به نام خدا
مادر شهید :
شهید شش روزه بود که مادر وخواهرم به منزل ما آمدند وشام درست کرده بودند که همسایه ها به منزل ما آمدند وگفتند که مجلس حدیث کسا دارند ودعوت کردند.
من به آنها گفتم که شما بروید بعد از انکه آنها رفتند من هم چادرم را پوشیدم وکودکم را برداشتم وبه مجلس رفتم وتا آخر هم آنجا ماندم .از اخلاق وروحیات ایشان این بود که هیچ وقت کسی را اذیت نمیکرد محمد شعر هم میگفت یک روز محمد به خانه آمد گفتم مادر بیا برایت غذا درست کنم کاسه آبگوشتی در دست داشت گفت نه من همین ها را می خورم .
پدر شهید :
وقتی که شهید به دنیا آمد کسی در منزل نبود فقط مادر ویک خواهر وبرادرش که قبل از رسیدن ماما وبه راحتی هنگام نماز ظهر به دنیا آمد.قبل از پیروزی انقلاب مرتبا در منزل ما جلسه بود که شهید آتشی هم می امدند ومحمد همیشه در این جلسات حضور داشت همیشه محمد در جریانات قبل از انقلاب حضور داشت بطوری که من در این دوران زیاد ایشان را در منزل نمی دیدم .در جریان آتش سوزی مسجد جامع آن روز دیدم که به خانه آمد وبا عجله شیشه های نارنجکهای دستی را برداشت وبه بیرون رفت هرچه پرسیدم کجا میروی چیزی نگفت من هم با دوچرخه به دنبالش رفتم دیدم که در مسجد غوغائی است که پسر دیگرم حسن را آنجا دیدم . در بین هشت فرزندم محمد نمونه بود وبسار پسر خوبی بود همیشه قرآن میخواند وبه بچه های محل هم درس می داد بچه فر مان بر وبا عزتی بود هنوز جنگ شروع نشده بود که به خانه آمدم وگفتند محمد میخواهد که به جبهه برود گفتم کجا میخواهی بروی جنگی که نیست گفت من به کردستان میروم وقتی که به آبادان رفته بود یک روز جمعه به خانه تلفن کرد که من گوشی را برداشتم به من گفت بابا خانه ای؟گفتم خوب چه کار کنم گفت بلند شوید وبه تشیع جنازه اخلاقی بروید یک شب خواب دیدم که یک دندانم کنده شده ودندان دیگرم شکسته شده است صبح برای خانم تعریف کردم که خانم مرا دلداری داد وگفت بلند شوید نماز بخوانید و از این فکر ها نکنید شهید معافی می گفت که آنروز (روز شهادت محمد) به او گفتیم که محمد تانک دارد بچه ها را می کشد بلند شد وگفت که الان می زنمش که یکدفعه دیدم صدای الله اکبر خودش به آسمان بلند شد شعر میگفت اما می دانست که من علاقه ای به شعر ندارم که شهید معافی گروه سردی به نام گروه سرودمحمد نگارستانی
براه انداخته بود از کلاس پنجم ششم شعر می گفت وهمیشه کاغذ وقلم دستش بود ومینوشت محمد همیشه می گفت هر کسی که حتی اسم امام را کوچک ببرد حق ندارد سر خاکم بیاید همیشه دلم برایش تنگ می شود لحظه ای نیست که به یادش نباشم بچه ام نبود بلکه نور چشمم بود خدا رحمتش کنند .
خواهر شهید:
بعد از اذان ظهر بود هنگامی که مادر مشغول خواندن نمازظهر بود در هنگام سجده صدای ناله ایشان را شنیدم که یا ابوالفضل می گفت ما کنارشان رفتیم که گفتند بروید وخاله تان را صدا بزنید در آن موقع خانه خاله ما در همسایگی ما بود تا ما رفتیم ایشان را صدا بزنیم بچه به دنیا آمده بود بسیار کودک شیرینی بود در هنگام نماز صبح به در خانه همسایه ها میرفت وآنها را برای نماز صبح بیدار میکرد در جریان آتش زدن مسجد جامع آن روز از همسایه ها ماجرا را شنیدم خیلی نگران شده بودیم که تقریبا هوا تاریک شده بود که محمد آمد خواندن نماز را خیلی زود یاد گرفت رابطه او با همه خواهر برادر ها بسیار خوب بود وقتی که کردستان شلوغ شده بود آنجا رفت یادم نمیرود آخرین باری که داشت می رفت من وبرادرم با ماشین مقداری از راه را دنبال قطار به دنبالش رفتیم که سرش را از پنجره بیرون آورد وفریاد می زد و نام تک تکمان را صدا میزد ومیگفت خداحافظ.
حاج عباس نگارستانی برادر شهید:
شهید محمد نگارستانی در سال 1343در شهر کرمان متولد شد.تولد شهید محمد همراه نماز ظهر واذان بود.تحصیلات ابتدائی وراهنمائی را در شهر کرمان گذراند در دوران کودکی در محله به عنوان کودک سحر خیزی که صبح ها همسایه ها را برای نماز بیدار می کرد می شناختند در جریان تظاهرات قبل از انقلاب علی رغم اینکه نوجوان بود اما در پخش پوسترها واعلامیه های حضرت امام (قدس سره الشریف)نقش فعالی داشت واعلامیه ها را به صحنه تظاهرات میرساند درست یادم هست که بهمراه حجةالااسلام والمسلمین پور جوپاری وتعدادی دوستان دیگر نارنجک های دستی می ساختیم وقتی می خواستیم آنها را سر قرار ببریم آنها را لای روزنامه پیچیده ودر ساکی می گذاشتیم و از محمد می خواستیم که آنها را به محل برساند وایشان با جرات وشجاعت وبدون هیچ واهمه ای این کار را انجام می داد که بیش از حد کاریک نوجوان بود ورود به دوران دبیرستان مصادف بود با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی.محمد از کودکی نماز می خواند بطوری که وقتی کلاس سوم دبستان بود چون نماز را صحیح میخواند به عنوان پیش نماز مدرسه انتخاب شده بود حتی بچه های کلاس چهارم وپنجم وششم هم به او اقتدا می کردند در تابستان 1359 به منطقه سومار وکامیاران اعزام شد در تابستان 1360 به عنوان مسئول کمیته فرهنگی جهاد سازندگی راین مشغول فعالیت شد در ان زمان به همراه تعدادی از دوستانش مسئولیت تشکیل کلاسهای قرآن واعزام روحانیون به روستا را به عهده داشت وکلا کارهای فرهنگی که در راستای اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی بود انجام میدادآخرین دفعه که می خواست به جبهه برود از مسجد جامع اعزام می شد وقتی توی صف داشت می رفت من پیش او رفتم وگفتم شما 50تومان از من می خواهی بیا بگیر همراهت باشد که گفت من پول نمی خواهم شما خرج مسجد محل کنید. شهیدمعافی برای من نقل می کردکه من خرج گذارآرپی جی محمد بودم محمد آر پی جی خوب می زد وقتی که ایشان زخمی شده بود من سرش را درآغوش گرفته بودم که با گفتن یک الله اکبر به شهادت رسید شهید محمد نگارستانی با اینکه نوجوانی بیش نبود اما قلم وافکار ایشان بسیار هنرمندانه بود بنده یقین دارم اگر ایشان شهید نشده بود بی شک یکی ازمعدود هنرمندان ارزشی مملکتمان بود اگر به نامه ها ومکاتبان ایشان توجه کنید خواهید فهمید که علاقه بسیاری به روحانیت داشت وموفقیت ایران را در سطح منوط به اطاعت محض از فرامین واوامر ولایت مطلقه فقیه می دانست.
حاج حسن نگارستانی برادر شهید:
از سن 12-13 سالگی که سالهای 57-56بود در راهپیمائی ها شرکت می کرد ونقش فعالی داشت محمد از کودکی به یادگیری قرآن ومعارف اسلامی علاقه وافری داشت ایشان موسس کتابخانه مسجد امام حسن(ع) که اولین کتابخانه محل بود بودند جزواولین بچه های سپاه بود که به کردستان اعزام ودر کامیاران ومریوان مشغول مقابله با دشمنان انقلاب اسلامی شد در عملیات فتح آبادان به همراه برادرم حسین شرکت کرده بود وزخمی شده بود وبا وجود ترکش یکی در دست ودیگری در پایش حاضر نشده بود که به بیمارستان برود یادم هست که قبل از عملیات طریق القدس یک روز توی گردان مشغول به نگهبانی بودم از دور دیدم که محمد به اتفاق چند تا از دوستانش که اکبر محمد حسینی ، رسول همایون فر هم جزوشان بودند ودر عملیات فتح آبادان شرکت کرده بودند به طرف من می آیند ترک پست کرده وبه سویش رفتم او را در آغوش گرفتم وبوسیدم با ناراحتی به من گفت چرا پستت را ترک کردی گفتم بعد از چند ماه دوری برادرم را دیدم گفت خوب برادرت را دیدی چرا پستت را ترک کردی گفتم خوب دلم برایت تنگ شده بود دوستت دارم. با ناراحتی گفت تو حق نداری که من را دوست داشته باشی من بنده ای از بند گان خدا هستم چند روزی رادر آنجا در یک مدرسه بودیم در حالی که به عملیات بستان نزدیک می شدیم شب دوم وقتی که بچه ها را به مقر برگرداندند تا نزدیکی های صبح با هم صحبت کردیم که محمد رو کرد به من گفت که فردا درعملیات اگر من را زخمی دیدی چه می کنی ؟
گفتم خوب معلوم است فورا به کمکت می آیم که با تندی گفت که چنین حقی نداری تو به عنوان یک رزمنده اینجائی وباید به عملیات ادامه بدهی در آخر به من گفت که مطمئن باش من فردا شهید می شوم شب سوم که می خواستیم به طرف خط مقدم حرکت کنیم محمد به همراه تعدادی از برادران دیگر بعنوان آر پی جی زن وخط شکن جلوتر می رفت وما هم به دنبالش حرکت می کردیم وقتی از پشت او را دیدم به یاد صحبت دیشب او افتادم وبدنم شروع به لرزیدن کرد نم نم باران می آمد واشکم جاری شد هیچ وقت آن لحظه ومکان وحالت را فراموش نمی کنم وقتی جلو می رفت آرام آرام یا حسین یا حسین میگفت میخواستم صدایش کنم که دیگر رفته بود. یک روز قبل که قرار بود عملیات آغاز شود بیدار شدم دیدم محمد نیست به دنبالش گشتم ندیدمش بعد از لحظاتی دیدم که دارد از دور می اید گفتم کجا بودی گفت یک لحظه یک حالتی به من دست داد که احساس کردم که آخرین باری است که خورشید را می بینم به کناری رفتم وشعری را سرودم که توی کیفم است بعدا بردار وبخوان یاد همسنگران وهمرزمان شهیدش همیشه با او بود در روز های آخر یادم هست که محمد گفت خواب شهید سیف الدینی را دیدم که به من می خندید ومی گفت محمد به دنیا وابسته شده ای تا کی میخواهی که در دنیا بمانی از دنیا چه می خواهی بیا پیش ما بیا ،
عملیات که شروع شد آمدم جلو دیدم بدنش پاره پاره شده واز سینه به پائین تمام بدن پاره شده بود وقتی که به صورتش نگاه کردم چشمانش هنوز نیمه باز بود ولبخند می زد .محمد یک روح شاعر گونه ولیکن کاملاً اسلامی داشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:41 توسط
|