تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










                                                   شهیدمحمد جواد معافی از شهید محمدنگارستانی می گوید                                 


حدود سه ماه پیش بود که با نگارستانی یار فداکار محمود اخلاقی
که همیشه از محمود برای من میگفت و از خاطرات محمود برام نقل میکرد .با هم  تصمیم  رفتن به جبهه گرفتیم و با اینکه در جهاد سازندگی راین و روابط عمومی سپاه کار می کردیم و از ما خواستند که به جبهه نرویم ولی ما تصمیم خودمون را گرفته بودیم و با برادرمون محمد نگارستانی راه افتادیم  تا اینکه به جبهه  جنوب برویم  ،با نگارستانی به آبادان رفتیم ،شب حمله ای که نگارستانی وسیف الدینی ودیگر برادرانمان ایرانمنش وضیاء با هم دعا خواندیم و در این شب در زیر آتش خمپاره ها برادرمان سیف الدینی گفت اشکالی ندارد بلند شویم و بایستیم به احترام آقا امام زمان (عج)،بلند شدیم ایستادیم ودعا خواندیم،نزدیکهای صبح بود که با برادر سیف الدینی برای وضو گرفتن رفتیم.
ایشان خیلی وسواس داشت برای نماز  و مسائل عبادتشون. برادرمون پایش لیز خورد وداخل رودخانه افتادتمام بدنش آب گرفت و بعدچند لحظه ای برادرمان حمزه، شهید حمزه فرمانده سپاه منطقۀ جنوب بود که  فرمانده خط بود آمدند وگفتند بچه هایی که میخواهند شهید شوند سوار ماشین شوند تمامی بچه ها سوار ماشین شدند من ونگارستانی و سیف الدینی که همیشه با هم بودیم وما هم سوار ماشین شدیم و برای حمله به طرف ایسگاه هفت که پشتش عراقی ها مستقر بودند و بعد از مدتی که شب  بود بعداز راهپیمایی زیادی که کرده بودیم پاهای بچه ها تاول زده بود ، عملیاتی  ۴ روز باید به طول میکشید ۱۱ ساعت تمام شده بود و بچه ها فتح وپیروزی را بدست آورده بودندحصر آبادان شکسته  شده بود ،دشمن  هر لحظه دورتر وپا به فرار می گذاشت شب ، ما پشت یک جاده مستقر شدیم با آنکه آنها خاکریز داشتند امّا جرأت جلو آمدن نداشتندبچه های ما خسته و مونده ،پشت جاده افتاده بودندو همه خواب رفته بودند  از خستگی وچون اکثریتشون بچه های بسیج بودند ،بچه های ۱۴ ساله بچه  های ۱۵ ،۱۲ ساله بود.

با برادر سیف الدینی،نگارستانی وشهید اسحاق دریجانی و یکی از برادران شهید که  آبادانی بودند تصمیم گرفتیم که تا صبح نگهبانی بدهیم وبچه ها استراحت کنند وچون یکی از برادران میانمان با ژث می رفت بالای خاک ریز  و به جای بچه ها تیر اندازی میکرد که بفهمند نیرو داریم و تا صبح زیر آتش خمپاره های دشمن بودیم.

نزدیکیهای صبح بود که دستور حمله داده شد و ما دوباره یورش خودمون بر  سربازهای مضمحل صدام کافر شروع کردیم و لحظاتی بعد برادر سیف الدینی را ندیدم پیش برادر نگارستانی رفتم و گفتم برادرسیف الدینی نیست از دیشب که ما با هم نگهبانی میدادیم خبری ازش نیست و برادر نگارستانی هم گفت منم هیچ اطلاعی ازش ندارم،مدتها در خط بودیم هیچ خبری از برادر سیف الدینی نبودو برادرنگارستانی خیلی ناراحت بود بالاخره عملیات آبادان هم تمام شد ما شهیدان زیادی در این عملیات دادیم وبعد از اینکه ما به اهواز آمدیم گفتند که ما ده نفر می خواهیم که در عملیات سوسنگرد شرکت کنند آنها باید خداحافظی خودشان را بکنندو مطمئن باشند.........

...............................................................................................................

گفت ناراحت نباش فرمانده جلو ی ما هستند ، گفتم کو  ،گفت مگر نمی بینی دست من نورانی است همین را راست بگیر ، بیا جلو در این موقع دیدم برادران،برادران اهوازی که همشون زخمی شده بودند می گفتند فرمانده جلو ست بیائید در این موقع دیدم بچه هائی که حتی پاشون قطع شده بود یک پا،برادرانی که روی کانال افتاده بودند زخمی شده بودند با دست نشون میدادند وما را همراهی میکردند وقتی گفتند جلو بروید و با فریاد یا حسین اینگونه بچه های زخمی در زیر دست وپا ما بودندوما مجبور بودیم که از روی آنها عبور کنیم تا به اون هدف نهایی برسیم،دراین موقع محمد به من گفت اگر من زخمی شدم خواستی مرا برداری بهت تیر میزنم باید بری جلو هیچ اگر من زخمی شدم درنگ مکن و به راه خودت ادامه بده زیرا که ماهدفمون  پیروزی است و امشب باید ما پیروزی نهائی را بدست آوریم در این موقع بود که بیسیم های ما همه روی کانال عراقی ها افتاد وما تونستیم رمزهای عراقی ها را بگیریم و بچه ها با بیسیم هایی که داخل سنگر ها برده بودند با عراقی ها صحبت میکردندواونها با دسپاچگی مواضع خودشان را ترک میکردند و فرار میکردنددر این موقع به خاکریز اول رسیده بودیم  ،زخمی های پراکنده داخل خاک ریز داشیم یک دفعه محمد که حالتی بشاش و خندان داشت رو به من کرد و گفت برادر جواد برادر جواد آتش کن ومن کلانشکیف را گرفتم و آتش می کردم بعد از اون ،محمد در اون تاریکی دو سه قدم از من جدا شد همیطور که آتش میکردیم یکدفعه صدای یک انفجار وبعد صدای الله اکبری که نصف اول الله اکبر را شنیدم به طرف محمد دویدم گفتم محمد محمد بلندش کردم دیدم نه ، محمد از دنیا رفته و به ملکوت اعلی پیوسته  دست انداختم  به گردن محمد و اون رو بوسیدم و اسلحه ام رو روی دوشم انداختم و به راه خودم ادامه دادم چون او به آرزوی خودش رسیده بود و به من گفته بود لحظه ای درنگ نکن ...................

..................................................................................................

اکبرمحمد را به کولش کشید وبعد.........من جنازه پاهاشو گرفتم وبه سرعت از کانال میبردم ،نزدیکهای صبح بود کانال به شدت زیر آتش خمپاره بود اکبر فرمانده بود ومیبایست به بچه ها ش میرسید ولی جنازه محمد را به دوش میکشید ومی آورد در این موقع بود که برادر اکبر را خواستند وایشان مجبور بودند که جنازه محمد بگذارند وبرادرمون اکبر به دنبال نیرو رفت منم به وسیلۀ آمبولانس به بیمارستان منتقل شدم و تا ۲۴ ساعت حواسم را نمی فهمیدم نزدیکهای صبح بود که اکبر رسید گفت جنازه محمد را آوردی ،مثل اینکه پتکی توی سرم بزنن یکدفعه گفتم نه امروز میروم دنبالش ،رفتم گفتم من باید جنازه محمد بیاورم اول با من مخالفت می کردند میگفتند نه این کار را نباید بکنی شما باید استراحت کنید تو خودت تنها نمیتونی چون تو یک دست بیشتر نداری و با یکدست  نمی توانی بیاوری گفتم من به هر صورتی که هست میروم جنازه محمد را می آورم آنها که سرسختی وپا فشاری من رادیدند به چند تا از برادران گفتند بروید به ایشان کمک کنید،ما یک موتور برداشتیم ویک ماشین ،به درون کانال رفتیم و جنازه های برادران اهوازی،برادران یوسف آبادی ودیگر برادران را آوردیم ولی جنازۀمحمد،ازجنازۀ محمد خبری نبود،نا اومید گشته بودم،ناراحت بودم،شب آمدم تا صبح دعا کردم،خدایا جنازه محمد کجاست،فردا صبحش باز ما یک گروه ۱۰نفری تشکیل دادیم از برادرانی که بیشتر در آبادان بودند و همسنگران محمد بودند،راه افتادیم ورفتیم و تا خاک ریز دشمن وبا گرفتن یک اسیروجنازه محمد را نیز آوردیم وتا اینکه به شهرش کرمان بیاید ودر کنار دیگر همرزمانش به خاک سپرده شود، من از محّمد درسهای زیادی یاد گرفتم......................................................................

یک بار به برادر نگارستانی گفتم که اخلاقی دوم شما هستید به ما پرخاش کردوگفت

"نه اخلاقی خصوصیاتی داشت که هیچ کس نمی تواندخصوصیات او را داشته باشد"

ومن گفتم من بعد از مدت زمان زیادی که با شهیدان زیادی بودم وآنها رااز دست داده ام فکر میکنم الان تنها دوستم توهستی وکسی دیگه ندارم،سعی کن که همیشه اگر گروهی هستیم با هم باشیم..................وچون من کسی دیگه را به  اون صورت نمیشناختم ،برادران زیادی بودند ولی ما آشنائی زیادی با اونها نداشتیم،چون ما از وسط مأموریتمان رفته بودیم ،ازگردانهای آبادان رفته بودیم به گردانهای سوسنگرد،آشنائی زیادی با اون برادران نداشتیم ،فقط من یکی محمد رامی شناختم،اونم فقط من را میشناخت،بیشتر اوقات با هم بودیم یک روز با برادر محمد،شهید حمید خواجه پور و برادر نگارستانی ،حسن،به کنار رود کرخه رفه بودیم اونجا بعد از اینکه برادرها داشتند لباسهایشان را می شستند..........محمد گفت فردا صبح باید برویم حمام ، غسل شهادت کنیم ،گفتم بابا هنوزعملیاتی نیست،گفت نه

این روز ها حمله است من میدونم به دلم اثر کرده که حمله است.

ما صبح رفتیم حمام وایشان غسل شهادت کرد ،بعد که ازحمام آمدیم بیرون کفشهامون رو برده بودندپای برهنه آمدیم.............ومحمدنگارستانی اخلاقش این بود که همیشه خنده در لبهاش بودوهیچ وقت خنده از لبهاش نمی افتاد.

من هیچ وقت  خودم شاهد نبودم که ایشان پرخاش بکند ویا ناراحت بشود،یک کتاب صحیفۀ سجادیه داشت که همیشه وقتی صحبتی می شد می گفت"بگذارید به جای این  حرفهای لغوی که ما می زنیم یک خطبه از صحیفه سجادیه بخوانیم"

زود صحیفه سجادیه اش را می آورد وشروع میکرد از روی کلمات امام برای بچه ها می گفت،وهروقت که فرصت مناسبی پیدا میکرد یک دفتر داشت که آیات قرآن را می نوشت واینها  رادر آن ثبت می کرد .

شب اول به من گفت "که معافی چیزی همراه خودت برای من می آوری،  گفتم چی  گفت مفاتیح الجنان را با خودت بیاور،گفتم بابا حمله است حمله نمیشه مفاتیح الجنان را با خودمان بیارویم گفت  نه بیار شاید اونجا خواستیم بخوانیم ، که من فراموش کردم و مفاتیح را نبردم،چون شب حمله ، خود تجهیزات زیادند وبردن مفاتیح الجنان با مشکل روبرومیشدیم،ولی برادرمون اونجا یک دعائی که همیشه میگفت قوعلی خدمتک جوارحی ، اینها وهمیشه به ما می گفت که دعا کنیدکه خداتمام جوارح ما رادر راه خدمت به خودش داشته باشد همیشه کلمه ای بر سر زبانش بود این بود که شهیدان پیام دارندوپیام آنها:پیروی از خط ولایت فقیه میباشدوهمیشه تا میتوانست روی مسئلۀ رهبری خیلی تکیه داشت.

محمد به جوری اخلاق اسلامی داشت وهمیشه به بچه هائیکه (خوب بچه ها همه شان دارای اخلاق اسلامی بودند)ولی خوب همیشه ایشان خیلی روی مسائل اخلاقی تأکید داشتند از بچه ها میخواستد بیشتر نماز بخوانند ودر برخورد با برادران در محیطی که برخورد دارند با متانت برخورد کنندواگر برخورد کوچکی بین برادران پیش می آمد ایشان زودی پا در میانی میکرد واون برادران را باهم سازش میدادومی گفت شما  باهم برادرباید باشید،شما باید نمونۀ یک انسان واقع باشید و یک انسان مومن وبا هم برادر باشید ویاروغمخوار همدیگر باشیدواگر یکی از شما به حساب در جنگ یا در حمله صدمه ای وارد شد بتونید شما اون جسدیابه حساب اون زخمی شده را به بیمارستان ویا جای دیگر برسانید {به صورت خنده} اونوقت من به محمد گفتم که اگر شهید شدی پیش خدا از من شفاعت میکنی یا نه  ، گفت تازه من رو محمود اخلاقی شفاعت کرده من بیام از تو شفاعت کنم من اگر راهم بدهند کله ام را آهستگی می اندازم پائین ، دیگه نگاه به این طرف و آن طرف هم نمیکنم چون منو از بهشت میاندازند بیرون.

این طور اخلاقی داشت بعد دست داد به من گفت ما هر کداممون شهید شدیم باید شب دوم به خواب هم بیائیم و ما دست دادیم بچه های دیگر هم دست دادند و خوب آنها خوابش را ندیدند وما فردا شبش که بیهوش بودم ودر همان حالت بیهوشی یک دفعه تو نظرم آمد که یک جا بود مثل بهشت نورانی بود این طرفش یک شهید گمنام بود وسط محّمد بودواین طرف من نشسته بودم یک دفعه گفتم محمد دیدی گفتی ما اگر وقتی خوابیدیم به نظر هم می آئیم گفت نه برادر جواد همیشه به من میگفت جواد تو داری با روح من صحبت میکنی تو خواب من را نمی بینی من دو سه دفعه گفتم نه من دارم خواب تو را میبینم گفت نه تو داری با روح من صحبت میکنی.

همان موقع بود که از خواب پریدم موقعی که خوابم را برای یکی ازروحانیون تعریف کردم گفتند که ایشان چون تازه شهید شدند روح شما با ایشان محشورگردیده

شهیدمحمد جوادمعافی ازشهیدمحمدنگارستانی می گوید:

قسمت اول(صوتی) :  2Mb              قسمت دوم(صوتی):  3Mb 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 17:50  توسط   | 


شهیدمهردادعزیزاللهی 14 ساله از اصفهان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

متن مصاحبه با شهید مهردادعزیزاللهی بسیجی ۱۴ ساله:

  بسم الله الرحمن الرحیم

رب اشرح لی صدری  و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی

 

با سلام به امام زمان (عجل الله تعالی الشریف)ونائب بر حقش اون قلب تپنده مستضعفان جهان امام خمینی وشهدای راه حق وحقیقت ومجروحین ومعلولین

من مهرداد عزیز الهی اعزامی از اصفهان هستم که 14 سالمه وانگیزه ای که باعث شد به جبهه بیایم واقعا اون برادرانی که قبلا جبهه بودند ومی آمدند وبرای ما تعریف میکردند که جبهه چه خاصیت های خوبی دارد که مثلا هرکس بره ساخته میشه از هر لحاظ ودیگه آن ناخالصیهاش واون گناهاش دیگه در آنجا در جبهه معصیت دیگه نمیشه من به جبهه آمدم تا شاید بتوانم در راه خدا کمک کنم وگناهانمان پاک شود .

س )شما بگوئیدچند وقت جبهه هستید ؟

ج )الان در حدود هشت ونه ماه است که در جبهه بودیم که سه ماهش در کردستان بودیم .

س )در کردستان چه کار میکردید؟

ج )در کردستان جنبه تبلیغاتی بود که ما کار میکردیم

س )الان که توگروه تخریب هستی بگو چه کارها کرده اید تو این مدت هشت ماه؟

ج )تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم هر کاری که میشد هرکاری که میشد اون کار را خدا میکرد ما فقط وسیله بودیم وهمین حالا که  ما داشتیم با موتور از خط میامدیم یک خمپاره تقریبا ۵متری ما خورد قشنگ ۵متری ما که موجش ما را تکان دادولی ما یک ترکش هم نخوردیم وما فقط وسیله ایم در این جبهه هاخودمان هیچ کاری،ضعیفیم در مقابل این قدرت ها واینها فقط خداست که ما را یاری میکند .

س )بگوئید که مینهارا که عراق در محورهای مختلف میکاره تا به حال خنثی کردید وایا مین کاشتید برای محور خودمان؟

خنثی بله کردیم یک مقدار مین ما در عملیات بیت المقدس بود که برای برادران همان فتح خرمشهر مرحه اول ودوم وسوم بیت المقدس بود که ما معبر باز کردیم واون عملیات رمضان بود که باز معبر باز کردیم تو تیپ نجف اشرف بودیم که واقعا موج احساس زیادی بر ما شد وهمین عملیات که البته من معبرش را باز نکردم تو گردان بودم.

س )بگو که پدر ومادرت وقتی که میخواستی بیائی جبهه راضی بودند ازشان اجازه گرفتی یا نه؟

ج )پدر ومادر من اتفاقا اونا زمینه که آمدن به جبهه را خودشان برایم درست کردند وواقعا ازآنها تشکر میکنم که اجازه دادند بیام جبهه وبه بقیه پدر ومادران میگم که این قدر احساساتی نباشند وابسته نباشن که فرزندانشان بیان جبهه وواقعا این جبهه ها الان بیاند جبهه ها، بیاند بگذارند فرزندانشان بیان خودشان بیان ساخته بشن در این جبهه ها به نظر من هر کس حداقل باید یک هفته را بیاد واین جبهه هارا حتی به صورت تماشا نگاه کند.

س )تا به حال رفتی برای خودمان مین گذاری کنی؟

ج ) بله رفتیم اما از نظر امنیتی درست نیست بگوئیم.

 دریافت فایل صوتی شهید مهردادعزیزاللهی۲Mb

دریافت فایل تصویری شهیدمهردادعزیزاللهی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 15:26  توسط   | 



 مادرم بخشا مرا عشق خدازد برسرم
رفتم از دار فنا     نزد خدا   ای   مادرم  

دوری مهدی بکرد  بی طاقتم ای    مادرم    
یادیاران شهیدم آتش عشق برفروخت  

زد ندا تا کی جدا بر کن    بیا نزد خدا 

من بدیدم خنده سیف خدا شمشیردین 

گفت به چه وابسته ای دنیا بودش سراب
رهبرم باشد سلامت ای خد ای خالقم 

مادرم بخشا مرا   عشق  خدازد برسرم
مادرم بشنو کلام سرخ آن یار خدا  

  زاهد شب عارف روز مرد جنگ
  مادرم محمود اخلاقی بگفت با خالقش

 ای خدا زجرم بده رنجم بده آنوقت نما منرا شهید
 من نمی خواهم رسم آسان به دوست

رنج راهش درد راهش میفزایدآتش عشق مرا         
   رهبرم باشد سلامت ای خدای خالقم

 مادرم بخشا مرا عشق خدا زد برسرم 
   دوری یاران دگر همچو شمشیردردلم

 عشق الله هجر یاران دوری مهدی بکرد بی طاقتم
 گو به بابا رفتن نزد خدا شیرین بود 

 ازعسل شیرین تر از آب آسانتر بود
                   
 گو برادر تو بگیر بر کف سلاح آتشین

 تا کشیم ما انتقام خون یاران شهید
                
رهبرم باشد سلامت ای خدای خالقم

مادرم بخشا مرا عشق خدا زد برسرم
           
 تا به کی دشمن چموش و ما زبون و خلق ما اسیر

  تا به کی جسم پروری قدری رسیم بر روح خویش
تا به کی دور بودن از روحانیت

 تا به کی نداشتن راه و هدف                           
 رهبرم باشد سلامت ای خدای خالقم  

مادرم بخشا مرا عشق خدا زد برسرم
من برفتم تا به یارانم رسم 
دیگر آن تو فرست دنبال من                    
من برفتم تا خدا بخشد مرا     
کن دعا برخوان برایم فاتحه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 19:52  توسط   | 


دومین کسی که از این برادران شهید شد ، برادر شهید محمد نگارستانی بود .

محمد نگارستانی ، عشق وعلاقه زیادی به شهید اخلاقی داشت ، به طوری که هر وقت یادی از او می شد، ساعتها درباره محمود صحبت می کرد که جدا خسته می شدیم . شما بروید شعری را که نگارستانی شب شهادتش گفته بخوانید و با اشعار بزرگانی همچون مولوی قیاس نمائید . جدا خیلی جالب است که جوانی ۱۷ ساله عارفی عظیم الشان باشد. شعر او سرتاپا سوزو گداز و ناله و درد وعشق است .

امام فرمودند این جوانهای ما به آن مرحله از مراحل عرفان وانسانیت رسیدند که آنهایی که چهل سال ریاضت کشیدند نتوانستند برسند . شما ببینید که این شعر چقدر سوزناک است . در این شعر چندبیتی نیز درباره مرشد ومراد خویش سخن گفته :

مادرم بشنو کلام سرخ آن یارخدا       زاهد شب ، عارف روز، مرد جنگ

مادرم محمود اخلاقی بگفت با خالقش      ای خدا رنجم بده آنوقت نما من را شهید

دریایی از عرفان و معنویت در این اشعارنهفته است . او درشعرش از مناجاتهای محمود نقل می کند که با خدای خویش می نالد که ای خدا من نمی خواهم به این آسانی شهادت را بدست بیاورم ، من می خواهم که تو مرا رنجم دهی که هر چه مرا بیشتربرنجانی آتش عشق من نسبت به تو بیشتر می شود .

اصلا عاشقان الله این گونه اند . مشکلات و سختی ها برای آنها عشق می آفریند . مثل بچه ای هستند که وقتی مادرشان آنها را کتک می زند ، شلاق می زند ، از شلاقها و کتکهای مادربه دامان مادر پناه می برند . هرچه مادر آنها را بیشتر بزند آنهابیشتر از پیش به دامنش پناه می برند .خوشا به حال اولیاء خدا که نه تنها از آزمایشات خدا دلگیر نمی شوند . بلکه علاقه شان نسبت به خدا بیشتر می شود .

نگارستانی این چنین بود برایم تعریف می کرد

شبی از خواب بیدار شدم ، دیدم که محمود دارد نماز شب می خواند ، و در حال راز و نیاز و دعا بود . بعد محمود متوجه من شد و مرا قسم داد که به هیچ کس نگویم که محمود نماز شب می خواند . شهید نگارستانی بعد از شهادت محمود این قضیه را برای ما تعریف کرد . آن شب فقط خدا و محمود نگارستانی شاهد این مناجات عارفانه وعاشقانه بوده اند .

یک شب به اتفاق شهید ناصرفولادی رفتیم به دیدار خانواده محمد نگارستانی ، مادر محمد همین شعر نگارستانی رابرایمان آورد ، با ناصر شعرش را خواندیم ، رو کردم به ناصر و گفتم یادت می آید که شهید نگارستانی همیشه از آن شبی که محمود نماز شب می خواند صحبت می کرد که با خدا مناجات می کرده ،این اشعاری که نگارستانی گفته همان مناجات محمود بوده با خدای خویش . همین مناجات بوده که شعله پرحرارت بردل وجان شهید نگارستانی زده تا متحول و دگرگون شود به یک انسان والا مقام که بتواند در مدت یک سال آنچنان الهی بشود که چین اشعارسوزناکی برزبان آورد .

شهید نگارستانی به راستی عارفی بود دردمند ، آن هم نه عارفی که دور ازاجتماع به کنج خزیده باشد بلکه عارفی وزاهدی بود که درمیدانهای نبرد شجاعتشان وصبر وبردباریش کم نظیر بود .

شهید رضا میرزایی نقل می کرد ازشهید اکبر محمد حسینی که درجبهه بستان وقتی که خبر شهادت نگارستانی را به اکبر داده بودند ، اکبر با « همه صبرو استقامت ،گفته بود ، پشتم شکست . تا این حد برای اکبر مهم بود که گفته بود پشتم شکست . شهید نگارستانی با شهید سیف الدینی رابطه نزدیکی داشتند با هم به سپاه و از آنجا به کردستان آمدند . دربین برادران کم سال ترین افراد بودند وبا این حال کسی کوچکترین لغزشی از آنها ندید.

پدرش تعریف می کرد که یک روز برادر شهید نگارستانی با یکی از بچه های محله شان دعوا می کند ، او می آید نزد محمد می گوید کمکم کن . درجوابش می گوید تو یک نفر هستی واو یک نفر، هروقت آنها دو نفرشدند من هم می آیم . عدالت اجتماعی که امیرالمومنین (ع) پیاده کرد اینها که سربازنش هستند نیز این طورند . شخصیت این عزیزان شبیه به امیرالمومنین (ع) است انسانهایی علی گونه که درتمامی جبهه ها بر دیگران سبقت گرفتند .

خداوند انشاءالله توفیق بدهد که رهرو راهشان باشیم .

انشاءالله " ومن الله التوفیق "

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 13:54  توسط   | 


 

 

قاتِلوُ الَذینَ لا یوُمِنونَ بِاللِه وَ لا بِالیوْمِ الْاخِر * اگر انقلاب اسلامی بجز به کشته شدن ما جاودان نمی ماند پس برادرها سینه ها را بگشائید تا گلوله ها را به آغوش بکشیم

دوستان سلام:  

اینک که سعادت شرکت در جبهه نصیبم گردید و انشاء‌الله سعات شهادت را نیز بدست خواهم آورد. این وصیت نامه را نوشتم تا اتمام حجتی باشد بر آنانکه مرا دوست می خوانند، در آغاز از همه ی  شما بخاطر بدی هائی و اشتباهائی را که داشتم پوزش میطلبم و امیدوارم که بجای کندوکاو در زندگی پر از اشتباه و گناه من در زندگی ائمه اطهار و آیات عظام و دیگر شهیدان بپردازید.

قبل از هر چیز باید بدانید که من فقط با کسانی دوست بودم که به امام و امّت و راه امام عشق می ورزیدند و روحانیت را دوست داشتن و با غیر این افراد ممکن است رفت و آمد داشتم تا شاید اصلاحشان کنم و آنان نیز تا این چنین نشده اند حق ندارند بر سر قبرم بیایند یا حتی نام مرا ببرند.

و شما برادرهائی که با هم در راه تبلیغ اسلام می کوشیده ایم بسیاری از شما هدایتگر من در این راه بودید از همه ی شما متشکرم و برای همه ی شما از درگاه خداوند توفیق اطاعت و ترک معصیت خواهانم،‌ و امیدوارم که با هم مورد مرحمت لایتناهی خدای یکتا قرار گرفته و در بهشت برین جای داده شویم برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند.

یاران تا کنون 16 تن از یارانم شهید شده اند و مرا دیگر تحمل بودن نیست بخدا قسم اگر همه ی دنیا را به من دهند به یک ساعت هم نشینی با اولیاء خدا عوضش نخواهم کرد و افسوس بعد از شهادت این یاران به ارزش هم نشینی به آنان پی برده ام.

امام را مطیع محض با شید و دستورات .... را مجری .

اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ‌ اِلَّا اللهْ - اَشْهَدُ اَنْ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه- اَشْهَدُ اَنَّ علیً وَلِیُ اللّه

و شهادت میدهم به حقانیت امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران

« محمد نگارستانی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 23:41  توسط   |