تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










 شهید محمد نگارستانی واقعا عاشق شهادت بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای مامان و شهین و بابا و فامیل نخوان

                                                                                       ۱۳۵۹/۸/۲۴

بسم الله الرحمن الرحیم                       

 والعصران الانسان لفی خسر الا الذین امنو و عملوالصالحات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر

 

قسم به انسان کامل(عصر) براستی که تمام انسانها زیانکارند مگر کسانیکه ایمان آوردند و عمل نیک انجام دادند و پایداری کردند بر حق و پایداری کردند بر صبر

 

خواهر عزیزم سلام

 برایت از درگاه تک گردون قدرتمند آرزوی سعادت که همانا گام برداشتن در صراط مستقیم و حرکت بسوی خداگونه شدن است خواهانم

خواهر جان

اگر تا روزی ک این نامه بدستت رسید شهادت نصیب من نگشت برای شهادتم دعا نمای که من در خود این قدرت را می بیننم که پس از برگشتن بتوانم رسالت خون این همه شهید را بردوش بکشم من می توانم دردهایشان رابیان کنم غمهایشان را برطرف نمایم و آرزوهایشان را تحقق نمایم آری من نمی توانم زینب گونه شوم پس برایم دعاکن که دراین ایام عاشورا چون یاران حسین پایدار در مقابل لشکر کفار بایستم و بکشم در راه خداوکشته شوم در راه خدا

و از کدامین درد خویش سخن بگویم که اگر شهید نگردم مطمئن باش از درد خواهم مرد نه درد جسمی بلکه دردهائی عمیقر تر که دردهای روحی نام دارند .

خواهرم اینجا درگیری است و دشمن هنوز در داخل مرزهای اسلام، اما گویا فرماندهانمان هنوز از خواب بیدار نشده اند و فریاد قم فانذر امام که گفت موضع  تهاجمی بگیرند در آنان اثر نکرده چند روز به خط دوم آوردنمان تا بقول آنان خستگی را رفع کنیم جاهلند و نادان، چراکه نمی دانند سرباز اسلام در نبرد بین حق و باطل چیزی بنام خستگی آشنا نیست غریبه ای است که حتی فکر بودنش را نمی کند و در اینجا نیز می گویند سنگر بگیرید و این دلیل سستی ماست که آنقدر برجایمان ماندیم و از پیشروی خودداری کردیم که امکان پیشروی دشمن نیز می رود می گویند با طرح باید کارکرد بی برنامه نمی شود فقط اگر شبیخون می خواهید بزنید بروید بزنید آخر مگر شبیخون کاری می کند بر فرض که ده نفرشان را کشتیم باید برگردیم به همینجا بدون پیشروی .

ولی ما امیدواریم چرا که خدا به ما وعده داده است نصرمن الله و فتح القریب

-         جاء‌الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا

-         و در آیه۲۰ سوره توبه که می گوید الذین امنو و هاجرو و جاهدو فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون .

 

و خدا بهترین وفا کننده به عهد است و بدان که بسیار یاریمان می دهد توپهایی که در اطراف بخورد منفجر می شود و آنهائی که نزدیک یک سنگر ما به گل می نشیند و حتی گلوله های زمانی توپخانه این دون صفتان نیز گوئی با ما دوست است به داخل سنگر می آید به زمین فرو می رود اما به ما نمی خورد

به هر صورت چون یاری خدا را داریم و چون خدا به ما وعده داده است به پیروزی ایمان داریم که بقول اما اگر بکشیم پیروزیم و  اگر کشته شویم باز پیروزیم در هر صورت ما پیروزیم اما خدا کند که شهید شوم تا دیگر این رسالت عظیم که هماناشیعه بودن است از دوستم برداشته شود .

و تو خواهرم

تو زینبی و می خواستم تو به حوزه علمیه بروی تا زینب بمانی و هر چه و هر کس خواست تو را از این کار بازدارد کنار بزن به تحصیلت ادامه بده و این شرط را نیز به مامان بگو و آنچه که خدا   می خواهد آن بکن و لوکره المشرکون هر  چند مشرکان را خوش نیاید برادرانم را بعد از شهادتم تقویت روحی کن تا راهم را بپیمایند و تو خود نیز فاطمه را الگو بگیر و زینب گونه جهادکن با حجاب و پاکیت و با فریادت و با قلمت مهمترجهاد کن با نفست، ازخوراک ببُر،  از خواب ببر،   از تجملات ببر،  از تکبرات ببر،  و کلاً از پلیدها ببر،  و با خوبیها پیوند ببند و خوبیها را از نفست مپرس که چه هستند در قران بدنبالشان بگرد هر چه می خواهی بخوان اما قرآن و نهج البلاغه را بیش از همه در نماز شبت از خدا بخواه که مرا ببخشد و عفوم نماید و شاهد باش که هل من ناصر ینصرنی حسین را من لا نگفتم بلکه گفتم آری ای حسین من هستم من منه یه نوجوان،  می دانم که نیستم اما تو مرا همچون قاسم بن حسن بدان و بعد از شهادتم گریه نکنی و عزا نگیر شادباش و جشن بگیر اما نخند که مؤمنین را باخنده سرو کاری نیست و در مقابل مشکلاتی که در زندگی بر تو وارد می شود صبر کن شکیبا باش که خدا با صابرین است و او بوسیله کاستن از مال و جان و عزیزان،  ما را آزمایش می کند. خدا کند که از این آزمایش سرافراز بیرون آئیم .

این نامه را قبل از شهادتم برای مامان و دیگران نخوان در پایان از خدا می خواهم که عمر اماممان را طولانی کند و در قیامت مارا جز یاران حسین و پیغمبر و پیروان خمینی قرار دهد و ترا یاری دهد که بتوانم تکالیف شرعی خویش را انجام دهی .

والسلام علکیم وحمه اله و برکاته

                                                                                                                 محمد


نامه شهید به خواهر خود:

خواهرم عزیزم مهین جان

برای وجود پاکتان از ایزد متعال سعادت آرزو مندم

وامیدوارم که روحتان نیز درهرچه تکاملتر شدن گام

 بردارد

از دیدن نامه ات بسیار شاد گشتم اما نوشته بودی

ایران وایرانیان. از تو این را انتظارنداشتم چرا که

ایران هیچ اهمیتی ندارد,چه فرق میکند از شکل گربه

به شکل قورباغه تبدیل شود,بلکه تنها چیزی که مطرح است

 مکتب است واینکه مکتب زبون باشدیا سرافرازدرحال پیاده شدن

 باشد یا درحال فراموش شدن.

مهین جان

اینجا که هستم چندان شلوغ است فقط گاهگاهی چند تائی خود نمائی

میکنند ضربه ای میزنند و بلافاصله گریزان میشوند امّاکرمانشاه بسیارخبراست.

مهین

چند روز پیش دو میگ عراقی از بالای سر ما رد شدند و کالیبر ۵۰ گیر کرد و,ژث,نیز اثری نکردورفتندکرمانشاه را بمباران کردند,یک دبستان ویک دبیرستان

با خاک یکسان شد راستی کسی نیست ازاین مزدوران بپرسد آخر ای کافرین سگ صفت کودکی که در حال نوشتن بابا آب داد, بود با شما چه دشمنی داشت.

امّا نه آن کودک۷ ساله و بلکه طفلان ما دشمنان درجه یک کفارند و گر چه او در آخرین لحظات حیاتش می نوشت بابا آب داد, امّا آرزوداشت تا هر چه زودتر

سوادش بیشتر گردد و بنویسد

, مرگ بر صدام,مرگ بر شرق وغرب,

پیروز اسلام,زنده امام                                                        

یک اتوبوس و قسمتی از دانشکده رازی وبازار و صدها کشته این جنایت صدام بر جای گذاشت.

هم اکنون در خیابانهای کرمانشاه هر یک قدمی که بر میداری بر دیوار پوستر چندین شهید رامشاهده میکنی، دیروزکه در کرمانشاه برای تلفن زدن وکاری دیگر رفته بودم ازمخابرات تا گاراژپیاده رفتم تا بتوانم حد اقل عکسهایشان را ببینم ودر مساجد تمام مجلس یاد بود و هر مسجد برای دهها نفر.در,دَمِ درِ یکی از مساجد پدری ایستاده وبرای کسانی که وارد             می شدند,دعا می نمود,

مهین

من درآن لحظه از خجالت زنده بودنم درمقابل آن پدراز خدای تقاضای مرگ نمودم.

راستی تاکی آنان جوانان طفلان و پویندگان راه مکتب ما را به شهادت برسانندوما همچنان سکوت بنماییم,باید جنگید دلیرانه.

قصد داشتم بعد از انجام ماموریتم یکی دو روز به کرمان بیایم و بعد مرزبروم اما

به محض اینکه صحنۀ کرمانشاه را دیدم پشیمان شدم نه نه من حق ندارم. من حق ندارم.

به عنوان یک مسلمان وبه عنوان یک انسان لحظه ای سنگرِ مبارزۀ حق دربرابر باطل

و اسلام در مقابل کفر را ترک کنم وترک نخواهم کرد روزی میایم که پیروزی کامل نصیبمان گشته باشد و دیگر هیچ کمکی در اینجا نتوانم بکنم و آرزو دارم که هرگز

برنگردم چرا که میدانم مسولیت بودن در این زمان چقدر سنگین است و رسالت این همه

شهید چقدر عظیم.

ولی بدان که ما پیروزیم چرا که او آن یکتایی قدرتمندبی رقیب به چندین وچندین بار

در قرآنش وعده پیروزی داده آنها که میگویند"ان باطل کانَ زهوقا ونُرید ان....و...."

وتنها چیزی که ما باید حفظ کنیم تا او یاریمان دهد اتحاد است که [یدالله مع الجماعه]

دست خدا با جماعت است.

"واعتصمو بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا"

مهین جان

به عباس و رضا بگوهر چه زودتر بیائید از طریق سپاه نه از طریق ارتش چرا که

ارتش هنوز آماده پذیرائی شهادت نیست خوب کار میکند امّااز مرگ می ترسد.

صدیقه و لیدا وپانته آ را نیز سلام برسان.

حسن رانیز سلام مخصوص رسانیده وبدو بگو که با علوی همراه هستیم ودر اینجا نماینده دادستان شده وخوشحال شدم از اینکه بابا وهوشنگ نیز ثبت نام کرده اند به شهین

بگو اینجا آخوند بسیار هست واین نامه را نیز تماماً برای مامان بخوان که این نامه را شریکی برای تو ومامان ودیگران نوشتم بخدا اینجا وقت نیست واگر وقت نیز باشد موقعیت نامه نوشتن نیست وگرنه برای تک تکتان نامه می نوشتم و به مامان نیز بگو

بر روی پتوئی که این نامه را مینویسم درست در جلوی روی من خون شهیدی ریخته شده خون ولی است که در درگیری هفته پیش شهید شده به او بگو که بر سر جانماز

برای شهادتم دعا کند برای شهادتم دعا کند که مسئولیت ماندن بسیار سنگین است هوشنگ وشهین ورضاوعلی وروح الله را سلام  مخصوص برسان و از جانب من رویشان را ببوس به شهین بگو که در اینجا همه بچه ها شبیه بچه های تو هستند به خصوص بچه هائی که در کرمانشاه شهید شده بودند علی وحسین را نیزسلام برسان

وبگو شما نیز بروید وآموزش نظامی ببینید وتو ومامان نیز آموزش ببینید که اینک وقت دفاع مسلحانه از مکتب رسیده خاله کبری وخانواده وخاله مازاده وخانواده ،خاله فاطمه وخانواده    دائی ها وخانواده هایشان وتک تک بچه هایشان را سلام برسان 

بابا را نیز مجدداً سلام برسان واحوالپرسی کن وبه مامان عزیز نیز بگو غصه غذایم ورفایم را نخور ومطمئن باش که اینجا جز نبرد با کفار ونابودی آنان هیچ کس چیزی را نمیخواهد.

                                                                                    قربان تک تک تان

                                                                                    محمد نگارستانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 9:13  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

۲۵ محرم ۱۴۰۲ سوسنگرد

ولئن قتلتم فی سبیل الله اومتم لمغفرة من الله ورحمة خیر مما یجمون آل عمران۱۵۶

 

این وصیت نامه اینجانب محمد نگارستانی است به خانواده ام:

 

امید وارم که خداوند به همه شما توفیق پیروی از امام در همه زمینه ها را بدهد وبتوانید خود را آنگونه خدا میخواهد بسازید همانطور که میدانید من در زندگی ام بسیار اشتباه داشته ام اینک از ارتکاب همه آنها پشیمان هستم و توبه کرده ام امیدوارم از توابین باشم خواهشی را که از شما دارم اینست که مرا ببخشید واز همگان از بابت من معذرت خواهی کنید بر مرگ من گریه نکنید بلکه به وسیله مطالعه و اطاعت از فرامین قرآن روحم را شاد کنید سعی کنید با مردم با اخلاق خوب رفتار کنید که راه خدا از میان خلق میگذرد شروع کنید به مطالعه،  پیگیر کتب اسلامی،   اگر واقعا خواهان ادامه را هم هستید اخلاقی را بشناسید که آرزو دارم در آخرت مرا به حضور بپذیرد و شفاعتم کند مادر اینک که تعداد زیادی ازهمرزمانم شهید شده اند و مقامی برتر گرفته ام روا مدار که من در مقام زندگانی باشم که هر لحظه احتمال انحرافمان میرود گوئی الان سیف الدینی را جلوی چشم میبینم که میگوید هنوز نشسته ای،  تا کی میخواهی بمانی آخرش چی،  بیا برویم اسلام به خون من و تو نیاز دارد و من نیز تنها جوابی را که دارم بدهم این است که اگر اسلام بجز کشتن شدن ما سرفراز نمی ماند پس گلوله ها مرا به آغوش بکشید پدر نگاه کن چه سخن جالبی: شیعه دو قبله دارد مکه برای عبادت،  و کربلا برای شهادت. من در مقابل کعبه کم عبادت کرده ام پس بگذار، شیعه بودن خود را،  با شهادت در کربلا ثابت کنم. پدر بیاد امام حسین (ع) باش ودعا کن که در آن دنیا آقاشفاعتمان کندبرادرم رضا اگر انسان بخواهد مسلمان باشد باید همه کارهایش اسلامی باشد مملکت اسلامی باید همه اش اسلامی باشدخواهرم شهین بچه هایت را به گونه ای تربیت کن که در فتح قدس عزیز دلیرانه بجنگند برادرم عباس برفعالیت خویش بیافزا وبرمطالعه ات خیلی اضافه کن خواهرم جواهرم مهین آرزودارم که مبلٌغی خوب برای اسلام باشی اگرتوانستی باز به حوزه علمیه برو وخود را زینب گونه بساز برادرم حسن هوای نفست را اسیر خودکن وبه مردم خدمت کن که امام،  خود را خدمت گذارمینامد برادرم حسین درست را بخوان مطالعه کن وبه مامان وبابا خوبی کن برادرم علی تا میتوانی خودت را بساز اگر توانستی به حوزه علمیه برو وهمه تان کبر وغروروریا ونفاق رااز خود دور کنید نماز شب بخوانید با مردم خوب رفتار کنید مطالعه کنید بیاد شهیدان باشید برایم آمرزش بطلبید وگواه باشید که من این راه شهادت را با آگاهی تمام انتخاب کردم ومشتاقانه به دنبال شهادت دویدم تا بدور رسیدم همه فامیل را سلام برسانید وبه آنها بگوئید که این انقلاب خدائی است وپیروزی از خداست پس برای نزدیکی به خدا هم شده بیشتر به انقلاب یاری کنیم توقعات خود را کم و ایثار های خویش را زیاد نمائیم هر کس از من چیزی طلب داشت بدو بدهید هر مقدار که گفت اگر حقوقم را گرفتید قرض هایی را که الان یادم نیست بدهید و باقی رادر ترویج کتابخانه مسجد خرج کنید کتابهایم را به کتابخانه مدرسه بدهید قرآن را هرچه بیشتر بخوانید ووقت خود را به سخنان لغو وبیهوده تلف نکنید از احساسات خویش بکاهید وبر عقل خویش بیافزائید از ارگانهای انقلاب جدا نگردید روحانیون را دوست بدارید امام رامطیع محض باشید وبرای آمرزشم دعا کنید وبرای فرج امام زمان (عج)دعا نمائید مرا ببخشید واز همه از بابت من بخشش بطلبید

 

من آنچه که لازم بود به شما گفتم در عمل کردن به آن بکوشید

                                 

اشهدان لااله الا الله اشهدان محمدرسول الله واشهدان علی ولی الله وشهادت میدهم به حقانیت انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 9:5  توسط   | 


                                                                             ۱۳۶۰/۸/۲۹ 

              

بسم الله الرحمن الرحیم

ولنبکو نکم بشی من الخوف والجوع ونقص من الا موال والانفس والثمرات وبشر الصابرین                  آیه ۱۵۵ سوره بقره

 

پدر ومادر عزیز سلام

امیدوارم که زندگی را در راه عبادت الله عبادتی خالصانه بگذارنید و رابطه خود را با ذات احدیت  هرچه نزدیکتر کرده باشید از اینکه نتوانستم جبهه را ترک کرده وبه نزدتان بیایم پوزش میطلبم ولی مگر می شود انسان در مورد ریختن خون عزیز ترین یارانش بی تفاوت باشد زمانی که با حسین جبهه های آبادان را ترک می گفتیم به جبهه که نگریستم نتوانستم از او خداحافظی کنم چرا که میدیدم هنوز سیف الدینی ایرانمنش اخلاقی یوسفیان را در خط اول به جنگ می پردازند وخجالت کشیدم که بگویم خداحافظ پس باز سلام گفته ودر جبهه ماندم بوی یک حمله وپیروزی دیگر میگیرد قبل از هر چیز این پیروزی بر شما مبارک باد و در ضمن اولین سالگرد شهادت اخلاقی بود ۲۸/۸/۵۹اینجا با حسن همراه هستیم همین الان از آب تنی در رودخانه آمدیم فعلا در عقب جبهه هستیم گویا فقط این گردان برای حمله آمده اند همه افراد این گردان با اخلاص ومومن هستند وخدا کند از خوبی آنها نیز چیزی در ما اثر کند مامان این همه تخمه از کجا آوردی؟هرچه میخوریم تمام نمی شود متشکریم شهین هوشنگ روح الله علی رضا را سلام برسانید واز اینکه برایشان نامه نداده ام پوزش بطلبید ؛؛؛؛عباس وصدیقه وروح الله را سلام برسانید وبگوئید که ایزدی وبچه هائی که در راین بودند سلام برساند نمازیان را هم سلام برساند ناظری وابارقی را هم سلام برساند عباس امیدوارم که خدا به تو بیشتر توفیق عنایت کند تا در راه اسلام خدمت کنی رضا لیدا پانته آ و شیما را سلام برسانید مهین،  سوسنگرد هر آجرش یادگار یک شهید است دعا کن که راهشان را دنبال رو باشیم به حسین بگوئید که درسش را بخواند تا انشاالله تابستان بتواند به جبهه برود ودر ضمن عکسهای مرا پخش نکند علی را سلام برسانید و بگوئید که امیدوارم نماز خواندن را شروع کرده باشی خاله کبری را سلام برسانیدو از بابت چیز هائی که فرستاده بود تشکر کنید رضا خاله بچه ها و شوهرش را هم سلام برسانیدخاله مازاده اقاحسین وخانواده اش را سلام برسانید هرکس احوال ما را گرفت سلام ما را برسانید،،،،،،،پدر ومار در نماز شب دعا کنید که در حمله موفق باشیم و امتحان خود را خوب پس بدهیم و غصه نخورید ما لیاقت شهادت یا حتی زخمی شدن را هم نداریم،،،،هم چنان در سنگر اسلام وانقلاب باقی بمانید     در انتظار دعایتان

               

                                           شهرسوسنگرد نزدیک به اذان ظهر  نگارستانی

در ضمن اگر توفیق یافتیم از یاد نبرید که

اذااصابتهم مصیبه قالو انالله وانا الیه الراجعون                   آیه ۱۵۶سوره بقره


 

 

واین یک نمونه از نوشته های اوست  که به یادگار مانده:

 

 

الا سلام یعلو و لا یعلی علیه

پدر ومادر عزیزم سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد من با حسن در سوسنگرد همراه هستیم حالمان خوب است به امید پیروزی هر چه زودتر جندالله ونابودی کفر متجاوز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 ساعت 9:0  توسط   | 


تلگراف شهید از آبادان بعد از عملیات ثامن الائمه(ع)شکست حصر آبادان به خانواده خود:

آبادان-کرمان7825402ش

کرمان خیابان شهاب گوهری کوچه موسی ابن جعفرمنزل یدالله نگارستانی

مادر حال ما خوب است در جبهه آبادان هستیم نگران نباشید اقوام را سلام برسانید

              الله اکبر خمینی رهبر     حسین ومحمد نگارستانی


 

۱۳۶۰/۶/۲۲-اهواز

ان الله مع الصابرین

پدر ومادر عزیزم سلام

امید وارم که حالتان خوب وروحتان در طی نمودن مسیر الی الله در تکاپو باشد واز دست فرزند خطا کار وشرمنده از الطاف شما وشاکر به درگاه خدای خویش راضی باشید .میدانید که  نظر به رسالتی که بردوشم نهاده شده بود وبخاطر اینکه انسانم ومسلمانم ونمی توانم نسبت به سرنوشت خویش وهم کیشانم بی تفاوت باشم به جبهه آمدم تا شاید بتوانم حداقل اندکی از این رسالت را انجام دهم وتا زمانی که بدانم وجودم در اینجا بی ثمرنیست همینجا خواهم بود.حسین به همراه من است وانشاالله بعد از این هم خواهد بود عباس،شهین ،مهین،حسن،علی،رضا،را از جانب من سلام برسانید وخانواده هایشان را هم به  همچنین بچه ها را همگی ببوسید.

به حسن بگوئید مرا در مدرسه امام ثبت نام کند و دوستان را هم سلام برساند از عباس هم از جانب من بخواهید که دوستان را در راین سلام برساند همچنان در سنگر اسلام با قلبی مملو از عشق امام باقی بمانید.

 

                        برادر کوچک و فرزند حقیر شما ململی نگارستانی

 


وصیتنامه شهید محمدنگارستانی قبل از عملیات ثامن الائمه(ع)

 

                                        الاسلام یعلو و لا یعلی علیه

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

اشهدان لااله الاالله واشهدان محمدارسول الله واشهدان علی ولی الله"

وشهادت میدهم بر حقانیت انتظار ظهورحضرت مهدی(عج)وبرحقانیت انقلاب اسلامیمان و امام بیدارمان

این وصیت نامه محمدنگارستانی است:

من از کلیه گناهانی که کرده ام در نزد مسلمین جامعه وخدای عز وجل شرمنده واز خدای متعال امید عفو دارم به امید آنکه وبخشش شما به خاطر بدی هائی که کرده ام نصبت به همگی شما باعث عفوم در نزد خدا شود .کاش از اول تولد می یافتم وقدر لحظاتی که گذراندم دانسته وشهیدان همیشه زنده ای که به آنان در ارتباط بودم بهتر میشناختم بخصوص اخلاقی یوسفیان سیف الدینی و......

این راه را با آگاهی تمام انتخاب کرده ومشتاقانه به سوی مرگ رفتم خدا کند در لحظه های آخر عمرم آنچنان مطمئن به پذیرفتن توبه ام باشم که بتوانم همچون مولایم علی فریاد زنم فزت و رب الکعبه وچه زیباست کلام خدا که "وسارعو الی مغفرة من ربکم وجنة عرضها السموات والارض اُعدت للمتقین".                                                آیه ۱۳۲ آل عمران

وبر یکدیگر سخت بگیرید برای رسیدن به آمرزش پروردگار خود وبهشتی که وسعت آن آسمانها وزمین است وبرای پرهیزکاران آماده شده است.

 


نامه شهید به پدر و مادر خود بعد از عملیات ثمن الائمه(ع)از آبادان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

والله خیرا حافظ وهوارحم الراحمین

حضور محترم پدر ومادر عزیزم

امیدوارم که حالتان خوب بوده باشد وزندگی را درکمال مسرت بسر ببرید اگر جویای حال این دو فرزند خودباشید بحمدالله خوب است وهر کس را که جویای حال ما باشد سلام برسانیدعباس همسرش وروح الله را شهین هوشنگ روح الله علی رضا را مهین حسن علی را ،وضع جبهه بسیار خوب است یعنی خلاصه بگویم جبهه ای در کار نیست آبادان کاملا آزاد شده و عده ای از مردم در آن زندگی میکنند اما به دلایل امنیتی ازورود همه مردم جلوگیری میشود جاده ماهشهر-آبادان ودارخوین آباد از جاده کرمان هم امنیت بیشتری دارد تنها یک خط کوتاه در کنار رود کارون با مزدوران داریم مادر جان نمی دانی دراراضی باز پس گرفته زندگی چه مزه ای دارد الان در درون سنگرهای عراقی هستیم حتی اگر توپ هم به سنگر ببندند طوری نمی شود خوراکی فراوان روزنامه ومجلات عربی فراوان،روی مبل می نشینیم وروی تخت می خوابیم و در درون سنگر تلویزیون تماشامیکنیم یعنی بحمدالله پاک شده،  کویت ،البته زمانی که یادمان می آید همه اینها از خرمشهر آورده شده همه به کاممان زهر میشود روز نبرد جایتان خالی امام زمان جلو می کشت ومی رفت وما فقط اسیر میگرفتیم ومجروهایشان را جمع میکردیم صدها تانک  رابه جا گذاشته اند صدها کامیون و ماشین و کلا دو لشکر،،،،بنازم قدرت خدای را که اگر ما بی او میخواستیم بجنگیم همه ما قتل عام می شدیم واز طرف خط آبادان خرمشهر سوسنگرد اهواز میروند که خرمشهر را آزاد کنند به امید اینکه ما هم بهنگام عملیات به انجا برویم ودر عملیات شرکت کنیم مادر جان به خدا وجود امام زمان را در جبهه حس کردم من وحسین سعادت شهادت را نداشتیم که هیچ،  سعادت زخمی شدن را هم نداشتیم اما حدود ۱۵ نفر از کرمان شهید شدند از جمله قاسم زاده،  ایرانمنش، زنگی آبادی ضیاء و... ۲یا ۳نفر گم شده اند از جمله سیف الدینی و شاید ۳۰یا۴۰ نفر هم زخمی شده باشند از جمله علی ماهانی

از مزدوران نیز کشته وزخمی بینهایت در زمان، مادر جان به دعای ندبه بروید و از امام زمان که فرماندهی کل قوا را عهده دار است بخوانید که ضربتی تر عمل کنند وهر چه زودتر ما را به بغداد برساند سر خاک محمود اخلاقی بروید و بدو بگوئید اینجاست که خون شما ما را اثر میبخشد وبه ما می فهماند که باید بمانیم و با توکل بر خدا بر دشمنان خدا بتازیم،فساد روزنامه مجلات وتلویزیون عراق از فساد رژیم شاه بسیار بیشتر است پس به امید خدا نابودیش حتمی تر است.

حسین میگوید بگو اگر برنگشتم جشن بگیرید ومبادا گریه کنند حتی در شب،  که شهیدان زنده اند واگر من هم شدم همینطور،  به امید آن روز که سرود فتح را در پایان نماز وحدت در قدس بخوانید وبه امید روزی که چشم امام مان شادان به مسجد الاقصی بیفتد واز خدا برایمان آمرزش بطلبید وبه آرزوی اینکه خدا ما را ببخشد وبه راه راست هدایت کند وبر دین خودش ما را بمیراند و بر دین خودش سر از خاک برداریم و جزو امت پیامبر (ص) قرار بگیریم دیگر عرضی نیست همگی را سلام برسانید.

 

                   (ازآبادان)                انه ولی حمید             محمد وحسین    نگارستانی

 


نامه شهید به خواهر خود قبل از عملیات طریق القدس از سوسنگرددر تاریخ ۸/۸/۶۰

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الا ان حزب الله هم الغالیون

خواهرم سلام

امیدوارم که حالت خوب بوده  باشد و همچنان در طی کردن مسیر الی الله در تکاپوی وتلاش هر چه بیشتر باشی الفاظی را که در نامه به کار برده بودی بسیار اغراق آمیز بود فاتح آبادان،   امام مهدی (ع)بود واین را به عنوان تعارف نمی گویم نه من وجود امام زمان را با تمام وجود حس کردم زمانی که سیف الدینی خدابیامرز در طرف چپم و ایرانمنش خدا بیامرز در سمت راستم خوابیده بودند وباران گلوله از بالای سرمان رد می شد و آن دو با شهامت ازفرط خستگی به خواب رفتند واین آخرین خواب آنان بودند چون نیم ساعت بعد هر دو شهید شدند اینجا نیز یکی از بچه های کرمان چهار مرتبه امام زمان را دیده است که در ضمن صحبتش امام زمان گفته که هم اکنون ۱۲۴۰۰۰پیغمبر در جبهه ها در حال جنگ هستند یکی دیگر هم دیده و دیوانه شده. و رزمنده کیست مائی که غذایمان لباسمان اسلحه مان مهماتمان همه وهمه از دیگران (ملت مسلمان )هستند خواهرم رحیم صفوی فرمانده عملیات جنوب گفت خرج جنگ روزانه ۷۰میلیون تومان است یعنی هر ایرانی روزی 2تومان میدهد پس تا کنون هر ایرانی۸۰۰ تومان بیشتر داده با این حال انان هستند که فی سبیل الله با اموالشان جهاد میکنند نه ما، چرا که جان ما ارزش شهید شدن را ندارد واگر بر اثر اصرارمان شهید شویم وگرنه شهادت مال انسانهای ساخته شده هست نه ما.

همگی را سلام برسان مامان بابا شهین هوشنگ بچه هایشان رو ح الله علی رضا بچه های رضا فاطمه و پانته آ و رضا خودش وهمسرش عباس وهمسرش وروح الله اش ،به حسن بگو امیدوارم پرونده ام را در بسیج کامل کرده باشی مامان را سلام مخصوص برسان وبگو از تو بعید است این قدر دلهره داشته باشی مگر خون من وحسین ازخون امام حسین(ع) رنگینتر بود مگر از خون اخلاقی یوسفیان طائی رضائی شبستری سیف الدینی افازاتی ایرانمنش قاسم زاده دریجانی حسن زاده عرب نژاد انجم شعاع و.... بهشتی رجائی باهنر مدنی  منتظری رنگینتر است مگر نه این است که انما المومنین اخوه پس تو حق داری به همان اندازه که نگران حال دیگران هستی نگران حال ما هم باشی  نه بیشتر -دوما-نامه تان  امروز۸/۸/۶۰بدستمان رسید متشکریم فقط یک تلگراف از هوشنگ رسیده از او هم تشکر کن

                                تکبیر

                                      الله اکبر خمینی رهبر

                                                  مر.. بر مهین دی....

                        درود بر علی  که جنگ جنگ را بنگ بنگ می .....

                                                   به امید تکرار عاشورای ۱۴۰۱


نامه شهید محمد از آبادان به برادرش حسن در سوسنگرد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الاسلام یعلو ولا یعلی علیه

حسن جان سلام علیکم

امیدوارم که حالت خوب باشد از اینکه شنیدم آمدی خوشحال شدم ولی کاش بابا را هم راضی کرده باشی وسعی کن در جبهه هوای نفست را بکشی من که متاسفانه این کار را نکردم خدای متعال ببخشد مرا حتما جواب نامه را بده واگر خبری در مورد آنچه که با تو گفته بودم که مواظبش باشی بنویس ودر مورد کار بسیجم هم بنویس هر خبری که در موارد دیگر داری بنویس انشاالله بعداَ تو را خواهم دیدمن واحد خمپاره انداز هستم وسعی کن اخلاق داشته باشی غرورت را حتما بکش اگر میتوانی دوروزی یک مرتبه بدون منت برکسی برای رضای خدا توالت محلت رابشوی.ماموریت ما چند روز دیگر تمام میشود شاید آمدم نزدت،  به خانه تلفن بزن حتما سعی کن هفته ای یک بار و اگر نامه نوشتی منویس که جنگ است و غیره بلکه بنویس ساکت است مامان ناراحت میشود از آمدن رضا و جریان ازدواج دختر عمه را بنویس مهم نیست اگر وقت داشتی بنویس ،،،،،،،،،خودت را برای شهادت آماده کرده ای ولی مبادا بیخودی جلوی گلوله بروی  مملکت سخت به جوانان حزب اللهی نیاز دارد واین را از روی تعارف نمی گویم و نوشته بودی دوستتان دارم حق نداری داشته باشی باید فقط خدا را دوست داشته باشی واگر فکر کردی خدا مارا دوست دارد آنوقت حق داری ما را دوست داشته باشی در ضمن ما پول زیادداشتیم وهنوز قرار است بدهند ،،،،خوابهائی را که مامان و خانم جان می دیده اند بنویس چه کسی گفته ما مجروح شده ایم وای بر من که فقط یاد دارم انشاء بنویسم و در وقت عمل شل می شوم .

                                                                             دوستدارت محمد نگارستانی


نامه شهید بعد از عملیات ثامن الائمه و قبل از عملیات طریق القدس

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا فتحنالک فتح مبینا

جنگ جنگ است وعزت وشرف ما در گرو همین جنگ است

پدر ومادر عزیز سلام

امیدوارم حالتان خوب باشد من از گردان جدا شدم ورفتم سوسنگرد تا به گردان حسن بپیوندم امیدوارم که همواره یار انقلاب بمانید خواهرم مهین  علی عباس  شهین  وبچه ها هوشنگ صدیقه را سلام برسانید.  

      خدا حافظ                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:33  توسط   | 


نامه به مادر عزیز خود ازمحل کردستان(تپه گازرخانی)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

۵۹/۶/۲۲                                                                                                            

الذین آمنوا و هاجروا جاهد فی سبیل الله با موالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون

«کسانی که ایمان آورند وهجرت وجهاد کردند درراه خدا،  با مالهایشان وجانهایشان،  عظیم درجه ای دارند در نزد خدا و انان رستگار خواهند شد»

 

مادرعزیزم سلام

امیدوارم حالت خوب وایمانت هر چه مستحکمتر شده باشد

مادر عزیز امروز۶ روزاست که برفرازتپه سیاه به ارتفاع ۲۵۰۰متر که در بین راه مریوان ،کامیاران است ،قرارداریم تا کنون چندین شب درگیری داشته ایم اما به حمدالله تا کنون فقط 2شهید 6زخمی داده ایم آنهم از برادران ارتشی . در این تپه قبلاً ۱۲ پاسدار را سر بریده اندوما برای تلافی این کشتار آمده ایم منظور از ما،  واحدهائی از تیپ نوحه وپیشمرگان مسلمان است .

مادر عزیز وضع کردستان این طوری که رادیو میگوید ساکت نیست روز نمیشود که در این منطقه (تمامی کردستان)درگیری نباشد وگروهی مفتخر به شهادت نشوند راستی مادر مگر خون من از خون آنان رنگینتر است یا آنها پدر ومادر ندارند مگر ما همراه آنها شعار ندادیم"می کشم می کشم آنکه برادرم کشت" مگر ما نگفتیم "سنگربه سنگر آمادۀ جنگیم" پس ما نیز باید همراه آنان  عمل کنیم .

در اینجا میدان نبرد اسلام با کفر،  پیشمرگ،  ارتش وپاسداران دلیرانه روز وشب می جنگند با گشنگی وسرما،  بی خوابی دست و پنجه نرم میکنند ایا روا هست که ما در خانه بمانیم و ارتش را طاغوتی،پیشمرگ را غارتگر وپاسدار را مغرور ومنحرف بنامیم.

مادر-تا کی بمانم وازدورجنگ حق وباطل را نظاره کنم وفقط تماشاگر باشم نه من تماشاچی وبی طرف نیستم نه نه من نیز جزء کوچکی ازسپاه بزگ اسلامم "میکشم در راه خدا کشته میشوم در راه خدا"مادردراین سنگری که این نامه رامی نویسم هرآن احتمال خطر می رود ،امااینجاترس برای هیچ کس معنائی ندارد هرآنچه خدا بخواهد همان میشود.مادراگربرنگشتم مبادا ازانقلاب طلبکار شوید مبادا دم از شهیددادنتان بزنیدمبادا مادر مبادا

 و اگربرگشتم با قلمم، به نبردم ادامه خواهم داد تا لااقل مسلمین،  از وضع این خطه ازجمهوری اسلامی آگاه گردند.

مادر-نمی گویم غمی نیست جزدوری شما،  بلکه میگویم غمی نیست جززبونی اسلام ،

غمی نیست جز ضعف وشکست انقلاب ودوری از شما،  چون به خاطر خالقم وآفریدگارم

وخدائیم هست .اصلا مهم نیست ماموریتمان دو ماه است اما آرزومندم تا استقرار کامل جمهوری اسلامی در سنگر باقی بمانم که یا شهید شوم ویا اجر شهید را ببرم .

در ضمن مبادا یک بار به سپاه تلفن بزنید واحوال مرا بپرسید اگر اتفاقی بیافتد خبرتان میکنند.موقع آمدن بابا گفت انشاالله به تیر غیب گرفتاربشوی به او بگو اینجا تیر غیب کم گیر می آید اما در عوض مین غیب وخمپاره غیب فراوان،سلامش برسان واز بابت آنشب ازاومعذرت بخواه ، همگی را سلام برسان رضا وهمسرش را وپانته آرا ببوس وسالگرد تولد روح الله را بدو تبریک بگو عباس و همسرش را و همچنین مهین کارمند و حسن آخوند را و حسین شعارنویس را وعلی زرنگ راوبه حسن بگو....................

.شاید این آخرین نامه ام باشد و شاید هم نه،   مهم نیست خوشحالم که چند روزی از عمرم را تلف نکرده ودرسپاه اسلام خدمت نموده ام

ولا تحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

نپندارید کسانیکه کشته می شوند در راه خدا مرده اند بلکه زنده اند ونزد خدایشان روزی میگیرند

مادر -اینجا حقانیت آیات قرآن بیش از پیش بر من آشکار میگردد بخصوص آنجا که میگوید وخدا بیم میاندازد در دلهایشان

مادر موقع آمدن برایم گریه کردی آن اشکها برای من بسیار ارزش داشت ..........

..............................................................................................پایان


نامه(وصیت نامه) شهید به خانواده خود بعد از ماموریت کردستان و شروع ماموریت بزرگ

شروع جنگ تحمیلی) اعزام به جبهه های غرب سومار به همراه ده نفر از دوستان خود

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام پدر ومادر عزیز

برایتان از درگاه باریتعالی آرزوی سعادت مینمایم مادر وجدان اسلامی من به من این اجازه را نداد تا زمانی که وجودم در اینجا به درد اسلام میخورد جبهه را ترک کنم لذا من میمانم وممکن است امروز به مرز بروم مادر جان من در دو صورت قبل از پیروزی بر می گردم یا شهید برگردم که خدا کند چنین شود ویا افلیج،   مادر خواهر برادر پدر مهربان وقت کم است عجله داریم مرا ببخشید واز خدای بخشنده طلب عفو برایم بکنید همه فامیل راسلام برسانیدعباس و همسرش خاله مازاده وخانواده اش رضا وپانته آوهمسرش شهین عزیز وهوشنگ مهربان وبچه های شیرینشان،    مهین که انشاالله امیدوارم که اگر برنگشتم در عروسیش تاخیری نیافتد و اگر شهید گشتم حتی قبل از پرسه ام جشن بگیرید برای من عزا نگیرید ولباس مشکی نپوشید گریه نکنید هرکدام پنج آیه از ایات گمنام قرآن را خوانده یاد گرفته وبه پنج نفر یاد دهید.خاله کبری وخانواده اش خاله فاطمه دائی ماشالله دائی اکبر دائی احمد وخانواده هایشان،   حسن را نیز سلام برسانید وبگوئید متاسفم از اینکه نتوانستم بر گردم و همراه بیائیم وبه اوبگوئید "وتواصوبالحق وتواصوبالصبر"صبر جهت سازماندهی ورضایت خانواده واجب است حسین وعلی را سلام برسانید واز بابت من از عمه معذرت خواهی کنید در ضمن علوی ۵۰تومان از من میخواهد سیف الدینی پاسدار ذخیره ۲۶تومان وآقاحسین نیز در اینجا صدتومان به من داد.

به امید پیاده شدن مکتب حسین در سرتاسر گیتی وبه امید اینکه در آخرت در مقابل امام   حسین (ع)سرافراز باشیم واز کسانی نباشیم که فریاد هل من ناصر ینصرنی او را به بهانه دیدن خانواده وغیره بی جواب گذاشته باشیم .

همیشه به یاد خدا باشید

به آخرت فکر کنید

ازمنکرات بپرهیزید

وبرایم طلب عفونمائید

به امید پیروزی

اسلام وانقلاب اسلامی

وسلامت امام وتکامل امت

                               بامداد ۱۱/۸/۵۹ اعزام نیرو کرمانشاه             امضاء: نگارستانی


نامه شهید محمد نگارستانی از جبهه های غرب یک هفته قبل از عملیات عاشورا(سارات-۱)

 

بسم ربک الذی خلق                ۲۱/۸/۱۳۵۹

 پدر ومادر بزرگوارم

از خدای عزوجل برای وجود مطهرتان آرزوی سعادت می نمایم باری اگر جویا حال این حقیر باشید در پناه ایزد متعال ودر راه پروردگار یکتا بهترین روزهای زندگیش  را میگذراندواز شما بسیار سپاسگذارم که با یاری خدا مرا به این حد از بلوغ رساندید که بتوانم خود،  راه خویش را آزادانه پیدا کنم ودر این راه که همان راه الله است مستقلانه گام بردارم واز من راضی باشید ببینید، چقدر نامه میدهم وتلفن میزنم دیروز تلفن زدم وامروز وقت کردم ونامه دادم مادرجان این نامه را در کنار رودخانه ای مینویسم که از جلوی لشکر کفار می گذرد وبه سومار می رود سومار در دست دشمنان است وآن دون صفتان بر بلندی تپه ای بزرگ در اطراف سومار سنگر گرفته اند قبلا ۵۴ کیلومتر به علت عقب نشینی ارتش جلوتر از محل فعلی اشان بودند اما با یاری خدا سپاه وسربازان توانستند مزدوران را تا آن منطقه به عقب برانند هم اکنون جلوی خویش را مین گذاری کرده اند وبر بالای تپه مستقر شده اند هر شب صدای نعره های مستانه شان را می شنویم وتا کنون تعدادی از آنان را به هلاکت رسانیدیم و به امید خدا امشب تعداد دیگری از آنان را نیز به هلاکت می رسانیم اینجا ما چون برای خدا کار میکنیم با هر مشکلی وهر سختی میسازیم ولی چون خدا نمی خواهد مریض نمی شویم ولیکن بر اثر باران چند شب پیش تعداد زیادی از مفسدان متجاوز بیمار گشته که هلیکوپتر ها کشورشان هر روز آنها را به پشت جبهه میبرند توپ خانه شان نسبت به توپ خانه ما خوب کار می کند اما چون خدا نمی خواهد کمتر به هدف گلوله هایشان میخورد وان شاالله تا ده محرم تپه را از انها میگیریم واگر توپخانه ما بر بالای این تپه مستقر گردد میتواند حتی کاخ بزرگ مفسد صدام رانشانه بگیرد وشهر مندلی عراق در ۲کیلومتری ما قرار می گیرد ونیروی دشمن از کمبود نفرات زجر میکشد در حالی که اگر نفرات ما زیاد نباشند کافی هستند وسربازان وپاسداران آنگونه دلیرانه عمل میکنندکه دشمن دیوانه وار پی در پی شلیک مینماید اما بدانید ویقین داشته باشید که گلوله های کلانشیکف آنان نمیتواند در مقابل قدرت خدای کار کند و بسیار کم اتفاق می افتد که به بدن سربازان مهدی (عج) برخورد کند در ضمن جلال الدین فارسی پریروز به خط مقدم جبهه آمد وموجب تقویت روحیه سربازان گشت در اینجا بیش از ۱۰ روحانی است وتعداد بیشتری طلبه،مادر جان وضع جبهه را به تو گزارش دادم تا بدانی که خدای را خوش نمی آید که تا قبل از پیروزی به سوی تو بیایم امیدوارم نامه های قبلی من به تو رسیده باشد مادر هرچقدر میتوانید انقلاب را یاری نمائید بخدا این ملت گاهی اوقات از شرم ما را به گریه میاندازند با هدیه هایی که میفرستند وسخنانی که بر آنان مینویسد خدا یاریش بدهد که تواصو بلحق وتواصوبالصبر را عینیت بخشد شهین وبچه هایش وهوشنگ خان را سلام مخصوص رسانیده وبه هوشنگ بگو جنگ تمام شد کی تو می آئی؟لیدا وصدیقه وپانته آ را سلام سلام برسان وبگو افتخار کنید که شوهرانتان به صف سربازان امام زمان پیوستند مهین راسلام برسان وبگو هرچه بیشتر مطالعه کند وکارش را بسیار جدی بگیرد که اگر چنین کند در نزد خدا حکم فرمانده سربازان اسلام راداردچرا که طلبه ها وروحانیت فرمانده روح آدم هستند فرمانده روح سربازان اسلام .حسن را سلام رسانیده وبگوئید که من بسیار دلم میخواهد (البته اگر شهادت روزی من نشد )که برگردم ودرسم را ادامه دهم تو چطور درست را ول کرده ای این ادا را کنار بگذار وخودت را بدبخت نکن جنگ با کفار تنها بوسیله گلوله نیست نگاه کن ببین صنعت گران شیراز چه افتخاری آفریدند وچه خدماتی انجام دادند بر هوای نفس خویش مسلط شو عصبانیت وغرور را از خود دور کن ویاد خدا را در دل بینداز که الا بذکرالله تطمئن القلوب وبه او بگو یک سرباز یا پاسدار باید در وهله اول خوش اخلاق باشد تا موجب تضعیف روحیه همسنگرانش نشود از بابا معذرت خواهی کن به خانه برگرد دیدی که قهر کردنهای ململی دائی فایده ای نداشت حسین وعلی را سلام مخصوص برسانید وبگو درستان را بسیار جدی بگیرد اول درس وبعدش آموزش نظامی،  اگررضا وعباس نیز تلفن زدند بگو موفق باشید وسلامشان برسان خاله مازاده خاله کبری خاله فاطمه وخانواده های محترمشان را سلام برسان دائی اکبر دائی احمد دائی ماشاالله وخانواده هایش رانیز همچنین عمه وننه آقا وشاطر علی را سلام برسانید وامیدوارم که محمد حسین ومهدی دائی احمد نیز به جبهه آمده باشند هاشم دوستم را سلام برسانید وبگوئید هر وقت شهیدی را می بینم یاد داستان تو می افتم علی شعبانی،مرتضی اسدالهی ،سعید ومنصور ملا محمدی،منصورومسعود محمود خاله فاطمه ،حمید وململی خاله مازاده،ململی ومهدی وهادی دائی احمد محمد رضا وعباس دائی اکبر ،مهدی،مسعود ،محمود،منصور دائی ماشاالله وهر که احوال ما را جویا شد سلام برسانید                                        وسلام  نگارستانی   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:19  توسط   | 


وصیتنامه شهیددر اولین حضور خود در کردستان وکامیاران در تابستان سال۱۳۵۹

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انما الحیوة عقیدة والجهاد

بنام خدایی که پیکار گران را به گوشه نشینان برتری داد

انسان را ‌آفرید و به انسان اراده و اختیار داد تا راه راست را پوید و با طی کردن،  آن بسوی خداگونه شدن گام بردارند.

و بنام خدائی که این سعادت رانصیب من نمود تا که در لشکر  امام زمان (عج) مدتی خدمت کنم. باشد که این خدمت مورد قبول حضرتش واقع گردد .

من این راه را با آگاهی تمام برگزیدم و خود شهادت را انتخاب کرده و به انتظارش نشستم و آرزو دارم و از شما می خواهم که دعا نمائید که جزء شهیدان فی سبیل اله قرار بگیرم و همانطور که می دانید نماز قضاء بسیار دارم برایم بخوانید و ان شاءالله هر چه بدی از ما دیده اید برمن ببخشایید و از خدا نیز بخواهید از سر تقصیرات و گناهان آشکار و نهان من در گذرد .

دوستان به جای اینکه در زندگی من پرس و جو کنید در زندگی محمود  اخلاقی نظر بیفکنند وانشاالله در نماز های شبتان نیز دعائی برای …… من بکنید امام را مطیع محض باشید ودستورات ایت الله منتظری را به گوش،  و دل شنوا و مجری،  اسلام را تا آخرین قطره خون خود یاری کنید برای ظهور حضرت مهدی (عج) دعا کنید وخود را آماده ظهورش کنید در کارهایتان اخلاص واز تنبلی در راه خدا سخت بپرهیزید انقلاب اسلامیان را در این دنیا از همه چیز بیشتر دوست بدارید نماز شب ونمازهای نافله را از یاد نبرید به فقیران ومستمندان ودرماندگان کمک کنید هرگز از یاد مستضعفان نرفته وسخت بکوشید تا کینه مستکبران را در دل افزونی بخشید

با دشمنان انقلاب اشدءعلی الکفار ودر میان خودتان رحماء بینهم رفتار کنید گر چه خود هیچ کدام از اینها را عملی نکرده ایم ولیکن میگویم که نگفتنش نیز گناهی نا بخشودنی است.


   دستخط شهید نوحه:

مادرم ای خواهرم                            پدرم برادرم

گشته وقت کارزار                          یاحسین یا که یزید

سازش نتوان بکرد                         باعد وی انقلاب

رهبرم باشد خمینی                         نایب صاحب الزمان

او بود دشمن برای                         مترفان مستکبران

اوبود یاوربرای                             مسلمان مستضعفان

مسلمین ای مسلمین                       یاوران انقلاب

گشته وقت کار زار                         با عدوی انقلاب

هم به کردستان وخوزستان               هم شهر خودت

هم به سوماروآبادان                          هم جامعه ات

هر کجاوهرزمان                              سرزمین کربلاست

دشمن دین در کمین                           یاورش منافقین

گشته وقت کار زار                            با عدوی انقلاب

سازش نتوان بکرد                           یا حسین یا که یزید


درسخنرانی که در دیدار با برادر معادیخواه وبرادر شهید باهنر داشت این چنین گفت:

                                                             بسمه تعالی

برادر معادیخواه

آیا وحدت بین دانشجو ودانش آموز بدین معنی است که تصمیم گیری در مورد چگونگی عملکردها به عهده دانشجویان،  و دانش آموزان فقط پوستر چسبان باشند.

دانش آموزان مسلمان وقتی رشد پیدا می یابند که خودشان کار خودشان را انجام دهند نه دیگران با نام آنها.

 


یادداشتهای شهید:

۱)وحدت با روحانیت

۲)جریان قم،  عدم هماهنگی بین دفترها حتی در برخی موارد تضاد

۳)انس گیری دانش آموزان با شخصیتها

۴)چرا جلسه ای که همه شرکت کنند نبود

۵)شورای سرپرستی روزنامه

۶)خوش آمد به وزیر،  گوشزد کردن 2بار دیدارشان

۷)در تضاد بودن اعمال انجمنهای اسلامی

  حتی نام آنها هم یکی نیست

۹)عدم ایجاد تشکل

۱۰)نداشتن نیروی جاذبه

۱۱)وگله ازدفتر که پشتیبانی نکرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 22:52  توسط   | 


انشاء شهیدمحمدنگارستانی در باره موضوع :ضد انقلاب و....در سال دوم دبیرستان در سن ۱۶ سالگی

 

موضوع اول:ضد انقلاب بودن و ...

انقلاب یعنی زیرورو کردن تمامی نهادهای جامعه ، خراب کردن آنچه را که بداست و ساختن آنچه را که مطلوب است .

ضد انقلاب کسی است که با این زیرورو نمودن و خراب کردن و بازساختن مخالف است و در جهت عکس این عمل رفتار می نماید و می خواهد مانند گذشته رفتار کند و از راههای گوناگون این کار را انجام می دهد .

یکی از این راهها سلاح بدست گرفتن برعلیه انقلاب و انقلابیون ،   جنگ مسلحانه کردن است که این حرکت و این اقدام او بسیار دیده شده (که چون شناخته شده و علنی بوده) در اثر رویارویی با نیروهای انقلابی از بین رفته و انقلاب با توقفی بسیار ناچیز به حرکت خود ادامه می دهد .

و بعضی اوقات از ترس یا نبودن امکانات و هزاران دلیل دیگر نمی تواند اسلحه بدست گیرد بنابراین از روی مخالفتی که با این حرکت جامعه دارد تصمیم می گیرد که با کم کاری و سهل انگاری ضربه خود را به به جامعه بزند و او را از حرکت باز دارد اکنون این سؤال پیش می آید که چگونه کم کاری می تواند به انقلاب ضربه بزند ؟

در پاسخ باید گفت پس از مرحله مبارزه ای یک انقلاب نوبت به بازسازی و جبران خرابیهای می رسد .

در این مرحله باید ‌آنچه را که رژیم گذشته و حرکت انقلاب به نزول کشاندوخراب کرده به گونه ای مطلوب به طرف صعود کشاند و بازساخته و این محتاج به کوششی فراوان دارد مثال کودکی که تا چهارسالگی را ه رفتن نیاموخته    اگر او بخواهد در این دوره همپای دیگر همسالان خود باشد باید بسیار سریعتر از کودکی که از دوسالگی شروع به یادگیری کرده و عمل نماید تا جبران عقب افتادگی را بکند و اگر بخواهد همچون دیگر کودکان به ‌آرامی و به کندی این عمل را یاد بگیرد چه بسا همیشه از آنان عقبتر باشد .

لذا بعد از هر انقلاب باید علاوه بر انجام کارهای متداول به کارهای عقب افتاده نیز رسید و اگر شخصی نه تنها تنبلی ها و سستی های قبلی را جبران نکند بلکه از انجام کارهای عادی همچون گذشته سرباز زند مسلم ضربه ای بس سهمگین به انقلاب وارد آورده چرا که با کم کاری و سهل انگاری او نه تنها ضعفها و کمبودها را جبران نمی نماید بلکه خود بر این کمبود ها و ضعفها می افزاید و همین افزایش کمبودها بجای جبران آنهاست که جامعه را به جای اینکه بسوی ترقی و پیشرفت سوق دهد او را به حرکت نزولی و عقب گرد وا می دارد مثال همین تحصیل کردن خودمان    رژیم گذشته سعی می نمود که ما بجای اینکه به کسب دانش علاقمند کند ما را مدرک گرا نماید لذا کتابها را بی محتوی می کند و اعتصاب برای بثمر رسیدن انقلاب ما را از همین مطالعه جزئی باز می داشت پس اگر ما اکنون بخواهیم از لحاظ سواد و فرهنگ حداقل به پای دیگر ممالک مترقی دنیا برسیم باید با سرعتی بسیار سریعتر و با مطالعه ای بسیار بیشتر از آنان عمل کنیم .

و اگر در این کار هر گونه سستی  و کوتاهی و کم کاری  کنیم خود و در نتیجه جامعه را از ترقی بازداشته ایم و همچون گذشته به عقب برده ایم .

و انقلاب را با همین کوتاهی کردنها نابود و بی حاصل می نمائیم و خون هزاران شهید و خدمت خود را به انقلاب بر باد می دهیم .

 


 

دست نوشته شهید در روزنامه هفتگی مدرسه:             

       

ما آزادی همه انسانها را در نظر میگیریم حاکمیت خدا مربوط به  مرز نیست جهانی است. در مر دقیقه یک میلیون دلار اسلحه ساخته می شود اما صلح و آرامش را ا سلام به ارمغان می آورد .امروز دنیا در برابر اسلام ایستاده است ولی شکست حتمی با دنیای کفر وپیروزی حتمی با اسلام خواهد بود.نماز جمعه یعنی جنگیدن با فردیت یعنی شکستن فردیت .

 


یادداشتهای شهید از سخنرانی فخرالدین حجازی در مسجد امام کرمان   در تاریخ ۲۱/۹/۱۳۵۹جمعه

 

نماز جمعه:

یعنی شکل گیری است مسلم در مورد عشق به انسانیت برای عشق به خدا شرط اسلامیت در عاطفه است شرط خدا پرستی انسان دوستی است .مردم شما اکنون در آزمایش خدائی هستید.

 


متن سخنرانی شهید در جمع حضار در دفتر اتحادیه انجمن های اسلامی دانس آموزان کرمان

 

بسم الله الرحمن الرحیم

عصر ها نه،  قرن ها نه،  فقط یک یا دو سال پیش خورشید پر فروغ ایران در پشت پهن دشت ظلم پنهان گشته بود تک تک ستاره های ایمان در کالبد روح انسان آهنگ بدرود را زمزمه میکردند پرندگان امید از شرم سکوت با هم غریبه گشته بودند مرغ خوش صدا سحر حق از یلدا شب ایران تنگ داشت ابرهای پاکی وشرف وانسا نیت وبارانهای تند  فریاد از باریدن بر روی سرزمین خفتگان ویا قبرستان مردگان شرم داشتند بلبلان بیان در روبروی گل راستی این یکتا معشوقه خویشتن به جای شیرین زبانی گریان بودند وجوانه های حق تنو مند نشده سرکوب می گشت وملت در زیر یوغ کثیف استعمار ودر چنگ پلید استبداد آریا مهری برای مرگ لحظه شماری مینمود.مهم:شاه ابلیس با هم پیمانان خوک صفت خود قرار داد بسته بود تا خلق را در قهر تمدن خویش دست وپا بسته تحویل آنها دهد.از پاره های جان جوانان برای خود کاخ ساخته بود موسیقیش ناله یتیمان،  شادیش آه مادران،   نگاهش اشک بیوه زنان بود وسوار بر تمدن استبداد خویشتن ملت را استسمار کرده بود تبریک پدران داغدار بعد از شهادت فرزندان راستین خلق روح آزاد منشی را در بدر تولدش نابود مینمود.

                                          به ناگهان          به ناگهان

نور ایزد دمید        جرقه جهید       انفجار شد         فواره سرنگون،   فنر پرتاب شد   از تبعید گاه آسمان ایران ستاره ای شد پدید در مرداب فساد سکوت،   درخت فریاد رو ئید آنگاه انقلاب،  آنگاه انقلاب،  با مشت گره کرده وفریادی قوی تا کاخ کهنسال ظلم را زیر ورو کند خورشید ایران طلوع نموده بود ملت ایران با زدودن غبار سکوت به او پیوسته بود فریاد حق ستم را بلرزه در آورده بود ایمان به آدمی به امید،  به زندگی داده بود در یک سحر هابیلیان شهر عقاب طلاب قم وسحر دیگر تبریز و یزد،مشهد،اصفهان ،شیراز و کرمان غریدند وفریاد حق را از لانه دل برون راندند.استبداد غافلگیر ،استعمار ناباور و استثمار نابود گشت فریاد حسین در سپیده دم عاشورای تاریخ بر همه جا طنین انداز بود و تطهیرکننده هل من ناصر ینصرنی و همه کس را به دادن جواب مثبت تشویق مینمود وبعدقتل،شکنجه،تجاوز،تهمت وحتی اهانت به تربت پاک رضا در مشهد،  سوختن  قرآن و آتش زدن مسجد کرمان و تیر باران نمودن خلق مسلمان وکتاب نهج البلاغه در بهبهان را دیدیم لیکن مزه هیچکدام بعد از مزه سکوت و پذیرفتن ظلم نبود با الله بیعت بستیم شعار لاالله الا الله را از حنجره بیرون را ندیم و جانان را جان کردیم و به پیک آزادی تقدیم نمودیم  .

تمساح پی در پی می گریست وقابیلیان پی در پی عوض می گشتند اما این ایمان به صحت،   راه را در ما مستحکمتر می نمود .

ده ها جمعه و صدها عاشورا آری،  اما تحمل حتی اندکی ستم هرگز،  هرگز،  لیک،  گویا،  تک گردون،  جهان گردون،  اینبار می خواست که دست ایزد یار مختار درعاشورا طلوع نماید و بجای حُر،  حُرها به حسین زمان بپیوندند .

آه یک روز وحدت،  یک روز اتحاد،  همراه با قیام پاسداران،  دیوان ۲۵۰۰ سال را از صفحه خودنمائی همراه با ستم محو بنمود.

تو گوئی که آه تمامی بیگناهان زندانی      و      اشک پدران ومادران ماتم نشسته

و ناله های  خواهران و برادران در صدد انتقام جمع شد ابر گشت.   بپا خواست.    باران شد.   فرو ریخت،   سیل گشت و بسوی بدی و هر آنچه را که بد است حرکت نمود اولین بعد انقلابش را به اتمام رسانید .

اما چرا اکنون که گامهای نخستین را در دومین بُعد انقلابش بر دارد از خود اندکی سستی نشان می دهد چرا هر روز در گوشه ای از کشور برای لحظه ای،  وحدت کلمه تکیه کلام رهبر از یاد می رود این شمشیر کلام به روی یکدیگر کشیدنها چیست ؟

خداکند که این فقط ناشی از شور پیروزی باشد و هر چه زودتر در نطفه خفه گردد و به امید اینکه خدا به ما فکر ازاد بدهد تا با فکر آزاد خوب و خوبها را بشناسیم و خوب زیستن را با شناسایی خوب بیاموزیم وبه مردن فراگیریم .

                                                                                    *صلوات*


دستخط شهید:

"ای خدای عادل من چگونه شده است که به تبعیض پرداخته ای گروهی را مفتخر به شهادت می کنی گروهی را میمیرانی وگروه دیگری را محکوم به ماندن می نمایی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 22:41  توسط   | 


دستنوشته های شهید بیانگر عشق و احساس عمیق به امام و انقلاب اسلامی و تظاهرات روزهای پیروزی انقلاب در سن ۱۴ سالگی

 ۱: 

                                                                            روز پیروزی درشهر ما

یک شنبه ۲۲بهمن

درمسجد امام خمینی همه گرفته وغمگیند بختیار امروز ناسزا گفته است.ازقرارمعلوم نیروی هوائی به ملت پیوسته است لیکن این هنوز، حکم یک رویا را دارد.

شعار معین وصفها منظم شد وسپس حرکت کردیم مرد،زن،کودک،پیرهمه درحرکت، پیش به سوی آزادی، شعارها حکم دیگری دارد وناله ها فریاد گشته است ابر پیروزی در آسمان پاک شهر به انتظار ایستاده است وبعد از پیمودن چند خیابان، برگشت به مسجد این یکتا تجلیگاه ایمان.

وصدای از پشت بلندگو

۸تیمسار بازداشت شده اند.

نیروی هوائی به ملت پیوسته است.

 

۲: 

 

 

خوابگاه غول را، سراسر ترس فرا گرفته دی بیاسای، اگربه جهان نمیامدی، یا درکودکی مرده بودی، هرگزآنهمه ستم از تو سر نمی زد، وآنهمه حکم اعدام مردمان را صحه نمی گذاشتی،   تو منجلاب فسادی   تمام گندابها درون تو راه دارد   و فکرت جز نابودی انسانیت چیز دیگری       نمی جوید    پس به حکم شرع وخلق تو محکوم به اعدامی    و هرآنکس که دنبال رویی توست، محکوم به فناست    و تنها امیدت یعنی استعمار فکری که همان بودن زن به صورت کالای مصرفی مرد است   زنان پاکسرشت ومبارز ما دفع خواهند کرد   و تو و امیدت را در منجلاب تاریخ دفن خواهیم کرد   و بدور از تو به سوی کمال انسانیت گام بر میداریم.

 

 

۳:

 

 

بختیار فرار کرده    و مبارزین کلانتری ها را خلع سلاح نموده اندونبرد مسلحانه آغاز گشته است . برای یک لحظه     لحظه ای کوتاهتر از هوس     سکوت وسپس فریاد    و اوج شادی یک انسان .

همه:کاش تهران بودیم    وشعار:نیروی هوائی تونورچشم مائی  و فریاد پیروزیم پیروزیم در فضا طنین انداز بود ومؤذن خواند: الله اکبر وبرای اولین بار معنیش را با تمامی وجود دریافتم    در بغل دستم مردی با غرور که قابل وصف نیست می گفت:راستی ایمان چه کرد؟ایمان چه کرد؟این سئوال در مغزم طنین انداخته بود

وجوابی برایش جز الله اکبر نیافتم.

 

 

۴:

 

 

ظهر ساعت ۵/۱ استادیوم تختی ،پادگانها تسلیم شدند    گارد عقب نشینی کرده ونبرد ادامه دارد    سالن از فریاد الله اکبرخلق به لرزه در آمده بود وصلوات روحها را شستشو میدادبه بیرون شتافتیم .نم نم باران آهنگ آزادی را زمزمه میکرد وفریاد خلق     مرغ پیروزی را به آغوش می طلبید اینبار دیگر صف لازم نبود چون همه بودیم    همه بودیم    اما نظم داشتیم ودر زیر باران شدید     سوار بر مرکب انسانیت      به پیش میتاختیم .

کلانتری ۲

عکس امام بالا رفت.    

   

۵:

 

 

وپرچم محمد (ص)بر بالای کلانتری خود نمائی نمود این علامت تسلیم بود مسلسلها در مقابل اراده ملت ازکار افتاده بودند در طلوع آزادی جای شهدا خالی

دادبین،توکلی،.....،نامجو،حسینی،باقدرت،فدائیوعالب زاده ها جایتان خالی ببینید پیر باور      نمی کند جوان میگرید وکودک مات شد.نماینده ای از طرف تیمسار آزادی  ما تسلیمیم          ما با ملتیم           ما با ملتیم  وسپس از کوچه ای تنگ برگشت به مسجد باران شدید است و     کوچه ها را آب پوشانده

 

۶:

 

 

اثر ندارد هیچ کس حالیش نیست شعار ها به صورت نثر در آمده      * چونکه هوا              بارانی        کشتن شاه قانونی*هر کس شعاری میده و همه شعار ها شیرین وبا مزه اند زنی گفت مرگ بر شاه و شاه دوستان     کودکی جوابش داد کدام شاه از این به بعد بگو استعمار   و زن خندید از صبح کیلومتر ها پیاده راه رفتیم ونصف خیابانهای شهر را با روح پاک فریاد پیروزی شسته ایم وتمامی لباسهایمان خیس گشته اما دیگر

 

 ۷:

 

 

 

زمان از باران ترسیدن گذشته    لحظه ها می گذرند و هیچکس این را نمی خواهد به مسجد وارد می شویم یکی گفت رادیو رادیو وناگهان در پشت بلند گو زمزمه شد صدای انقلاب    بختیار    این آخرین دژ قانون اساسی استعمار گریخت وسران نظامی یکی پس از دیگری دستگیر شده    گارد پرچم تسلیم را بالا برده    کاخها فتح شده وتانکها در تسخیر صاحبان اصلی خود خلق افتاد   همهمه فضا را پر کرد    اما این همهمه نبود فریاد بود دیدم پاسبانی مسلمی را در آغوش گرفته بود ومی گریست

 

۸:

 

 

 به پیش ودوباره حرکت به پیش


یادداشتهای شهید:مسئله حجاب نشریه انجمن اسلامی ........ مرتضی مطهری


 انشاء شهیدمحمدنگارستانی در باره موضوع مقام و منزلت"معلم" در سال دوم دبیرستان

معلم

آیا هر کس که در کلاس حاضر شود واز کتاب درس سخن بگوید معلم است؟ براستی  که اینطور نیست پس آنکس که روح دانش پژوه را درشاهراه آزادمنشی وعلم حقایق قرار می دهد کیست؟ معلم را بایستی رهبر افکار نیکو نامید پس هم اکنون که معلم را شناختیم با او سخن میگویم :سلام بر تو ای سر چشمه بقا     جویبار محبت     جایگاه علم    معدن پاکی      آسمان صفا      مرکز تقوی     امید جهان    مراد مردان جهاد وسلام بر شما     ای آزاد مردانی که در ره علم پا نهادید وعالم می آفرینید براستی که ز روز ازل  تا به روز ابد توئی راهنما     راهنمای جوانان پاک هرموجودی که انسان می گردد ز تو انسانی را آموخته و هر جانداری که عالم می گردد از تو علم بیاموخته     تو هم مانند ستاره ای هستی که در فضا بیکران جهل     با غول فساد با دیو  تباهی    با دشمن بشر     جهاد می کند امیدی جز به تو در دل نمی بینیم و آرزویی جزخدمت به تو در روح نمی پروانم اگر انسان پاک است دلیلش اطاعت از توست و گر ناپاک است زسرپیچی زتوست   این بدان که اجر و مزد تو قابل جبران نیست زیرا که محبت محدود نمی گردد توئی مشعلدار تمدن بشری توئی مشعلدار سعادت و راهنمائی کاروان خوشبختی      اگر کسی را عالمترین علما دانند ما از او عالم تر سراغ داریم عالم تر از او معلمی است که قدمهای اول را در شاهراه علم با او برداشته و وی را در رودی به شنا وادار نموده که به دریای زیبای علم برود که به دریای زیبای علم که هر عزوجلش خود شروع دیگریست می پیوندد شمع وجودت را نثار پروانه انسانیت نموده ای و بلبل آزادی و گل مردانگی را درکنار خود با نور خویش قوت بخشیده ای مرغ خوش الحان علم را دانه داده ای و در دل طوطی شیرین سخن بشر امید به زندگی کاشته ای و از دست باغبان افرینش فرمان رسالت را گرفته ای تن دشمن بشر را به لرزه درآورده و فرمان قتل جهل را صادر نموده ای هر روز و هر ثانیه ای که زعمر بشر بگذرد به ارزش تو بیشتر پی برده و پی می برد ولی هرگز نمی رسد که برای خدمت تو انتهائی نمایان گردد تو خورشیدی هستی که هرگز غروب نمی کند و تولدش را هیچکس بیاد ندارد پس روح و وجود تو جاودانه بوده و هست و علم ودانش تو سرآغاز هستی بوده و شروع زندگانی هر آنچه اندیشیدم در آئینه قلب خود ارزش تو را نمی یابم و هر آنچه می کوشم گوشه ای از جبران محبت را پاداش نمی توانم دهم ای باغبان انسانیت به تو میگویم نونهالان راکه آبیاری می نمائی روزی چنار تنومدی می گردد.

و با آنحال خود را مدیون تو می یابند گفتة معلم انسانیت این است

هر آنکس که یک حرف مرا بیاموزد                         یک عمر مرا بنده خود سازد

 

پس بدان که همگی مدیون و بنده توئیم بحقیقت که گذشتگان در زیر هزاران تن خاک بر تو درود فرستند و آیندگان برتو بنازند و ما نیز درس علم و شهامت را زتو بیاموزیم . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 0:59  توسط   | 


بسم الله  الرحمن الرحیم

 

تقدیم به رهبر عزیز امام بزرگوارمان خمینی بت شکن

 

ای امام ، ای زاده زهرا ء اطهر ،‌ای اسوه ،  ای هادی ، ای منادی ای که با ندایت آغازگر حیات مجدد اسلام بود ای رهبر صدای هل من ناصر نی آیت مظلومان زمان لبیک گفتند و با جان و مالشان با تو پیمان بستند و سربازان راستین راهت برای اثبات و تجدید این میثاق جانشان را ایثار کردند از جمله پاسداران عزیز اسلام سرباز کوچک شهید محمد نگارستانی بود که آگاهانه و مشتاقانه و فعالانه در راهت مبارزه ها کرده و سرانجام جان نهاد .

اینک مختصری از زندگانی این فرزندت تقدیم حضورت میشود، باشد که با دعای خیر در نماز شبت خداوند بزرگ روحش را متعالی بگرداند .

 

 

                                                          به امید پیروزی نهایی اسلام و مسلمین     

                                                                           

                                                                                             خانواده شهید

 

 

بسمه تعالی

 

گذری کوتاه بر زندگی پاسدار اسلام ، سرباز کوچک امام ، معلم ایثار ، رزمنده کامیاران ، جنجگوی سومار فاتح آبادان ، شهید نبرد طریق القدس" محمد نگارستانی"

                                                             

 

 

به امید آنکه مشتاقانه و با شناخت کامل ادامه دهنده راهش باشیم .

انشاالله

رهروان راهت

در سال ۱۳۴۳ هجری شمسی کودکی با یوم و برکت در خانواده مسلمان و متوسط در محلة ریگ آباد در شهرکرمان پا به عرصه وجود گذاشت نظر به ارادت خانواده اش به خاندان رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار (س) و با توجه به زیبایی و نورانی  بودن این کودک نامش را محمد گذاشتند آثار رشد و بلوغ از کودکی در محمد هویدا بود از زود به راه افتادن و زود تکلم کردن در خوب صحبت کردنش. از هوش و ذکاوتش، خلاصه از همه جهات آثار برتری در این کودک چند ماهه به خوبی پیدا میشد .

 

با حرکات و اعمال خودش توجه هم سن و سالهایش را به خود جلب می کند و باعث شادی آنها می شد و در بعضی موارد به آنها بدین طریق درس هایی کودکانه ولی پر محتوا میداد .

در همان کودکی صبحها زودتر از همه از خواب بیدار می شد و درب خانه همسایه ها می رفت و آنها را برای خواندن نماز صبح بیدار میکرد که همه همسایه های ذینفع اظهار تعجب و شادمانی از این بابت میکردند و به همین واسطه هم همه از این کودک علاقه خاصی پیدا کرده بودند .

 

از همان کودکی شروع به نمازخواندن کرد و هم چنان توجه دیگران را به حرکات خویش جلب میکرد.

و روزگار به همین طریق سپری می شد .

 

 

آری :

  خداوند متعال نظارت تامه خود را بر عرصه های وجود اثبات میکرد و نظام خلقت عالم همچنان ادامه داشت .

و خورشید مرتب طلوع و غروب می کرد و محمد کم کم بزرگ می شد و دائم از وجود خدا و مسائل اجتماعیش سؤال میکرد بطوریکه در بعضی موارد خانواده اش از جواب گفتن به سؤالاتش عاجز می شدند .

محمد احترام خاصی به بزرگترها می گذاشت و علاقه فراوانی به خانواده اش داشت محمد در مهرماه ۱۳۴۹ تحصیل ابتدایی را در دبستان عدالت آغاز نمود و یکی از درس خوانترین شاگردان مدرسه بود و همه ساله با کسب رتبه اول یا دوم تحصیلات دوره ابتدائی را طی می نمود و درخرداد۱۳۵۴دوره ابتدایی را به اتمام رسانید و وارد مدرسه راهنمایی امیرکبیر شد و در مدرسه راهنمایی علاوه بر اینکه از نظر درسی، دانش آموز ممتاز شناخته شده بود به علت روحیه طیبه در او و در مسابقات ورزشی هم امتیازاتی کسب نموده بود و در خرداد ۱۳۵۷ دوره راهنمایی را پشت سرنهاد و در سال سوم راهنمایی ۵۷-۵۶ فعالانه برای پرشورکردن احساسات همکلاسهایش برای تظاهرات اقدام میکرد.

 

به علت جو نامساعد حاکم بر دبیرستانهای ملی آن زمان و با توجه به آغاز گری انقلاب عظیم اسلامی در سال ۱۳۵۷ وارد دبیرستان آرشام شد و نسبت به تعطیل کشانیدن مدرسه و تشویق نمودن دانش آموزان در تظاهرات و اعتصابات نقش عمده ای داشت که همین عوامل باعث شد که مدیر مدرسه مکرراً شفاهی به ایشان توهین کند و کتباً‌برای خانواده اش نامه داده و اخطار کند که اگر ایشان رفتارش را ادامه دهد از مدرسه اخراج خواهد شد و حتی بعضی از دانش آموزان چندین نوبت ایشان را در محیط مدرسه و در کوچه کتک می زدند ولی هیچکدام از اینها خللی در اراده اش بوجود نیاورد و ایشان فعالانه کارش را ادامه می داد و در پخش اعلامیه ها و تکثیر نوارهای امام امت نقش مؤثری را ایفا کرده بود علاوه بر این در مدرسه شوقی برای بچه ها جهت شرکت در مراسم مذهبی و....  تظاهرات بر علیه رژیم منحوس پهلوی ادامه داشت .

در تمام لحظات گوش بفرمان امامش بود و وظیفه اش را در قبال فرامین امام بخوبی انجام می داد.

در آغاز پیروزی انقلاب اسلامی به تشکیل کمیته محل پرداخت وبه عنوان مسول این کمیته

افراد محل را برای نگهبانی سازماندهی می کرد و به تشکیل کلاس قرآن برای اولین نمونه در نوع خود در همین کمیته پرداخت و از یکی از برادران محل جهت کلاس احکام برای افراد این کمیته دعوت نموده و از همان ابتدا نقش جهاد در راه عقیده را درک کرده بود و بهمین جهت به کار فرهنگی و نظامی پرداخته بود .

در خردادماه ۵۸ بعلت همین فعالیتهایش از چهار درس تجدید شده بود ولی ضمن خواندن تجدیدهایش مشتاقانه در جهت وظیفه اش گام  می نهاد در تابستان ۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب  اسلامی کرمان درآمد.

در مهرماه۱۳۵۸به کلاس دوم دبیرستان طالقانی رفت از اولین اقداماتش تشکیل انجمن اسلامی این دبیرستان بود و همراه درس خواندن به تشکیل مجالس سخنرانی و دعوت از روحانیون مبارز برای ارشاد دانش آموزان مدرسه می پرداخت .

و به عنوان نماینده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمان در مدرسه فعالیت نظامی ، فرهنگی داشت .

بالاخره او در اوایل سال ۵۹ به عنوان نماینده انجمن اسلامی مدرسه در سمینار سراسری دانش آموزان در تهران شرکت نمود و ثمره این سفر به محض برگشت به کرمان پایه ریزی جهت اتحادیه انجمن های اسلامی مدارس کرمان بود و بعد از آن با یکی از بنیان گذاران دفتر وحدت دانشجو و دانش ‌آموزان به معنی واقعی بود بطوریکه در دیدارهایش با مسئولینطریقو چگونگی این وحدت را گوشزد میکرد و برای وحدت به معنی واقعی کلمه تلاش میکرد .

 

در تابستان ۱۳۵۹جهت نبرد با مزدوران آمریکا در کردستان عازم کامیاران شد ودر این سفر یک گروه ۱۴ نفر تشکیل دادند وهم پیمان شدند که به نیت قربت الی الله در جهت اهداف انقلاب اسلامی در خط ولایت فقیه تا پای جان از مبارزه دست بر ندارد.

 

دراوایل آبان ماه ۵۹ که ماموریتش در کامیاران به اتمام رسیده بود وقتی که به باختران می آیند خبر دار میشوند که عراق به سومار حمله کرده ۱۴نفر هم پیمان از بازگشت به کرمان منصرف می شوند وداوطلبانه عازم سومار شده وقریب ۲ماه در آنجا بر علیه صدام کافر در آن موقیت حساس اوایل جنگ مبارزه ها کردند وبالاخره در این سفر بهترین دوستش را وبه قول خودش معلمش را یعنی محمود اخلاقی را از دست داد شهید محمود اخلاقی اولین کسی بود که پیمانش را به اثبات رسانیده وشهادتش تاثیر فراوانی در روحیه شهید محمد گذاشت در تمام عمرش محمد شهید از اخلاق واوصاف شهید اخلاقی سخن می گفت وهم چنین در این سفر یعنی نفر دوم یوسفیان شهید شد.

 

در اواخر آذرماه۱۳۵۹محمد به کرمان باز گشت ودرکلاس سوم دبیرستان طالقانی شروع به درس خواندن نمود وفعالیت فرهنگی ونظامی پرداخت .ودرایام تعطیل نوروز ۱۳۶۰ در توزیع کوپن خوار بار در روستاهای بخش راین فعالانه کار می کرد ودراوائل تابستان ۱۳۶۰به راین بازگشت وبه عنوان مسول کمیته فرهنگی جهاد سازندگی مشغول فعالیت شد ودوستانش را هم جهت فعالیت فرهنگی به راین آورد از جمله شهید اعتباری وشهید معافی وشهید بهمن زاده بودند مدت ۳ ماه درراین با کمک این شهدا عزیزوروحانیون مبارز به ارشاد مردم وروستاها وشهر پرداختند وکمیته فرهنگی جهاد سازندگی را به عنوان محور کلیه مراسم بخش راین درآوردند ودرشهریورماه برای ثبت نام وادامه تحصیل به کرمان برگشت ولی روحیه اش اجازه درس خواندن به اورا نمی داد لذادر تاریخ ۱۶/۶/۱۳۶۰عازم جبهه شد وبه اهواز وسپس به آبادان رفت .

 

در عملیات ثامن الائمه(ع) شجاعانه فعالیت داشت در این عملیات دوستانی چون ایرانمنش ،قاسم زاده وسیف الدینی شهید شدند همرزمش برادر علی آقا ماهانی زخمی شد. 

                                                                                  با تشکر از آقا مصطفی نگارستانی 

 بردرزاده شهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 22:29  توسط   | 


حاج شیخ عباس حقیقی

ارتحال عالم ربانی و مفسر قران حضرت حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ عباس حقیقی را به امام عصر(عج) و بیت معظم له تسلیت عرض مینمائیم.

 

 

مراسم تشیع عالم ربانی حاج شیخ عباس حقیقی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دعای کمیل  حضرت  حجه الاسلام و المسلمین حاج شیخ عباس حقیقی(اعلی الله المقامه) امام جماعت مسجد جامع کرمان را ازاینجا دانلود نمائید.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 11:11  توسط   | 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولین خاطره ی ، که هیچ وقت فراموش نمی کنم از موعظه شون ،برایتون می گویم لحظه اولی که وارد شدیم می بایست برویم بالای تپه ای که خطرش زیاد بود بعد جریان بدین شکل پیش آمد که اگر کسی اسیر شود آنقدر او  راشکنجه می کنند تا اوبمیرد بعد یک طلبه ای همراه ما بود که البته معمم نبود ولی  طلبه بودگفت اگر شما اسیر شوید خودکشی کنید اشکال ندارد و خوب  آنموقع  ما حرفی نداشتیم یکدفعه محمودپاشد و گفت نه و گفت اگر هدف شما خداست یعنی چه ؟ برای خدا شکنجه نبینید هر عملی ، هر کاری برای خداصورت بگیرد اگر در راه خدا باشد بایستی تحمل کنید چه فایده دارد آدم یا یک گلوله کشته شود بعد سخنرانی محمود حدود ربع ساعت طول کشید که تمام حرفاش  و سخنانش همه آیات قرآن بود  و روایات که متأسفانه یادم نیست آخر دفعه گفت خدا کند  که بدن من را قطعه قطعه کنند باز زنده شوم باز قطعه قطعه کنند تا هفتاد مرتبه این عمل تکرار بشود آن موقع من شهید شوم، بعدش جریان دومش ،یک شب دور بچه ها نشسته بودیم یک جریانی را تعریف کردیم بچه ها خندیدند بحالت شوخی و مزاح ، بعد محمود شب صدام زد تاریک بود . گوشه اطاق گفت که هیچوقت راز دلت را به هیچکس نگو ،کمتر صحبت کن .چون قبلا به محمود گفته بودم ،قبلا قسمش داده بودم که جان امام مرا یک مقدار نصیحت کن . آدم چندان خوبی نبودم گفت که کمتر صحبت کن . به من می گفت معذرت میخواهم از این که ترا نصیحت می کنم ،شما بایستی مرا نصیحت کنید از روی فروتنی ، بعد مقداری نصیحتهای دیگر که فکر می کنم در همان موقع که توانستم یک مقدار اصلاح شوم. جریان مهمتری دارم یک روز قبل از شهادتش بود روز تاسوعا بود یا قبل از آن ، عصری بود محمود برایمان سخنرانی کرد و گفت حجت من بر شما تمام شد، بدانید در قیامت نگوئید که کسی برایتان نگفت که نمازتان را بوقت بخوانید  وضو بگیرید  همه وقت شما منتظر بنشینید تا اذان شروع شود بعد به نماز بایستید . این جور نباشید که همین جوری راه بروید اذان شروع بشود و شما بگوئید اِه ، بعد شما مجبور باشید که نماز بخوانید، شما مشتاق باشید برای این که با خدا سخن بگویید این همه وقت آرزو داشته باشید که هر وقت اذان شود و با خدا سخن بگویید .بعد نماز شب محمود را که همه شما اطلاع دارید که یک شبش هم قطع نمی شد اگر پنج ساعت خواب داشتیم بایستی دو ساعت را نگهبانی می دادیم و سه ساعت دیگر را محمود به یقین نماز شب می خواند و نمی گذاشت هیچکس بفهمد، اگر می فهمیدیم و به بقیه ، برنامه محمود را طوری بگذارید که او بتواند نماز شبش را بخواند اعتراض می کرد و می گفت بگو تو که فهمیدی به بقیه نگو ، نمی خواست که دیگران بدانند ، پیشنمازمان بود و  بعد سه بار برایمان سخنرانی کرد و همیشه می گفت شما من را نصیحت کنید ، یک بار بحثی پیش آمد که مهمات می خواستیم سیل آمده بود و مهمات کم داشتیم و من فشار آوردم به محمود  اینها که محمود گفت قدرت خداست و گفتم درست ،قدرت خداست ولی مهمات میخواهیم البته سخن من اشتباه بود و محمود وقتی دید من ناراحتم .گفت اشکال ندارد برادر جان ، همه وقت سخنش همین بود رفت  رفتیم با هم یک بسته مهمات آورد خیلی سنگین بود ، مهمات را خودش به تنهائی حمل می کرد ، هر کار کردم نگذاشت که کسی کمکش کند  نه فولادی نه کس دیگرتا اینکه خورد زمین و بعد بالاجبار مهمات را از او گرفتیم و آوردیم ، یکی  اینکه نظر نمیداد چون می دانست که محمود اگر یک نظری میداد ،پنجاه نفری که قبلا بودیم  با اینکه همه مون  آنموقع غربال نشده بودیم  با اینحال همه مون  محمد را قبول داشتیم همه نظر محمود را قبول داشتیم همه منتظر بودیم که محمود نظر بدهد . به این صورت بود که هر که نظر میداد می سنجیدیم که ببینیم درست می گوید یا نه ، محمود اگر نظری میداد ،دیگر سنجشی در کار نبود ملاک همان بود و قبول می کردیم و میگفت فکرتان مستقل باشد . یک بار یکنفر افتاد در رودخانه ، مهمات بسته بودیم که برویم مأموریت و آرزویمان بود که مأموریت داشته باشیم یک وقت محمود تمام مهماتش راکند ، کلاه کاسک و تمام مهمات و غیره را کند ،محمود ی که کمتر از خودش تحرک نشان میداد بیشتر گوشه نشین بود و لابلای قرآن و معراج السعاده و کتابهای استاد و نهج البلاغه اینها را جستجو می کرد  بیشتر میخواند بیشتر در فکر بود میرفت تنها در گوشه ای می نشست بعد از آنکه نماز جماعت میخواند میرفت بغل رودخانه داد می زد و راز و نیاز  می کرد با خدا  .بعد آنجور محمودی با یک حرکت سریع بلافاصله مهماتش را کند و دوید و خودش را پرت کرد و دست گرفت به یک میله و آن  که افتاده بود توی آب ، ور قد محمود آمد بالا  ، شدت آب خیلی زیاد بود جوری بود که اگر آهن میگذاشتی آن را کج می کرد بعد محمود افتاد در آب و ما دیگر محمود را ندیدیم بعد گفتند  که دستش را گرفته به یک سنگ وهمان باعث شده  نجاتش داده است اما میدانم که در آنموقع خدا نجاتش داده است چون خدا میدانست که محمود شهادت را خیلی با افتخار ی دوست دارد .گر چه میگفت که شما اگر جا بدی هم بروید بخاطر خدا بروید شهیدید  دیگه نصیحتاش  خیلی زیاد ه وی بیشتر در مورد نماز بود در مورد ریاکاری بود ، در مورد شرک بود میگفت که مگویید "ولوکره المشرکون" ممکن است شامل خودتان بشود البته میگفت شامل خودم ،ولی ما میفهمیدیم که منظورش مائیم چرا که همین که این قدر که بگوئیم که اینکار را بکنیم تا فلانی خوشش بیاید گفت این کار صرفاً اشکالی نداشته باشد از لحاظ مذهب بگیم به فلانی سلام کنم که فلانی خوشش بیاد این شرکه ، شما باید بگوئید که به فلانی سلام کنیم برای اینکه خدا میخواهد برای اینکه وظیفه ام است که سلام کنم ،هیچ کوچکترین کاری حتی اگر کاری دیگری نیست بخاطر دیگران انجام ندهیم  بعد شب قبل از تاسوعا بچه های همان پایگاه سینه می زدند محمود هیچوقت نظر نمیداد ، هیچوقت ، ما همه میخواستیم که بحث کنیم ، صلاح است با توجه به اینکه در منطقه جنگی هستیم سینه بزنیم یا نه ،بعد یکوقت محمود گفت من  که میرم ، محمودی که هیچوقت اول نظر نمیداد و همیشه سعی میکرد که اول، ما همه نظرمان را بدهیم آخر دفعه آن نظرش را بدهدیا سعی می کرد نظرش را ندهد ، گفت که من میروم و پاشد سریع از چادر رفت بیرون ،من بدنبالش باهم رفتیم سینه زدن، بعد از آن آمد ، محمودی که هیچوقت سخن نمی گفت گفت بچه ها صبح تاسوعا است مستحب است که روزه بگیرید خیلی ثواب دارد گفتیم باشد . روز تاسوعا را روزه گرفتیم از طرفی مأموریت پیش آمد رفتیم شبیخون بزنیم ناقص ماند بعد محمود پاشد  سخنرانی کرد در حین مأموریت هم که ماشین میرفت دائم آیات قرآن می آمد و دعا می خواند و همه بچه ها صبح منو با محمود اشتباه گرفته بودند و منو می بوسیدند. بعد سخنی که در مورد محمود بود این بود که"اخلاقی ، نمونه کامل اخلاق است " از اولی که کامیاران رفتیم اینو گفتند تا آخری  که شهید شد، روز شهادتش را که تعریف کردند  صبح ما قرار شده بود که برویم پشتیبانی ، رفتیم پشتیبانی، یعنی نگفتند پشتیبانی گفتند گردان ۳ یکوقت محمود براه افتادند بروند جلو  گفتیم فرمانده اینها ، محمود گفت من که میروم ،رفت ،گروهان رفت ولی در شک بودیم که آیا کار درستی می کنیم  ما را برای پشتیبانی فرستاده اند چرا میرویم جلو ، رفتیم جلو به جبهه رسیدیم دیدیم نه ! حق با محمود بود . محمود خدا کمکش می کرد که میرفت . دیدیم که مقداری از تانکها و پی ام تی های ما را زده اند و ارتشیها پشت تانکها  و پی  ام تی هاقایم شده بودند .لای سنگها قایم شده اند و ارتش اعلام کرد که به تنهائی کارمی کنیم و پاسداری در آنجا نبود و وجود ما خیلی بدرد خورد. محمود به محض اینکه ما به آنجا رسیدیم هنوز خستگی مان رفع نشده بود حرکت کردیم که برویم جلوتر ما با محمود حرکت کردیم رفتیم  همه تابع محمود بودیم هیچ وقت محمود نظر نمیداد .آن روز فرماندهی را بعهده گرفت . دنبال محمود پاشدیم رفتیم یکجا بود عراقیها برما مسلط بودند از اونجا هم رد شدیم رفتیم که به ما تیراندازی میکردند بعد میگ آمد بمباران کرد خدا یک سنگهائی را رساند رفتند زیرسنگها ،زمینهای اطرافمان سوراخ سوراخ شد ولی همه مون سالم ماندیم .سه تا از سربازها همانجا شهید شدند و ده نفر زخمی و از گروه ما هیچکس زخمی نشدبعد رفتیم ،آنجا بودیم ،نماز ظهرش خیلی که الان یادم میاد . هلی کوپترهایشان راکت می انداختند و .میگ هایشان بمباران می کردند زیرآتش شدید توپخانه شان بودیم  تانکها یشان گلوله مستقیم می زدند خمپاره زمانی میزدند خمپاره زمانی در هوا منفجر میشود بصورت قطعات ریزریز می آید مثل بمب زمین سوراخ سوراخ میشود دیگر کسی زنده نمی ماند بالا ی سرمان میزدند و تیراندازی با کلانش  مرتب خیلی آتش بود، سه شب خیلی آتش بود ، یکوقت دیدیم محمود از پشت سنگها درآمد سریع رفت نزدیکهای رودخانه ،سریع رفت شرمنده ام  داد زدم که محمود کجا میری؟ بازهوس شهادت به سرت زده است چون یکشب درگیری بود ما روحیه مان را باخته بودیم محمود پاشد واستاد گفت بچه ها نترسید گفت من میروم تپه را بگیرم جلویمان مین بود دویدم گرفتمش و گذاشتیمش زیر دست و پایمان با‌ آقای فولادی و به او گفتیم محمود ترا لازم داریم کجا می روی نرو .بعدمحمود رفت گفتم کجا میری گفت برادر جون آهسته، من کنارت هستم چون داد زدم سرش ،گفت من کنارت هستم بعدبلافاصله گفت معذرت می خواهم و یک عالم بخاطر همین جمله کوتاش عذر خواهی کرد که ما شرمنده شدیم بعد محمود رفت ما نفهمیدیم کجا میره یکوقت دیدیم از وسط مین ها رد شد توی دلم گفتم باز هوای شهادت به سرش زده این محمود اینجور شهادت میخواهد خیلی ناراحت شدم یکوقت دیدم نه ازمین ها رد شده وضو گرفته و برگشت ما همه آنموقع شرمگین شدیم بعد گفتیم محمود تیمم کنیم گفت بچه ها آب  که نزدیکه گفتیم که میدان مینه،  گفت نه، خدا کریمه ،همه وقت میگفت خدا ،زیر آتش آنها میگفت خدا تیرهایشان را کج می کند خمپاره هایشان بما نمیخورد گازهای شیمیایی هم در آن لحظه  ول کرده بودند ما هم پا شدیم رفتیم اتفاقاً به تله نارنجک برخوردیم و تله  نارنجک که به پر مرغی گرفته شود می باید منفجر بشه ولی بدنیال من کشیده میشد و تله نارنجک از زمین درآمد و بدنبال من کشیده میشد متوجه شدم  که این همون خدای محمود بود چون محمود به ما گفته بود ما نجات پیدا کردیم رفتیم وضو گرفتیم محمود پیش نماز مون بود نماز خواند یم بلافاصله بلند شدیم که سریع برویم پشت همان سنگها یکوقت محمود گفت برادرها کجا ؟ گفتم چیه هیچوقت محمود صحبت نمیکرد گفت بنشینن مگر هر روز چه کار میکردید گفتیم هر روز تعقیبات و دعای فتح مکه و تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها)میخواندیم گفت امروز هم بخوانید مگر امروز چه فرقی کرده ا گفتیم باشد و نشستیم و خواندیم اما حقیقت بگویم ما با ترس و لرز خواندیم ولی محمود بعد از آن طبق عادت همیشگی دو رکعت نماز دیگر خواند  شکر کرداصلا باکش نبود که خارج از سنگر است و بر ش مسلطند بعد رفتیم تو سنگر ،بعد محمود به من گفت تو برو جیره بیار ، ظهری همینجا می خوابیم و شب حمله می کنیم گفتم عیب ندارد .قبل از آنکه من بروم گفت بچه هاامروز عاشورا ، باید کار را یکسره کنیم حتی اگر ما شهید بشیم  شاید یک تحرکی در این منطقه پیش آمد . سه ماه بود که هیچ پیشروی نکرده بودند بعد رفتم که جیره بیارم نشد بیارم ،با دوتا دیگه از بچه ها ،او دوتا ،یکی  به نصفه راه نرسیده بود فولادی رفت آوردتش فولادی میگفت یک لگد زد زیرم تا.... زده و نجات پیدا کرده بود و یکی دیگررسیده بود و بعد عراقی ها متوجه شده بودند و اصلاً نمیشد جلو رفت محمود گفته بود نگارستانی دیگه نمیرسه تا شب اگر صبر کنیم اذیت می شیم و این ارتشی ها پشت تانکها هم عراقی ها برایشان مسلطند و نمی توانند بیرون بیایند و پائین تپه بودند و اینها ،نمی توانند بیایند بیرون و اینها اذیت میشوند بیا و برویم تپه را بگیریم و بچه ها گفته بودند برویم گفته بودسه تائی از این ور بروند و دو تا از اون ور بروند ما هم از اینطرف میرویم همین طرح نظامی کوچک رفته بودند بالا ،عراقی ها باور نمی کردند که این ها بیایند بالا خدا هم در دلشان ترس می اندازد آیه قرآن است .عربیش یاد ندارم بعد سرشان را از سنگر بیرون نمی آورند اسلحه ها را بطرف هوا می گرفتند و تیراندازی می کردند آن یکی میگفت بگذار دیگری کشته شود سرش را بیاورد بالا و دیگری هم میگفت بگذار آن دیگری سرش را بیاورد بالا و همه کشته شدن را به هم پاس می دادند. در صورتیکه ما عکس بودیم یکوقت دیده بودند محمود اینها ،بالای سنگرهایشان نارنجک توی سنگرهایشان ،  قتل عامشان کرده بودند و سنگر به سنگر کوفته بودند و رفته بودند عراقی ها درآمده بودند گریخته بودند که ما‌ آنموقع خشاب تمام کردیم اسلحه های خود آنها را برداشتیم در آن موقع من رسیده بودم به محمود ،این عقب بودم که گفتند پاسدارهای کرمان می خواهند بروند روی تپه ،ما دویدیم وقتی که ما رسیدیم ، آنها به نصف تپه رسیده بودند که هنوز در گیری شروع نشده بود من نصف تپه از اونها عقب تر بودم یعنی آنها رسیدند سر تپه ، من نصف تپه بودم رسیدیم بالا ،ما جلوی تپه آنهائی که فرار می کردند آنها را میزدیم و محمود کوفت و سنگر به سنگر  و رفت جلو محمود با محمود یوسفیان بعد نارنجک تفنگی داشتند میخواستند بروند تانک را منفجر کنند شاید توی خیالش بودند حتماً بودند توی خیال کالیبر ۵۰ ، ارتشی ها می گفتند که نبودند ولی اینها حتماً بودند و محمود آرزوی شهادت را داشت باکی نداشت رفته بودند که تانک را منفجر کنند شهید شد ،ما رفتیم ،گفتند محمود میاید، جسدشان را اول تاریکی اول غروب برداشتیم و یک تیرکمان خونی در آسمان نقش بسته بود . در ظهر آنروز که من گفتم محمود این علامت پیروزی است که محمود خندید من آخر خندیدم یک کم باران باریده بود رنگین کمان آبی بود ولی وقتی محمود را می آوردیم رنگ خونی بود .
                                                            منبع و مأخذ:
 موزه جنگ کرمان ،لشگر۴۱ ثارالله

 شهیدمحمدنگارستانی از شهیدمحموداخلاقی میگوید فایل mp3 با ظرفيت4Mb را از اينجا  دانلود نمائيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 19:43  توسط   | 


با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا ، زمینه لازم برای همکاری ارتش و سپاه و نیز طراحی عملیات های گسترده با تدابیر عمیق تر و شیوه جدید فراهم شد . فرماندهان این دو سازمان نظامی طی جلسات متعددی ، وضعیت جدید را مورد بررسی  قرار داده و مبتنی بر آن استراتژی نوینی را تعریف کردند که سه هدف اساسی را دنبال می کرد :

۱- انهدام ماشین جنگی عراق

۲- دست یافتن به مواضعی مناسب برای کاستن از طول خطوط پدافندی و آزاد سازی نیروهای خودی از پدافند به منظور افزایش توان رزمی .

 

۳- آماده شدن برای اجرای عملیات نهایی و آزاد سازی گام به گام مناطق اشغالی .           

مبتنی بر این  استراتژی ، دوازده طرح موسوم به " کربلا " تهیه شد که میزان تناسب توان خودی با ظرفیت مورد نیاز منطقه عملیاتی ، وضعیت زمین از جقوای ایران برحسب گردان های پیاده زرهی مکانیزهنبه نظامی و نیز اهمیت منطقه عملیاتی ، از عوامل اصلی در تعیین تقدم هر یک از این طرح ها بود . بر همین اساس ، پس از مباحث مختلف میان فرماندهان سپاه و ارتش ، عملیات " طریق القدس " به عنوان اولین گام از سلسله عملیات کربلا در منطقه دشت آزادگان با هدف آزاد سازی شهر بستان و بیش از ۵۰ روستای منطقه طراحی شد . انتخاب منطقه دشت آزادگان برای اجرای عملیات ، از آن جهت که سازمان رزم خودی-عملیات طریق القدسپیوستگی خطوط دشمن از مهران تا خرمشهر را از هم می گسست ، بسیار مهم تلقی می شد و کوتاه شدن دست دشمن از این منطقه موجب می شد که دشمن برای ایجاد ارتباط بین دو جبهه خود در شمال و جنوب خوزستان به ناچار محیط هور الهویزه را بپیماید و در نتیجه مسافتی طولانی را طی کند . به عبارت دیگر ، این عملیات سبب تجزیه جبهه دشمن در خوزستان می شد و میزان موفقیت در عملیات غرب کرخه و غرب کارون را افزایش می داد . افزون بر این ، محور بستان – سوسنگرد بهترین معبر برای تهدید مرکز خوزستان ( اهواز ) از سمت مرزهای غربی کشور تلقی می شود . این منطقه همچنین دارای اهمیت تاکتیکی بسیاری است ،استعداد دشمن- عملیات طریق القدس چون هر نیروی نظامی با در اختیار داشتن تنگه چزابه می تواند با کمترین تعداد نیرو ، بهترین شکل پدافندی را ایجاد کرده و کنترل منطقه را در اختیار داشته باشد .

 

عملیات طریق القدس ( آزاد سازی بستان )

در طرح عملیات دو تلاش اصلی و فرعی مد نظر بود :

الف – تلاش اصلی : با توجه به تحلیل وارزیابی فرماندهان از آرایش نیروهای پدافندی دشمن و نیز تفکر حاکم بر فرماندهان ارتش عراق و نوع نگرش آنان درباره توانایی نیروهای انقلابی و باور نداشتن دشمن به امکان عبور قوای خودی از منطقه رملی شمال منطقه عملیات ، این منطقه به پیشنهاد سپاه پاسدارن به عنوان محور اصلی عملیات انتخاب شد تا موجب غافلگیری دشمن شود . بر همین اساس مقرر شد شمال کرخه با استفاده از یک مانور احاطه ای و با به کار بردن یک تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده و یک گردان مکانیزه سپاه پاکسازی شده و تنگه چزابه تأمین شود .

ب- تلاش پشتیبانی : به منظور حمایت از تلاش اصلی و تأمین منطقه جنوبی عملیات ، یک مانور جبهه ای با استفاده از دو تیپ زرهی ارتش و دو تیپ پیاده سپاه تصویب شد که ضمن پشتیبانی از عملیات طریق القدستلاش اصلی ، اهداف دیگری را دنبال میکرد که عبارت بودند از : آزاد سازی بستان و منطقه غرب سوسنگرد و نیز دست یابی به کرانه شمالی رودخانه نیسان و سواحل شرقی هور الهویزه .

عملیات در ساعت  ۰:۳۰ بامداد ۸/۹/۱۳۶۰ با رمز " یا حسین ( ع ) ، فرماندهی " و با عبور نیروهای پیاده یگان های سپاه از میادین مین و مواضع دشمن در چندین محور به طور همزمان آغاز شد . نیروهای عمل کننده در محور شمالی عملیات در همان ساعات اولیه درگیری موفق شدند مواضع نیروهای عراقی در خطوط اول را تصرف کرده و نیروهای احتیاط دشمن در پشت خطوط پدافندی را منهدم کنند .

میزان موفقیت اولیه یگان های سپاه در محور شمالی به حدی بود که فرمانده تیپ زرهی ارتش نیز به گردان های زرهی و مکانیزه خود فرمان داد تا از معابر باز شده عبور کرده و ضمن انهدام دشمن و حمایت از نیروهای پیاده خودی ، به سوی هدف های خود در عمق منطقه پیشروی کنند . به این ترتیب در ساعت ۶ بامداد روز اول عملیات ، تیپ امام حسین ( ع ) به همراه یک گردان مکانیزه سپاه و یک گردان از تیپ ۳ زرهی لشکر ۹۲ با عبور از منطقه رملی که بر اثر بارندگی خاک آن محکم شده بود ٬ موفق شدند تا ساعت ۶ صبح تنگه چزابه را تصرف و تأمین کنند .

در محور جنوبی عملیات اوضاع به گونه ای دیگر بود . دشمن که فلش اصلی عملیات نیروهای ایرانی را از این محور می دانست ، با بهره گیری از موانع متعدد و هوشیاری نیروهایش به سختی مقاومت کرد و مانع پیشروی قاطع نیروهای ایرانی شد . رزمندگان خودی با وجود شکستن برخی از خطوط اولیه دشمن و تصرف پل سابله ، با روشن شدن هوا مجبور به عقب نشینی شدند .

با بروز اوضاع سخت در محور جنوبی عملیات ، تصمیم گرفته شد که نیروهای خودی در شمال با ورود به منطقه ابوچلاچ ( منطقه کوچک  محصور بین شاخه های رودخانه کرخه در غرب بستان ) به سوی شرق و جنوب شرقی پیشروی کرده ، بستان و منطقه سابله را تصرف و تأمین کنند . این طرح در روز دوم  با ورود یگان های سپاه به منطقه ابوچلاچ تحقق یافت و شهر بستان پس از ۴۱۲ روز اشغال ، آزاد شد .پاتک دشمن به سابله 1360/9/13

در پی ورود نیروهای خودی به مثلث سابله و پیشروی به سوی شمال رودخانه کرخه و نهر عبید ، نیروهای باقی مانده عراقی مواضع خود را دراین منطقه را ترک کردند و به جنوب رودخانه سابله گریختند . روز دوم عملیات ، دشمن به چزابه پاتک کرد که خنثی شد . روز سوم نیز عراقی ها ضمن پاتک به چزابه ، با حمله به جاده خاکی تعاون ، نیروهای خودی را از قسمتی از این جاده عقب زدند . روزهای چهارم و پنجم با تبادل آتش بین طرفین و تلاش قوای خودی برای نگهداری و تحکیم مواضع متصرفه سپری شد .

در روز ششم عملیات ( ۱۳/۹/۶۰ ) دشمن تلاش کرد تا از تعلل نیروهای ایرانی در اتخاذ یک موضع پدافندی مطمئن و مستحک در منطقه مثلث شکل شمال غرب پل سابله ، سود جسته و آن را بار دیگر به تصرف خود در آورد و از آن طریق بستان را تهدید کند ، اما هوشیاری نیروهای خودی و حضور به موقع نیروهای تقویتی ( پیاده و زرهی )  در شمال پل سابله ، موجب شد تا دشمن با تحمل تلفات سنگین ، چندین کیلومتر عقب نشینی کرده و در جنوب سابله مستقر شود .

پل سابله- تانک های منهدم شده  دشمن

نقطه پایانی عملیات طریق القدس ، تلاش نیروهای خودی برای پاکسازی محدوده ای به وسعت ۷۰ کیلومتر مربع بود که بین جنوب سابله و شمال رودخانه نیسان قرار داشت و همچنان در اشغال نیروهای عراقی باقی مانده بود . فرماندهان خودی پس از بررسی راه کارها و مباحث طرح مانور و اقدامات شناسایی و آماده سازی نیروها ، قصد داشتند طی تلاشی این منطقه را نیز آزاد کنند ، ولی قبل از شروع عملیات ، فرمانده عراقی به اشتباه تاکتیک خود مبنی بر حضور در یک منطقه محصور با موانع طبیعی پی برده و بر همین اساس در تاریخ ۳۰/۹/۶۰ در پوشش آتش شدید توپخانه به طرز ماهرانه ای نیروهای خود را از این منطقه خارج کرد و در نتیجه عملیات نیروهای خودی منتفی شد .

 

به این ترتیب با اجرای عملیات طریق القدس ، ۶۵۰ کیلومتر مربع از خاک ایران اسلامی شامل شهر بستان ، حدود ۷۰ روستا ، ۵ پاسگاه مرزی و نیز تنگه استراتژیک چزابه آزاد شد و همچنین قوای سپاه سوم عراق که با توانی بیش از شش لشکر بخش هایی از خوزستان را در اشغال داشت ، تجزیه شد . شهدای خودی- عملیات طریق القدستلفات دشمن - عملیات طریق القدس

خسارات دشمن - عملیات طریق القدس

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 11:19  توسط   | 


آقای اسماعیل زاده: او مسئولیت فرماندهی را نپذیرفت...

 

من در کامیاران با شهید فولادی آشنا شدم، وقتی اطلاع حاصل کردم که ایشان از فاتحان لانه جاسوسی آمریکا است و با توجه به این که مهر و محبتی از این دانشجویان در دل مردم مسلمان بود شعاری که آنها خطاب به این عزیزان می دادند این بود: دانشجوی خط امام بر تو درود بر تو سلام...

شهید فولادی با شوخی می گفت: ((حیف سلام، حیف درود، گاهی اوقات این شعار را با او تکرار می کردیم.»

یادم هست در عملیاتی که در سومار انجام شد وقتی که به خط رسیدیم گفتیم باید فرمانده انتخاب کنیم، رأی گیری شد و همه تصمیم گرفتند شهید ناصر فولادی، فرماندهی را بر عهده بگیرد چرا که او درس خوانده بود و محبوبیت خاصی در بین گروه داشت، اما ایشان نپذیرفت و این مسئولیت را به شهید علی ماهانی واگذار کرد...

جیره ما در ۲۴ساعت یک قمقمه ۱ لیتری آب بود و تازه با همان آب به علت احتیاج به چای، مقداری از آن را داخل یک قوطی چهارکیلویی روغن که زنگ هم زده بود می ریختیم و چای درست می کردیم و شاید این خوش طعم ترین چایی بود که در طول عمر خود صرف می کردیم. یادم هست که یک روز شهید علی ماهانی گفت: بچه ها بیائید، می خواهیم عملیات انجام دهیم، گفتیم: چطور با ۹ نفر عملیات انجام می شود)) شهید فولادی گفت: ((چرا نمی شود، مگر دانشجویان پیرو خط امام چطور توانستند لانه جاسوسی را بگیرند)) گفته شد: ما مهمات نداریم وقتی بچه ها پیش   ارتشی ها برای گرفتن مهمات رفتند چون آنها تحت نفوذ بنی صدر بودند، از دادن مهمات خودداری کردند. بچه ها با ناراحتی برگشتند، قرار شد پستهای نگهبانی آنها را زیر نظر بگیریم و شناسایی کنیم تا ساعت ۱بعد از نیمه شب با سینه خیز، یک جعبه از مهمات آنها را برداریم و بیاوریم، شهید نگارستانی و شهید هاشمی این مأموریت را با موفقیت انجام رساندند.

با مهماتی که به این طریق بدست آوردیم، عملیات علیه عراقیها را آغاز کردیم. شهید فولادی آر پی جی زن بود. او عملیات را آغاز کرد با زدن اولین گلوله و بعد هم شهید ماهانی با نارنجکی که در دست داشت از سمت راست جلو رفت و آن را به سمت عراقی ها پرتاب کرد که عراقیها او را هدف قرار داده و تیر به فک او اصابت کرد و دست من هم از میهمانی آن تیرها بی نصیب نماند و تیری بر دستم نشست که به دستور شهید فولادی قرار شد من و شهید ماهانی را شهید نگارستانی به عقب ببرد، پس از عملیات ناصر آقا خیلی ناراحت بود و می گفت: ((ای کاش ما هم مثل اخلاقی و یوسفیان شهید شده بودیم.))

ایشان فردی خود ساخته بود و از لحاظ برخورد، متین و خوشرو، به حدی که بچه ها به گفته هایش عمل می کردند و از او اطاعت پذیری داشتند. هنگام برگشت به پشت خط مقدم، شهید فولادی اسلحه کلاشینکف غنیمتی از عراقیها دستش بود. و هیچ کس حق خروج اسلحه از منطقه را نداشت  اما ناصر آقا با مجوزی که احتمالاً از طرف شهید چمران صادر شده بود نه تنها اسلحه خودش بلکه سلاح شهید هاشمی را بدون هیچ مشکلی به پشت جبهه انتقال داد.

                                                                از کتاب همیشه بمان.....ص۱۴۳

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:33  توسط   |