميكرد بعد از اينكه بحد تكليف رسيد بي اندازه به اصول و احكام اسلام پايبند بود . دائم حساب دارائي اش را مي كرد و بي امان خمس و ديگر وجوهات واجبه را مي پرداخت . در سالهاي رژيم شاه با نماينده فعلي امام در كازرون تماس گرفت و بعد از پرداخت وجوهات تقاضاي رساله امام مي كند كه بعد از چندي رساله را با آرم ديگري برايش مي فرستند . در لحظات شروع انقلاب مبارزه را هرچه بيشتر ادامه داد . با تشكيل بسيج مستضعفين در آن شركت كرد . و شبها در بسيج نگهباني ميداد و روزها هم در صحرا كار ميكرد كمتر به شهر مي آمد هرگز احساس خستگي نمي كرد با شروع جنگ تحميلي عراق بلافاصله به جبهه نورد اعزام شد و بعد از مدتي به سوسنگرد . در تمامي عملياتي كه در سوسنگرد انجام شد . شركت مستقيم داشت از ابتدا تيربارچي بود در عمليات المهدي در غرب سوسنگرد بفرماندهي شهيد ديده ور و بعد در عمليات 31/2/60 عمليات علي بن ابيطالب كه در آن غرب سوسنگرد آزاد شد . در هر سه عمليات تيربارچي بود . در عمليات آزادي برديه و احمر و دهلاويه تماما تيربارچي بود . حمل تيربار برايش چنان عادي شده بود كه كوچكترين ضعف هم بخود راه نمي داد . در عمليات شهيد چمران ( كرخه نور) آرپي جي زن بود . بهمن خصوصيات مبارزان صدراسلام را دارا بود . از كمي سپاه اسلام واهمه اي نداشت . از كمبود سلاح هرگز بخود ترسي راه نميداد . درياي خروشان ايمانش كرانه اي نداشت و امواج سهمگين انديشه خدائيش هرگز به ساحل غم برخورد نمي كرد از بيكاري رنج ميبرد از اينكه سواد نداشت از درون مي سوخت صداي رسايش هميشه خوش آواز بود . دائم سرودهاي غم انگيز مي خواند بيشتر دعاها را از حفظ داشت ، با اينكه هرگز مدرسه نرفته بود اوقات بيكاريرا به ذكر خدا ميگذارد بيشتر شبها تا صبح نگهباني ميداد و دليري و بي با كيش همه را متوجه ميكرد و براساس همين به او لقب شير داده بودند .

قتی می خواست بخوابد درست روی لبه خاکریزبخوابد درست روي لبه خاكريز مي خوابيد توكل بر خدا را از همه چيز افزون ميداشت حتي يك شب بر بالاي خاكريز جاي هميشگي اش نخوابيد و همانشب يك خمپاره 80 درست سر جايش خورد . بعد از فتح مالكيه زخمي شد و 19تركش در بدنش فرو رفت بي اندازه از شوخي هاي بي خود رنج ميبرد و دائم گوشزد ميكرد برادر هرگز غيبت نكن در هر غروب با آواز دلكش اذان مي گفت تمامي اين مدتها كه در جبهه بود هرگز نماز شبش ترك نميشد يكبار فراموش كردم او را بيدار كنم بعد كه بيدار شد زياد ناراحت شد مي گفت اميدوارم خدا مرا ببخشد براي ما بلالي بود كه با اذانش همه از خواب بيدار ميشدند در هنگامه نبرد ظاهري خشن داشت ولي قلبي ممتو تز لطف و محبت .واما بعد گروه ابوالفضل (شهيد د يد ه ور)كه تعداد معدود و انگشت شمار و تمامي از اوائل جنگ سوسنگرد باقي مانده بودند در خاكريز دهلاويه در كمترين فاصله با مزدوران سنگر داشتند هميشه بزرگترين سنگر موجود در خاكريز از بچه هاي كازرون بود چراكه همانطور كه گفتم قهرما نا ني چون بهمن شجاعي و رحمان رضازاده و رسول رضوي و اكبر دهقان و غلام صفائي و اكبر ميراب و

عبدالرحمن شکوهی، جاسم طرفی که از بچه های بومی سوسنگرد بودند و همتی معروف به دائی، منوچهر قنادزاده از بروجرد و قدرتاله آقای برادی از تهران.

روز سه شنبه 23/6/60- خورشید طلوع کرده بود. اوضاع شهر اندکی دگرگونه جلوه میداد. انگار خبری در پیش است هوا به شدت گرم بود. رفت و آمدها در اطراف سپاه پاسداران اوج دیگری گرفته بود. در اطراف مسجد و گردان علمالهدا روصداهای زیادی بود. ایاب و ذهاب فرماندهان زیاد صورت می گرفت. با چند نفر از دوستان روانه دهلاویه شدم. هوا شرجی بود و گرمی هوا بی اندازه مرا رنج می داد. عرق از سرو رویم می ریخت. وقتی به دهلاویه رسیدیم دیدم بهمن در سنگر است سلام کردم. خسته نباشی. دو سه روز بود نیامده بود به شهر، کمی دلم سوخت گفتم بهمن بیا برو استراحت کن، گفت، در شهر کاری ندارم، میمانم همین جا. اخلاق بهمن به کلی عوض شده بود با لحن ملایمی صحبت می کرد. در جمع که نشسته بودیم، حرفی نمی زد. علی خسروانی با ماشین یخی آمد با مجید محمدلو همراه بودند. بعد از سلام و احوالپرسی مقداری یخ گرفتیم گذاشتم داخل صندوق. بهمن در سنگر دیدهبانی ایستاده بود. قیافه اش مظلوم جلوه می داد. به دلم اثر کرده که بهمن همین روزها شهید میشود، سعی می کردم در این چند روز از من ناراحت نشود چرا که قبلاً زیاد از من دلخور شده بود. نزدیکیهای ظهر بود، ماشین غذا جلو سنگر ترمز کرد. حسین بود ( حسین کاظمپور) از بچه های بومی، هر وقت می آید می گفت شیر، شیر بهمن بیا ناهار بگیر و بلافاصله بهمن می رفت و ناهار می گرفت. یادم نیست آن روز بهمن رفت یا نه . بعد از اینکه ناهار گرفتیم بهمن اذان گفت صدای اذان بهمن تا اندازهایی با روزهای قبل فرق میکرد. سوز و گدازش بیشتر شده بود، وضو گرفتیم. من بودم با اکبر دهقان و رحمان رضازاده و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی و رسول رضوی و غلام صفائی و عبدالرحمن شکوهی. برای اینکه یک نفر جلو برود به هم تعارف کردیم. فوراً دیدم که بهمن رفت و جلو ایستاد. مو به بدنم سیخ شد، در تعجب شدم، چطور شد بهمن هیچ وقت تا به حال نرفته بود جلو ولی امروز ظهر رفت. اقامه اذان گفت و نماز را شروع کرد. نماز را با لحنی موزون و سوزناک خواند. گریه ام گرفت در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند. دیگر به طور قطع برایم ثابت شد که بهمن تا 24 ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نیست. بعد از نماز به طور همیشگی چند مسئله از رساله امام برای برادران خواندم. بعد ناهار را خوردیم. بعضی از برادران خوابیدند. بهمن هم خوابید من برای مدتی بیدار ماندم. نزدیکیهای عصر بود بچه ها را بیدار کردم. ماشین غذا آمد شام داد. شام نان و انگور و سبزی و پنیر بود. بهمن باز اذان گفت این بار رسول رضوی امام جماعت شد. بعد از اینکه نماز خواندیم رسول پستهای نگهبانی را تعیین کرد من گفتم رسول، امشب من و رحمان رضازاده با هم بنویس بعد رسول یکمرتبه با ناراحتی گفت تو برای نفست کار میکنی منهم به واسطه این حرف ناراحت شدم. بعد سخن به درازا کشید و هر لحظه درگیری لفظی بیشتر شدت می گرفت. به رسول گفتم اینکه میگویم با رحمان، بواسطه اینکه از خودم زرنگتر است و دوست دارم با رحمان باشم تا خوابش نبرد. بالاخره با رحمان آمدیم در سنگر دیدهبانی. شام هم در سنگر با هم خوردیم وقتی که با رسول درگیری لفظی داشتیم بهمن آمد و صورتم را بوسید و گفت اشکالی ندارد احترام همدیگر را رعایت کنید. بعد از مدتی بچه ها همه خوابیدند من و رحمان هم در سنگر بودیم. بعد آمدم داخل سنگر اجتماعی نشستم کمی قرآن خواندم همه در خواب بودند نگاهی به بهمن انداختم خوابیده بود، شال سفیدی روی صورتش بود پیشانیاش بیرون بود آنچه بیش از حد توجهام را جلب کرد این بود که پیشانی بهمن بی اندازه نورانی شده بود. باز به حقیقت دریافتم که بهمن شهید میشود. در نیمه شب بهمن که خودش بیدار بود شروع کرد به نماز شب خواندن. من هم در فاصلهای که با او داشتم نماز می خواندم. بعد بهمن اذان صبح گفت هر کس نماز صبح را به فُرادی خواند وقتی هوا روشن شد رسول و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی آمدند شهر.

24/6/60 - آفتاب طلوع کرده بود. یک تفنگ سوخته پیدا کرده بودم. آوردم که شروع کنم به درست کردن آن، قنداق نداشت، از یک تکه چوب سعی کردم برایش قنداق درست کنم. مشغول کار شدم که علی جمشیدی و چند نفر دیگر که در گروه چمران بودند آمدند پیش ما. تعارف کردیم و نشستند در سنگر، بهمن خوابیده بود. صبحانه خوردیم نان و تخم مرغ سهمیه بهمن گذاشتیم که علی جمشیدی خورد. بعد از چند لحظه بچه ها رفتند ناهار آوردند. بعد از چندی بهمن اذان گفت. باز این صدای اذان بهمن مثل اذانهای قبل نبود شور و گدازی زایدالوصف داشت. موقع شروع نماز باز بهمن رفت و جلو ایستاد. تمام بچه ها تعجب می کردند در این نماز بهمن ، اکثر بچه ها به گریه افتادند. باز بهمن در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند، ناهار خوردیم و بلافاصله من آمدم سوسنگرد چون صبح فرمانده عملیات خط گفته بود که امروز جلسه فرماندهان است با رسول رضوی بیائید دفتر گردان. هوا بسیار گرم بود. مقداری از راه را پیاده آمدم. وسیلهای پیدا نکردم بعد از طی مسافتی ماشینی پیدا شد و آمدیم سوسنگرد. مستقیماً آمدم مقر، آن موقع مقر گروه در بهداری و بهزیستی بود. وارد اطاق شدم، بچه ها خواب بودند. رسول هم خوابیده بود. صدایش زدم و او را بیدار کردم، مسئله را برایش گفتم. بعد بلند شد و لباس پوشید با هم آمدیم مقر گردان، فرمانده گردان برادر فرزانه بود گفت برو اکبر میراب هم بیاور. خودم آمدم و اکبر بیدار کردم، با هم آمدیم گردان اکبر دستش زخمی شده بود. بعد از چندی سوار ماشینی شدیم آمدیم گردان بهرامی ، پائین نوپل، در وسط ابوجلال جنوبی، مقر گردان بود. نگاهی به داخلی فضای ساختمان گردان انداختم قیافه یکی از برادران توجهام را جلب کرد، فکر می کردم او را می شناسم، اسمش بر سر زبانم بود هر کار کردم یادم نیامد بعد متوجه شدم که محمود یاسین یکی از عزیزترین دوستانم در هویزه بود، از مسجدجزایری اهواز. رویم نشد سلام کنم. در همین موقع جلسه شروع شد. تمام سرپرست گروهها آمده بودند، سرپرست تدارکات، فرمانده عملیات سپاه برادر جعفری بود و بشر دوست هم یکی از معاونانش بود. در این جلسه نقشه عملیات کشیده شد. محورهائی که قرار بود در آن حمله شود مشخص شد. و گروههای عمل کننده هم تعیین گردید. سرپرست محورها تعیین شد. قسمت عملیاتی گروه کازرون و چند گروه دیگر، محور 3 در قسمت دقاقله بود. کلاً من دوست نداشتم که ما را در منطقه سویدانی به عملیات ببرند. از آن منطقه روی خوشی نداشتم. مثل اینکه برایم شوم بود. وقتی اسم دقاقله را می شنیدم مو بر بدنم سیخ می شد. به یاد یک سال پیش می آمدم که در کنار رودخانه نیسان سنگر داشتیم. به یاد رخسار تابان داودی و پرآور و اعتمادی میآمدم که چگونه مظلوموار در پشت رودخانه نیسان شهید شدند. بیاد میآوردم خیانتهای بنی صدر ملعون که باعث شد ما از دقاقله عقب نشینی کنیم و بیائیم سوسنگرد. فکر می کردم که هنوز دقاقله مثل قبل است ولی فرمانده عملیات گفته بود که دقاقله با خاک یکسان شده. بله مزدوران این روستا را که از زیباترین روستاهای جنوب سوسنگرد بود یا بلد وزر زیر و رو کرده بودند. قرار بر این شد که گروه کازرون اولین گروهی باشد که به خاکریز حمله کند، و بعد گروههای عملیاتی دیگر. در محور 3و 4 گروه سپاه و 4 گروه ارتش باید حمله کنند. اولین گروه از کازرون، یک گروه از یزد و 2 گروه هم از ایذه. فرماندهی گروه کازرون به عهده رسول رضوی بود. فرمانده تمام گروههای حمله کننده در محور، سعید درفشان از اهواز یکی از بچه های مسجدجزایری اهواز و معاون فرمانده عملیاتی محور هم من بودم. قرار شد که شب بعد از نماز برویم شناسائی. وعده داديم كه با هم بعد از نماز ميآييم. بعد از ترك جلسه آمديم مقر، با رسول تصميم گرفتيم كه سري به دهلاويه بزنيم و جريان حمله را به بچهها بگوييم تا آمادگي داشته باشند و از اينكه امشب نميتوانيم در پيش آنها باشيم عذرخواهي كنيم. ساعت تقريباً 5/4 بود آمديم دهلاويه، تا رسيديم پاي سنگر شده بود 5 بعد از ظهر، داخل سنگر اجتماعي از برادران خداحافظي كرديم و جريان را گفتيم كه امشب هم ميخواهيم به شناسايي برويم. در سنگر بهمن بود. اكبر دهقان، غلام صفايي، مسعود حسنياصل (بومي)، عبدالرحمن شكوهي(بومي) و رحمان رضازاده. وقتي كه ميخواستم با رسول و اكبر ميراب برگرديم به سوسنگرد، بهمن آمد كنار سنگرهايي كه هر عصر خودم مينشستم و دعاي سمات ميخواندم نشست. هيچ وقت بهمن موقع بيكاري بيرون از سنگر نبود، هميشه در سنگر ديدهباني، حتي بعضي اوقات در همان سنگر ديدهباني ميخوابيد. به بهمن نگاه كردم اوهم نگاه معصومانهاي به من كرد و با تسبيح كه در دست داشت دائم ورد ميانداخت و زير لب زمزمه ميكرد. رسول رضوي هم دستي به سر و صورت بهمن كشيد و او را بوسيد، گفت بهمن چرا ناراحتي، بهمن با خندهاي گفت، هيچ ناراحت نيستم خيلي هم خوشحالم. ما سه نفر خداحافظي كرديم. آمديم سوسنگرد، كنار پل پياده شديم، رسول تقريباً 20 متر با اكبر ميراب همراه هم راه ميرفتند بطرف مقر. در مسير خيابان كه ميآمدم يك مرتبه صداي آوازهاي دشتي بهمن در گوشم نواخته ميشد. بدنم به لرزه افتاد. بيخود گريهام گرفت. يك مرتبه ديدم اكبر دهقان با يك آمبولانس كه سريع ميرفت صدا زد بياييد. خوب متوجه نشدم كه چه شده، دلم زياد گرفته بود رسول ميگفت بروم بيمارستان، ولي نرفت. سه نفري با هم آمديم در مقر، هنوز وسايل را بيرون نياورده بوديم، اكبر با حالت عصباني آمد و گفت: داد زدم كه بياييد بيمارستان نيامديد! بهمن شهيد شد. تا گفت بهمن شهيد شد، تمام برنامه هاي اين دو سه روز پيش مثل پرده سينما جلو چشمانم ظاهر ميشد بعضي از لحظات باور نميكردم. آمديم بيمارستان، رفتيم داخل سردخانه، پارچه ملحفهاي كه روي برانكارد بود برداشتيم وپيكر تكه تكه شده بهمن را ديديم. به چشمانش نگاه كردم انگار همان شب كه به خواب بود، پيكر بهمن تنها يك سر وصورت سالم داشت. از گردن تا كف پايش بيش از صد تكه شده بود. بوي خوشي از پيكرش به مشام ميرسيد. فاتحهاي خواندم و با برادران برگشتيم به مقر، در بهداري وبهزيستي. شايد براي هيچكدام از شهداي گروه در جبهه به اندازه بهمن گريه نكردم. آري بهمن شهيد شد و آواز خوشش تا ابد در صحراي جبهه هاي نبرد و در خاكريز ساريه و بردشت گلگون دقاقله، در صفر سال 59 و در كوچه هاي پر پيچ و خم ابوجلال شمالي و در سنگرهاي حمر و برديه و بالاخره بر قتلگاهش، در كنار سنگر كه كاخ سبز شد به گوش ميرسد. آري بهمن شهيد شد وصفت شير بودن را بر تمامي سنگفرش كوچه وبيابان سوسنگرد و بر صفحهي قلبهاي رزمندگان جبهه هاي جنگ سوسنگرد با خونش حك كرد. بله بهمن شجاعي شهيد شد و صداهاي رساي اذانش براي هميشه بر فضاي دهلاويه به گوش ميرسد. اگرچه بهمن شهيد شد ولي هنوز آواز دشتي او در بيابانهاي كرخه نور – طراح، در گوشها طنينانداز است. اگر چه بهمن شهيد شد ولي هنوز نفير رگبار مسلسلش براي هميشه سينه ظالمين و متجاوزين را سوراخ ميكند. آن شب در مقر كسي نبود كه چشمانش از فراق بهمن گريان نباشد. تنها ما در شهادت بهمن گريه نميكرديم، ديگران هم در سوگ او ميسوختند چرا كه معروفيت بهمن در طول جبهه براي همه مشخص بود. سرها را در آغوش يكديگر ميگذاشتيم وگريههاي شادي را سر ميداديم. شاد بوديم از اينكه اين چنين شهيد شد حتي يك آخ هم نگفت. همديگر را دلداري ميداديم. قرار شد فردا صبح اكبر دهقان جسد بهمن را به كازرون ببرد. اول به رحمان گفتم قبول نكرد و اكبر به خاطر اينكه همسايه بودند قبول كرد، فردا صبح در اولين فرصت اكبر رفت. جسد بهمن همان شب بردند اهواز، در سردخانه اهواز، قرار بود كه اگر بتواند به زودي براي حمله برگردد چون تعداد نيروي ما كم بود. آن شب با اينكه شهادت بهمن پيش آمده بود، ولي من و رسول و اكبر ميراب و ديگر برادران مصممتر از هميشه جهت پيكار با مزدوران آماده شده بوديم. در مدت كوتاهي خبر شهادت بهمن در سوسنگرد پيچيد. هر كس را كه ميديدي ميگفت شير بهمن در دهلاويه از گروه كازرون، شهيد! بله بهمن شهيد شد. شير شهيد شد. هر كجا ميرفتيم ما را در آغوش ميگرفتند، تبريك شهادت بهمن را عرضه ميداشتند. من با رسول و اكبر ميراب بعد از خواندن نماز روانه مقر گردان شهيد بهرامي شديم تا به شناسايي برويم. مسير راه شناسايي زياد بود. چون دو بار در قبل كه برنامهي حمله بود و بعد به علتهايي عقب افتاد رفته بوديم شناسايي. مقدار زيادي بايد از دشت صاف بدون كانال حركت ميكرديم، پاهايم خسته شده بود. بغض گلويم را گرفته بود. نميتوانستم حرف بزنم. هر طور كه بود رفتيم تا مقر گردان، سعيد درفشان را ديدم. به سعيد خيلي علاقه داشتم. در اين مدت جنگ دوستان زيادي از بچههاي مسجد جزايري پيدا كرده بودم. يكي هم سعيد درفشان بود. هر وقت با هم بوديم مدام از حسين علمالهدي سؤال ميكرد. از اصغر گندمكار، از رضا پيرزاده، از محاصره سوسنگرد. بله دوست خوبي بود وقتي او را ميديديم بياندازه صورتش را ميبوسيديم. وقتي سعيد را ديدم، جريان شهادت بهمن را شنيده بود، از خصوصيات بهمن برايش ميگفتم. بعد سعيد گفت من چند نفر از بچه هاي تداركات را با حسين الوگردي فرستادم جلو، لازم نيست شما برويد. در جريان اين حمله با حسين الوگردي آشنا شدم، پاكي و صداقت حسين مرا بي اندازه به خود عاشق كرده بود، هر وقت او را ميديدم چهره خندانش وچهره پرفروغش مرا به ياد ديگر دوستان شهيد محاصره سوسنگرد ميانداخت. چند بار كه او را ميديدم زياد از شهادت صحبت ميكرد. يكبار در مقر گردان تا مدت زيادي با هم درد دل ميكرديم، حسين از دوستانش ميگفت كه همه شهيد شده بودند، من هم مثل حسين از بيش از سي نفر از برادران عزيزي ميگفتم كه در سوسنگرد مظلومانه شهيد شده بودند، من به حسين دلداري ميدادم و حسين هم به من دلداري ميداد. بالاخره وقتي كه سعيد گفت برادران رفتند جلو لازم نيست شما برويد برگشتيم به مقر، خسته و وامانده در انديشه اينكه در اين حمله چه كسي شهيد ميشود. چه كسي جاي بهمن را براي ما در آينده پر ميكند. نشستيم دور هم از برنامه حمله صحبت كرديم. بچهها را تقسيمبندي كرديم. رحمان را كه از اول جنگ تا به حال با خودم بود، براي تيربارچي انتخاب كرديم. و بهرام گلستان كمك بود و غلام صفايي. اكبر ميراب هم خودش سرپرست گروه يزد بود. كاظم پديدار هم آرپيجي زن بود، عبدالرحمن شكوهي و مسعود حسني هر سه كمك بودند. قدرتاله آقا برادي هم آرپيجي زن بود و رحيم باويفر و جاسم طرفي كمك بودند.

25/6/60- تقريباً ساعت چهار از خواب بيدار شدم، چند بار صلوات فرستادم، فاتحهاي براي بهمن خواندم. آمدم بيرون وضو گرفتم، نماز شب را خواندم، موقع اذان كه شد بچه ها را بيدار كردم. نماز صبح خواندند، بعد از اينكه صبحانه مختصري خورديم با رحمان رضازاده آمدم سپاه. در وسط راه مدام به رحمان ميگفتم رحمان تو هم شهيد ميشوي. ميگفت من ميدانم كه شهيد ميشوم و اگر من شهيد دم تو هم شهيد ميشوي. چند روز بود كه بهمن بياندازه فريبا ده بود، موي سرش كوتاه كرده بود و ريش گذاشته بود، صحبتهاي بيخود نميكرد، خندهرود بود سيبي كه در دستم بود به او تعارف كردم نگرفت با اينكه گاهي تعارف نميكرد. بعد برگشتيم مقر و تمام مدت راه با رحمان درباره شهيد شدن صحبت ميكرديم. آن روز بچهها تماماً به دنبال تهيه كردن وسايل رزم بودند. تفنگها را تميز ميكردند، روحيه تمام بچهها بسيار شاد بود. بيشتر اوقات رحمان ميگفت دوست دارم اگر شهيد شدم جسد نداشته باشم. دلم نميخواهد مرا روي دست بگذارند. تازه اگر قرار باشد كه جسد داشته باشم وصيت ميكنم كه مرا بالاي تپهاي بلند خاك كنند تا كسي دنبال تابوتم نيايد. چرا مردم از كار و زندگيشان باز شوند. رحمان خصوصيتهاي غريبي داشت در برابر تمام مصيبتها مقاوم بود با اينكه وضعيت خانوادهاش خيلي دردآور بود، ولي دائم در جبهه بود. پدرش مدت زيادي بود كه فلج شده بود، خودش ميگفت هيچ كاري از دستش ساخته نيست. نزديكيهاي ظهر بود كه رسول رفت و براي بهرام تيربار كلاشينكف گرفت. رحمان زياد خوشحال شد. بعد موقع نماز شد نماز را به جماعت پشت سر كاظم پديدار خوانديم. با شروع نماز به دلم اثر كرد كه كاظم زخمي ميشود. از چهرهاش معلوم بود. رسول هم چهرهاش مظلوم جلوه ميداد. قدرتاله آقابرادي هم به قيافهاش ميآمد كه يا شهيد ميشود يا زخمي، اصغر خودمان از جبهه شحيطيه آمده بود ديدني، بعد از ظهر جلسه فرماندهي بود، براي گزارش شناسايي رفتيم كمي صحبت شد. بعد برگشتيم به مقر، شام خورديم، قرار بود كه شب ساعت چهار صبح به شناسايي برويم. شب رفتيم در گردان بهرامي خوابيديم و در نزديكيهاي صبح هنوز هوا تاريك بود با ماشين رفتيم كنار خاكريز بعد از داخل كانال به طرف خاكريز عراقيها حركت كرديم. در حدود ساعت 5/5 به نقطهاي رسيديم كه از لحاظ نظامي به نقطه احمر رسيديم، اينجا يك خاكريز طبيعي بود مدتي مانديم تا هوا روشن شد و آفتاب زد. روزها تا ساعت 12 آفتاب به نفع ما بود، و دشمن درست متوجه ما نميشد. تقريباً 700 متر با دشمن از روبرو فاصله داشتيم. دشت صاف بود و نميشد كه جلوتر برويم، بعد از اينكه آفتاب سطح زمين را پوشانده بود حسين آلوگردي دوربين تلسكوپي را مستقر كرد و چند بار با دوربين دو چشم ديدهباني كرد، بعد يك به يك نگاه ميكرديم، ميدان مين روبرو ديده ميشد، سنگرهاي ديدهباني مشخص بود و يك تانك هم ديده ميشد. بعد از چند دقيقه كه تمام بچهها ديدهباني كردند برگشتيم، مسير راه را به طور خميده آمديم سعي ميكرديم هر طور شده دشمن متوجه ما نشود چرا كه اگر كانال لو ميرفت، حمله عقب ميافتاد. بدون پيشآمدي تماماً به سلامت به خاكريز خودمان رسيديم و از آنجا به گردان شهيد بهرامي آمديم. نزديكيهاي ظهر شده بود. آمديم به مقر، بچهها همه آماده بودند. نماز خواندند. بعد رفتم گردان بهرامي. با سعيد رفتيم به ساختماني كه در نزديكي روستاي چولانه بود، آنجا مقر فرمانده تيپ همدان بود. وارد اتاق شديم چند نفر افسر و درجهدار نشسته بودند. بعد از لحظهاي يك سرگردي كه تقريباً قيافهاي خشن داشت وارد اتاق شد، صداي سنگيني داشت، بعد از مدت كوتاهي يك سرهنگ وارد اتاق شد، مقداري با هم صحبت كرديم. گروههاي ارتش به ما معرفي شدند، سرپرست گروهها تعيين شد و به همديگر معرفي شدند. چاي خورديم و در همين موقع بود كه سرهنگ جمشيدي با احترام خاصي وارد اتاق شد روي يخچال نشست شروع كرد به صحبت كردن، از وضعيت دشمن مقداري صحبت كرد. دستورات لازم را به سرهنگ داد. بعد آنجا را ترك كرديم، رسول آمد به شهر، من و اكبر مانديم، اكبر نفرات گروه عملياتي خودش را سر و سامان ميداد. من هم تمام بچهها را جمع كردم. بچههاي كازرون هم آمدند نشستند در اتاق. بعد از سپاس بر خداوند شروع كردم برايشان صحبت كردن، از پشتيباني بيدريغ خداوند و امام زمان با آنها سخن گفتم، از ايمان و اخلاص آنها كه باعث شده به جبهه بيايند گفتم، از شهادت و فداكاري شهداي گذشته مقداري گفتم، و برنامههاي عملياتي را براي آنها گوشزد كردم و نقشه هرم ترسيم كردم، يادآوريهاي لازم را تكرار كردم بعد هم آمدم سوسنگرد. هوا تاريك شده بود نماز خواندم. مقداري غذا خوردم. برادرم اصغر هنوز در مقر بود، رحمان با علاقه خاصي تيربارش را تميز ميكرد. شب جمعه بود در مسجد دعاي كميل برقرار بود. بعد از اينكه كارها تماماً رديف شده بود بچه ها همديگر را بوسيدند و روانه مسجد شدند، دعا در حال تمام شدن بود، داشتند فيلمبرداري ميكردند. به بچه ها گفتم كه در يك نقطه دور هم باشيد، برميگردم. تا وارد مسجد شدم متوجه شدم یکی از برادران به نام حسنزاده کنار میله در وسط حیاط ایستاده و در کنارش محمود یاسین همان برادر عزیزی که در هویزه با هم آشنا شده بودیم، قرار دارد. یکهای خوردم، بسیار خوشحال شدم. گفتم تو محمود یاسین نیستی گفت بله و با این صحبت همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند بار صورتش را بوسیدم، خاطرات هویزه برایم داشت تکرار می شد، محمود زیاد اصرار می کرد که باید مرا با خودت ببری به جبهه، بی اندازه اصرار می کرد. هر چه گفتم نمی توانم ترا ببرم قبول نمی کرد ، بالاخره گفتم به سعید بگو، سعید هم گفت نمیشود، فرمانده عملیات جعفری هم گفت نمیشود بشردوست هم اجازه نداد. بالاخره ناامید شدم ساعت تقریباً 11 شب بود. آمدم تدارکات چند ماشین با راننده آوردم کنار مسجد برای بردن نیروها به گردان . در مسیر راه سرودهایی توسط رزمندگان خوانده می شد. وقتی به مقر گردان رسیدیم بعد از مدت کوتاهی کاتوشا زدند من با فرهاد شیرامی نشسته بودیم، فرهاد زخمی شده بود و حالش خوب نبود. در این برنامه کسی زخمی نشد و این معجزه الهی بود. بلافاصله بعد از خاموش شدن آتش با ماشین حرکت کردیم به طرف خاکریز. گروه به گروه در پشت خاکریز نشستند. سر ساعت 12 اولین گروه که گروه کازرون بود به فرماندهی رسول رضوی حرکت کرد، قبلاً حسین الوگردی و چند نفر که مسئول تخریب بودند رفته بودند جلو تا اگر مین باشد خنثی شود. سعید درفشان خودش همراه اولین گروه رفت. بعد از گروه کازرون یک گروه ارتش جلو رفت و بلافاصله یک در میان گروههای سپاه و ارتش دنبال هم در کانال به راه افتادند . تقریباً همه بچه ها رفتند داخل کانال . یک مرتبه دیدم محمود یاسین با برادر حسن زاده و یک نفر دیگر که دوربین فیلم برداری داشت آمدند و سلام کردند. محمود با خوشحالی میگفت نصراله دیدی آخر همراه فیلمبردار آمدم. چند لحظهای با هم بودیم، قرار بود بعد از اینکه مقدار راهی توسط برادران طی شد گروه تخلیه مجروحین را وارد کانال کنم. گروه تخلیه مجروحین تعدادی از بچه های بسیج اهواز بودند. بعضی از آنها با پیراهن سفید و سرپائی آمده بودند. پس از اینکه چند دقیقهای گذشت با محمود و حسنزاده و فیلمبردار و برادران گروه وارد کانال شدیم، عراقیها ساکت بودند و خمپاره منور کم می انداختند. هوا تقریباً مهتاب بود، در میان راه دو نقطه کمکی انتخاب کرده بودیم، یکی به نام احمر و دیگری به نام بردیه. در اصل احمر نام روستایی تقریباً در سه کیلومتری سوسنگرد است و بردیه هم نام روستایی در 12 کیلومتری سوسنگرد، به خاطر رد گم کردن دشمن این نام را انتخاب کرده بودیم. بعد از طی کانال وارد دشت صاف شدیم، مقداری خمیده آمدیم. دائم با محمود و حسنزاده در مورد حمله صحبت می کردم. در نزدیکی نقطه احمر که از آنجا خاکریز کوتاهی شروع میشد توقف کردیم. ساعت تقریباٌ 5/2 بود این خاکریز معروف به خاکریز طبیعی بود. در آنجا گروه امداد را نگه داشتم و با حسین الوگردی که مسیر را برای پیدا کردن من برگشته بود آمدیم پیش سعید. در نقطه احمر از محمود یاسین و حسن زاده و فیلمبردار خداحافظی کردم. در نقطه احمر گروه تدارکات مانده بودند که قرار بود بعد از شروع حمله مهمات بیاورند، از سرپرست گروه که رحم یا علی مدد نام داشت و با هم آشنا بودیم خداحافظی کردیم. بعد مسیر از احمر تا بردیه را با سعید طی کردیم و در میان راه گروهها را کمکم تا نقطه بردیه هدایت کردیم. در نقطه بردیه که رسیدیم ساعت حدود 4 بامداد بود. عراقیها کمکم متوجه شده بودند که شاید خبری باشد زیاد منور میزدند. و تیربارهایشان مرتب کار می کرد، چند نفر زخمی شدند، بعضی ها هم به شهادت شهادت رسیدند. یکی از برادران ارتشی تیر به چشمش اصابت کرد بی اندازه برایش افسرده شدم. آرزو کردم که تا خرد شدن دشمن کسی شهید یا زخمی نشود. چرا که هنوز آمبولانس یا پزشکیاری همراه ما نبود. بچه های گروه کازرون آرام نشسته بودند، اول رحمان بعد رسول رضوی بعد غلام صفائی، بهرام گلستان، کاظم پدیدار، قدرتاله برادی، شکوهی، مسعود حسنی اصل و رحیم باویفر و عبدالرضا غرابات. هیچ کس صحبت نمیکرد. آتش دشمن بی اندازه زیاد شده بود. صحبتهای آنها به گوش می رسید. فاصله تقریباً کم بود. و ساعت، 5/4 را نشان میداد، قرار بود توپخانه آتش کند بعد ما جلو برویم، کمی صبر کردیم، از آتش توپخانه خبری نشد، سعید دستور پیشروی داد. کمن به رحمان با پرتاب تکهای گل گفتم برو جلو، بلافاصله رحمان بلند شد و حرکت کرد، پشت سرش نفرات گروه جلو رفتند، در جبهه های دیگر عملیات شروع شد. ساعت 5 بامداد بود، با فریاد الله اکبر عملیات شهید محراب شروع شد، دشمن بی اندازه دست و پا می زد، هنوز تعداد زیادی از آنها در خواب بودند، دشمن از روبرو 13 تانک داشت، تیربارهای کالیبر 50 دائماً کار می کرد. دود حاصل از انفجار فضا را پر کرده بود و فریادهای الله اکبر خمینی رهبر در تمام محیط اطراف می پیچید. نفرات یکی بعد از دیگری وارد خاکریز میشدند. رحمان که تیربارچی بود اولین سنگر تیربار را هدف گرفت سنگر عراقیها مثل یک راهرو بود. بیش از 15 نفر در آن بودند و تماماً در حال فرار کشته شدند. صدای پازدار پازدار عراقیها به گوش میرسید. دود و خاک زیاد بود و درست محیط اطراف را نمی دیدم. بچهها را هل میدادم به جلو، رسول را دیدم که داد می زد برو جلو. بروجلو بعد هم گفت رحمان رفت، خوب متوجه این حرف نشدم. صداهای حاکی از انفجار باعث می شد تا خوب صدا را نشنوم، مسعود را دیدم که با عجله به طرفم آمد و گفت نصرالله، رحمان، رحمان شهید شد. نمیدانم چه حالتی به من دست داده بود هرگز احساس ضعف نکردم، مشت محکمی به پشت مسعود زدم و گفتم بروجلو شهید شد، که شهید شد چه اشکال دارد. بعد تیری به سر یکی از عراقیها زدم یک مرتبه از جا پرید به هوا. بعد دستی به سر رحمان کشیدم و بقیه را به جلو هدایت کردم. مسیر حمله ما سمت چپ از خاکریز عراقیها در دقاقله بود. سعید خودش به سمت راست رفت چون نصف نیروها باید در سمت راست عمل می کردند. تمام سنگرها پر بود از عراقی. با فریاد، پازدار، پازدار و امان، امان میگفتند و ما هم در سنگرهایشان بدون وقفه نارنجک میانداختیم، یکی دو بار نارنجکها عمل نکرد ولی این بیچارهها جرئت اینکه نارنجک را بیرون بیندازند، نداشتند. دوباره نارنجک دیگری میانداختیم. نبرد هنوز ادامه داشت بچهها از کنترل خارج شده بودند. از یکصد نفر نیرو تنها چند نفری را بیشتر نمیدیدم. معلوم نبود کجا رفته بودند. فاصله زیادی را طی کرده و تا خاکریز سوم رفته بودم. یک دوربین پایهدار دیدهبانی از داخل سنگر برداشتم. مرتب این فکر به سرم میزد که تا میتوانی خراب کن. ما در این حمله عقبنشینی در پیش داریم. هی میخواستم وسائل را خراب کنم ولی میگفتم اینها دیگر مال خودمان است. در میان راه یک کلاشینکف برداشتم. مسیر را برای رفتن به مگاصیص برگشتم. یک مرتبه یکی از بچه ها گفت: عراقی، عراقی. او اشتباه میکرد یکی از بچه های خودمان بود که رفته بود جلو دیدهبانی میکرد، در میان یک کانال اول من نمیدانستم یک رگبار برایش زدم ولی از جایی که خدا میخواست حتی یک تیر هم به او نخورده بود. میگفت تیرها از زیر بغلم و از کنار گوشم رد میشد. بدنم میلرزید متوجه نبودم قبله کجاست، دو رکعت نماز خواندم، بعد راه را به طرف مگاصیص ادامه دادم. حاشیه خاکریز نگاه میکردم تا جسد رحمان را پیدا کنم و به عقب انتقال دهم. کمی که آمدم یکی داد میزد نصراله نصراله، دیدم محمود یاسین خودش تنهاست خیلی خوشحال شدم. یک تفنگ عراقی هم داشت بعلاوه 4 نارنجک، 2 جیب خشاب کلاشینکف، سرنیزه و قمقمه. در این حمله من با خودم 11 خشاب 30 عددی برده بودم. از اینکه محمود یاسین را دوباره دیده بودم خیلی خوشحال شدم. از جریان حمله برایش تعریف میکردم، گفتم که رحمان شهید شد. او رحمان را از هویزه می شناخت. بعد محمود مرتب می گفت کجا می روی، می گفتم طرف مگا صیص. مرتب میگفت تو بلد هستی با نه، الان خمپاره می زنند، الکی کشته میشویم و از این حرفها، در میان راه دائم توپ و خمپاره می زدند. من اصلاض در این فکر نبودم که شاید ترکش بخورم. چون این را می گفتم که اگر خدا بخواهد ما زخمی شویم یا شهید. اصلاً به دلم نیامده بود که شاید زخمی شوم. مقداری که راه آمدیم از بس گرسنه بودم یک هندوانه برداشتم به دست محمود دادم و با کاردی که همانجا بود هندوانه را شکستم. اول به محمود تعارف کردم محمود گرفت بعد مقداری به بچهها دادم آنوقت بقیه را خودم و محمود خوردیم. تقریباً در حدود پانصد متر با هم راه رفتیم. سئوال کردیم، از راننده یک لورد که مگاصیص در مسیر ما هست گفت بله، بعد راه را ادمه دادیم، تقریباً در حدود 100 متری آمدیم که محمود از من حدود 10 متر فاصله گرفت. یک مرتبه یک آمبولانس و یک تویوتا پشت سر هم از وسط ما رد شدند. عراقیها یک گلوله تانک شلیک کردند که به ماشین بزنند. نفری که پشت تویوتا بود ترکش خورد و دود و خاک زیادی بلند شد. یکی از برادران مسجد سلیمان با من بود، بعد از اینکه دود و خاک تمام شد گفت یک شهید یک شهید، یادم از محمود آمد . با صدای بلندی داد زدم یا....سین یا سین ولی صدائی نشنیدم، دیدم اسلحهاش افتاده روی زمین، نگاه کردم تفنگ خودش بود. کمی این طرف و آن طرف رفتم دیدم پیکر محمودی بی سر روی زمین افتاده و خون دارد از گردنش بیرون میآید. نمی دانم چه حالی به من دست داد، نمیتوانستم گریه کنم مثل این بود که باورم نمیشد کمی اطراف را نگاه کردم سر محمود را دیدم که صورت نداشت، بعد سر را بلند کردم روی یک گونی گذاشتم، و مغزهای سرش و تکههای گوشتها همه را جمع کردم. بعد وسائل داخل جیب بلوزش را بیرون آوردم. یک شیشه عطر بود و کلید و کمی پول و چند نامه. آن وقت دکمه پیراهنش را باز کردم و سینهاش را چند بار بوسیدم. بوی خوش عطر تمام بدنش را گرفته بود. آن وقت پیکرش را بغل کردم آوردم این طرف خاکریز، و گذاشتم روی برانکارد، سرش را هم در کنارش گذاشتم و منتظر شدم که کسی بیاید و او را به سوسنگرد انتقال دهد. ساعت تقريباً 12 بود يكي از دوستانم به نام داوود حيدريان كه اهل تهران بود آمد و بعد از اينكه از جسد محمود عكس گرفت او را با آمبولانس به سوسنگرد آورد. بعد از او مقداري راه آمدم نميدانم كجا ماندم و سنگر گرفتم شايد در همان نزديكي‌ها بود كه حمله كرده بوديم. آثار شكست برايم مشخص مي‌شد. تعدادي از تانكها را زدند. ارتش عقب‌نشيني كرد. بچه‌هاي سپاه هم دستور دارند بيايند عقب و تا ساعت 5 بعد از ظهر ما را عقب آوردند. ديگر متوجه جسد رحمان نبودم، يادم رفته بود آمدم سوسنگرد. بهرام گلستان مريض بود. رسول زخمي شده بود، كاظم پديدار زخمي شده بود، جاسم طرفي و رحيم باوي‌فر و آقا برادي تماماً زخمي بودند، گروه از هم پاشيده بود. غلام هم سردرد زيادي داشت. فقط من و اكبر سالم بوديم، اكبر و غلام رفتند بيمارستان، از جسد رحمان خبري نبود. فردا مي‌خواستيم برويم كه ديگر منطقه دست عراقي‌ها بود و نشد. بالاخره رحمان شهيد شد و جسدش هم پيدا نشد. او به آرزويش رسيد. همچنين ياسين، بهترين دوستم در اين عمليات شهيد شد. خوشحالم كه اگر جسد رحمان پيدا نشد ولي ماندم و جسد ياسين را به عقب انتقال دادم.

29/11/60 (پنجشنبه-سوسنگرد، مقر نانوايي)- ساعت 5/8 . قرار بود كه امروز به بستان برويم. با ماشين تويوتا به رانندگي اكبر با برادر دل‌پسندابراهيم پورحاجي، محمد جليل‌پور و برادر احمد كفاش به طرف بستان حركت كرديم. در ابتداي پل سوبله چند عكس گرفتيم، بعد از راه حور‌العظيم به طرف تنگ چذابه رفتيم و تقريباً تا نزديكي چذابه رفتيم ولي به خاطر شدت آتش برگشتيم، آمديم بستان و ديداري با دوستان جديد داشتيم. بعد از اينكه يكي از برادران چند عكس گرفت و پس از چند لحظهاي به طرف الله اكبر رفتيم تا تعدادي گلوله خمپاره 80 كه از عراقيها مانده بود بياوريم. در مسير راه تانكها را ميديديم كه با چه وضعي در اين حمله (طريق القدس) باقي مانده بود. هنوز جسد مزدوران در داخل تانكها مانده بود و بوي نامطبوع آن فضا را پر كرده بود. آري برادرم چه شد آن همه سر و صداها، چه شد آن قدرت طاغوتي صدام. كجا رفتند متجاوزين به دين و آيين اسلامي ما و چه خوش گفت امام كه آن چنان سيلي به صدام خواهيم زد كه از جا بلند نشود. آري هنوز تانكها حتي از جا هم كنده نشده بودند، هنوز صداميان در سنگرها خواب بودند و هنوز نالههاي دربهدريشان در صحراها به گوش ميرسيد باشد تا نشانگر قدرت الله و حاكميت او بر زمين باشد. به هر حال خمپارهها را جمع كرديم و يك تيربار كاليبر 50 كه روي نفربر خودمان بود و زده شده بود باز كرديم و به سوسنگرد برگشتيم، آنچه در اين دشت و دمنها بيشتر از هر چيز ما را متوجه ميساخت قدرت الله در بازوي تواناي رزمندگان اسلام بود. چگونه دشمن متجاوز دهها كيلومتر فرار كرده و نابود شدند.

29/11/60 ساعت 5/5 غروب پنجشنبه. در اتاق نشسته بودم، دو نفر كه ظاهراً قيافههايشان برايم غريبه بود ولي كازروني بودند داخل اتاق شدند، سلام و احوالپرسي گرمي با عبدالله ظريفكار كردند با اكبر دهقان هم همينطور، بعد من هم بلند شدم و دستبوس زديم. بعد از اينكه نشستند يكي از آنها كه چهرهاش كمي آشنا بود گفت: ايماني كجاست؟ يكي از بچه ها گفت كه روبرويت نشسته، بعد دوباره با هم سلام كرديم و ... . خوب از كجا ميآيي؟ از بستان، تو كي هستي؟ قاسم برين. تو؟ داودي، بعد كه سر صحبت باز شد از دست فرمانده گرداني كه در آن بودند اظهار ناراحتي ميكردند. وضع به قول خودشان خيلي در هم شده بود و داشت به جاي باريك كشيده ميشد. آمده بودند پيش ما كسب تكليف كنند، به خاطر بوق و كرناي ما الكي اسم بيقابلمان بالا رفته بود. بعد از اينكه مقداري نصيحت كرديم، تو بايد چه باشي، چرا كردي، به خاطر چه از اين حرفها، بالاخره قرار شد برويم بستان، با چند نفر ديگر رفتيم بستان. بعد از اينكه در اتاق گروه كازرون كمي مانديم و صحبت كوتاهي هم براي بچه ها كرديم آمديم پيش برادر موسي سرپرست گردان، بعد از كمي بحثهاي ضد و نقيض كه بين دو طرف رد و بدل شده بود با اصرار فراوان آنها را با هم آشتي داديم و با خواندن دعاي وحدت و روبوسي جلسه را ترك كرديم. در برگشتن كمي به خود فرو رفتم. دلم گرفته شده بود. به خاطر اينكه آنچه نصيحت كردم در خودم نبود. گريهام گرفت و از خدا طلب عفو كردم، شدت گريهام يكي از برادران را هم به گريه انداخت و بالاخره طوري شد كه ماشين را نگه داشتيم و بعد از اينكه گريه تمام شد آن وقت به راه ادامه داديم و به سوسنگرد آمديم و دعاي كميل برقرار كرديم.

30/11/1360 جمعه ساعت 8 صبح- با اكبر دهقان و سيدمحمدتقي ديده ور رفتيم به خط. ابتدا سري به آنجا كه ديدهور شهيد شده بود زديم، برادرش مقداري از گِل آنجا را برداشت و بعد رفتيم دقاقله.

دقاقله روستايي است كه در نزديكي رودخانه نيسان بنا شده و مزدوران عراقي آن را با خاك يكسان كردند و بعد از آنكه قريب يكسال در دست آنها بود توسط رزمندگان اسلام در حمله طريق القدس آزاد شد و جايي بود كه برادران حسن اعتمادي و كاظم داودي و قاسم پرآور آنجا شهيد شدند بعد بر اثر عقبنشيني كه در پي شكست هويزه بود مجبور شديم از آنجا عقبنشيني كنيم. به هر حال مقداري مهمات آنجا ديده بوديم و رفتيم كه جمع كنيم. بين راه جسد مزدوران را ميديديم كه بر روي خاك افتاده بود و حاكي از بيچارگي آنها بود. چند بار ميخواستم يكي از آنها را خاك كنم ولي نه ميل داشتم و نه فرصت مناسب. بعد از جمعآوري مهمات برگشتيم و بعد از ظهر با برادران سري به جبهه هاي اللهاكبر زديم و سپس به بستان رفتيم. بعد از چند دقيقهاي كه با برادران صحبت كرديم، برگشتيم سوسنگرد در اين سفر برادر رحمان يزداني و كَل عبدي همراه ما بودند.

1/12/1360 «شنبه» ساعت 5 بامداد تنگه چذابه

از صداهايي انفجار توپها وحشتزده از خواب بيدار شدم نگاهي به ساعت كردم حدود ساعت 5 صبح بود. از اينكه براي نماز شب بيدار نشده بودم، ناراحت شدم. از زير پتو بيرون آمدم و به ديوار تكيه زدم چند بار صلوات فرستادم. ناراحتيام بيش از حد بود، بخاطر اينكه ميدانستم كه امروز صبح در تنگه چذابه حمله است ولي امكان رفتن برايم فراهم نبود. در شب هوا بياندازه تاريك جلوه ميداد و من هم كه چشم سالمي نداشتم كه بروم. در ضمن كسي هم نبود كه همراه من بيايد به همين خاطر مجبور شديم بمانيم تا فردا صبح برويم اهواز دنبال برادر آهنگري كه اگر بشود سري او را به كازرون بياوريم. به هر حال از جا بلند شديم، وضو گرفتيم و با برادر كَل عبدي رفتيم مسجد بعد از نماز يك نفر پشت تريبون رفت و گفت لحظهاي تحمل كنيد تا دربارهي وضع خانوادگي صدام سخن بگويم. از شدت ناراحتي نتوانستم تحمل نشستن در مسجد كنم آمدم به مقر، صبحانه خورديم و رحمان يزداني با كَل عبدي با مينيبوس سپاه عازم كازرون شدند، بعد از بدرقه آمدم داخل اتاق بياندازه دلم گرفته بود زياد هم خوابم ميآمد. نشستم خاطره بنويسم خوابم برد و در خواب ديدم كه شهيد شدهام. باز از جا پريدم و آمدم بيرون با نگاه حسرتآميز ماشينهاي مهمات را تا محو شدن از چشمهايم تا سر پل بدرقه ميكردم. بعد صورتم را شستم، در همين حال دو نفر از دوستان خيلي نزديكم كه اهل تهران بودند صدايم كردند. ما هم خوشحال آمديم داخل اتاق و صورت را خشك كرديم تا بوسهها دلچسب شود. خوب داود جان خيلي خوش آمدي، علي جان تو هم همينطور، بعد آمديم داخل اتاق و بعد از صرف ميوه آن دو رفتند هنرستان، ما هم بلند شديم براي اهواز. از راه حميديه بطرف اهواز رفتيم تا بلكه دو نفر از دوستان تهراني كه در انتظامات بودند، ببينيم. متأسفانه نبودند و ما هم مستقيماً آمديم اهواز. شور و بلواي زايدالوصفي در ميان مردم بود همه كنار خيابانها ايستاده بودند. ماشينها با چراغ روشن حركت ميكردند خوشحال و شادان. بعضي از خيابانها فقط مخصوص آمبولانس و ماشينهاي جبهه بود. ما هم كه يك تويوتا داشتيم، شيشه ماشين را پايين كشيديم و با ابراز احساسات و دست تكان دادن به مردم فهماندم كه بله علاوه بر اينكه ما رزمنده هستيم تازه از جبهه هم آمدهايم. افراد شهرباني و ژاندارمري و راهنمايي خيلي ما را احترام ميكردند. مستقيماً از شهر رفتيم روابط عمومي دنبال برادر آهنگري. ميدانستم كه اين برادرمان كوپني هست و مفت گير نميآيد ولي از آنجا كه خدا ميخواست زود پيدا شد و بعد از احوالپرسي قول دو ماه ديگر داد. واقعاً كوپني شده بود. بعد از خداحافظي آمديم پايگاه رجائي كه غلام صفايي و داداش بزرگش را ببينم، نبودند رفتيم پايگاه مبارزان آنجا بودند. بعد از نماز ظهر كه به جماعت خوانديم رفتيم در آسايشگاه. موقع آمدن با غلام و عليرضا صفايي و رحيم اسماعيلي و حسن سلماني به مخابرات رفتيم و بعد از تلفن به كبابي سر زديم، چون اكبر دهقان گفت من امروز بايد كباب بخورم و اگر برايم نگرفتي و شهيد شدم به دلم ميماند. جايت سبز خورديم و روانه سوسنگرد شديم. ساعت 20/5 دقيقه رسيديم سوسنگرد بلافاصله آمديم بستان. قصد داشتم قاسمي را پيدا كنم تا از وضع حمله باخبر شوم، چون اخبار را از كسي قبول نميكردم. آمديم بستان، علي پيروزي و عبداله را ديدم، پس از روبوسي با هم رفتيم سراغ قاسمي. در نزديك مقر رودخانه برايم نقشه كشيد، از وضع موجود صحبت كرد و قرار شد كه فردا با هم به سعيديه برويم براي شناسايي. پس از چندي صحبت در موارد ديگر، آمديم سوسنگرد قرار شد كه شب دعاي توسل بخوانيم. بعد از انجام نماز نشستم براي پرويز ميرزايي نامه بنويسم تا رحيم به اهواز ببرد. دو نفر آمدند، گفتند: برادر سياسي ايدئولوژي تيپ زنجان كجاست؟ آدرس طوري بود كه بلد نميكردند. هوا هم زياد باراني و تاريك بود با ماشين آنها را رساندم. وقتي آمدم بچه ها خواب بودند. ما هم رفتيم حمام، با برادران غلام و عليرضا صفايي، ديده ور، رحيم اسماعيلي و احمد كفاش. بعد از حمام در ميان راه احمد داخل جوي آب كثيف افتاد، چون هوا تاريك بود. الان هم در اتاق نشسته ام و دارم بر آيندهاي فكر ميكنم كه بر بستان زندگيم خزان روي ميآورد يا بهار.

5/12/60- با حسن كريمزاده و عباس دنياديده از تهران و اكبر دهقان رفتيم به بستان، در موضع توپخانه پيش سرهنگ قاسمي يك پمپ و مقداري ميوه هم برديم. در اتاقي كه در روستاي رميم بود، نشستيم. آنجا مقر فرماندهي بود. فضاي روستا پوشيده از درختان خرما بود و خيلي هم باصفا. مدتي نشستيم، جلسه مشترك سياسي ايدئولوژي گردان با ارشد سربازان بود. بعد از اتمام جلسه دعاي فرج امام زمان(عج) خوانديم، آنها رفتند و ما شام را با سرهنگ قاسمي، سرگرد خزائمي و يك سرگرد ديگر خورديم و از وسائل جنگي صحبتهايي شد. نامه از ستاد تيپ براي سرهنگ آمد. وضعيت دشمن را قيد كرده بود. وجود سه تيپ در تنگه چذابه، يك لشكر در جنوب نيسان، 1200 خودرو، تانك و نفربر و حدود 2000 خودرو چرخدار، در سرتاسر منطقه. احتمال حمله عراق به تنگ بعيد نيست. بعد شام خورديم و برگشتيم بستان.

6/12/60 - قرار بود كه به تنگ چذابه بروم وليكن جهت ساختن پل با اكبر دهقان رفتم بستان پيش سرگرد خزائمي تا برنامه انتقال صفحه هاي آهن به سوسنگرد كه جهت پل پيدا كرده بوديم بدهد. در مقر گردان نشستيم بعد از صرف چاي خزائمي آمد و با هم و چند سرباز گلهاي روي صفحهي آهني را عقب زديم. عكس گرفتيم و بعد برگشتيم. شب به بستان رفتيم براي دعاي كميل، آهنگران آمده بود.

7/12/60 - نزديكيهاي ساعت 9 رفتيم اهواز، اسماعيل ابراهيم زاده شهيد شده بود با دو نفر از برادران كه از تنگه چذابه آمده بودند رفتيم به بيمارستان جندي شاپور. بعد هم بچه هاي نانوايي را برديم نماز جمعه و كارها را كه انجام داديم آمديم نماز جمعه. نماز در حال تمام شدن بود. يكي از دوستان قديمي كه نزديك يكسال بود او را نديده بودم، پيدا كردم عكس گرفتيم. و رفتيم مسجد جزايري آدرس منزل ياسين بگيريم. بعد هم رفتيم هشت آباد و بعد برگشتيم سوسنگرد.

سفر ششم

سفر به شوش دانيال

18/12/60

قرار گذاشتيم كه با برادر امين در عمليات شوش شركت كنيم. برادر امين از اول جنگ تا به حال در منطقه هويزه و سوسنگرد بوده. من با سپاه و تيپ عاشورا تسويه حساب كردم. روز بعد 19/12/60 آقاي انصاري و علي نيكخواه و برادر ويسي از كازرون (كميته امداد) با يك كاميون، سيب و ديگر مواد غذايي آوردند. شب دعاي توسل خوانديم و فردا صبح اول به بستان رفتيم و بعد به مقر سرهنگ قاسمي رفتيم. برگشتن از راه الله اكبر آمديم و خاكريزهاي عراقيها كه از دست داده بودند به برادران نشان دادم. عصر آمديم به پادگان حميديه و برادران كازروني را ملاقات كرديم. روز بعد با اكبر و علي نيكخواه پيش سرهنگ قاسمي رفتيم، مقر توپخانه سرهنگ در رميم 5 كيلومتر پشت بستان بود. از آنجا به سعيديه 1 و 2 و 3 رفتم، در دشتهاي سعيديه مرز پيدا بود و هرگز اين تصور را نميكردم. صحرا جلوهي خاصي داشت. تنگ چذابه جلوتر از ما قرار داشت. درست ما پشت سر نيروهاي عراق بوديم و فاصله ميان ما و عراقيها باتلاق بود و نيزار. در سعیدیه اول جنگل انبوهی از درختان خرما بود و شاخسارهای درخت بید سر در هم کرده بودند. منظره جالبی بود. عراقیهای مزدور واقعاً در این مدت کیف میکردند. سرتاسر دشت نیزار بود و حورالعظیم نام داشت. از آنجا برگشتیم و در مسیر با برادر سرباز حبیباله لعلی آشنا شدیم. همان روز در نزدیکیهای عصر با برادر امین آمدیم اهواز. اول رفتیم در مقر تبریزیها و بعد هم به پادگان دشت رفتیم. دشت آزادگان، سرهنگ قاسمی و علی نیکخواه هم آمده بودند. در پادگان بچه های کازرون زیاد اصرار کردند که اینجا بمان، من هم رفتم اهواز و برگه گرفتم و بعد در تیپ امام سجاد با برادران ماندم. شب ساعت 5/10 بود که سعید پروبزی با اکبر دهقان آمد. همان روز هم برادرانی که تنگ چذابه بودندو پیش امام رفته بودند، آمدند. بازعلی پیروزی و عبداله ایی هم بودند. اموز که 22/12 بود آمدیم به شوش، و یاد اولین روز هویزه در دلم زنده شد.

من در تیپ امام سجاد گردان شهید مدنی و گروهان شهید دانشجو بودم. در نزدیکیهای عصر یکی از برادران روحانی آمد و برایمان چند دقیقهای سخن گفت. برادر روحانی یکی از جبهه ههایی را که امام زمان به آنجا آمده بود نام برد. میگفت فرماندهان عملیاتی گروهها در یکی از سنگرها بودند. بعد از دعای سمات دعای توسل خواندند. یک مرتبه سنگر روشن میشود. یکی از برادران فریاد میزند امام را دیدم. بله امام زمان را میبیند که لباس سیاه به تن دارد، زیر گلویش پارچه سبزی بسته، بعد به سر و صورت تمام بچه ها دست میکشد و میگوید سلام مرا به تمام رزمندگان برسانید و بگویید شما پیروزید. امام خمینی عزیزتان را دعا کنید، شما پیروزید. و این جنگ به نفع شماست. مجلس باحالی بود. بچه ها زیاد گریه میکردند. بعد از تمام شدن جلسه با چند نفر دیگر به زیارت دانیال پیغمبر رفتیم و زیارت کردیم. بعد نماز مغرب و عشاء خواندیم. بین دو نماز برادر روحانی میگفت: عزیزانم به هوش باشید که تمام کارهایتان برای خدا باشد تا به منتهای سعادت انسانی برسید. بعد از نماز در اتاق همان چند نفری که بودیم دعای توسل خواندیم. برادر سیروس دعا میخواند، مجلس خوبی داشتیم.

23/12/60 امروز صبح ساعت 5 به حمام شهر رفتیم. الحمدالله وضع حمام خوب بود. بعد از حمام به مقر آمدم و نماز صبح خواندم بعد از مراسم صبحگاه و صرف صبحانه گردان را جمع کردیم و در مورد برنامه رفتن به خط و دستوراتی که باید در حمله انجام شود برای برادران توضیح دادم. الان گروهان یکم به خط اعزام شد. سرهنگ قاسمی با رانندهاش از دزفول آمدند و سری به ما زدند. برای کازرون، خانوادهام، نامه نوشتم. ساعت 11 بود برادر روحانی که روز گذشته صحبت کرده بود، آمد. باز برای برادران از خدا سخن گفت، از معجزهها سخن گفت، از عنایات امام زمان صحبت کرد ولی نمیدانم چرا وقتی یک برادر روحانی دارد از خدا صحبت میکند تمام برادران رزمنده گریه میکنند. چرا در جلساتی که در شهرها برپا میشود اینطور نیست. او میگوید کودک 12 ساله داد میزند چرا مرا به جبهه نمیبرید، همه گریه میکنند. در صدر اسلام از یک خرما چندین نفر میخوردند، همه گریه میکنند. من هنوز نمیدانم چرا اینطور هست. همه به من اعتراض میکنند چرا تا یک نفر صحبت میکند تو گریه میکنی چرا دیگران گریه میکنند، ولی من علت گریه خودم را میدانم. نماز مغرب و عشاء خواندیم بعد هم دعای توسل.

شوش دانیال مدرسه راهنمایی

ساعت 20/10 دقیقه از شوش به سوی جبهه حرکت کردیم. خوشحالی زایدالوصفی به من دست داده بود. برادران را میدیدیم که همدیگر را در آغوش میگرفتند، نغمههای سوزناک کربلا یا کربلا را زمزمه میکردند. اشکهای شادی در فضای خشکیده چشمان دوستانم حلقه زده بود. داشت از شادی گریهام میگرفت. سوار ماشین ایفا شدیم. بعد از چند دقیقهای ماشین حرکت کرد. با حرکت ماشین برادر میثم سیروس (جمشید) شروع به نوحه خواندن کرد. برادران هم با خوشحالی جواب میدادند. از شوش خارج شدیم. فاصله میان راه تا خاکریز را همه در یاد و اندیشه خاکریزهای بردیه و دهلاویه بودم. بیشتر بچه ها بار اول بود که به جبهه میآمدند. با اینکه مدتی زیادتر از آنها در جبهه بودم ولی با دیدن آنها غیر از ایجاد شوق، خجالت میکشیدم. از اینکه بچه های 12 ساله به جبهه آمده بودند گریهام میگرفت. ماشین آیفا با سرعت هر چه تمامتر راه جاده را میپیمود. مثل اینکه حتماٌ باید تند برود. این حق را من به راننده میدادم ولی دیگر برادران ناراحت می شدند. مسیر راه پیموده شده را از دهکده گذشتیم. دهکده، روستایی بود که قبلاً بچه های کازرون در آن مستقر بودند. بعد ماشین بر روی جاده کنار خاکریز به حرکت ادامه داد، اینجا سریعتر می رفت و از شدت سرعت شنهای کف جاده را به داخل می کشاند و به سر و صورت بچه ها میخورد. ماشین ایستاد و با سرعت همه پیاده شدند. در اولین نگاهم به سنگرها تابلویی را دیدم که نوشته بود منطقه کربلا.، منطقه کربلا نام یکی از جبهه ها بود. بعضی دیگر از جبهه ها ثارالله، النصر و طلوع فجر نام داشت. بچه ها بر اساس اصول نظامی هر کدام به گوشهای از خاکریز تکیه دادند بعد 10 نفر تا 15 نفر سوار تویوتا میشدند و به خاکریز اصلی میرفتند. منطقه سرتاسر شنزار است. وضعیت جبهه خوب به نظر میرسید. آتش عراق روی منطقه کم بود. ما هم جزء آخرین نفراتی بودیم که با فرماندهان گروه و دسته سوار تویوتا شدیم. حدود 2 کیلومتر جلوتر پیاده شدیم و با چند نفری در یکی از سنگرها جا گرفتیم و بلافاصله بعد از لحظاتی عراقیها شروع به ریختن آتش توپ و خمپاره کردند. یادم آمد از ظهر و عصر و شامهائی که در سوسنگرد بودیم و نیروهای دشمن در این سه نوبت آتش میکردند. بعد از ساعت سوال کردم. ساعت 12 ظهر بود و الان در سنگر دیدهبانی هستم. ولی برایم زیاد تازهگی ندارد چون بیش از 18 ماه است که دید میزنم با وزش هر نسیم، شن به سر و صورت پاشیده میشود و هر لحظه که بیشتر می شود انسان بیشتر به خود فرو میرود. هدف را مقدستر می بییند. نماز ظهر را به جماعت خواندم. بعد از صرف ناهار کمی خوابیدیم. بعد هم تصمیم گرفتیم یک توالت بزنیم معلوم است در این کارها همیشه استادکار من بودهام حالا هم همینطور. یادم میآید از سنگرهایی که در دهلاویه حفر میکردیم. ولی خوشبختانه زمین اینجا شنی بود و زود کنده میشد، البته دوامی نداشت. سنگرها را میبایستی از پائین شروع کرد و کیسه روی هم گذاشت. ساختن توالت تمام شد و غروب نزدیک، از غروب سوسنگرد بگویم که همیشه مرا غمگین میکرد. اکثر اوقات مرا به گریه می انداخت. بله اینجا هم همینطور بود. غروب در شنزارهای خشک، با غروبی که بر صحراهای صاف و سبز سوسنگرد .... اینجا غمگینتر بود، اینجا دلها به تپش میآمد، و اندیشهها بیشتر در هوای وصل معشوق به تب و تاب میآمد. زمین شنزارهای زرد رنگ با تپه هائی که بیشتر به چین صورت پیرزنان میماند، رخسار زرد رنگ پهنه دشت همچون چهره معلولین بود و نسیم ملایم آن همانند آه سوزناک آن طفل یتیمی که از فراق پدر اشکهای ماتم بر گونههایش چون صدفی در ظلمت میدرخشد. دانههای شن صورت را نوازش می داد و این خوشآمدی بود که از زبان شنزار دشت عباس میشنیدیم. به فاصلههائی از هم گیاهانی را میدیدم که در تمام عمرم جز در فلیمها ندیده بودم.

خاکریز الفجر- سنگر دستهجمعی 24/12/60

25/12/60اولین شب را در خاکریز گذراندیم تا ساعت 1 بامداد با حسین سبزواری پاس بخش بودم. آن تعدادی که برای اولین بار به جبهه آمده بودند تا اندازهای وحشت می کردند. جبهه ساکت بود و سکوتی مرگبار با تاریکی مطلق بر فضا حاکم شده بود. وضعیت تپهها به صورت حرف S بود. عدهای که در بالا بودند، سنگری را که جلو وجود داشت، نفرات عراقی تصور میکردند و سرتفنگ را به طرفش نشانه میرفتند. بیش از هر شب دیگر که در جبهه بودم از وضع موجود می ترسیدم از اینکه نکند همدیگر را بزنیم. عراق حرکتی نداشت بعضی اوقات با کالیبر 50 و 75 رگبار کوتاهی میزد. مدت نگهبانیام تمام شد. بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدم، بچه های نگهبان به نقطهای مشکوک شده بودند. بعد از کمی تفحص مشخص شد که سنگر برادران ارتش است. روز بوضع عادی گذشت. ظهر هنگام نماز آماده باش دادند بعد از ناهار آمدیم منطقه کربلا و بعد با ماشین آمدیم به شوش. از گرد و خاک قیافه ها عوض شده بود. رفتیم به رودخانه شنا. بعد هم زیارت، علی پیروزی و عبدالله بازائی هم با گردان مخصوص خود از حمیدیه آمده بودند. بعد از صبحانه آمدیم در دهکدهای نزدیکی خلف مسلم.

27/12/60- برای سازمان دادن رفتیم به زمینهای پشت دهکده، اولین باری بود که دوست داشتم مانند یک تک تیرانداز در عملیات وارد شوم. ولی متاسفانه نشد. مسئولیت یک دسته 50 نفری را به عهده من گذاشتند. وقتی در چهره برادران نگاه میکردم احساس می کردم در برابر تکتک آنها مسئول هستم. خیلی ها بودند از جنگ هنوز چیزی نمی دانستند. برای اولین بار بود که حتی تفنگ بدست میگرفتند. در فرصتهای مناسب دسته به دسته که جمع شده بودند می رفتم و صحبت میکردم. از آنچه که باید پرهیز شود آنان را گوشزد می کردم. و از اشتباهات گذشته آنان را یادآور می شدم، در میان آنان حتی سروان بود که در عملیات شرکت نکرده بود. خجالت میکشیدم ولی نمی توانستم حقیقت را قربانی مصلحت کنم. از بس داد زده بودم گلویم درد گرفته بود. شب شامی نخورده بودم. فردایش صبحانه را ساعت 5/11 ظهر خوردیم. وقتی آمدم به مقر دیدم عیناله مرادی با دو نفر دیگر آمده، بعد از سلام و احوالپرسی نامهای که برای پدرم نوشته بودم به او دادم و سراغ سعید گرفتم. گفت سعید در خلف مسلم است خیلی دلم می خواست سعید را ببینم. و عیناله مرادی قول داد که عصر سعید را بیاورد. ظهر وقتی همه به نماز رفتند با حسین سبزواری و محمدباقر قنبریان دو توالت زدیم. نیرو زیاد بود و رعایت بهداشت نمیشد و مجبور شدم با کمک برادران این کار خیر را انجام دهم. دور دهکده رودخانه آب بود بعد از اتمام کار شنا کردیم. بعد هم دو مرتبه رفتیم دنبال سازماندهی و صحبت کردن. نزدیکیهای غروب سعید با امین و حیدر آذرنژاد و علی هاشمی آمدند. چند عکس گرفتیم و بعد هم با محمدباقر قنبریان و سعید پیاده مسافت بین دهکده خودمان و خلف مسلیم را پیمودیم و رفتیم پیش عیناله که قرار داشتند به شوش بروند. ما هم با او آمدیم و در کنار جاده دهکده پیاده شدیم. و سعید هم با آنان رفت شوش، دعای کمیل بود، آهنگران هم آمده بود. الان تا این ساعت 6 بامداد درست 24 ساعت است که نیروهای عراق آمادهباش کامل هستند. فکر میکردند ما شب جمعه به آنها حمله می کنیم، بیش از صدها تن مهمات بی خود مصرف کردند. ولی بیچارهها شب حمله خوابند.

« دهکده شهید بهشتی»

29/12/60 - یک شب قبل از حمله را به سختی هر چه تمامتر گذراندیم. قرار بود ماه طلوع کند ولی بعثیها با روئی زنگارگون طلوع کردند. ولی افسوس خوردند که چرا پگاه آنان تیره و ظلمانی بود. آنها دست درازی کردند و قبل از آنکه ما حمله کنیم یک شب جلوتر حمله کردند. شب تا صبح از تمامی مهمات لازم استفاده کردند که به خیال خامشان دنیا را بر ما جهنم کنند ولی نه، ما در بهشت دیگری سکنا گزیدیم « اگر چه هر لحظه ستون پنجم چه کارها که نمی کرد.» با اینکه فاصله دهکده ما تا دشمن خیلی زیاد بود ولی خمپاره صد و بیست ستون پنجم بر سر ما پرسه میزد. الان چند ساعتی بیشتر به حمله نمانده، برادران را می بینم که همچون یاران حسین، همدیگر را برای ابد و برای آخرین بار میبوسند. امید دارم که پیروز شویم و در این امر شکی نیست. انشاءا...

لحظه ها به آرامی میگذشت. و این شب هم مانند شبهای دیگر قرار بود بدون هیچ گونه رخدادی سپری گردد. سکوت همه جای خاکریز ما فرا گرفته بود و بعثیهای بزدل هم مانند شبهای دیگر گاه گاهی دو سه رگبار میزدند. از ما نیروی لازم در خاکریز نبود. جز تعدادی افراد بسیجی با یکی دو قبضه آر پی جی 7. مهمات حتی برای یک ساعت جنگ هم نبود. من در دهکده در چال در نزدیکی خلف مسلم سمت چپ جاده اصلی شهید فلاحی در یک اتاق گلی که بی شباهت به کلبه محرومان نبود خوابیده بودم، خستگی زیادی در من بود. هنوز چشمهایم به حقیقت به خواب نرفته بود که صداهای انفجارهای پیدر پی مرا از خواب بیدار کرد. چند باز ذکر خدا گفتم ولی خیلی زود بخواب رفتم و بلافاصله باز بیدار شدم. دشمن به ریختن آتش سنگینی اقدام کرده بود. فکر نمیکردم خیال حمله داشته باشد ولی بعید نبود صدام و نیروهایش از قصد حمله ما خبر بودند و میخواستند به جای اینکه ما به ملت عیدی دهیم او دست درازی کند، همینطور هم شده بود، در نزدیکی ساعت 5/2 بامداد نیروهای بعثی در جبهه کربلا و فجر دست به حمله زده بودند. این دو جبهه از دیگر جبهه ها به هم نزدیکتر بود. در جبهه کربلا خمپارهها مستقر بودند و از نیروهای پیاده خبری نبود. غیر از دو نفر از آنان، کس دیگر اسلحه نداشت. جبهه فجر هم اختصاص داشت به برادران سپاه، بسیج و نیروهای گردان 122- لشکر مشهد. بدون مقدمه بعثیهای حیلهگر، در زیز آتش خودشان به طرف خاکریز منطقه فجر و کربلا حرکت کردند. و گروهی از آنان از خاکریز ما گذشتند و در سنگر جا گرفتند. بیچارهها اصلاً نمیتوانستهاند از بچههای ما بکشند. یکی میگفت تفنگ روی سینه ما گذاشته بودند ولی جرئت اینکه ماشه را بکشند نداشتند. همه آنها لباس سیاه پوشیده بودند. برادری می گفت ما یک تفنگ داشتیم من خشاب پر می کردم و برادر دیگرم به عراقیها میزد. اینقدر اینها بیچاره و بی فکر بودهاند که 10 متری خاکریز شروع میکنند به سنگر کندن فکر نمیکردند که ما بالاتریم و آنها را بالاخره میکشیم. فرمانده ارتشیها در گرو بوده میخواستهاند او را با نارنجک بکشند یکمرتبه یک سرباز با لگد محکمی می زند زیر دست عراقی و بعد همه آنها را به رگبار می بندد. نتیجه این شد که بیش از 1000 نفر از آنان کشته و زخمی میشوند، به وسیله تعداد 50 الی 70 نفر نیرو، تلفات ما تنها حدود 6 نفر شهید بود. و این معجزهای بود که خداوند به وسیله آن در رحمت خود را بر ما وسیعتر باز کرد. فردای آن شب با توجه به اینکه خمپاره دشمن به ما نمیرسید ولی دائم خمپاره صدو بیست از طرف ستون پنجم به سر ما می زدند، سختترین روز و شب را میگذراندم، هیچ وقت این چنین زجری نکشیده بودم و دائم قبل از اینکه به شوش بیایم به دلم اثر کرده بود. در نزدیکیهای غروب اعلام کردند که به خط می رویم قرار حمله است همه وسائل را جمع کردند.

دهکده درچال (شهید بهشتی)

عملیات فجر

2/1/61- نزدیکیهای غروب بود با شور و نشاط سوار ماشین شدیم رفتیم به طرف جبهه کربلا، وقتی رسیدیم به جبهه کربلا در حدود یک ساعت آنجا ماندیم بعد پیاده به طرف جبهه ثارالله حرکت کردیم. من فرمانده یک دسته 45 نفری بودم. تمامی افراد دسته به دنبال هم براه افتادند چهرهها از خوشحالی میدرخشید. این کاروان عاشقانی بود که مستانهوار به سوی وعدهگاه عشق در حرکت بودند. مست از باده عشق بر خداوند. مسیر راه با دویدن طی می کردم. یقه آنها را میگرفتم، میگفتم برادر خدا را فراموش نکن. شیشه عطری را که یکی از دوستانم در سوسنگرد هدیه کرده بود به سر و روی تمام افراد گروه زدم، و با حرکت افراد دسته در هوای آزاد شب با وزش نسیم ملایم بهاری بوی عطر نشاط از آنها مشامها را عطرآگین میکرد. به آنها توصیه میکردم برادر، زمین شنزار است اگر با بیحالی قدم برداری زود خسته میشوی. محکم باش، سنگین قدم بردار، دندانهایت را محکم فشار بده. بالاخره هوا تاریک شده بود که رسیدیم ثارالله. در منتهی الیه کانال حفر شده بر خاکریز شن مستقر شدیم، آتش عراق بر موضع شروع شد. لحظه ها به کندی میگذشت و آژیر توپ و خمپارهها گوشها را کر میکرد. نبرد سهمگین ادوات زرهی دو طرف شروع شد. گلولههای توپ خودی درست در فاصله سه متری من و چند تن دیگر و از ارتفاع خیلی نزدیک شلیک میشد. دو جعبه نارنجک آوردم، به کمک حسین سبزواری چاشنیها را سوار کردیم و به هر کدام دو عدد نارنجک دادم. سرتاسر هوای اطرافم بوی دود و باروت فرا گرفته بود. در کانال شروع کردم به نماز مغرب و عشاء. بیشتر افراد نشسته نماز میخواندند. بعضیها را ترس گرفته بود. برای روحیه افراد دسته ایستاده نماز خواندم. بعد از چند دقیقهای به طرف یک خاکریز جلوتر حرکت کردیم. مسیر نا آشنا بود. روشنی کمی که بر جاده حدفاصل میتابید راه را مشخص میکرد. به نزدیک خاکریز رسیدیم. لحظه حرکت به طرف منطقه عملیات نامعلوم بود. فرمانده گروهان عبدالحسین طبیبی بود معاون او هم ستوانیکم اسکندری، معاون دسته یکم که من سرپرست آن بودم همافر راهداری بود. تا ساعت 12 شب پشت خاکریز ماندیم. هوا ابری شده بود. زیاد خسته به نظر میرسیدم و چند بار هم پشت خاکریز خوابم برد. دو شب قبل از عملیات اصلاً خواب نرفته بودم رأس ساعت 12 شب دوم فروردین ماه حرکت شروع شد. مأموریت ما گروهان دوم از گردان شهید مدنی تیپ سجاد، عملیات ایذائی در پشت تپه 120 بود برای تمامی افراد حتی فرماندهان گروهان و دسته، منطقه عملیات ناشناخته بود. در تمامی عملیاتها میبایستی فرماندهان دسته و محور یک شب قبل به شناسایی بروند. ولی در این عملیات بر اساس یک سلسله برنامههایی که پیش امده بود این شناسایی انجام نشد. افراد بیصبرانه انتظار لحظات روبرویی با دشمن را میکشیدند. در جبهه رقابیه و دزفول عملیات شروع شده بود و قرار بر این بود که یکی دو ساعت بعد از شروع عملیات ما هم وارد عمل بشویم. با چهار نفر از مسئولین شناسایی به طرف تپه 120 حرکت کردیم ابتدا دسته سوم به فرماندهی محسن خسروی جلو رفت، دسته یکم من و دیگر برادران بودیم که بلافاصله به راه افتادیم. بعد از چند صد متری بین دو تل کوچک تپه مانند بر روی زمین خوابیدیم، هوا زیاد تاریک بود. سمت راست ما دسته سوم زمینگیر شده بودند. بعد دو نفر از شناسایی و گروه تحقیق به راه افتادند تا میدان مین را خنثی کنند. حدود یک ساعت در همانجا ماندیم. آتش زیادی از دو طرف رد و بدل میشد. ترکش توپهای خودی در بالای سرمان رد میشد مجبور شدیم با سرنیزه سنگرهای انفرادی بزنیم خدا را شکر زمین شنزار بود و سنگر کندن هم آسان بود. ساعت یک بامداد بود با دو نفر از شناسایی به طرف تپه صد و بیست حرکت کردیم. فاصله راه را دائم ذکر خدا میگفتم، هر وقت منور میزدند فوراً افراد دسته زمینگیر میشدند. از پیچ و خمهای تپه میگذشتیم و در تاریکی محض و سکوتی مطلق، قدمهای سنگین مجاهدان راستین اسلام شنها را جابجا میکرد. بعضی اوقات رگبار مسلسلهای کالیبر 75 بعثیها بر بالای سرمان آژیرکشان حرکت می کرد و لحظاتی هم از میان دیگر برادران رد میشد. این عمل نشانگر آن بود که واقعاً معجزه الهی است. هر کس به آن اندازه رشد پیدا کرده بود و لیاقت داشت یا شهید میشد یا زخمی، پیشروی دوستان و برادرانم به سوی منطقه عملیاتی و در ستون بودن آنان و استواریشان و صبر و استقامتشان مرا به یاد سربازان صدر اسلام میانداخت اگرچه از آن جان باختگان راه الله در زمان محمد(ص) جز نوشتاری بر تاریخ نخوانده بودم ولی اعمال آنها همچون یک منظره تماشائی فیلمهای سینما در دیدگانم مجسم بود معلوم بود که واقعاً محمد زمان خمینی است و مشخص از اینکه سربازان خدا همین افرادند. بله مسیر را بی صبرانه و سریع طی کردیم. از دشت بازی که برهوت شنزاری بیش نبود گذشتیم و لحظاتی بعد رسیدیم به تپهای دراز و کوتاه، به حالت خمیده پشت تپه مستقر شدیم. موقعیت خیلی اضطراری بود. الان ما بین توپخانه و نیروی زرهی عراق بودیم نیروی پیاده هم در سمت راست به جلو قرار داشت. تماس مخابراتی تا این لحظه به خوبی انجام می شد. حدود 5 کیلومکتر پیاده آمده بودیم، با رعایت سکوت به حالت خوابیده مدتی گذراندیم، نمی دانستم ساعت چند است سوال کردم ساعت 3 بامداد بود. هنوز امیدوار بودم که انشاء الله میتوانیم کاری بکنیم. دسته سوم به فرماندهی محسن خسروی جلو رفته بود. بعد قرار شده بود که بلافاصله مسئول شناسایی برگردد و ما را راهنمایی کند. مدتی گذشت خبری نشد. تماس گرفتیم گفت الان داریم میرویم جلو. توپخانه با ما تماس گرفت گفت آماده باشید می خواهیم آتش بریزیم. از این موضوع ناراحت شدم ، چرا که هنوز فاصله زیادی تا تپه داشتیم. حدود یک کیلومتر . از تخریبچیها سوال کردیم با بیسیم، در چه موقعیتی هستی، چقدر میدان پاک شده، گفت 1 ربع میدان، مانده. این هم ناامیدی ما را به عملیات بیشتر کرد. باران شروع شد. قطرات باران بر گونهها نقش بسته بود. از اینکه باران میشد خدا را سپاس میگفتیم. باز از محسن سوال کردم چه شد آتش ریختند یا نه گفت نه، صدای آژیر توپها اینقدر زیاد بود که متوجه نمیشدم چه موقع بر تپه آتش ریخته میشود. بعد از چند لحظهای محسن باز از پشت بیسیم گفت، نصراله ما راه را گم کردهایم. 500 متر مانده به تپه کانالی وجود داشت. شناسائی گرای کانال را اشتباه گرفته بود. هر چه بیشتر جستجو میکردیم نتیجه کمتر می شد. با گردان تماس گرفتم گفتم شناسائی راه را گم کرده، فوراً شناسائی بفرست. قرار بود دسته دوم با عبدالحسین طبیبی به کمک ما بیایند. بعد از چند دقیقه بیسیم گفت از فرماندهی دو نفر شناسائی به طرف شما میآیند. و لحظاتی بعد دو مرتبه عبدالحسین طبیبی (فرمانده) با ما تماس گرفت و گفت ما با دو نفری که آمدند راه را گم کردهایم و این باز ضربهای مهلکتر بود برای انجام نشدن عملیات . نمیدانستم چه کار کنم دیگر برایم تصمیمگیری مشکل شده بود. فکرم به جائی نمیرسید، در خطرناکترین منطقه دشمن بین توپخانه و نیروی زرهی و پیاده. درست در بین تپه 120 و 135 ، مهمترین منطقه استراتزیکی دشمن. تا این لحظه هر گز دشمن این تصور را نمیکرد که نیروهای اسلام تا این حد آمده باشند. بچهها همه ساکت و آرام بر روی خاک به حالت درازکش بودند. هیچکدام، از پیشآمدها خبری نداشتند. هوا هنوز تاریک بود یک مرتبه دیدم یک ستون از نفرات به طرف ما آمدند این ستون از سمت دشمن بود. اصلاً فکر نمی کردم که محسن با نیروهایش برگردد و به خاطر همین اول ترس برداشتم فکر کردم این نیروی دشمن است ولی خیلی زود متوجه شدم که محسن است که برگشته. ستوانیکم اسکندری هم با محسن بود. شناسائی هم برگشته بود. داد زدم چرا برگشتید. شناشائی گفت من راه را گم کردهام. و با این حرف مثل اینکه دنیا را به سرم خورد کردند. حیف که نمی شد کاری کرد والا میخواستم همانجا سینهاش را به رگبار ببندم. عرق سرورویم را گرفت، سعی می کردم خودم را کنترل کنم آخر مسئولیت خیلی سنگین است، این دو نفر داشتند با جان یک گردان بازی میکردند. نمی دانستم چه بگویم. زبانم در اختیارم نبود. ساعت را سوال کردم ، 5/5 بود. با اینکه هوا داشت روشن می شد ولی باز در اندیشه این بودم که حالا چه بکنیم. بالاخره ستوان اسکندری گفت، اگر بخواهیم با این وضع حمله کنیم همه نابود می شویم. شیطان داشت ما را وسوسه میکرد. هر لحظه صدها فکر به سرمان میزد. هوا در شرف روشن شدن است یک کیلومتر با دشمن فاصله داریم. راه هم بلد نیستیم. شیب تپه هم به طرف ماست میدان هم پاک نشده، آتش تهیه هم ریخته شده دشمن در انتظار حمله به سر می برد. ... مهمات به آن اندازه نبود که اگر لازم شد مقاومت کرد. و با این تفاسیر بر آن شدیم که برگردیم. و با کلمه برگشت، سراپا خستگی ما را فراگرفت، بچه ها به پچ پچ افتادند. بعضیها که شور خاصی داشتند و از جنگ هیچ تجربهای نداشتند اعتراض می کردند. چرا باید برگردیم، و آنها که درکشان که بیشتر بود می گفتند باید برگردیم .... و برگشتیم. میبایستی از همان راه که آمده بودیم برگردیم، از دشت بازی که دشمن به خوبی در روز بر آن مسلط بود، باید بگذریم. ستون خیلی فشرده و زیاد بود. بلافاصله که به دشت رسیدیم، با توپ و خمپاره ما را دنبال کردند. ولی خوشبختانه هیچ کدام از بچهها نه شهید شدند و نه زخمی. در برگشتن خاطرات دوران اول جنگ را بیاد میآوردم که همه ایذائی بود. و مسیری را با درد و رنج می رفتیم و یا موفق میشدیم یا نمیشدیم و در هر دو صورت همیشه فرار کردن از مهلکه به دنبال داشت. آمدیم به ثارالله، موج اعتراض همراه با ناامیدی زایدالوصفی در بچه ها دیده می شد، وقتی به ثارالله رسیدیم همه چیز را عوض شده دیدیم مثل اینکه این جبهه جبهه قبلی نیست. بچه ها خیال میکردند تماماً ما در همه جبهه ها شکست خوردهایم ، درست مثل کبکی که سرش را زیر برف می کند به خیال اینکه کسی او را نمی بیند. هر چه بیشتر برای بچه ها صحبت می کردم ، که شاید آنها را به رضایت بکشم ولی فایدهای نداشت، دشمن منطقه ثارالله را به شدت زیر آتش گرفته بود، همیشه دشمن این کارها را می کرد. وقتی که مورد حمله قرار می گرفت سعی میکرد منطقه اصلی را بکوبد تا از پشتیبانی جلوگیری کند، فرمانده گردان اعتراض کرد که چرا حمله نکردید او به ما اعتراض می کرد و ما هم سر او داد می کشیدیم، بالاخره بعد از یک سلسله درگیریهای لفظی گفتند که این عملیات ایذائی بوده، می خواستند با این حرف موضوع را خاتمه دهند اما تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ وقت عملیات ایذائی به یک گردان محتاج نیست هر چند هم که منطقه وسیع باشد. دوم اینکه در عملیات ایذائی ما که با دشمن درگیری نداریم چرا میدان مین را خنثی میکنند؟ و اما از گروهان سوم و یکم بگویم، گروهان سوم که با ما بود و برگشت، ولی گروهان یکم، آنها درست مثل ما شده بودند، آنها ساعت 5/5 در فاصله 50 متری دشمن بودهاند، میدان مین هم پاک نشده بود، هر چند که افراد اعتراض میکنند که برگردیم ( البته آنهائی که قبلاً در عملیاتها شرکت داشته بودند) و هر چند که فرمانده میگوید برگردیم، ولی بی فایده، با مهمات کم، در روشنی هوا حمله میکنند، پشتیبان هم نداشتند، بیگدار و بدون مقدمه و بدون سازمان حمله می کنند. پایینترین قسمت تپه بین میدان مین و دشمن اسیر میشوند در محاصره میافتند. تعداد زیادی از آنها کشته میشوند، و تعدادی دیگر زخمی و معدودی هم زنده میمانند. تا ساعت 5/4 بعد از ظهر همانروز مقاومت میکنند. راه فرار هرگز ممکن نبوده ، جز اینکه فرمانده گروهان و فرماندهان دسته فرار میکنند. ساعت 12 همان روز با چند نفر رفتیم که اگر بشود لااقل زخمیها را نجات دهیم ولی چون پشتیبان نداشتیم، نشد و برگشتیم. ساعت 5/3 بعدازظهر بود که من از فرط خستگی خوابم برده بود. ستوان راهداری با دو نفربر و چند نیرو میرود. عراقیها چون بو برده بودند که امشب شاید ما حمله کنیم از تپه 120 عقب کشیده بودند، و بر روی تپه 135 که بلندترین تپهها بود، مستقر بودند، فقط چند نفر را گذاشته بودند که هنگام شب این تعداد زنده را هم اسیر کنند و با خود ببرند.

ستوان راهداری با یک تک کوتاه مدت موفق میشود به بالای تپه برسد و فوراً زخمیها را به عقب انتقال دهد، واقعاً معجزه بوده، با توجه به اینکه ما دو روز قبل از شوق حمله حتی کمترین غذا هم نخورده بودیم، و اینها تا این ساعت با کمی مهمات استقامت کرده بودند.

بهترین افراد شهید شده بودند، همان شب تعدادی از شهدا هم به عقب برگرداندند، نتیجه این بود، 60نفر شهید و زخمی تعداد 40 نفر سالم ولی خسته و کوفته از فرط درد و رنج ، بعضی از زخمیها برای بار دوم زخمی شده بودند، شهدا هم باز بوسیله آرپی جی تکهتکه شده بودند.

نی خضر خاکریز اول - سنگر دسته جمعی بهداری

3/1/61

به خاطر اینکه نیرویی از ما روی تپه مستقر شده بود دشمن باز تپه را گرفت، البته از لحاظ نظامی تپه 120 برای ما ارزشی نداشت، چون که 135 از 120 بلندتر بود. از ثارالله به نی خضر آمدیم ( شب را در منطقه ثارالله گذرانده بودیم که فردایش برای پدافند به نی خضر رفتیم) هنوز احساس خستگی در افراد گروهان دیده میشد، تمام مدت روز را در نی خضر ماندیم. مرتب زیر آتش تانکهای عراق بودیم، نیروهای عراق چون بالا بودند حتی با دو تانک میتوانستند یک لشکر هم از کار بیندازند، ولی این خواست خداوند بود که با این همه آتش حتی کوچکترین صدمهای بما نمیرسید، شب به ثارالله برگشتیم.

جبهه ثارالله خاکریز اول - ساعت 5/6 غروب

4/1/61

صبح زود از خاکریز ثارالله به طرف اولین خاکریز که به دشت بازی منتهی میشد و بعد تپه 135 قرار داشت رفتیم. بین راه زیر آتش خمپاره و تانک دشمن قرار گرفتیم که دو نفر شهید دادیم. تا نزدیکی ظهر همانجا بودیم، تبادل آتش از دو طرف خیلی سنگین بود، چون گرسنه بودم مقداری نان از برادران ارتشی گرفتم و به بقیه بچه ها دادم. بعدازظهر ما را به دهکده بهشتی (درچال) آوردند، خسته و وامانده ، بعضیها شنا کردند، منهم گفتم فردا بیکار هستم و حمام میکنم، ولی نصف شب آماده باش زدند، بیدار شدیم با تجهیزات کامل ما را به چهار راه امام آوردند.

5/2 شب چهارراه امام

5/1/61

هوا تاریک بود گروهان سوم را به طرف جبهه مقاومت بردند، ما هم تا دستور ثانوی همانجا ماندیم، چهارراه امام مهمترین راه تدارکاتی ما بود، یک راه به رقابیه می رفت یک راه هم به جبهه مقاومت، یک راه هم به ثارالله و نی خضر و کربلا می رفت. بعضیها نماز شب خواندند، نماز صبح هم با همان وضع ( لباس و تجهیزات و پوتین) به صورت جماعت خواندیم، بعد هم دعای توسل، هوا زیاد سرد بود و لیکن شوق خدا کسی را به فکر سردی هوا هم نمیانداخت. در نزدیکیهای ظهر رفتیم به حبهه کربلا، پشت خاکریز مستقر شدیم. وضعیت غیر عادی بود. نگهبانیها را تعیین کردم، طرف راست و چپ ما نیروی ارتش بود، تمام مدت روز به حسن صحرابان که فرمانده گروه الف بود مرتب می گفتم که تو شهید می شوی و او در جواب می گفت دلت واموند، آسمون بر جا موند، خورشید همینطور می درخشه وامو شهید نشدم. لحظاتی قبل از اینکه حسن زخمی بشود با مجید سیوندی درگیری لفظی پیش آمد، به خاطر اینکه به وضع نگهبانی اعتراض کرد. در همان موقع به یاد سوسنگرد افتادم که قبل از اینکه یکی از دوستان شهید یا زخمی بشود همیشه اوقات یکروز قبل از آن دو نفر با هم دعوا میکردند. بلافاصله بعد از سکوت هردو طرف، در دهانه سنگر ایستاده بودم که صدای انفجاری توجهم را جلب کرد، دیدم در میان دود و خاکستر یکی دو نفر داد می زنند، بعد که رفتم دیدم حسن صحرابان و حسن زارع زخمیشدهاند که به عقب انتقال داده شدند. با اینکه بچهها در کنار سنگر دیدهبانی همه جمع بودند، ولی تنها صحرابان و زارع زخمی میشوند و این خود معجزه الهی است. شب زیاد سرد بود و باد تندی میوزید، غبار شن به سر و صورتمان میزد . تاریکی مطلق بر فضای اطراف حاکم بود. دید کافی نداشتیم، مدتی قبل در همین منطقه سر دیدهبان را بریده بودند، من و علی جمشیدی پاس بخش اول بودیم، راه که میرفتیم مجبور بودیم بیشتر چشمها را ببندیم، چرا که باد شن زیادی را با خود حمل می کرد. تعداد پنج سنگر دیدهبانی داشتیم که هر کدام 8 نفر نگهبان داشت. از مجید عذرخواهی کردم. هوا داشت ابری میشد و هر لحظه هوا تاریکتر، باد تندی شروع به وزیدن کرد، دانههای شن به سر و صورتمان می زد و مانع می شد تا خوب چشمها را باز کنیم، بعد از چندی باران شد و شنها سنگین شدند، هوا ساکت و آرام شد، نسیم مرطوبی وزیدن گرفت، تا اندازهای سرحال شدیم، با توجه بیشتری نگهبانی میدادیم، پاس دوم و سوم عوض کردیم، بعد رفتم پاس بخش دوم که ستوان راهداری و گروهبان خبازیان بود، بیدار کردم و بعد هم در کنار درب سنگر خوابیدم. هوا زیاد سرد بود، کمبود پتو باعث می شد که حتی برای چند دقیقهای هم خوابم نبرد.

خاکریز اول جبهه کربلا غرب شوش دانیال

6/1/61

بعد از نماز صبح با بیسیم تماس گرفتم، از اوضاع سوال کردم وضع خوب بود، در قسمت تپه 135 و 146 عملیات شروع شده بود. هنوز نتیجه مشخص نبود. مسئول تدارکات فرستادم صبحانه آورد. بعد از صرف صبحانه از طرف گردان اعلام شد امروز هم باید در این قسمت بمانید، اعلام آماده باش کامل به افراد داده شد و افراد در همان حال آماده باش ماندند تا نزدیکیهای غروب بعد از مشخص شدن وضع نگهبانی، بیسیم اعلام کرد که 15 نفر را به کمک شما فرستادیم. با خود بیسیم چی (بهنام آمالی) آمدم گروه را به طرف خاکریز هدایت کردم. تعدادی از افراد که نگهبان نبودند به داخل یک سنگر که به عنوان مسجد بود فرستادم، با همان حالت قبلی شب را پشت سر گذاشتیم.

5/4 صبح خاکریز کربلا 7/1/61

بیسیم اعلام کرد که باید به طرف تپه 120 بروید و از آنجا هم به طرف 135 پیشروی کنید. افراددسته در کمترین فرصت ممکن آماده شدند، سرپائی صبحانه خورده شد، از جلو خاکریز میان پیچ و خم تپههای کوچک و سبز در هوای آزاد صبحگاهی حرکت آغاز شد، صحرا منظره جالبی داشت، نخستین فروزش خورشید پرتو افشانی می کرد، شبنم رخسار چمنها را پوشانده بود. قدمهای سنگین و با وقار این رزمندگان آن چنان شور و هیجانی در من ایجاد کرده بود مه خود به خود لبهایم داشت سرودهای دشتی را با صدای بلند می خواند. بلافاصله بعد از قطع شدن شعر تمامی افراد دسته و گروهان با هم سرود مشترکی را خواندند. نفر شناسائی به فاصله 20 متری دسته حرکت می کرد، مسیر راه زیاد بود، کم کم به دامنه تپه 120 رسیدیم، تماس مداوم با بی سیم برقرار بود، ساعت حدود 8 بود با اینکه هوا هنوز گرم نشده بود عرق از سر و روی برادران میریخت، چهرهها همه از خوشحالی خندان بود. از تپه بالا رفتیم شیب تپه زیاد نبود. وقتی که روی تپه رسیدیم بلافاصله چشمم به وضع سنگرهای مزدوران بعثی افتاد، مسیر راه تپه 120 تا 135 همه کانال بود، کانالی که درست تا گردن آنها را در خاک قرار می داد، معلوم بود که اگر صدها توپ و خمپاره هم بزنیم حتی یک نفر هم زخمی نمیشود. در مسیر کانال جایگاههای مخصوص مهمات قرار داشت، تماماً از داخل گل کنده بودند، طاقچهای کوچک برای نارنجک دستی، دیگری برای آرپی جی 7 و دیگری برای مهمات سلاحهای انفرادی با بهترین نظام. دریچه های دیدهبانی به وضع خیلی عالی. فرصت کم بود این اجازه به کسی داده نمی شد سنگرها را بازدید کند، مسیر راه را ادامه دادیم، تپه ها 135 بلندترین تپهها بود شیب زیادی نسبت به 120 داشت، به هر حال به طرف 135 حرکت کردیم میان راه یک قبضه آرپیجی 11 عراقیها در سنگر مانده بود، با حدائقی آن را با خود بردیم، هر چند سنگین بود ولی تا روی تپه 135 آن را با خود آوردیم، تعدادی از پرسنل ارتش روی 135 بودند از اینکه به 135 رسیده بودیم خیلی خوشحال و شاد بودیم، احساس خستگی در هیچ کدام دیده نمیشد، بیاد آوردم لحظاتی که مزدوران صدام روی این تپه بودند، بعضیها نماز شکر را بجا آوردند، شوش دانیال از روی تپه دیده میشد، به یاد آوردم موقعی که صدامیان حتی با یک تانک یک لشکر ما را از کار میانداختند. ولی کیست که الان بتواند در برابر رزمندگان اسلام مقابله کند؟ صدام گفته بود اگر 135 را بگیرید کلید بصره را تحویل می دهم . هرگز ممکن نبود که عراق بتواند یکبار دیگر به تپه برسد و این براستی فتحالفتوح ثانی بود که به یاری الله و به فرماندهی امام زمان و به شفاعت زهرای مرضیه انجام شد.

7/1/61- این روز شاید از خوشترین روزهایی که در این مدت در شوش بودم پیش آمده بود. احساس آزادی، که این خود بزرگترین نعمت الهی بود، چند عکسی با برادران گرفتیم. یکی دو تا سیب هم خوردیم. تمام مدت روز روی تپه ماندیم تعداد نیروها زیاد بود. قرار شد شب هم بمانیم. نزدیک غروب از سنگرهای عراقی ها تعدادی پتو و فرش آوردیم. مجبور بودیم در هوای آزاد بخوابیم، با اینکه هوا زیاد سرد بود. (سنگر عراقیها ، هم کثیف بود و هم از تپه کمی دورتر). شب را به صبح کردیم، آن شب هم با خوشی و خوشحالی تمام شد..۳۰

8/1/61با حسین سبزواری و حمید غلامپور و نادر زارع به طرف سایت 5 حرکت کردیم، از سایت زیاد تعریف میکردند. ساختمانها هم از دور پیدا بود. قسمتی از راه را با یک ماشین ارتشی رفتیم، قسمتی از راه هم پیاده. آثار نامردی و مزدوری صدامیان آشکار بود. تمام تأسیسات سایت را منهدم کرده بودند. از تمام ساختمانها جز آوار چیزی نبود. ایاب و ذهاب بازدیدکنندگان هم زیاد به نظر میرسید. چند عکس گرفتیم. در راه از سنگر عراقیها دو پیراهن آوردم. مسیر برگشتن با یک جیب میوتا روی تپه آمدیم. بلافاصله بعد از رسیدن دستور حرکت به طرف روستای صندول داده شد. با ماشین به طرف صندول رفتیم. صندول روستایی بود در میان دشتی از شنزار که طرف غرب آن به باتلاق ختم میشد. معلوم نبود این روستا که تماماً از گِل ساخته شده این گل را از کجا آورده بودند. شب چند پست نگهبانی گذاشتیم. تعدادی از بچههای کازرون هم با یک خاور آمده بودند و شب ماندند پیش دیگر برادران کازرونی (5/7 شب دهکده صندول).

10/1/61 - از صندول به طرف دهکده بهشتی آمدیم گفتند آقای ایمانی با بخرد و دیگر برادران سپاه آمدهاند و الان رفتند سایت 5. بعد با عبدالحسین طبیبی آمدیم دهکده خلف مسلم در دهکده وسائلی را که از کازرون آورده بودند خالی کردیم. ازیکی از دوستان آشنا خبر شهادت امین را فهمیدم تا اندازهای ناراحتی داشت ولی صبر کردن مهمتر است. و با این حال سعی کردم بر اعصابم بیشتر مسلط شوم. لحظهای بعد گفت که علی هاشمی و حیدر آذرنژاد هم زخمی شدهاند. راستی آمپرم حسابی بالا رفت، مثل اینکه دنیا بر سرم خراب کرده بودند ولی باز استقامت مهمتر جلوه میداد. برگشتیم به دهکده متوجه شدم که تمام برادران غیر از مجید ماندنیپور همه به شوش و دزفول رفته بودند. با مجید آمدیم که به شوش برویم. نزدیکی ساعت 5/11 بود. بین راه که میرفتیم متوجه شدم که ماشینی که از ما رد شد آقای ایمانی و بخرد بود. بلافاصله پیاده شدم و با آنها دو مرتبه آمدیم دهکده خلف مسلم، ناهار گرفتیم برگشتیم به دهکده بهشتی. سعادتی نصیب شده بود تعدادی از بچه ها مانده بودند. نماز به جماعت خوانده شد، بعد هم ناهار خوردیم. غروب آقای ایمانی و یکی دو نفر از بچه ها رفتند دزفول. ما هم با رحیم قنبری و شاملی و قاسم حدائقی رفتیم رقابیه به دنبال آمار زخمیها و شهدای گروه کاظم پدیدار. آمدیم به دهکده شیخ شجاع، آمار گرفتیم. بعد شام گرفتیم و برگشتیم به دهکده بهشتی، شب را به صبح کردیم، از فرط خستگی، تا اندازهای آرام خوابیدم.

12/1/61- قرار شد که به سوسنگرد برویم، بخرد و محمدصادق صفری به خاطر شهادت شکرالله پیروان برگشتند کازرون. من هم با قاسم اندام و محمدباقر قنبریان و آقای ایمانی و اطرافیانش به طرف سوسنگرد راه افتادیم. اول حرکت اکبر دهقان با لندرور آمد. میخواست به سوسنگرد برود با اینکه ماشین به خوبی جا نداشت مجبور شدیم اکبر هم بیاوریم. در شهرک سلمان فارسی بنزین زدیم و بعد هم آمدیم سوسنگرد. نزدیکیهای ظهر بود، رفتیم نماز جماعت در مسجد جامع سوسنگرد. بعد برگشتیم در مقر نانوایی ناهار خوردیم. بعد از صرف چای مستقیم رفتیم به طرف بستان. میان راه توضیحات لازم گفته شد. مناطق دیدنی هم تماشا شد بعد رفتیم به طرف سعیدیه، پل برداشته بودند و رفتن به آن طرف رودخانه امکان نداشت. برگشتیم طرف سوسنگرد. بین راه در حسینیه بستان عکس گرفتیم هر جا منظره جالبی بود عکس میگرفتند. نزدیکیهای غروب برگشتیم به سوسنگرد، شب جمعه بود در سوسنگرد به وسیله نیروهای ارتشی و سپاهی راهپیمایی بود. از تبلیغات سپاه آمدند درخواست کردند که امشب آقای ایمانی در مسجد در پایان راهپیمایی سخنرانی کند. آقای ایمانی پذیرفتند. بعد از راهپیمایی قبل از نماز مغرب و عشاء سخن گفتند و بعد از صرف شام رفتند کازرون. حدود ساعت 12 شب دعای کمیل خواندم و خوابیدم.

سفر هفتم

پایان انتظار – سفر عشق و شهادت

نصراله سوگند خورده بود که در هر موقعیت که باشد در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کند. پس بار دیگر عازم سوسنگرد شد تا برای آخرین بار با شهر و کوچههای پرخاطرهاش وداع کند. با نانوایی و سقاخانه خداحافظی کند. سقاخانهای که آن را به صورت قدس عزیز ساخته بود، انگار میدانست شهید عملیات بیت المقدس چه خاطرهای باید به یادگار بگذارد. خداحافظ سوسنگرد.

نصراله با تیپ عاشورا از آنجا عازم جبهه طراح شد. پس از پاکسازی آنجا از لوث وجود مزدوران عراقی در عملیات آزادسازی جاده خرمشهر – اهواز شرکت کرد و سرانجام به میعادگاه خونین عشق رسید «شلمچه». دو شب قبل از آن به کازرون تلفن کرد و باز هم حلالی طلبید و خداحافظی کرد.

خونین شهر در انتظار گامهای استوار رزمندگان اسلام بیتابی میکرد. نیروهای مزدور بعثی با تجهیزات کامل و آمادگی دو ساله در پشت خاکریزهای بلند پنهان شده بودند و چون خفاشان در تاریکی در کمین ستارههای نورانی نشسته بودند. شریان حیات پلید آنان جاده شلمچه بود. پس باید به هر قیمتی شریان را قطع کرد و نصراله با یارانش که همگی از بچههای قدیمی جبهه بودند و گروه السابقون را تشکیل میدادند سه بار موفق به قطع این شریان شدند ولی کثرت مزدوران بعثی به حدی بود که نگهداری جاده غیر ممکن مینمود. پگاه بیستم اردیبهشت ماه، عاشقان شهادت باز هم بیباکانه یورش بردند و هنگامی که در یک سنگر موقت و پشت یک خاکریز کوتاه مترصد فرصت بعدی بودند خمپاره دشمن زبون درست در میان آنان فرود آمد و نصراله پس از بیست ماه انتظار به وصل پروردگار خویش رسید.

مشغول عشق جانان گر عاشقی است صادق در روز تیرباران باید که سر نخارد

«خداوندا! اگر هزار بار با تیر و ترکش زخمی شوم، برای هزار و یکمین بار به سویت پر میکشم تا مرا به فیض شهادت برسانی» (از وصیتنامه شهید).

آری نصراله شهید شد و آواز خونش تا ابد در کوچه های هویزه، در خاکریز ساریه، در دشت گلگون دقاقله، در کوچه های پر پیچ و خم ابوجلال شمالی، در سنگرهای حمر و بردیه و مالکیه و در خانه های ویران سوسنگرد، در تپههای شوش و دزفول و دشت عباس و سرانجام در قتلگاهش شلمچه به گوش میرسد.

بله نصراله شهید شد اما پژواک دعای کمیلش در مسجد سوسنگرد، برای همیشه طنینانداز است. گرچه نصراله شهید شد ولی هنوز نفیر رگبار مسلسلش سینه های متجاوزین را سوراخ میکند.

روانش شاد و راهش پر رهرو باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 22:32  توسط   | 


شهیدی که زود غروب کرد شهید نصرالله ایمانی

 

انچه در این مجموعه تقدیم  عزیزان می گردد  دست نوشته های شهید  نصرالله ایمانی است  که توسط  برادر ارجمند ودانشمندش  جناب ایت الله ایمانی امام جمعه و نماینده محترم ولی فقیه

در استان بوشهر ونماینده محترم مردم استان فارس در خبرگان رهبری

تهیه وتنظیم و به رشته تحریر در امده است

و تنها مقدمه ان  توسط نویسنده وبلاگ به رشته تحریر در امده است

شهيد نصرالله ايماني

چهره زيبا و محاسني كه بر تارك صورتش نقش بسته بو د زيبائي او را دو چندان كرده بود

لبخند روي لبان و مرواريد داندانش دل هر مشتاقي را به بهشت مي برد گامهاي بلند و استوارش ترنم زمزمه هاي عارفانه اش شادابی كلامش سخاوت دستانش چشمان پر مهرو فروغش نتيجه زحمات انسانهاي پاكي است كه توانستندچنين گوهر گرانهاي تحويل جامعه دهند تا چراغ راهنماي خلق گردد

او نتيجه تلاش وارستگاني است كه سالهاي متمادي در كسوت روحانيت توانستند با فكر و عمل و اندیشه بهترين و با عزيز ترين و گرانبهاترین دارائی خود را تقدیم انقلاب کنند

لبهاي هميشه خندان. ترنم صداي ملكوتيش گامهاي استوار و پيشاني بلندش ياد اور سلحشوران و

طلايه داران حريم ولايت در ظهر عاشورا بود او تجسم واقعي يك انسان كامل بود كه اگر مشيت خالق بر

ماندنش در عالم خاكي راضي مي شد مي توانست خلقي از او متنعم شوند

او عاقله اي بود كه چند صباحي با اين تن خاكي به مهماني زمين امده بود تا ما موريتش را كه همان قرباني كردن خويش باشد به منصه ظهور رساند

آري نصرالله الفتي با افتاب داشت كه بارفتنش خلقي رااز خواب غفلت بيدار كرد

در اولين سفري كه از جنگ برگشته بود با جمعي از دوستان كه همگي به شهادت رسيدنند به ديدارش رفتم

در عين حالي كه در جبهه مجروح شده بود و تن خاكيش از دردو رنج گلوله در عذاب بود صورتي متبسم و دلي با نشاط داشت

خواستم صورتش را ببوسم ولي اون پيش دستي كرد و پيشاني من بوسيد

تمامي بچه هاي جنگ نصرالله را مي شناسند

او از اولين بچه هاي اعزامي از كازرون به سو سنگرد بود

نصرالله در سال 1337 در يك خانواده روحاني پا به عرصه وجود گذاشت

در كودكي بسيار با هوش و با ذكاوت بود پس از گذراندن دوران ابتدائي در دبستان ناصری وسپس

جهت ادامه تحصيل وارد دبيرستان بو اسحاق و بستانپور شد پس از اخذ ديپلم در سال 56

به خدمت سر بازي اعزام شد ود ر پادگان هشتگل اهواز مشغول به خدمت شد

با شروع اعتراضات مردمي نسبت به حكومت شاه سرانجام از پادگان فرار كرد وتعدادی از سر بازان را فراري داد

پس از پيروزي انقلاب كه نصرالله سهم بزرگي در اين پيروزي داشت

خانواده اش تصميم گرفتند اورا وارد بازار كار كنند

ولي همچنان روح سترگ نصرالله نا ارام بود

تا اينكه چنگ شروع شد نصر الله كه دنبال بهانه بود كه بتواند وارد ميدان چنگ شود

پيام حضرت امام خميني مبني بر شركت جوانان در ميدان چنگ بهانه براي نصرالله شد تا بتواند خانواده اش را را ضي كند

و سر انجام وارد جنگ شود

او با اسلجه برنواز كيان جمهوري اسلامي دفاع كرد

و توانست در كنار شهيداني ههچو ن شهید بهمن شجاعي شهید رحمان رضازاده شهید احمد داودی شهید علی اکبر پیرویان شهیدحمید خسروی

شهيد اضغر گندمكار شهيد محمود ياسين و...... رشادتها ودلاوريائي از خود به جاي بگذلرد,

وسر انجام نصرالله در تاريخ 20/2/ 62 به سوي معشوق خود پر كشيد چرا كه سزاي مردان خدا جزئ به مهماني معشوق رفتن چيز ديكري نخواهد بود كه اين سر انجام تمامي بندگان مخلص خداست

اولين روزي كه خبر شهادت نصرالله شنيدم دنيا بر سرم فرود امد نتوانستم در خانه بمانم هنگامي متوجه شدم كه حدود 10 كيلومتر از خانه دور شده ام

با هر زحمتي بود خود را به منزل رساندم پاسي از شب گذشته بود ولي هرچه پلكهايم روي هم مي گذاشتم خواب به بسراغم نمی امد سنگيني چشمانم به اندازه سنگيني چشمان دختركي يتيم بنظر مي رسید

با خواندن وصيت نصرالله دلتنگيم دو چندان شده بود هرچه فشار بر چشمانم مي اوردم تا شايد كمي بیا سايم اما به جاي خواب اشك از چشمانم جاري مي شد

خدايا در اين تاريكي شب كه جز سكوت وسينه اي پر از سوزو هجران نصرالله چيز ديگري همدمم نيست چشمانم را باز كردم چشمم در چشم ماه انداختم او هم خسته بنظر مي رسيد سلام مي كنم اما جوابي غمناك مي شنوم دلم بيشتر ازرده مي شود دستم را بالا مي برم تا از شاخه هاي اسماني سنگي بيابم

تا بر بغض فشرده گلويم بزنم و بر خشمي كه بر چشمانم طو فان به پا كرده است . در دستانم نگاه مي كنم به جاي سنگ هزلران فانوس است كه در دستانم قرار گرفته است نصرالله از انان مي خوايم مي گويند

:نصرالله نصر خدائي شده و چراغ راهنما بشر گشته است

تحمل كن كه سر انجام همه مردان خدا همين است

خا طرات شهید

مقدمه

آنچه در اين مجموعه به پيشگاه رهبر كبير انقلاب و امت شهيد پرور ايران تقديم ميشود يادداشتهاي پراكنده ، يادگار عمر كوتاه ولي پربار شهيد نصراله ايماني است . درباره شهيد سخن بسيار رفته است . اما چه سخني بالاتر از كلام الهي : شهيد زنده است و ما با تمامي ذرات وجودمان عمق اين كلام الهي را تجربه كرده ايم . شهيد نصراله هميشه با ما و درماست . همواره از او آنچنان ياد ميشود انگار همين ديروز به جبهه رفته و بزودي باز خواهد گشت حضور نصراله با عكسهايش با وصيت نامه پربارش با دست نوشته هايش و با خاطرات لحظه لحظه عمر كوتاهش دائمي است . پژواك كلام پتك گونه اش در گوشمان طنين اندازست : من زندگي را در مرگ برگزيده ام چرا كه نمي خواهم مرگ در زندگيم راه پيدا كند . انتشار اين خاطرات نشانه اي ديگر از حيات جاويد شهيد است . وظيفه اي كه بر دوش ماست رساندن پيام آنكس كه زندگيش خود يك پيام بود بگوش رهروان راهش تا فراموش نكنند پيشتازان آنها در اين چه مرارت ها كشيدند چه زخم زبانها از منافقين تحمل كردند و چگونه وجب به وجب اين خاك مقدس را با قطره قطره خون سرخ خويش چراغان كردند . دست جنايتكار دشمن خونخوار را از مرفق شكستند تا امروز ما با سربلندي و افتخار پرچم لا اله الا الله را بر بلندترين ارتفاعات غرب و بر بيابانهاي گسترده جنوب در اهتزاز ببينيم و شاهد سقوط صدام پليد باشيم . انتشار اين گونه خاطرات طنين صداي رساي شهيدان است تا آيندگان دريابند آنها كه كار حسيني كردند كه بودند ، چگونه زيستند ، چگونه ميانديشند و چگونه با مرگ سرخ خويش پيام آور زندگي شدند .

شما در لابلاي اين سطور جلوه هاي زيباي ايثار و از خود گذشتگي ، حد اعلاي اخوت و برادري ، بهم پيوستگي جان هاي پاك را در مسلخ عشق و ايمان ميبينيد . تقرب به خدا تا بدانجا كه پرده ها كنار ميروند : احمد داوودي دوست دارد حسين وار سرش از تن جدا شود و به آرزويش ميرسد . حميد خسروي لحظه شهادتش را پيش بيني ميكند ، و صدها نمونه ديگر .

مطالعه اين مجموعه نشان ميدهد كه شهيد نصراله همانند ساير برادران رزمنده چگونه راه تكامل معنوي خويش را در جبهه مييابد و بقول خودش از صفر شروع ميكند ، در هر دو زمينه مادي و معنوي پيش مي رود . از سربازي ساده كه حتي صداي آرپي جي نشنيده مبدل به فرماندهي ميشود كه يك محور عمليات را پيروزمندانه رهبري ميكند و همزمان دارد راه قرب به خدا را مي پيمايد . روحش وسعت مي گيرد و در كالبد تنگش تقلا ميكند تا آنجا كه ليلقت شهادت مي يابد .

آري نصراله چون نوآموزي وارد دانشگاه جبهه ميشود و پس از گذراندن امتحانات دشوار الهي با مدرك شهادت فارغ التحصيل ميگردد .

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي

سفر اول

از هويزه تا محاصره سوسنگرد

دون صفتان ورذالت پيشگان ، خفاشان تاريكي ها ، اين استعمارگران شرق و غرب بر اين انديشه شدند

تا آخرين تيرتركش خويش را به سوي نابودي هرچه سريعتر صيد خودرها كنند . شيطانهاي پست بنا را

براين گذاشتند تا با چنگالهاي خون آلود خوش پيرامون فضاي بازفرشته نورا نيت ها له اي از ظلمت بركشند تا بدينسان مرگ تدريجي فرشته نور را فراهم كنند .

و بدين طريق امپرياليسم غارتگر غرب وام الفساد قرن شيطان بزرگ آمريكاي حيله گر و كمونيزم بين الملل به سر سپردگي روس ، تجاوزگر زمان و به همدستي نوكران و جيره خوران كراملين و كاخ سفيد ( ارتحجا عيون منطقه ) و بالاخره با هم ياري اسرائيل غاصب بر اين شدند تا در اولين فرصت ممكن جنگي نابرابر به كشور انقلابي اسلامي ايران تحميل كنند و اين تجاوز در اواخر شهريورماه پنجاه و نه در تمام طول مرز مشترك ايران و عراق بوسيله نيروهاي سه گانه جمهوري بعث عراق به سركردگي صدام ملعون انجام گرفت .

جنگ روز به روز شدت ميگرفت . چند ماهي بيشتر نبود كه از خدمت سربازي فارغ شده بودم شورو بلوائي در شهر حاكم شده بود . اخبار راديوبيش از هر زمان ارزش پيدا كرده بود . مردم بيش از هر چيز ديگر به اخبار اهميت ميدادند و منهم از اين قانون مستثني نبودم . يك راديو كوچك گرفتم و مرتب با خودم آنرا در همه جا ميبردم مغازه پارچه فروشي داشتم . وضع بازار رونق خوبي داشت . چند روز كه از جنگ گذشته بود در نزديكي هاي غروب در مغازه بودم كه آيت الله منتظري پيام داد : هر كس نظاميگري بلد هست بايد برود دفاع كند از سرزمين اسلامي ، دفاع واجبست اگر نرويد خيانت است .

من هم به جنگ علاقه زيادي داشتم ، همان لحظه مصمم شدم در اولين لحظه به جبهه بروم . با تعطيل كردن مغازه به طرف بسيج حركت كردم . بعد از ثبت نام برگشتم به خانه ، بي اندازه خوشحال بودم . موضوع را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم . عليرغم اينكه خيلي خوشحال نبودند وليكن راضي شدند . از شدت شادي در پوست خودم نميگنجيدم به دوستانم ميگفتم بعضي از آنها مرا نا اميد ميكردند . فرداي آن روز آمدم پادگان نظامي شهر براي آموزش از شوق آمدن به جبهه سخت ترين آموزشها را به جان خريدار بودم . از كساني كه آمده بودند تا آموزش ببينند كمتر كسي مرا از لحاظ خانوادگي ميشناخت و منهم از اين بابت خيلي خوشحال بودم . تقريبا سه يا چهار روز آموزش ديدم كه نزديكي هاي ظهر برادر كياوش نماينده مردم اهواز و برادرم و چند نفر ديگر آمدند و بعد از سخنراني اعلام داشتند كه به همين زودي شماها به جبهه اعزام ميشويد .

نماز ظهر به جماعت خوانده شد و بعد از ناهار مرخصي شهر دادند تا هر كس وسائل لازم را فراهم كند . با خوشحالي فراوان آمدم منزل و هر چه كه لازم بود تهيه كردم ، بعد آمديم پادگان و شب را در پادگان گذرانديم .فردا صبح كمي نرمش كرديم و تا ساعت 11 اسلحه و تجهيزات گرفته ، همه آماده شديم بعضي ها به برنو و بعضي ها به ام يك مسلح بودند . دو نفري تيربار ام ژ 3 و چند نفر ديگر تيربار كاليبر 30 و دو نفر هم بازوكا داشتند و تني چند هم خمپاره 60 .

نزديكي هاي ظهر رفتيم به صحرا و از اسلحه ها تيراندازي شد ، سهميه ما هم برنو شده بود تقريبا با سرنيزه به بلندي خودم ميشد تمامي بچه ها جنگ را از ديدگاه خودشان بگونه هاي مختلف تفسير ميكردند گروه اعزامي از لحاظ آموزش ايدئولوژي بي اندازه ضعيف بود و ندانسته بهركاري دست ميزدند اخلاق اسلامي بخوبي رعايت نميشد و از همه مهمتر از نظام جنگيدن كسي آموزش صحيح نديده بود ، هرچه يادداده بودند نظام جمع دو – و خزيدن بود . فرداي آنروز بعد از طلوع آفتاب به صورت دسته هاي چند نفري آمديم به بسيج كه در استاديوم شهر بود جمعا 80 نفر بوديم ، قرار بود بعد از بدرقه مردم و مراسم جشن ، ما را اعزام كنند به اهواز .

منهم با يك گروه بطور منظم وارد بسيج شدم . جمعيت زيادي كنار و اطراف ساختمان بسيج ازدحام كرده بودند و شور و بلوائي خاص در ميان مردم بوجود آمده بود در دست بچه هاي كوچك شاخه هاي گل ديده ميشد كه با شادي ، مرتب آنرا تكان ميدادند پدران و مادراني بودند كه سبدهاي ميوه بهمراه داشتند كم كم لحظه هاي حركت كاروان عشق به سوي قربانگاه نزديك ميشد . در جمع گروه اعزامي اسماعيل هاي زيادي ديده ميشد كه عاشقانه به سوي وعده گاه حق و حقيقت به شتاب ميرفتند و مادراني بودند كه همچون هاجر ، فرزندان خويش را بدرقه ميكردند . برادران تمتما تبسم هاي شادي بر لب داشتند ، مرتب از صحنه ها فيلم برداري ميشد . شعارهاي گوناگون فضا را پركرده بود و اشك شادي در چشمها حلقه زده بود .خواهرم را ديدم با پاكتي پر از ميوه و جعبه هاي شيريني ، كنار باغچه ايستاده بود . رفتم جلو و سلام كردم : از اينكه آمده ايد خيلي ممنون هستم ، بعد از مدتي خداحافظي كردم ، كمي جلوتر برادرم ديدم كه با چند نفر ديگر ايستاده بودند از اينكه او را ديدم حس حقارت در خودم درك كردم بعد از سلام ، كمي مرا نصيحت كرد .

همديگر را بوسيديم و از ديگران هم خداحافظي كردم و بلافاصله با ميني بوس بطرف پادگان رفتيم وسائل شخصي را برداشتيم و بعد سوار شديم مسير راه بسيج تا پادگان مردم پياده ما را دنبال كردند . سرودهاي شادي را زمزمه ميكردند . بعد با گفتن تكبير روانه اهواز شديم . (27/7/1359)

در مسير راه همگي با هم سرود كربلا يا كربلا ميخوانديم . از همان لحظه حركت با غلامرضا بستانپور كه قبلا او را ميشناختم دوست شدم . دلبستگي ما به هم هر لحظه افزون ميشد . آقاي انصاري و سعادت دو روحاني عزيز با ما همسفر بودند . ظهر كه شد نماز را به جماعت خوانديم و شب در سپاه بهبهان مانديم . آقاي انصاري در رابطه با نماز و غسل چند مسئله گفتند . فردا صبح تقريبا ساعت 5/7 بود بطرف اهواز حركت كرديم . نزديكي هاي ظهر به اهواز رسيديم . خيابانهاي اهواز تقريبا بلد بودم چونكه سربازي ام در اهواز بود . ولي اين اهواز سابق نبود . رفت و آمدي در شهر صورت نميگرفت .

آسفالت خيابانها پوشيده از برگ هاي خشك درختان بود سكوتي مرگبار فضا را آكنده بود . جلوي درب بانكها و اداره ها كيسه هاي سن چيده بودند ، تنها يكي دو نفر را در خيابان نادري ديدم . پيرمردي دوچرخه سوار بود مرتب به درو ديوار شهر نگاه ميكرد ، معلوم بود دارد حسرت ميكشد مستقيما ما را به مدرسه پروين اعتصامي بردند ، كسي در مدرسه نبود جز تعدادي معدود از افراديكه آنها هم مثل ما اعزام شده بودند . بعد از چند لحظه اي توقف و استراحت ما را در اطاقي بردند . بالاي در اطاق نوشته شده بود اطاق جنگ ، داخل نشويد . اطاق نسبتا بزرگي بود ، تعدادي ميز و نيم كت در آن چيده بودند تابلوي بزرگ هم روبرو ديده ميشد . نشستيم پشت ميزها بعد از مدت كوتاهي يك نفر آمد و نقشه اي روي تابلو كشيد . روي نقشه ، اهواز ، سوسنگرد ، هويزه ، بستان و يزدنو مشخص شده بود . انشاء الله شما ها به هويزه ميرويد و بعد از روي نقشه موقعيت جغرافيائي هويزه را نشان داد . آنجا شما مدتي مي مانيد تا بوضع جنگ آشنا شويد و به صداهاي توپ و خمپاره ها را كه الان برايتان تازه گي دارد ، عادت كنيد و بعد از كتاب علي (ع) با ما سخن گفت .

امام علي (ع)مي فرمايد : در جنگ كاسه سرتان را به خدا سپاريد . اگر كوه ها از جا كنده شوند تو همچنان استوار باش و . . . بنا بر اين ابتدا به سوسنگرد و بعد به هويزه حركت مي كنيد انشاء الله مؤيد باشيد . كلاس تعطيل شد . شور و نشاطي در برادران پيدا شده بود . احساس سبكي مي كردند . زمان به كندي ميگذشت و براي هر چه زودتر رسيدن به هويزه هر لحظه ساعتها ميگذشت ، چرا كه انتظار براي همه سخت و دشوار است تقريبا ساعت 5/2 بود سوار ميني بوس شديم . بطرف سوسنگرد

. تا سه راهي سوسنگرد با خيابانها آشنا بودم . از ابتداي جاده سوسنگرد صحنه ها طريقي ديگر بود . شاخسارهايب درختان حالتي غمگين داشتند ، مسافت 55 كيلومتر بود ، در ميان راه گوسفند هايي كه بي صاحب مانده بودند همانند غريبه هائي كه به دياري نا آشنا روي آورند مرتب به اينور و آنور ميرفتند . وقتي براي يك لحظه شيشه بغل ميني بوس را عقب ميكگشيدم نسيمي كه بوي مرگ و جنگ ميداد را ا حساس ميكردم . بعد از طي مسافتي تعدادي از نيروهاي ارتش را ديدم را ديدم كه در كنار جاده سنگر داشتند . بچه ها با تكان دادن دست به آنها ابراز احساسات ميكردند ، بله مثل اينكه واقعا جنگ است . ولي اين سؤال پيش مي آمد كه مرز كجاست .

اگر تانكها كنار مرز هستند پس ما كجا مي رويم ؟ و اين سؤالي بود كه براي همه ما بي جواب مانده بود . كمي جلوتر تانكهائي را ديدم كه به گل نشسته بود و يا برجكهاي آن كنده شده و بحالت مذلتي كه حاكي از چگونگي ضعف دشمن بود در فاصله اي دورتر از بدنه افتاده بود .......... به حميديه رسيديم . درختهاي چنار منظره جالبي داشت هرچه جلوتر ميرفتيم تعداد تانكهاي به گل نشسته و ماشينهاي سوخته شده و مهمات دشمن زيادتر مي شد . نزديكيهاي غروب بود كه به سوسنگرد رسيديم و مستقيما روبروي ساختمان سپاه توقف كرديم بعد از يكي دو لحظه ماشين ما كه يك ميني بوس سفيد بود توسط چند نفر از بچه ها گل ماليده شد تا استتار شود . بعد به طرف هويزه حركت كرديم تقريبا 20 كيلومتر بايد ميرفتيم تا به هويزه برسيم . راننده سعي ميكرد كه تمام مسير را با چراغ خاموش برود .

هوا مهتاب بود . نزديكي هاي ساعت 5/7 به هويزه رسيديم . كنار پل قديمي هويزه پياده شديم . نميدانستيم الآن بايد چكار بكنيم . بعد از چند دقيقه اي ما را به مسجدي بردند . فكر ميكنم شب جمعه بود . شب را در مسجد گذرانديم . فردا صبح در اول وقت تعدادي به مدرسه اي در همان نزديكي بردند . منهم با دو گروه ديگر در مسجد مانديم غلامرضا بستانپور هم با من در مسجد ماند كم كم سري به اطراف شهر زديم . تعدادي كمي از مردم بيچاره مانده بودند و با شغل هاي گوناگون به زندگي ادامه ميدادند .

سرپرست تمام نيروهائي كه در هويزه بودند اصغر گندمكار بود از اهواز مسجد جزايري . فرماندهي ما هم بعهده علي اكبر پيرويان بود كه از كازرون با هم آمده بوديم . كم كم ماندن ما بعد از دو سه روز در هويزه وضع عادي بخود گرفته بود . هويزه در جنوب غربي سوسنگرد با ساختمانهاي آجري ساده و تنها رودخانه اي از كنار آبادي ميگذشت با ساحلي كه سطح زمينش با خار و خس هائي آذين شده بود . پرواز غازهاي نيمه وحشي در كرانه هاي دور از شهر منظره جالبي داشت .

مغازه هاي كلبه مانند همچون حصاري كوتاه تنها خيابان اصلي شهر را در بر گرفته بود . سهام نام پلي بود كه در ابتداي راه ورودي شهر در طرف راست قرار داشت . سهام دختركي خردسال بود كه هنگام ورود متجاوزين عراقي از روي پل بطرف آنها سنگ پرتاب ميكند و مزدوران هم در همانجا او را به رگبار مي بندند . مردم را ميديدم كه بعضي از آنها تفنگ ام يك و يا ژسه بر دوش گرفته بودند ميگفتند ما اسلحه ها را از ژاندارمري برديم وقتي عراقي ها وارد شهر شدند و در ژاندارمري مستقر شدند ما با سنگ و چوب به آنها حمله كرديم و اين اسلحه ها بدستمان رسيد .

تمام مدت روز آسيابي كه بلافصل رودخانه بود كار مي كرد . ازدحام پيرزنهائي كه با الاغهاي پرباري روبروي آسياب و كنار رودخانه ايستاده بودند نشانگر زندگي ساده بيچارگان هويزه بود . شبها سگهاي ولگرد سروصداي زيادي براه ميانداختند و روزها صداهاي خفيفي از انفجار توپ ها در جبهه هاي نورد و دب حردان بگوش ميرسيد .

بعضي از مردم عرب را ميديدم كه در گرما گرم هوا با پاهاي برهنه پشته هاي خار را بر دوش ميكشيدند . اين نشانگر طبقاتي بود نشان بود . هرگز احساس شرم نميكردند . دختر بچه ها با وضعي فلاكت بار چوپاني مي كردند . بعد از چند روزي وضع موجود تغيير پيدا كرد .

عوامل ستون پنجم بيش از هر موقع به داخل شهر نفوذ كرده بودند ، در پست هاي ديده با ني افرادي ديده ميشدند كه در شب با چراغ دستي علامت ميدادند . در يكي از روزها بعد از ظهر به استاديوم رفتيم قرار بود كه آموزش تخريب ياد بدهند . هنوز زماني از شروع جلسه نگذشته بود كه صداهاي آژيري بگوش رسيد . بچه ها دست پاچه شدند هريك بسوئي گريختند كسي نميدانست چه شده ع بعضي ها فكر مي كردند هواپيما حمله كرده ، همه زمين گير شده بودند . اين آژير كه انفجار به همراه داشت توپهاي دور برد عراق بود .

يكي دو روز بعد پيرويان اقدام به زدن خاك ريز كرد . بچه ها از طرف شهر به جنوب هويزه اسكان داده شدند . يك عده ديگر شب ها به طرف شمال غربي ميرفتند و از جاده اي كه به مرز منتهي ميشد حفاظت ميكردند من هم با غلامرضا و چند نفر ديگر مسئول حفاظت پايگاه بوديم . چند روزي بود كه از مسجد به جهاد سازندگي نقل مكان كرده بوديم ، در اين مدت من و غلامرضا زياد بهم علاقه پيدا كرده بوديم و سعي ميكرديم شبها نماز شب بخوانيم . تنها موقع نماز شب از هم جدا مي شديم . در آن موقع شهر سوسنگرد وضع نسبتا عادي داشت و فقط بعضي اوقات توپي به شهر ميخورد . بچه ها به هويزه مي آمدند و آنچه كه لازم داشتند ميخريدند در هويزه هندوانه زياد بود و اين خود بزرگترين عاملي بود كه از مريضي بچه ها جلوگيري ميكرد چون مرتب غذاهاي روزانه لوبيا بود يا كنسرو بادمجان يا ماهي .

فرداي آن روزيكه توپ به شهر زدند اكثر مردم كوچ كردند . آنها همچون آوارگان با تعدادي گاو و گوسفند خود از هويزه بيرون مي رفتند . يك شب تقريبا ساعت يك بود هوا از ظلمتي ناگوار پوشيده شده بود همه جا را سكوت فرا گرفته بود من و غلامرضا نگهبان بوديم ، هوا بي اندازه تاريك بود ، چشمها بخوبي كار نمي كرد صداي انفجار توپها مرتب گوشم را آزار ميداد ، لحظه هائي سگهاي ولگرد با هم پارس مي كردند با غلامرضا دائم از دردهاي گذشته صحبت مي كرديم او عقده هاي فراواني در دل داشت و هميشه سعي ميكرد تا مي تواند بروز ندهد ، صداي ضعيفي از دور شنيده ميشد كه هر لحظه نزديك تر مي آمد ، در نزديكي هاي پست نگهباني كه رسيد ايست دادم .

آشنا بود فكر كردم از بچه هاي بومي است بعد ديدم كه اكبر پيرويان و صمد نحاسي هم پشت سر او نشسته . اكبر خسته و وامانده آمده بود تا با صمد تعدادي پتو براي ديگر بچه ها ببرد هوا زياد سرد بود اكبر گفت ايماني بيا با موتور سيكلت پتو ببر صمد هم با خودت ببر . سوار موتور شدم ولي حتي گلگير موتور هم نميديدم راه تقريبا دور بود گفتم اكبر تو نگهباني بده من با صمد و غلامرضا مي روم قبول نكرد . تعدادي پتو برداشتيم براه افتاديم و از كوچه ها گذشتيم . در ميان راه سگهاي ولگرد زياد مزاحم ميشدند بي خود هر سه نفري به لرزه افتاده بوديم .

راه دقيقا شناسائي نشده بود خاكهاي نرمي سطح زمين را پوشانده بود سگها دائم خرناس مي كشيدند مثل اينكه از ما كينه به دل داشتند گرچه آنشب اتفاق جالب نيفتاد ولي دردآور ترين شبي بود كه در اين مدت در هويزه برايم اتفاق افتاد . در تمام اين مدتي كه در هويزه بوديم دائم حسين علم الهداميآمد و براي بچه هاي سپاه صحبت مي كرد . تمام بچه ها كم كم بي حوصله مي شدند و از اينكه چرا آنها به ما حمله نمي برند ناراحت بودند . اكبر پيرويان و رضا پيرزاده و چند نفري از بچه هاي بومي هويزه اغلب ساعات روز به شناسائي مي رفتند . هميشه خبرهاي ناگوار قلبها را آزار مي داد .روزي مي گفتند كه بستان سقوط كرد روز ديگر خبر مي رسيد پاسگاه سوبله سقوط كرد و بعد خرمشهر سقوط كرد .

همه خبرها در آور بود سياست هاي رئس جمهور بني صدر را درك نمي كردم ابتداهاي كار و تا لحظه هائي هنوز معتقد بودم كه بني صدر انسان سالمي است و خيانت نمي كند چرا كه هنوز موضوع بخصوصي را از نزديك نديده بودم . در اين مدت دوستان جديدي پيدا كردم ، بيشتر آنها از اهواز بودند از مسجد جزايري (محمود ياسين ، فرهاد شير آلي ، عبدالرضا آهنكوب ، رضا پيرزاده ، حسين احتياطي ، اصغرگندمكار ، حسن ركابي ، محمد كريم كريمي ) چند روزي وضع عادي تا اين كه يكروز نزديكي هاي غروب چند توپ بطرف جهاد سازندگي و استاديوم كه مقر بچه ها بود زدند .فورا مهماتها را از اطاق چهار به كانال روبرو انتقال داديم . چند روز بعد نيمه شب دو مرتبه با توپ دو زن جهاد را هدف قرار دادند .

در آنشب من و محمود ياسين نگهبان بوديم . با شنيدن اولين صداي آژير پائين آمدم و بچه ها را با شليك تير بيدار كردم . بچه ها با دستپاچگي زياد از اطاق بيرون ريختند و بلافاصله بعد از چند لحظه اي وضع عادي شد . ما هرروز صبح با هم در جاده هويزه به سوسنگرد دور ميزديم و ورزش مي كرديم . هويزه مثل وطن ديگر ما شده بود بچه ها ديگر احساس خستگي نمي كردند و جنگ را از ياد برده بودند ولي من هميشه اوقات انتظار روزهاي سختي را مي كشيدم . اينرا مي دانستم كه بعد از هر شادي ناخوشي پيش مي آيد .

اين مدت كه ما در هويزه بوديم شايد دوران طلائي بشمار ميرفت چرا كه بعد از آن برنامه هاي سختي را در نظر خود مجسم ميكردم و آنروز سخت هر لحظه نزديكتر مي شد تا اين كه شب جمعه پيش آمد ، شبي كه غير از شبهاي ديگر بود بچه ها تازه صاحب سلاحهاي سازماني شده بودند برنوها گرفته شده بود و ژسه جاي آنرا گرفته بود . من هم آرپي جي داشتم . نزديكي هاي غروب بود ، حميد خسروي را ديدم كه با حالتي غمگين لوله آرپي جي اش را كنار درب ورودي ساختمان جهاد گذاشته . احمد داوودي را كه زياد خوشحال بنظر ميرسيد ديدم با خنده مي گفت اميدوارم كه مثل حسين شهيد شوم و اصغر گندمكار را مي ديدم كه چهره اش بي اندازه مهربان شده بود . رضا پير زاده را مي ديدم ساكت در گوشه اي به فكر فرو رفته بود و اسلحه كلاش كه روي دوش او قرار داشت همانند شاخه نگونسار بيد مجنوني جلوه ميكرد . زير چشمي با لبهايش تبسمي زود گذر ميزد . فردا صبح در ساختمان جهاد چنان اياب و ذهابي ديده مي شد كه انگار خبري هست .

اكبر پيرويان دستور آماده باش داد معلوم بود كه ما هجرتي را آغاز مي كنيم كه در اولين روزش مادراني را به داغ مي نشاند .بالاخره بعد از چند ساعتي معلوم شد كه حتمي است و ميبايد رفتني را آغاز كرد . هركس فردا يش را در قلمرو انديشه اش ، در جلوه گاه چشمانش مجسم ميكرد . ماكارواني بوديم كه بي شك جز عشق نامي برايش نبود . آنچه كه سبب شده بود قلبهائي پاك با رخساره ه هاي تابان به اينجاها كشيده شوند ، جز عشق به دفاع از حريم اسلام چيز ديگري نبود . ماكارواني بوديم كه براي شنيدن بانگ رحيل لحظه شماري ميكرديم . اذان مغرب گفته شد شايد اذان آخرين بود مرتب آژيرها با صداهاي انفجار بگوش ميرسيد . نمازخواندم اولين بار بود كه با كوله پشتي آرپي چي پر از موشك نماز ميخواندم . نيروهائي كه در شمال و جنوب هويزه بودند به داخل شهر كشيده شده بودند . سروصدا زياد بود هركس سعي ميكرد خود را براي اين سفر هر چه زودتر و بهتر آماده كند از آوردن و سائل شخصي صرف نظر ميكردند ابتدا گفتم ، ما زاجنگ چيزي نميدانستيم . ما كاروان عشق در بيابان ناداني گم گشته بوديم . و فضاي باز بيابان جهل را همچون شنزاري ميديدم كه با ديه هاي آن جز سرابي بيش نبود . تعدادي جيره خشك بين برادران تقسيم كردند . هوا نسبتا سرد بود . روبروي ساختمان جهاد در زمينهاي بازكانالي كنده بوديم و تماما در آن بسر ميبرديم .

گاهي پشت سر هم تعدادي چند توپ بطرف ما مي آمد . لحظه ها بكندي سپري ميشد . ساعت تقريبا 5/3 بود (شب) گروهي از بچه ها اول شب به سوسنگرد آمده بودند . هوا بشدت سرد بود . تاريكي مطلق همه جا را فراگرفته بود . تمام بچه ها در خود فرو رفته بودند . كسي حرفهاي خنده دار نميزد . جز تعدادي معدود كه آنهم مسلم بود روزي ديگر در كنار ما نيستند . از سر صبح كه بيدار شده بوديم تا حال كه ساعت 5/3 بود مثل اينكه يكسال گذشته . در انديشه اين بودم گه فردا چه ميشود ، كه ماشين یخجال جلوي درب ساختمان ترمز كرد . اكبر پيرويان با شدت هرچه تما متر بچه ها را داخل ماشين فرستاد منهم سوار شدم داخل داخل يخچال بي اندازه تاريك بود هر لحظه قنداق تفنگي به سرت ميخورد و يا پا روي پاي ديگران مي گذاشتي . جا خيلي تنگ بود . قريب 80 نفر با تجهيزات ميخواستند جا بگيرند همه سوار شدند و درب ورودي بسته شد . چشمها هم از حركت ايستاده بود . و چيزي را نميديد لحظه اي سكوتي مرگبار همه جا را فرا ميگرفت و لحظه اي بعد سروصداي زيادي بلند ميشد ، نميدانستيم كجا ميرويم گرسنگي بيش از حد ، مرا رنج ميداد در حدود ساعت 15/4 دقيقه بود كه به 5 كيلومتري سوسنگرد رسيديم شدت آتش خيلي زياد بود مجبور شديم روي زمين دراز بكشيم سطح زمين سياه و پوشيده از خار بود هوا هم سرد. . با حسن بازيار كمك آرپي چي ام ، روي زمين درازكش بوديم سنگيني كوله پشتي مرا رنج ميداد . كمرم خسته شده بود . هنوز موقع اذان نشده بود . و تا آن لحظه روياهاي كودكانه ام در نظرم مجسم ميشد و بخودم ميگفتم بالاخره به جنگ آمدي . بعضي اوقات دندانهايم را به هم فشار ميدادم و قيافه تانك سوخته شده از شليك آرپي چي ام را در انديشه ام ميگذراندم هر چند حتي يكبار هم آرپي جي نزده بودم كم كم فجر صادق دميده ميشد و هر لحظه صدادهاي انفجارها و آژيرتوپها زياد ميشد . به همان حالت كه بودم نماز خواندم بعد دعاي امام زمان هم زمزمه ميكردم كه بچه ها دوتا دوتا بلند ميشدند . اكبرپيرويان مسير راه را تعيين كرده بود و همگي به داخل يك كانال كه روبرويش خاكريز بود راهنمايي شديم هوا داشت روشن ميشد نور شليك ادوات زرهي دوشمن از روبرو ديده ميشد . برايم مشخص بود كه ما هستيم كه بايد با اتكال به الله مقابله كنيم . ميدانستيم كه اين مزدوراني هستند كه دارند هستي ما را به يغما ميبرند اكبر گفت كه همين جا سنگر بزنيد . هنوز جهات اصلي و فرعي خوب نميدانستيم وقتي كه اولين پرتو نورخورشيد را ديدم متوجه شدم نيروي دشمن از طرف اهواز قرار حمله دارد و الان ميخواهد سوسنگرد را دور بزند ساعت 5/6 بود با سرنيزه كمي خاكريز را گود كرده بودم مثل سنگر كيسه شن نبود يعد از چند دقيقه اكبر گفت بيا آرپي جي برداشتم و دنبال اصغر گندمكار و خسروي و پيرزاده براه افتادم حسن بازيار هم آنجا ماند مقداري كه راه رفتم برگشتم و كلاشينكوف پيرزاده رابا تفنگ ژ3 حسن عوض كردم . بعد چهار خشاب را در زير بلوز گذاشتم حمايل ، جيب خشاب نداشتم آمدم پيش بچه ها تقريبا حدود 200 متر امتداد خاكريز را طي كرديم تا نزديكي باغي رسيديم كه شدت آتش دشمن در آن منطقه خيلي زياد بود تيربار ها مرتب كار ميكرد و مثل اينكه طبل جنگ مينواخت گلوله هاي توپ بفاصله هاي كم و زيادپشت خاكريز و يا جلو خاكريز منفجر مي شدند دقيقا متوجه نبودم كه وقتي خمپاره اي منفجر ميشود تركش آن چه شكلي است و يا تاچه فاصله اي به بدن كارگراست ساعت در حدود 7 بود من با رضا پيرزاده آمديم آن طرف خاكريز كه به سمت عراقي ها بود بودآرپي جي بدست رضا بود منهم ژ3 با چهار خشاب همراه داشتم كوله آرپي جي هم پشتم بسته بود . يك موشك اضافي هم آورده بودم رضا هم آرپي چي با يك موشك كه سوار بود .من با كلاه آهني بودم ولي رضا شال سياهي را به سرش بسته بود مقداري راه را خميده رفتيم دشت صاف بود و شنزار تيربارهاي دشمن مدام كار ميكردند هر لحظه صدها تير از بالاي سرم رد ميشد مثل اينكه انبوهي زنبور بالاي سرم پرواز ميكردند و صداي وزوز تيرها همچون صداي زنبورها بود .رضا بفاصله 5 متري از من جلوتر بود و آرام بر روي شنزارها ميخزيديم . هر لحظه خمپاره اي در نزديكي منفجر ميشد . گوشهايم داشت از شنيدن عاجز ميشد . مجبور بوديم با حركت دست به هم فرمان بدهيم . قرار بود ما يكي دو تانك آنها را بزنيم تا روحيه دشمن خرد شود . عرق از سر و رويم مي ريخت و گرسنگي و تشنگي فراوان مرا رنج ميداد . قمقمه آب نداشتيم . كلاه آهني بيش از هر چيز ديگر ناراحت كننده بود . كمرم از سنگيني كوله پشتي زياد درد گرفته بود و خشابهاي ژ3 كه زير بلوزم بود دائم بيرون مي آمدند . تمام فضاي اطرافم دود و خاكستر فرا گرفته بود و هر لحظه آتش دشمن زيادتر ميشد . رضا قدرت بدنيش خيلي ضعيف بود ولي ايمانش استوار و محكم بود و دائم زير لب تبسم ميزد . مسافت زيادي پيموده بوديم و تفنگم پر از شن شده بود و در اين بودم اگر لازم شود چكار بكنم فقط دو نارنجك بيشتر با خودم نداشتم . در يك لحظه رضا دو سه مرتبه چرخيد و خود را پشت تپه كوچكي از شن رساند . كمي وضع را بررسي كرد . نور آفتاب از روبرو ميتابيد و هدف را خوب مشخص نميكرد . ولي كوچكترين حركت ما دشمن را خوب متوجه ميكرد .در همين موقع خمپاره بين من و رضا زمين خورد . صداي انفجارش گوشهايم را براي مدتي كر كرده براي چند لحظه اي رضا را نديدم و در ميان دود و خاك بر روي شنها دراز كشيده بودم . سعي ميكردم ارتباطم با خدا تداوم داشته باشد .

بعد از اينكه هوا صاف شد و دودها از بين رفتند . رضا گفت متاسفم موفق نمي شويم . بعد خسته و وامانده مقداري از راه را برگشتيم تا به نوك ابتدائي خاكريز كه در باغ خرما بود رسيديم . زياد تشنه بودم و آب هم كم بود . از قمقمه برادري قدري آب خوردم بعد رضا گفت مهمات آماده كن . خرجها را سريع به عقب موشك مي پيچيدم و رضا هم زود شليك مي كرد . اصغر گندمكار در باغ آرپي جي ميزد و رحيم قنبري هم با تفنگ 57 شليك مي كرد . دشمن هر لحظه نزديكتر ميشد و آتش خمپاره هاي ما و تيربارها هم شدت گرفت . تانكهاي مزدوران يكي بعد از ديگري هدف ميرفت و طعمه حريق ميشد .

نفرات پياده دشمن يكي پس از ديگري كشته ميشدند ، در اين حمله از ارتش خبري نبود . ژاندارمري هم عقب نشسته بود . موشك آرپي چي داشت تمام ميشد . رضا گفت زود برو مهمات بياور . مسير كانال را طي كردم تقريبا 300 متر بود ، صندوق پر از موشك را برداشتم و سريع از بالاي كانال بطرف باغ آمدم . در بين راه تيرها از بغل گوشم رد ميشدند ولي هيچكدام بمن نميخورد . چند بار از شدت ضعف به زمين خوردم و برادري مرا كمك ميكرد . وقتي به نزديكي هاي باغ رسيدم صحنه را عوض شده ديدم . بچه ها آن شورو شادي را از دست داده بودند ، مهمات خمپاره تمام شده بود ، تفنگ ضد تانك 57 هم مهمات نداشت . به رضا گفتم بيا موشك آوردم . ديدم رضا كمي گرفته شده است . بعد از يكي دو لحظه ديدم كه داخل يك پتو اصغر گندمكار را آوردند ، شكمش پاره شده بود . عرق سردي رخسارش را گرفته بود و چشمانش داشت به زردي ميرفت . بالاي سرش كنار خاكريز نشسته بودم . مدام زير لب خدا را سپاس ميگفت . رضا حمايل او را باز كرد و با شال گردنش عرق از سرو صورت اصغر را پاك كرد .

اكبر را ديدم كه با صداي بلند و خاكي از عصبانيت دادميزند شليك كنيد با هرچه داريد بجنگيد تا شرف و حيثيت خود را بازيابيد و لحظاتي بعد آخرين كلمات از دهان اصغر بيرون مي آمد .

صدايش بي اندازه ضعيف بود و حتي رضا هم نميفهميد چه مي گويد و بعد بسوي خدا شتافت كوس نا اميدي در گوش هايم طنين مي انداخت ، ساعت تقريبا 5/11 بود . ژسه تمام بچه ها از شن گير آمده بود . تيربارها هم يا مهمات نداشتند و يا گير كرده بودند .

اكبر در باغ بود و خوشحال بوديم كه لااقل اكبر زنده بود ولي در همين موقع بود كه پيكر بخون نشسته اكبر را آوردند . داخل پتو بود من او را نديدم گفتند زخمي شده است ، ما ديگر نميدانستيم چكار كنيم . بعضي از نيروها بطرف شهر عقب نشسته بودند . نزديكترين خط به دشمن من يا چند نفر ديگر بوديم . تانكها بفاصله نزديكي رسيده بودند و ساعت تقريبا 2 بعد از ظهر بود غلام رضا بستانپور با علي عيسوي آمدند بعد غلام رضا يك دراگون بطرف تانك شليك كرد . و بلافاصله افتاد روي زمين و فرياد زد واي گوشم ، صداي شليك موشك بي اندازه برايش زياد بود و پرده گوشش را پاره كرده بود بعد از چند دقيقه اي كه سرحال آمد با هم ( عيسوي ) از داخل كانال مي آمدند بطرف باغ من هم خسته و كوفته در داخل كانال نشسته بودم نميدانستم چه بكنم ، ضعف زيادي بمن دست داده بود . غلام رضا گفت ژسه را بده تا تميز كنم قمقمه اش را گرفتم آمدم اول جاده و آب كردم . موقع برگشتن برادران زيادي از من طلب آب كردند و من هم به آنها قمقمه آب را ميدادم آنها فقط گلوي خود را خيس ميكردند ايثار و گذشت بحد اعلاي خود رسيده بود . در نزديكي باغ برادري چند دانه خرما در جيبش بود آنرا بين بچه ها تقسيم كرد بعد جلوتر آمدم غلامرضا را نديدم حميد خسروي در سنگر بود آب را به او دادم بعد گرفتم و روانه باغ شدم . يك توپ به خاكريز خورد بعد ديدم كه عبدالرضا آهنكوب دارد در خاك و خون ميغلتد او را بغل كردم آوردم عقب و آب را به سروصورتش پاشيدم بعد كريم ملك زاده كه از بچه هاي كازرون بود او را به شهر انتقال داد . بعد از آن جلوتررفتم

برادري را ديدم كه در ميان خارها افتاده و نفس هاي آخر را ميكشد . خون زيادي از او رفته بود . از اين كه نميتوانستم به او كمك كنم رنج ميبردم و در اين موقع كه تقريبا ساعت 5/4 بود چند نفري بيشتر نبوديم كه مانده بوديم و مقابله ميكرديم . از شدت گرسنگي ديگر راه رفتن برايم مشكل بود بي خودبه زمين ميخوردم آمدم پيش حميد خسروي پيروان هم در سنگر بود حميد گفت من زياد گرسنه هستم پشت سر ما داخل باغ سبزي كاشته بودند ، آمدم و مقداري از آنرا براي بچه ها آوردم . در كنار سنگر حميد دو نفر ديگر از تهران بودند ، همه رفته بودند بعد از آن كه مقداري از سبزي ها را به حميد دادم گفتم كه من به خاكريز بغل ميروم ، چون تانكها در آن مسير نزديكتر بودند هر چه به حميد گفتم نيامد بعد حميد گفت دنبال من نيائيد من شهيد ميشوم و گفت من دو تانك ميزنم و بعد شهيد ميشوم در همين موقع نفرات پياده دشمن را ديدم كه با عجله هرچه تمامتر بطرف ما مي آيند ، آنها حدود 5 نفر بودند بعد پشت خاكريز كوتاهي كمين كردند كه ما را بزنند چند رگبار بمابستند ما هم تير نداشتيم جز دو عدد نارنجك تفنگي ژسه كه پرتاب كردم درست روي سرشان و چند لحظه بعد خبري از آنها نشد آنوقت آرپي چي گندمكار كه خونش در آن ريخته بود با شال گردنم پاك كردم يك كوله پشتي موشك پيدا كردم و دو موشك با خرج عقب در آن گذاشتم و بطرف جاده حركت كردم . در ميان راه كاظم فتاحي را ديدم كه حالتي غمگين داشت ، قدمهاي سنگيني را برميداشت . قيافه ها هرگز به انسان شبيه نبود . تمام هيكلمان زير خاك شده بود . كمي كه راه آمديم ديدم يكي از برادران روي زمين افتاده و سرندارد از روي حسرت به او نگاه كردم و دو دست و پا هم آنجا بود . بعد كاظم گفت بيا غصه نخور اين احمد است كه ميگفت دوست دارم مثل حسين شهيد شوم عاقبت همين طور شد بي سر شهيد شد . كاظم ديده بود كه توپ زدند و احمد شهيد شد . كمي جلوتر رفتيم فرج عسكري را ديدم كه زخمي شده بود تانكها از نزديك رد ميشدند يك آرپي جي زدم خورد به جلو تانك تعدادي تانكها زياد بود و هر لحظه به خاكريز نزديكتر ميشدند دو سه نفر از برادران فرج را بر روي برانكارد گذاشتند و بطرف شهر آمدند ، در راه صمد نحاسي را ديدم كه مدام گريه ميكرد ، احمد پسر خاله اش بود كه شهيد شده بود بي آنكه بدانم كجا ميروم دنبال بقيه براه افتادم . كاظم هم همراه من بود ، زياد تشنه بودم در ميان راه مغازه اي باز بود نميد انم چه فكري ميكرد چند نفر بوديم تقاضاي آب كرديم اول نداد بعد با منت مقدار آبي به بچه ها داد . راه را ادامه داديم ، تا شهر خيابانها خلوت بود فقط هر كه ميديديم آواره اي بود مثل خودم ، از روي پل گذشتم داخل ژاندارمري آنجا تعداد زيادي از بچه ها جمع بودند چند افسرو درجه دار با پرروئي زياد روي صندلي تكيه داده بودند هوا نزديكي غروب بود بچه ها تماما تشنه بودند . آب رودخانه زياد گلي بود از آنها طلب آب كرديم بما گفتند كه ما از اهواز آب مي آوريم . يك ظرف پلاستيكي نيمه بود كه هر كدام كمتر از نصف ليوان آب خوردند

از اين كه چرا به كمك مانمی کنند.

يكي دو نفر اعتراض كردند و يك تهراني ضامن نارنجك را كشيده دادميزد نامردها شماها را ميكشم و بعدهم ژاندارمري را ترك كرديم و هر چند نفري داخل يكي از خانه ها رفتيم هوا داشت غروب ميكرد نميدانستيم كجا بروم بچه ها از شهادت احمد داودي ، اكبر پيرويان ، اصغر گندمكار و ديگر شهدا حرف ميزدند بعد يكي آمد و گفت خسروي هم شهيد شده . تصميم گرفتم با نصرالله سبزي و عليرضا عيسوي و كاظم فتاحي و نوراله داودي ، عباس فضل پور و صمد نحاسي به يكي از خانه ها برويم تا فردا صبح ة راه افتاديم بعد از طي مسافتي كوتاه در يكي از خانه هاي ابو جلال شمالي واقع در غرب سوسنگرد پشت رودخانه مستقر شديم . تمام خانه ها خالي بود دو سه نفري را ديدم كه مظلومانه زير يك پل كوچك زندگي ميكردند بعد از اين كه وارد خانه شديم بدون سروصدا رفتيم داخل يك اطاق و از بشكه آب وسط حياط كمي بردم داخل تا رفع تشنگي كنند .

هر كدام از بچه ها يك اسلحه داشتند آنهم زياد كثيف بود در اولين فرصت اسلحه ها را تميز كرديم و با روغن خوراكي آنرا چرب كرديم . بعد مقداري آرد خمير كردم و روي اجاقي كه در اطاق بود نان پختم ، هر چه گشتم نمك پيدا نكردم ، هر طور شده بود نان درست شده را خورديم ، بي اندازه خوشمزه بود چرا كه بعد از دو روز گرسنگي معلوم بود انسان چه اشتهائي دارد . هوا داشت تاريك ميشد . نميدانستم كه در اين قسمت عراقي ها نفوذ كرده بودند يا نه ؟ ظرف آبي براي بچه ها آوردم گذاشتم پشت در اطاق . نماز خواندم بعد هر كدام اسلحه اش را كنار خودش گذاشت و دارزكشيد بچه ها از شدت خستگي خوابشان برد ولي من هركاري ميكردم خوابم نميبرد نماز شب خواندم بعد در نزديكي هاي اذان صبح بچه ها را بيدار كردم . نماز كه خوانده شد نميدانستيم چه بكنيم ، هدفي جز جنگيدن نداشتيم ولي چطور ؟

اول صبح با عباس فضل پور آمديم يك سري شناسائي كنيم تا موقعيت خودمان را بهتر درك كنيم . مقداري راه كه آمديم متوجه شديم كه از دو طرف بما تيراندازي ميشود ، فورا برگشتيم . بعد با عليرضا عيسوي هر كدام نارنجكي برداشتيم و با ز جهت شناسايي از خانه بيرون آمديم يك سگ با ما زياد آشنا شده بود و مرتب هركجا ميرفتيم ما را دنبال ميكرد بفكر اين افتاديم كه برويم داخل جنگل و بعد كه در جنگل مستقر شديم يكي بعنوان رابط وضعيت را اعلام كند ، وسائل را برداشتيم و از كوچه هاي مخروبه بدنبال هم راه افتاديم ما نميدانستيم كه نيروهاي عراق از طرف بستان و الله اكبر هم بطرف سوسنگرد پيش روي ميكردند . من جلو بودم و مقداري كه ميرفتم با اشاره به ديگران ميگفتم كه بيايند وقتي به دشت صاف رسيديم در نزديكي هاي جنگل يكمرتبه ما را به رگبار بستند در كناره جنگل يك كانال عبور آب وجود داشت كه خشك شده بود فورا رفتيم داخل كانال ، بعد از چند لحظه اي متوجه نيروهاي عراقي در قسمت غربي سوسنگرد شديم . به بچه ها گفتم شهر در محاصره كامل عراقي هاست و مابايد هر طور شده به داخل شهر برويم تا از ورود آنها به داخل شهر جلوگيري كنيم و اگر اينجا بمانيم با توجه به اينكه مهمات نداريم امكان نابودي همه هست بچه ها قبول كردند موقع برگشتن ديدم يك ماشين سيمرغ كنار جنگل در طرف راست پارك شده ، خودم تنها با احتياط جلو رفتم كسي آنجا نبود داخل ماشين نگاه كردم ، سه عدد هنداونه آنجا بود ، هندوانه ها را برداشتم و زود آمدم پيش بچه ها و با سرعت هرچه تمامتر به طرف شهر برگشتيم . در راه برگشتن هم باز ما را هدف گرفتند كه هيچ كدام آسيبي نديديم آمديم داخل خانه اي كه بوديم با هم هنداونه ها را خورديم بعد دو مرتبه با عليرضا عيسوي دو نفري به طرف داخل شهر آمديم . ما طرف ديگر رودخانه بوديم و ميبايستي از روي پل عبور كنيم .

اين پل موقعيت مهمي داشت هركس روي پل ميرفت بلاشك زده مي شد هر طوري بود زير آتش برادرانيكه آنطرف پل بودند ما توانستيم خودمان را به طرف ديگر برسانيم . بعد ديدم كه در طرف راست پل محمدكريم علي پور و دو سه نفر ديگر از برادران ديگر بودند طرف چپ هم حسن صادق زاده و يك روحاني كه در هويزه با هم بوديم بچه ها گفتند ما نيزولازم داريم فورا زير آتش دو طرف پل ما رپيچ بطرف ديگر رودخانه رفتيم و از آنجا به خانه بچه ها را زود آماده كرديم و راه افتاديم از حاشيه كناري رودخانه آمديم تا رسيديم به نزديك پل به آنها گوشزدذ كردم كه بايستي هر چه سريعتر از پل گذشت و گرنه زده ميشويم روبروي پل تانك عراقي مستقر بود و با كاليبر 50 پل را هدف داشت . بهرحال در يك چشم بهم زدن با آخرين قدرت و تواني كه داشتيم به اين طرف آمديم ولي كاظم فتاحي به دستش تيرخورد كه بعدا رفت و پانسمان شد من وو نحاسي و سبزي در طرف راست پل سنگر گرفتيم و عباس و نورالله و داودي عيسوي و كاظم هم در سنگر سمت چپ چند تيربار ژ3 داشتيم همه خراب بودند تمام تفنگهاي ژ3 هم خراب بودند مهمات آرپي جي هم كم بود .

اول صبح قبل از اينكه ما برسيم تانك تا نزديكي پل آمده بود و دور زده بود . بعد از مدتي تشنه شدم وقتي كه مي خواستم از خانه بيرون بيائيم ظرف آبي با خود آورديم ولي سرپل جا گذاشتيم يك پيرمرد مدام اطراف سنگرما و سنگر طرف چپ پل ميگشت خيلي نترس بود رفت و از ساختمان بغل خيابان آب آورد . بعد معلوم شد كه اينجا ساختمان آب سوسنگر است بياد آوردم ديروز عصر كه افراد ژاندارمري بما ميگفتند ما از اهواز آب مياوريم . آبها هنوز پاك و قابل خوردن بود تمام مدت روز شدت آتش بحدي بود كه نميتوانستيم يك قدم از سنگر بيرون بيائيم . نزديكي هاي عصر يك ماشين جيپ بود كه با وضع خاصي زير آتش ما به آنطرف پل ميرفت و زخمي ها را مياورد . چندين بار اين كار تكرار كرد . بعد يكبار از آنطرف پل بدون حبر دادن از درب ژاندارمري بيرون آمد در اول پل با گلوله تانكي او را زدند . شدت انفجار بحدي بود كه ماشين جيپ يك دور كامل زد و راننده اش هم بيرون افتاد و بعد چراغ ماشين روشن بود و اگر كمي هوا تاريك ميشد نور ميداد ، بحالت سينه خيز از روي پل رفتم تا نزديك ماشين بعد با سرنيزه زدم و شيشه چراغ جلو را شكستم و برگشتم در اين مدت از غذا خبري نبود زياد گزسنه شده بوديم مقداري نان خرد شده در كف سنگر ريخته بود آنرا جمع كردم زياد گلي شده بود بعد ازاينكه آنرا تميز كردم كمي آب به آن زدم و با عليرضا عيسوي خورديم بعضي اوقات كنسرو لوبيا پيدا ميشد . البته مغازه ها و خانه ها پر از غذا و وسايل بود ليكن از شدت آتش توپها و خمسه خمسه كسي موفق به اين كار نميشد در حدود ساعت 11 بود كه تعداد 16 اسير آوردند فرمانده آنها هم يك سرگرد بود كه دستگير شده بود اسرا را در يكي از خانه ها نزديك مسجد نگهداري ميكردند در اين يكروزو نيم از هيچ كدام بچه ها خبري نداشتم جز تعداد چند نفري كه مسئول اسرا بودند . از غلامرضا بستانپور هم خبري نداشتم ، فكر ميكردم شهيد شده هنوز صمد نحاسي و نصرالله سبزي در سنگر من بودند ولي اغلب اوقات ساكت و خاموش بودند . تيربارها هيچكدام بدرد نميخورد بعد عليرضا دو سه عدد از آنها را با آب تميز كرد چند تا از آنهاهم زير خاك پنهان كرديم . عراقيها مرتبا پل را نشانه ميرفتند و با خمپاره قصد داشتند پل را از بين ببرند هنوز ماشين با دو جسد شهيد روي پل گذاشته بود كسي جرئت نميكرد كه ماشين را از جا بكند و حركت دهد و حساسترين نقطه جنگي سوسنگرد همين پل بود . در سنگر كنار پل هم نماز ميخوانديم هم توالت بود ، هم خوابگاه . ژندارمري بعكس خالي شده بود تمام سلاحهاي آن توسط عراقيها به يغما رفت افراد آن هم فرار كردند . آنها در لباس عربي رفتند كه بعدها در پاكسازي بعنوان ستون پنجم گرفته ميشدند . آنشب در ژاندارمري به يك زن عرب تجاور شده بود هنوز آن طرف رودخانه زير پل كوچكي كه كانال آب بود ولي خشك شده بود دومرد پيرو يك زن سالخورده زندگي ميكردند آنها مرتب ميخواستند به اين طرف بيايند ولي ميترسيدند در نزديكي غروب بود كه با نارنجك تفنگي آمبولانس آنها را زدم دود غليظي به آسمان بلند شد بچه هاروحيه تازه اي پيدا كردند ما جمعا در سنگر 5 نفر بوديم . من و عليرضا عيسوي و صمد نحاسي و نصرالله سبزي و يك نفر از تهران .

شب شد و با همان وضع خراب سنگر نماز خواندم ما در عمليات محاصره سوسنگرد يك دانه خرما را 5 قسمت كرديم ، كلا شب تا صبح بيدار بوديم . خوابيدن معني نميداد كسي هم خوابش نميگرفت . هوا تا اندازه اي سرد بود من هم لباس گرمي نداشتم پليورم در حمله جا گذاشته بودم شدت تيراندازي از دو طرف زياد بود و زوزه تيرها براي ما عادي شده بود در خيابان روبروي پل كمتر كسي بود كه عبور كند . اين خيابان ، خيابان اصلي شهر بود و تيرهاي مسلسلها مستقيما مسير خيابان را طي مي كردند .

سرتاسر خيابان سنگر بندي بود . ابتداي جاده هاي ورود به شهر را مين گذاري كرده بوديم و يا عموما تله انفجاري گذاشته بوديم . وقتي هوا روشن شد با دوربين داخل ژاندارمري را نگاه كردم چندين ماشين ديده مي شد . وسائل دفاعي ما جز تعداد معدودي موشك آرپي جي و چند نارنجك تفنگي بيش نبود . زمين ژاندارمري هم گلي بود و باعث مي شد كه نارنجك ها منفجر نشوند . وقتي كه آفتاب سطح زمين را پوشانده بود من با گروهي زير آتش سمت چپ از روي پل گذشتيم و بعد به سمت راست از طرف ابوجلال شمالي درداخل پيچ و خم هاي كوچه ها به پيش روي ادامه داديم .

نا امني بسيار زيادي حاكم بود . وجود ستون پنجم خطرناك تر از همه تا مسير كوچه اي را مي خواستيم طي كنيم وقت زيادي صرف ميشد . تانكهاي عراقي در قسمت جنگل زياد ديده مي شدند . بطرف جاده حركت كرديم يك تانك مستقيما بدون سنگر در خيابان مستقر بود . تير بار كاليبر 50 (دوشكا) مرتب كار مي كرد . كمتر كسي بود كه بتواند تانك را بزند . ميدان ديد تانك زياد وسيع بود و نفرات آن بخوبي ديده ميشدند . يكي از بچه ها سرپرستي را بعهده گرفته بود . اعلام كرد چه كسي تانك را ميزند ؟ همه خاموش شدند . مثل اينكه كسي جرئت نمي كرد من و محمد كريم عليپور حاضر شديم كه برويم و تانك را بزنيم . آرپي جي من دوربين داشت . در سنگر با عليرضا عيسوي آنرا هم محور كرده بودم ولي فكر نمي كردم كه زياد دقيق نيست . بهر حال آماده شديم ، من يك موشك را به اسلحه سوار كردم و عليپور هم يك موشك برداشت ، براه افتاديم . مستقيما مي بايستي از روبروي تانكاز كنار جاده جلو برويم . از داخل جوي كنار خيابان براه افتاديم زير لب خدا خدا مي كردم ، دوربين روي آرپي جي سوار بود عليپور هم با قدمهاي سريع پشت سر من جلو مي آمد به فاصله تقريبا 200 متري تانك رسيديم . دود زياد حاصل از سوختن چوب برق فضا را گرفته بود . بعد پشت تپه اي كوچك از شن كه براي ساختن خانه شخصي ريخته بودند با هم نشستيم . يك ياحسين گفتم بعد آرپي جي را روي دوشم گذاشتم . در دوربين نگاه كردم تانك را به فاصله زيادي نزديك آورد كمي بدنم لرزيد البته از سستي ايمانم بود راننده آن از داخل دهليز تانك بيرون آمد و ايستاد كنار تانك .مثل اينكه داشت مناظر شهر را ديدن مي كرد تير بارچي هم مدام رگبار مي زد . بعد آرپي جي را شليك كردم بلافاصله سرم را بالاآوردم تا ببينم چه مي شود ولي متاسفانه موشك از زير تانك رد شد . عرق سردي بدنم را فرا گرفت . احساس ضعف كردم بي حد عصباني شدم نمي دانستم چكار بكنم بر اعصابم مسلط نبودم .در حياط يك خانه ديگر پريدم تپه اي از كاه جلويم بود نمي دانم چطور از كاه بالا رفتم .

حواسم از عليپور پرت شده بود نمي دانستم او همراه من است يا نه ؟ از آنچه در اطرافم مي گذشت خبر نداشتم . از كاه كه بالا رفتم رسيدم پشت بام و از آنجا خودم را به داخل يك كوچه پرت كردم فكر نمي كردم كه چه ميشود بعد از لحظه اي خودم را روي زمين ديدم ، مثل اينكه همه اينها در خواب صورت گرفته بود . تمام بدنم زير عرق شده بود نفس عميقي كشيدم . بعد متوجه شدم چند نفر از برادران پشت يك ديوار نشسته اند و تصميم مي گيرند كه چكار كنند . خاكستر بلند شد . تمام محوطه ديوار از شدت حرارت قرمز شده بود نفهميدم چه شد بعد از چند لحظه جلو رفتم ، بله گلوله توپ به ديواري خورده بود كه برادران پشت آن نشسته بودند . بعضي از آنها پودر شده بودند بعضي ها هم از سوز دل ناله مي كردند . الله اكبر . لااله الاالله فورا زخمي ها را به دوش كشيدم ، و به طرف شهر آمديم علي پور هم ديدم كه يكنفر زخمي را بدوش ميكشد تا نزديكي رودخانه هر كدام خسته ميشديم ديگري كمك ميكرد . وقتي به كنار رودخانه رسيديم همان پيرمرد و پيرزن آبگوشت پخته بودند كه كه با بچه ها كمي خورديم و بعد هم به كنار پل آمديم تا با آتش خودي از پل عبور كنيم . شدت آتش تيربارهاي دشمن خيلي زياد بود و بطور مدام شهر را ميزد . براي چند دقيقه اي كنار پل مانديم و بصورت 3 نفري از پل عبور كرديم . هنوز ماشين جيپ كه زده شده بود روي پل بود و جسد يكي از برادران هم عقب آن گذاشته بود . راننده هم بفاصله چند متري از جيپ روي زمين افتاده بود كه ما براي رفت و برگشت مجبور ميشديم بعضي اوقات پا روي جسدش بگذاريم و رد بشويم بعد از اينكه بطرف نيروهاي خودي در شهر وارد شدم ، مستقيما رفتم به مسجد شهر كه در نزديكي پل قرار داشت مسجد پر از زخمي بود همه زخمي ها بدون پوشش گرم در صحن و حياط خوابيده بودند يك پزشك بيشتر نبود ، بعضي از زخمي ها بعد از لحظاتي شهيد ميشدند . تمام شيشه ها درب صحن شكسته بود چند بار كه خمپاره به مسجد خورده بود براي بار دوم زخمي مي شدند در مسجد سري به فرج عسكري زدم ، فكر نمي كردم كه اين خود فرج باشد وقتي زخمي شده بود او را ديده بودم وضعش خيلي بد بود ولي حالا خوب شده بود .

بعد رفتيم پيش عبدالرضا آهنكوب نژاد كه از اهواز بود او هم زياد زخم داشت در اثر كمبود دارو زخمش چرك كرده بود . بعد يك كنسرو لوبيا آوردم و با بچه ها خورديم ، كم كم از وضع موجود خسته شده بودم چند هواپيما در آسمان ديدم ، گفتند فانتوم هاي خودي است ولي نه ، آنها ميگ بودند و قصد بمباران داشتند . در اين مدت به چشمهاي خودم اين خيابانها را ديدم كه چطور بعد از 3 روز جنگ و خونريزي هنوز كسي بكمك ما نيامده ، هنوز شهر در محاصره است . امام فرياد ميزد برويد سوسنگرد را آزاد كنيد ولي بني صدر نامرد ميگفت هيچ خبري نيست از همان موقع بني صدر را شناختم . در اين سه روز هميشه موقع غروب دلم گرفته مي شد و بياد غروبي كه عقب نشيني ميكرديم و شهر در محاصره عراق ميرفت افتادم . آنروز هم غمگين در سنگر نشسته بودم دو سه نفري از بچه هاي تهران بكمك ما آمده بودند . نصراله سبزي و صمد نحاسي هم نشسته بودند عليرضا عيسوي نبود . صمد نحاسي مرتب از احمد ياد ميكرد از چگونگي زيستن و مردن او ، از اين كه چگونه در كنارش سر از بدن احمد جدا شده . زياد گريه مي كرد و قسم ميخورد كه كازرون نيايد . نصراله سبزي هم ساكت بود و كمتر حرف ميزد ، مدتي در لبنان جنگيده بود در عمليات روز اول تيري از كنار گوشش كمانه كرده بود و ميگفت اميدوارم كه از تير دوم شهيد بشوم . از شغل سابقش سئوال كردم جواب نداد فقط گفت علي ايماني با تو چكاره است فهميدم صافكاري دارد چون علي ايماني ( پسر عمو) در صافكاري بود . در نزديكي هاي مغرب سري به بچه ها زدم و برگشتم به سنگر كه شب تا صبح بيدار بودم . هوا داشت روشن ميشد هنوز بعد از سه روز ، جنگ ادامه داشت . بوي آتش و خون همه جا را فرا گرفته بود . سطح آسمان و زمين از خمپاره هاي منور روشن شده بود . ديگر گوشهايم صداها را نمي شنيد و سوت خمپاره ها را اصلا متوجه نمي شدم بدنم ميلرزيد و قلبم به تپش افتاده بود عقده گلويم را گرفته بود ، دلم ميخواست گريه كنم ولي رويم نمي شد . ديگر از رفع سنگرو يكنواخت بودن كار داشتم خسته مي شدم ، از اين كه چرا كسي به كمك ما نمي آمد رنج ميبردم . وقتي كه هوا روشن شد يك گروه 9 نفري مي خواستند از پل عبور كنند كه خمپاره اي بر روي پل افتاد ، دو سه نفري از آنها در رودخانه افتادند يكي از آنها دستش قطع شد و چند نفر ديگر هم شهيد شدند يكي از آنهائي كه در رودخانه افتاده بود تقاضاي كمك مي كرد حسن صادق زاده رفت تا به او كمك كند ولي موج آب او را هم با خود برد . عليپور هم رفت و تفنگ بگل نشسته آن برادري كه دستش قطع شده بود را آورد . بعد از نماز با نصراله سبزي و صمد نحاسي كمي از روزگار صحبت كرديم ، از اين كه در آينده چه مي شود و سرگذشت ما را به كجا ها ميكشاند ؟ بخرد فرمانده سپاه آمده بود و صحبت از اين بود كه ما را به كازرون ببرند ولي من اين قرار را نداشتم كه به كازرون بروم . نگاه حسرت آميز سبزي و نحاسي حاكي از آن بود كه برادرما را حلال كن شايد ما شهيد شويم . هر لحظه بياد غلامرضا بستانپور و بقيه رفقا مي افتادم و هيچ اطلاعي از آنان نداشتم و اين بيش از هر چيز ديگر مرا رنج مي داد . غلامرضا تنها كسي بود كه بيش از ديگر برادران او را دوست ميداشتم . درحدود ساعت 5/6 صبح بود از طرف مسجد اعلام كردند . آرپي زن برود آمدم مسجد كيسه خروج بگيرم كه در حياط مسجد بخرد را ديدم بعد از سلام و احوالپرسي گريه ام گرفت . هر لحظه بياد جسد احمد و شهادت اكبرو خسروي مي آمدم بعد از اطاق كنار آبدار خانه كيسه گرفتم و از مسجد آمدم بيرون ، بين راه اسكندري را ديدم ، گفت كمك ميخواهي ؟ گفتم بله بيا بعد كوله را به پشت او بستم و از داخل سنگر آرپي چي را برداشتم يك موشك به آن بستم و با خودم آوردم . آماده حركت از روي پل شديم ، زيرا آتش سمت چپ با سرعت خودمان را به آنطرف پل رسانديم و خميده از كانال ميان درختان پياده رو در بغل ژاندارمري به جلو رفتيم . در همين لحظات بود كه اسكندري گفت نصراله اين غلامرضا است ولي در همين موقع انفجار توپي همراه با دودخاكستر توجه مرا بخود جلب كرد . همه جا تاريك شد ديگر چيزي را نميديدم ، از بوي باروت داشتم نفس ميزدم . براي لحظه اي گوشم كر شده بود . بعد از صاف شدن هوا برادري را ديدم كه دست راستش قطع شده و تفنگ را به دست چپ گرفته و فرياد ميزند الله اكبر برويد جلو ميرويم كربلا برادر ديگري دست چپش قطع شده بود كه تنها قسمتي از آستين لباس آنرا نگه داشته بود ، بعد دكمه آستين را باز كرد و دست خود را بر زمين انداخت ميگفت من ميخواهم به جلو بيايم و حاضر نمي شد به مسجد برود و پانسمان كند . همه چيز را فراموش كرده بودم و تنها در انديشه چگونگي اين حمله بودم كه بسويش گام بر ميداشتم مسير راه را از كوچه ها گذشتم . از فيلم هاي پارتيزاني يادم مي آمد كه چگونه گروهي كوچك تعداد زيادي را اسير يا مي كشتند . تانكهاي دشمن در جنگل بودند كه با شهر فاصله اي نداشت . كوچه هاي شهر از راه ورودي مستقيما به جنگل ختم مي شد و كوچكترين حركتي دشمن را متوجه ميكرد بعدا يكي دو ساعت چند تانك و نفر بر زديم ولي هر تيري كه از طرف ما بطرفشان شليك ميشده برابر توپ و موشك ميزدند . ساعت 5/10 بود برگشتيم . سوسنگرد از محاصره عراقي ها بيرون آمده بود . وقتي از پل گذشتيم و آمدم كنار سنگر وضع را طوري ديگري ديدم انگار همه چيز عوض شده بود . سنگرهاي كنار خيابان خراب شده بودند و شاخه هاي درختان تمام خردشده بودند و كف خيابان ريخته بودند و منظره عجيبي داشت . غمناك شده بود ، از يكي دو نفر كه رد مي شدند جريان را پرسيدم جواب ندادند . اطراف مسجد خلوت بود كسي ديده نمي شد مسجد از زخمي ها خالي شده بود ، آنها را به اهواز برده بودند . روبروي مسجد ، حسن صادق زاده را ديدم كه مرتب اينورو آنور ميریرفت

.. بني احمدي هم داشت دنبال بنزين مي گشت تا ماشين نيساني كه آنجا بود روشن كند . از صادق زاده پرسيدم گفت بخرد و چند نفر ديگر زخمي شده اند ولي اينطور نبود . من به دلم اثر كرده بود كه بعضي ها شهيد مي شوند درك كرده بودم كه سبزي و بستانپور و نحاسي شهيد مي شوند . با آرپي چي و كوله پشتي سوار شديم . آمدم اهواز با احمدي . روبروي بيمارستان رازي ترمز كرد . بچه ها ناهار خوردند . مثل اينكه آمده بودم در دنيايي ديگر . بعد آمديم بيمارستان هتل نادري . مي خواستم وارد شوم نگذاشتند . بعد آمديم داخل يك مدرسه بعضي از برادران را آنجا ديدم و ديگر برايم مشخص شده بود كه غلامرضا شهيد شده

شهدا : حميدي ، سبزي و بستانپور بودند و تعدادي هم زخمي شده بودند .

در مدرسه صحبت از كازرون بود قرار شد همه بروند و بعد برگردند و منهم مصمم شدم كه تا آخرين قطره خونم راه برادر شهيدم را ادامه بدهم . در مدرسه متوجه شدم كه غلامرضا با 11 نفر ديگر از برادران ، سه روز محاصره سوسنگرد در محاصره عراقي ها بودند و غلامرضا مرتب مي گفته من تاسوعا شهيد مي شوم و اين شهادت آغازي بود بر پايان .

بعد از تحويل و تحول سلاحها ، به كازرون آمديم ، شب عاشورا 28/8/59 . در اين مدت كه در كازرون بودم علاقه ام به عليرضا عيسوي زياد شده بود و با سعيد پرويزي آشنا شدم كه در ظرف چند روز با هم زياد صميمي شديم و تا سفر بعدي ما سه برادر شديم كه همديگر را برادرانه دوست داشتيم .

 منبع وماخذ: سایت بنیاد شهیدوامورایثارگران شهرستان کازرون  

     ادامه سفر چهارم


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 6:38  توسط   |