سفر چهارم
متاسفانه عمده يادداشتهاي اين سفر در دفتري بوده كه بهنگام شهادت در جيب نصراله بوده و احتمالا در آمبولانس يا محل تخليه شهدا مفقود شده است .
سفر پنجم
آواز غم با شفقي كه بخون نشست
اين داستان حقيقي است تلخ و ناگوار از چگونگي شهادت دو مبارز راستين جبهه هاي جنگ دهلاويه از گروه ابوالفضل (شهيد ديده ور) .
داستاني از آواز سوزناك غم و شفق سپيدي كه بخون نشست داستاني از غروبي خونين سنگري خونين ، پيكري خونين و بالاخره داستاني از چگونگي شهادت بهمن شجاعي معروف به بهمن شير در خاكريز دهلاويه و عمليات ايذائي شهيد محراب كه در آن رحمن رضازاده ، قهرمان جنگهاي از هويزه تا حمله مذكور شهيد مي شود . ابتدا از بهمن مي گويم :
بهمن شجاعي فرزند محمد شجاعي ، جواني بود كه در سال 1337 در كوره خانه هاي جنوب شهر كازرون در خانواده اي فقير بدنيا آمد . وي اولين فرزند خانواده اش بود . در دامان پدر و مادر بزرگ شد پدرش كشاورزي ساده بود كه روزگار را در صحراها گذرانده بود . از همان كودكي به شغل پدرش آشنا شد . بهمن بي اندازه به صحرا دل بسته بود ، روز و شب بدنبال پدر در مزرعه كار ميكرد بعد از اينكه بحد تكليف رسيد بي اندازه به اصول و احكام اسلام پايبند بود . دائم حساب دارائي اش را مي كرد و بي امان خمس و ديگر وجوهات واجبه را مي پرداخت . در سالهاي رژيم شاه با نماينده فعلي امام در كازرون تماس گرفت و بعد از پرداخت وجوهات تقاضاي رساله امام مي كند كه بعد از چندي رساله را با آرم ديگري برايش مي فرستند . در لحظات شروع انقلاب مبارزه را هرچه بيشتر ادامه داد . با تشكيل بسيج مستضعفين در آن شركت كرد . و شبها در بسيج نگهباني ميداد و روزها هم در صحرا كار ميكرد كمتر به شهر مي آمد هرگز احساس خستگي نمي كرد با شروع جنگ تحميلي عراق بلافاصله به جبهه نورد اعزام شد و بعد از مدتي به سوسنگرد . در تمامي عملياتي كه در سوسنگرد انجام شد . شركت مستقيم داشت از ابتدا تيربارچي بود در عمليات المهدي در غرب سوسنگرد بفرماندهي شهيد ديده ور و بعد در عمليات 31/2/60 عمليات علي بن ابيطالب كه در آن غرب سوسنگرد آزاد شد . در هر سه عمليات تيربارچي بود . در عمليات آزادي برديه و احمر و دهلاويه تماما تيربارچي بود . حمل تيربار برايش چنان عادي شده بود كه كوچكترين ضعف هم بخود راه نمي داد . در عمليات شهيد چمران ( كرخه نور) آرپي جي زن بود . بهمن خصوصيات مبارزان صدراسلام را دارا بود . از كمي سپاه اسلام واهمه اي نداشت . از كمبود سلاح هرگز بخود ترسي راه نميداد . درياي خروشان ايمانش كرانه اي نداشت و امواج سهمگين انديشه خدائيش هرگز به ساحل غم برخورد نمي كرد از بيكاري رنج ميبرد از اينكه سواد نداشت از درون مي سوخت صداي رسايش هميشه خوش آواز بود . دائم سرودهاي غم انگيز مي خواند بيشتر دعاها را از حفظ داشت ، با اينكه هرگز مدرسه نرفته بود اوقات بيكاريرا به ذكر خدا ميگذارد بيشتر شبها تا صبح نگهباني ميداد و دليري و بي با كيش همه را متوجه ميكرد و براساس همين به او لقب شير داده بودند .
قتی می خواست بخوابد درست روی لبه خاکریزبخوابد درست روي لبه خاكريز مي خوابيد توكل بر خدا را از همه چيز افزون ميداشت حتي يك شب بر بالاي خاكريز جاي هميشگي اش نخوابيد و همانشب يك خمپاره 80 درست سر جايش خورد . بعد از فتح مالكيه زخمي شد و 19تركش در بدنش فرو رفت بي اندازه از شوخي هاي بي خود رنج ميبرد و دائم گوشزد ميكرد برادر هرگز غيبت نكن در هر غروب با آواز دلكش اذان مي گفت تمامي اين مدتها كه در جبهه بود هرگز نماز شبش ترك نميشد يكبار فراموش كردم او را بيدار كنم بعد كه بيدار شد زياد ناراحت شد مي گفت اميدوارم خدا مرا ببخشد براي ما بلالي بود كه با اذانش همه از خواب بيدار ميشدند در هنگامه نبرد ظاهري خشن داشت ولي قلبي ممتو تز لطف و محبت .واما بعد گروه ابوالفضل (شهيد د يد ه ور)كه تعداد معدود و انگشت شمار و تمامي از اوائل جنگ سوسنگرد باقي مانده بودند در خاكريز دهلاويه در كمترين فاصله با مزدوران سنگر داشتند هميشه بزرگترين سنگر موجود در خاكريز از بچه هاي كازرون بود چراكه همانطور كه گفتم قهرما نا ني چون بهمن شجاعي و رحمان رضازاده و رسول رضوي و اكبر دهقان و غلام صفائي و اكبر ميراب و
عبدالرحمن شکوهی، جاسم طرفی که از بچه های بومی سوسنگرد بودند و همتی معروف به دائی، منوچهر قنادزاده از بروجرد و قدرتاله آقای برادی از تهران.
روز سه شنبه 23/6/60- خورشید طلوع کرده بود. اوضاع شهر اندکی دگرگونه جلوه میداد. انگار خبری در پیش است هوا به شدت گرم بود. رفت و آمدها در اطراف سپاه پاسداران اوج دیگری گرفته بود. در اطراف مسجد و گردان علمالهدا روصداهای زیادی بود. ایاب و ذهاب فرماندهان زیاد صورت می گرفت. با چند نفر از دوستان روانه دهلاویه شدم. هوا شرجی بود و گرمی هوا بی اندازه مرا رنج می داد. عرق از سرو رویم می ریخت. وقتی به دهلاویه رسیدیم دیدم بهمن در سنگر است سلام کردم. خسته نباشی. دو سه روز بود نیامده بود به شهر، کمی دلم سوخت گفتم بهمن بیا برو استراحت کن، گفت، در شهر کاری ندارم، میمانم همین جا. اخلاق بهمن به کلی عوض شده بود با لحن ملایمی صحبت می کرد. در جمع که نشسته بودیم، حرفی نمی زد. علی خسروانی با ماشین یخی آمد با مجید محمدلو همراه بودند. بعد از سلام و احوالپرسی مقداری یخ گرفتیم گذاشتم داخل صندوق. بهمن در سنگر دیدهبانی ایستاده بود. قیافه اش مظلوم جلوه می داد. به دلم اثر کرده که بهمن همین روزها شهید میشود، سعی می کردم در این چند روز از من ناراحت نشود چرا که قبلاً زیاد از من دلخور شده بود. نزدیکیهای ظهر بود، ماشین غذا جلو سنگر ترمز کرد. حسین بود ( حسین کاظمپور) از بچه های بومی، هر وقت می آید می گفت شیر، شیر بهمن بیا ناهار بگیر و بلافاصله بهمن می رفت و ناهار می گرفت. یادم نیست آن روز بهمن رفت یا نه . بعد از اینکه ناهار گرفتیم بهمن اذان گفت صدای اذان بهمن تا اندازهایی با روزهای قبل فرق میکرد. سوز و گدازش بیشتر شده بود، وضو گرفتیم. من بودم با اکبر دهقان و رحمان رضازاده و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی و رسول رضوی و غلام صفائی و عبدالرحمن شکوهی. برای اینکه یک نفر جلو برود به هم تعارف کردیم. فوراً دیدم که بهمن رفت و جلو ایستاد. مو به بدنم سیخ شد، در تعجب شدم، چطور شد بهمن هیچ وقت تا به حال نرفته بود جلو ولی امروز ظهر رفت. اقامه اذان گفت و نماز را شروع کرد. نماز را با لحنی موزون و سوزناک خواند. گریه ام گرفت در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند. دیگر به طور قطع برایم ثابت شد که بهمن تا 24 ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نیست. بعد از نماز به طور همیشگی چند مسئله از رساله امام برای برادران خواندم. بعد ناهار را خوردیم. بعضی از برادران خوابیدند. بهمن هم خوابید من برای مدتی بیدار ماندم. نزدیکیهای عصر بود بچه ها را بیدار کردم. ماشین غذا آمد شام داد. شام نان و انگور و سبزی و پنیر بود. بهمن باز اذان گفت این بار رسول رضوی امام جماعت شد. بعد از اینکه نماز خواندیم رسول پستهای نگهبانی را تعیین کرد من گفتم رسول، امشب من و رحمان رضازاده با هم بنویس بعد رسول یکمرتبه با ناراحتی گفت تو برای نفست کار میکنی منهم به واسطه این حرف ناراحت شدم. بعد سخن به درازا کشید و هر لحظه درگیری لفظی بیشتر شدت می گرفت. به رسول گفتم اینکه میگویم با رحمان، بواسطه اینکه از خودم زرنگتر است و دوست دارم با رحمان باشم تا خوابش نبرد. بالاخره با رحمان آمدیم در سنگر دیدهبانی. شام هم در سنگر با هم خوردیم وقتی که با رسول درگیری لفظی داشتیم بهمن آمد و صورتم را بوسید و گفت اشکالی ندارد احترام همدیگر را رعایت کنید. بعد از مدتی بچه ها همه خوابیدند من و رحمان هم در سنگر بودیم. بعد آمدم داخل سنگر اجتماعی نشستم کمی قرآن خواندم همه در خواب بودند نگاهی به بهمن انداختم خوابیده بود، شال سفیدی روی صورتش بود پیشانیاش بیرون بود آنچه بیش از حد توجهام را جلب کرد این بود که پیشانی بهمن بی اندازه نورانی شده بود. باز به حقیقت دریافتم که بهمن شهید میشود. در نیمه شب بهمن که خودش بیدار بود شروع کرد به نماز شب خواندن. من هم در فاصلهای که با او داشتم نماز می خواندم. بعد بهمن اذان صبح گفت هر کس نماز صبح را به فُرادی خواند وقتی هوا روشن شد رسول و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی آمدند شهر.
24/6/60 - آفتاب طلوع کرده بود. یک تفنگ سوخته پیدا کرده بودم. آوردم که شروع کنم به درست کردن آن، قنداق نداشت، از یک تکه چوب سعی کردم برایش قنداق درست کنم. مشغول کار شدم که علی جمشیدی و چند نفر دیگر که در گروه چمران بودند آمدند پیش ما. تعارف کردیم و نشستند در سنگر، بهمن خوابیده بود. صبحانه خوردیم نان و تخم مرغ سهمیه بهمن گذاشتیم که علی جمشیدی خورد. بعد از چند لحظه بچه ها رفتند ناهار آوردند. بعد از چندی بهمن اذان گفت. باز این صدای اذان بهمن مثل اذانهای قبل نبود شور و گدازی زایدالوصف داشت. موقع شروع نماز باز بهمن رفت و جلو ایستاد. تمام بچه ها تعجب می کردند در این نماز بهمن ، اکثر بچه ها به گریه افتادند. باز بهمن در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند، ناهار خوردیم و بلافاصله من آمدم سوسنگرد چون صبح فرمانده عملیات خط گفته بود که امروز جلسه فرماندهان است با رسول رضوی بیائید دفتر گردان. هوا بسیار گرم بود. مقداری از راه را پیاده آمدم. وسیلهای پیدا نکردم بعد از طی مسافتی ماشینی پیدا شد و آمدیم سوسنگرد. مستقیماً آمدم مقر، آن موقع مقر گروه در بهداری و بهزیستی بود. وارد اطاق شدم، بچه ها خواب بودند. رسول هم خوابیده بود. صدایش زدم و او را بیدار کردم، مسئله را برایش گفتم. بعد بلند شد و لباس پوشید با هم آمدیم مقر گردان، فرمانده گردان برادر فرزانه بود گفت برو اکبر میراب هم بیاور. خودم آمدم و اکبر بیدار کردم، با هم آمدیم گردان اکبر دستش زخمی شده بود. بعد از چندی سوار ماشینی شدیم آمدیم گردان بهرامی ، پائین نوپل، در وسط ابوجلال جنوبی، مقر گردان بود. نگاهی به داخلی فضای ساختمان گردان انداختم قیافه یکی از برادران توجهام را جلب کرد، فکر می کردم او را می شناسم، اسمش بر سر زبانم بود هر کار کردم یادم نیامد بعد متوجه شدم که محمود یاسین یکی از عزیزترین دوستانم در هویزه بود، از مسجدجزایری اهواز. رویم نشد سلام کنم. در همین موقع جلسه شروع شد. تمام سرپرست گروهها آمده بودند، سرپرست تدارکات، فرمانده عملیات سپاه برادر جعفری بود و بشر دوست هم یکی از معاونانش بود. در این جلسه نقشه عملیات کشیده شد. محورهائی که قرار بود در آن حمله شود مشخص شد. و گروههای عمل کننده هم تعیین گردید. سرپرست محورها تعیین شد. قسمت عملیاتی گروه کازرون و چند گروه دیگر، محور 3 در قسمت دقاقله بود. کلاً من دوست نداشتم که ما را در منطقه سویدانی به عملیات ببرند. از آن منطقه روی خوشی نداشتم. مثل اینکه برایم شوم بود. وقتی اسم دقاقله را می شنیدم مو بر بدنم سیخ می شد. به یاد یک سال پیش می آمدم که در کنار رودخانه نیسان سنگر داشتیم. به یاد رخسار تابان داودی و پرآور و اعتمادی میآمدم که چگونه مظلوموار در پشت رودخانه نیسان شهید شدند. بیاد میآوردم خیانتهای بنی صدر ملعون که باعث شد ما از دقاقله عقب نشینی کنیم و بیائیم سوسنگرد. فکر می کردم که هنوز دقاقله مثل قبل است ولی فرمانده عملیات گفته بود که دقاقله با خاک یکسان شده. بله مزدوران این روستا را که از زیباترین روستاهای جنوب سوسنگرد بود یا بلد وزر زیر و رو کرده بودند. قرار بر این شد که گروه کازرون اولین گروهی باشد که به خاکریز حمله کند، و بعد گروههای عملیاتی دیگر. در محور 3و 4 گروه سپاه و 4 گروه ارتش باید حمله کنند. اولین گروه از کازرون، یک گروه از یزد و 2 گروه هم از ایذه. فرماندهی گروه کازرون به عهده رسول رضوی بود. فرمانده تمام گروههای حمله کننده در محور، سعید درفشان از اهواز یکی از بچه های مسجدجزایری اهواز و معاون فرمانده عملیاتی محور هم من بودم. قرار شد که شب بعد از نماز برویم شناسائی. وعده داديم كه با هم بعد از نماز ميآييم. بعد از ترك جلسه آمديم مقر، با رسول تصميم گرفتيم كه سري به دهلاويه بزنيم و جريان حمله را به بچهها بگوييم تا آمادگي داشته باشند و از اينكه امشب نميتوانيم در پيش آنها باشيم عذرخواهي كنيم. ساعت تقريباً 5/4 بود آمديم دهلاويه، تا رسيديم پاي سنگر شده بود 5 بعد از ظهر، داخل سنگر اجتماعي از برادران خداحافظي كرديم و جريان را گفتيم كه امشب هم ميخواهيم به شناسايي برويم. در سنگر بهمن بود. اكبر دهقان، غلام صفايي، مسعود حسنياصل (بومي)، عبدالرحمن شكوهي(بومي) و رحمان رضازاده. وقتي كه ميخواستم با رسول و اكبر ميراب برگرديم به سوسنگرد، بهمن آمد كنار سنگرهايي كه هر عصر خودم مينشستم و دعاي سمات ميخواندم نشست. هيچ وقت بهمن موقع بيكاري بيرون از سنگر نبود، هميشه در سنگر ديدهباني، حتي بعضي اوقات در همان سنگر ديدهباني ميخوابيد. به بهمن نگاه كردم اوهم نگاه معصومانهاي به من كرد و با تسبيح كه در دست داشت دائم ورد ميانداخت و زير لب زمزمه ميكرد. رسول رضوي هم دستي به سر و صورت بهمن كشيد و او را بوسيد، گفت بهمن چرا ناراحتي، بهمن با خندهاي گفت، هيچ ناراحت نيستم خيلي هم خوشحالم. ما سه نفر خداحافظي كرديم. آمديم سوسنگرد، كنار پل پياده شديم، رسول تقريباً 20 متر با اكبر ميراب همراه هم راه ميرفتند بطرف مقر. در مسير خيابان كه ميآمدم يك مرتبه صداي آوازهاي دشتي بهمن در گوشم نواخته ميشد. بدنم به لرزه افتاد. بيخود گريهام گرفت. يك مرتبه ديدم اكبر دهقان با يك آمبولانس كه سريع ميرفت صدا زد بياييد. خوب متوجه نشدم كه چه شده، دلم زياد گرفته بود رسول ميگفت بروم بيمارستان، ولي نرفت. سه نفري با هم آمديم در مقر، هنوز وسايل را بيرون نياورده بوديم، اكبر با حالت عصباني آمد و گفت: داد زدم كه بياييد بيمارستان نيامديد! بهمن شهيد شد. تا گفت بهمن شهيد شد، تمام برنامه هاي اين دو سه روز پيش مثل پرده سينما جلو چشمانم ظاهر ميشد بعضي از لحظات باور نميكردم. آمديم بيمارستان، رفتيم داخل سردخانه، پارچه ملحفهاي كه روي برانكارد بود برداشتيم وپيكر تكه تكه شده بهمن را ديديم. به چشمانش نگاه كردم انگار همان شب كه به خواب بود، پيكر بهمن تنها يك سر وصورت سالم داشت. از گردن تا كف پايش بيش از صد تكه شده بود. بوي خوشي از پيكرش به مشام ميرسيد. فاتحهاي خواندم و با برادران برگشتيم به مقر، در بهداري وبهزيستي. شايد براي هيچكدام از شهداي گروه در جبهه به اندازه بهمن گريه نكردم. آري بهمن شهيد شد و آواز خوشش تا ابد در صحراي جبهه هاي نبرد و در خاكريز ساريه و بردشت گلگون دقاقله، در صفر سال 59 و در كوچه هاي پر پيچ و خم ابوجلال شمالي و در سنگرهاي حمر و برديه و بالاخره بر قتلگاهش، در كنار سنگر كه كاخ سبز شد به گوش ميرسد. آري بهمن شهيد شد وصفت شير بودن را بر تمامي سنگفرش كوچه وبيابان سوسنگرد و بر صفحهي قلبهاي رزمندگان جبهه هاي جنگ سوسنگرد با خونش حك كرد. بله بهمن شجاعي شهيد شد و صداهاي رساي اذانش براي هميشه بر فضاي دهلاويه به گوش ميرسد. اگرچه بهمن شهيد شد ولي هنوز آواز دشتي او در بيابانهاي كرخه نور – طراح، در گوشها طنينانداز است. اگر چه بهمن شهيد شد ولي هنوز نفير رگبار مسلسلش براي هميشه سينه ظالمين و متجاوزين را سوراخ ميكند. آن شب در مقر كسي نبود كه چشمانش از فراق بهمن گريان نباشد. تنها ما در شهادت بهمن گريه نميكرديم، ديگران هم در سوگ او ميسوختند چرا كه معروفيت بهمن در طول جبهه براي همه مشخص بود. سرها را در آغوش يكديگر ميگذاشتيم وگريههاي شادي را سر ميداديم. شاد بوديم از اينكه اين چنين شهيد شد حتي يك آخ هم نگفت. همديگر را دلداري ميداديم. قرار شد فردا صبح اكبر دهقان جسد بهمن را به كازرون ببرد. اول به رحمان گفتم قبول نكرد و اكبر به خاطر اينكه همسايه بودند قبول كرد، فردا صبح در اولين فرصت اكبر رفت. جسد بهمن همان شب بردند اهواز، در سردخانه اهواز، قرار بود كه اگر بتواند به زودي براي حمله برگردد چون تعداد نيروي ما كم بود. آن شب با اينكه شهادت بهمن پيش آمده بود، ولي من و رسول و اكبر ميراب و ديگر برادران مصممتر از هميشه جهت پيكار با مزدوران آماده شده بوديم. در مدت كوتاهي خبر شهادت بهمن در سوسنگرد پيچيد. هر كس را كه ميديدي ميگفت شير بهمن در دهلاويه از گروه كازرون، شهيد! بله بهمن شهيد شد. شير شهيد شد. هر كجا ميرفتيم ما را در آغوش ميگرفتند، تبريك شهادت بهمن را عرضه ميداشتند. من با رسول و اكبر ميراب بعد از خواندن نماز روانه مقر گردان شهيد بهرامي شديم تا به شناسايي برويم. مسير راه شناسايي زياد بود. چون دو بار در قبل كه برنامهي حمله بود و بعد به علتهايي عقب افتاد رفته بوديم شناسايي. مقدار زيادي بايد از دشت صاف بدون كانال حركت ميكرديم، پاهايم خسته شده بود. بغض گلويم را گرفته بود. نميتوانستم حرف بزنم. هر طور كه بود رفتيم تا مقر گردان، سعيد درفشان را ديدم. به سعيد خيلي علاقه داشتم. در اين مدت جنگ دوستان زيادي از بچههاي مسجد جزايري پيدا كرده بودم. يكي هم سعيد درفشان بود. هر وقت با هم بوديم مدام از حسين علمالهدي سؤال ميكرد. از اصغر گندمكار، از رضا پيرزاده، از محاصره سوسنگرد. بله دوست خوبي بود وقتي او را ميديديم بياندازه صورتش را ميبوسيديم. وقتي سعيد را ديدم، جريان شهادت بهمن را شنيده بود، از خصوصيات بهمن برايش ميگفتم. بعد سعيد گفت من چند نفر از بچه هاي تداركات را با حسين الوگردي فرستادم جلو، لازم نيست شما برويد. در جريان اين حمله با حسين الوگردي آشنا شدم، پاكي و صداقت حسين مرا بي اندازه به خود عاشق كرده بود، هر وقت او را ميديدم چهره خندانش وچهره پرفروغش مرا به ياد ديگر دوستان شهيد محاصره سوسنگرد ميانداخت. چند بار كه او را ميديدم زياد از شهادت صحبت ميكرد. يكبار در مقر گردان تا مدت زيادي با هم درد دل ميكرديم، حسين از دوستانش ميگفت كه همه شهيد شده بودند، من هم مثل حسين از بيش از سي نفر از برادران عزيزي ميگفتم كه در سوسنگرد مظلومانه شهيد شده بودند، من به حسين دلداري ميدادم و حسين هم به من دلداري ميداد. بالاخره وقتي كه سعيد گفت برادران رفتند جلو لازم نيست شما برويد برگشتيم به مقر، خسته و وامانده در انديشه اينكه در اين حمله چه كسي شهيد ميشود. چه كسي جاي بهمن را براي ما در آينده پر ميكند. نشستيم دور هم از برنامه حمله صحبت كرديم. بچهها را تقسيمبندي كرديم. رحمان را كه از اول جنگ تا به حال با خودم بود، براي تيربارچي انتخاب كرديم. و بهرام گلستان كمك بود و غلام صفايي. اكبر ميراب هم خودش سرپرست گروه يزد بود. كاظم پديدار هم آرپيجي زن بود، عبدالرحمن شكوهي و مسعود حسني هر سه كمك بودند. قدرتاله آقا برادي هم آرپيجي زن بود و رحيم باويفر و جاسم طرفي كمك بودند.
25/6/60- تقريباً ساعت چهار از خواب بيدار شدم، چند بار صلوات فرستادم، فاتحهاي براي بهمن خواندم. آمدم بيرون وضو گرفتم، نماز شب را خواندم، موقع اذان كه شد بچه ها را بيدار كردم. نماز صبح خواندند، بعد از اينكه صبحانه مختصري خورديم با رحمان رضازاده آمدم سپاه. در وسط راه مدام به رحمان ميگفتم رحمان تو هم شهيد ميشوي. ميگفت من ميدانم كه شهيد ميشوم و اگر من شهيد دم تو هم شهيد ميشوي. چند روز بود كه بهمن بياندازه فريبا ده بود، موي سرش كوتاه كرده بود و ريش گذاشته بود، صحبتهاي بيخود نميكرد، خندهرود بود سيبي كه در دستم بود به او تعارف كردم نگرفت با اينكه گاهي تعارف نميكرد. بعد برگشتيم مقر و تمام مدت راه با رحمان درباره شهيد شدن صحبت ميكرديم. آن روز بچهها تماماً به دنبال تهيه كردن وسايل رزم بودند. تفنگها را تميز ميكردند، روحيه تمام بچهها بسيار شاد بود. بيشتر اوقات رحمان ميگفت دوست دارم اگر شهيد شدم جسد نداشته باشم. دلم نميخواهد مرا روي دست بگذارند. تازه اگر قرار باشد كه جسد داشته باشم وصيت ميكنم كه مرا بالاي تپهاي بلند خاك كنند تا كسي دنبال تابوتم نيايد. چرا مردم از كار و زندگيشان باز شوند. رحمان خصوصيتهاي غريبي داشت در برابر تمام مصيبتها مقاوم بود با اينكه وضعيت خانوادهاش خيلي دردآور بود، ولي دائم در جبهه بود. پدرش مدت زيادي بود كه فلج شده بود، خودش ميگفت هيچ كاري از دستش ساخته نيست. نزديكيهاي ظهر بود كه رسول رفت و براي بهرام تيربار كلاشينكف گرفت. رحمان زياد خوشحال شد. بعد موقع نماز شد نماز را به جماعت پشت سر كاظم پديدار خوانديم. با شروع نماز به دلم اثر كرد كه كاظم زخمي ميشود. از چهرهاش معلوم بود. رسول هم چهرهاش مظلوم جلوه ميداد. قدرتاله آقابرادي هم به قيافهاش ميآمد كه يا شهيد ميشود يا زخمي، اصغر خودمان از جبهه شحيطيه آمده بود ديدني، بعد از ظهر جلسه فرماندهي بود، براي گزارش شناسايي رفتيم كمي صحبت شد. بعد برگشتيم به مقر، شام خورديم، قرار بود كه شب ساعت چهار صبح به شناسايي برويم. شب رفتيم در گردان بهرامي خوابيديم و در نزديكيهاي صبح هنوز هوا تاريك بود با ماشين رفتيم كنار خاكريز بعد از داخل كانال به طرف خاكريز عراقيها حركت كرديم. در حدود ساعت 5/5 به نقطهاي رسيديم كه از لحاظ نظامي به نقطه احمر رسيديم، اينجا يك خاكريز طبيعي بود مدتي مانديم تا هوا روشن شد و آفتاب زد. روزها تا ساعت 12 آفتاب به نفع ما بود، و دشمن درست متوجه ما نميشد. تقريباً 700 متر با دشمن از روبرو فاصله داشتيم. دشت صاف بود و نميشد كه جلوتر برويم، بعد از اينكه آفتاب سطح زمين را پوشانده بود حسين آلوگردي دوربين تلسكوپي را مستقر كرد و چند بار با دوربين دو چشم ديدهباني كرد، بعد يك به يك نگاه ميكرديم، ميدان مين روبرو ديده ميشد، سنگرهاي ديدهباني مشخص بود و يك تانك هم ديده ميشد. بعد از چند دقيقه كه تمام بچهها ديدهباني كردند برگشتيم، مسير راه را به طور خميده آمديم سعي ميكرديم هر طور شده دشمن متوجه ما نشود چرا كه اگر كانال لو ميرفت، حمله عقب ميافتاد. بدون پيشآمدي تماماً به سلامت به خاكريز خودمان رسيديم و از آنجا به گردان شهيد بهرامي آمديم. نزديكيهاي ظهر شده بود. آمديم به مقر، بچهها همه آماده بودند. نماز خواندند. بعد رفتم گردان بهرامي. با سعيد رفتيم به ساختماني كه در نزديكي روستاي چولانه بود، آنجا مقر فرمانده تيپ همدان بود. وارد اتاق شديم چند نفر افسر و درجهدار نشسته بودند. بعد از لحظهاي يك سرگردي كه تقريباً قيافهاي خشن داشت وارد اتاق شد، صداي سنگيني داشت، بعد از مدت كوتاهي يك سرهنگ وارد اتاق شد، مقداري با هم صحبت كرديم. گروههاي ارتش به ما معرفي شدند، سرپرست گروهها تعيين شد و به همديگر معرفي شدند. چاي خورديم و در همين موقع بود كه سرهنگ جمشيدي با احترام خاصي وارد اتاق شد روي يخچال نشست شروع كرد به صحبت كردن، از وضعيت دشمن مقداري صحبت كرد. دستورات لازم را به سرهنگ داد. بعد آنجا را ترك كرديم، رسول آمد به شهر، من و اكبر مانديم، اكبر نفرات گروه عملياتي خودش را سر و سامان ميداد. من هم تمام بچهها را جمع كردم. بچههاي كازرون هم آمدند نشستند در اتاق. بعد از سپاس بر خداوند شروع كردم برايشان صحبت كردن، از پشتيباني بيدريغ خداوند و امام زمان با آنها سخن گفتم، از ايمان و اخلاص آنها كه باعث شده به جبهه بيايند گفتم، از شهادت و فداكاري شهداي گذشته مقداري گفتم، و برنامههاي عملياتي را براي آنها گوشزد كردم و نقشه هرم ترسيم كردم، يادآوريهاي لازم را تكرار كردم بعد هم آمدم سوسنگرد. هوا تاريك شده بود نماز خواندم. مقداري غذا خوردم. برادرم اصغر هنوز در مقر بود، رحمان با علاقه خاصي تيربارش را تميز ميكرد. شب جمعه بود در مسجد دعاي كميل برقرار بود. بعد از اينكه كارها تماماً رديف شده بود بچه ها همديگر را بوسيدند و روانه مسجد شدند، دعا در حال تمام شدن بود، داشتند فيلمبرداري ميكردند. به بچه ها گفتم كه در يك نقطه دور هم باشيد، برميگردم. تا وارد مسجد شدم متوجه شدم یکی از برادران به نام حسنزاده کنار میله در وسط حیاط ایستاده و در کنارش محمود یاسین همان برادر عزیزی که در هویزه با هم آشنا شده بودیم، قرار دارد. یکهای خوردم، بسیار خوشحال شدم. گفتم تو محمود یاسین نیستی گفت بله و با این صحبت همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند بار صورتش را بوسیدم، خاطرات هویزه برایم داشت تکرار می شد، محمود زیاد اصرار می کرد که باید مرا با خودت ببری به جبهه، بی اندازه اصرار می کرد. هر چه گفتم نمی توانم ترا ببرم قبول نمی کرد ، بالاخره گفتم به سعید بگو، سعید هم گفت نمیشود، فرمانده عملیات جعفری هم گفت نمیشود بشردوست هم اجازه نداد. بالاخره ناامید شدم ساعت تقریباً 11 شب بود. آمدم تدارکات چند ماشین با راننده آوردم کنار مسجد برای بردن نیروها به گردان . در مسیر راه سرودهایی توسط رزمندگان خوانده می شد. وقتی به مقر گردان رسیدیم بعد از مدت کوتاهی کاتوشا زدند من با فرهاد شیرامی نشسته بودیم، فرهاد زخمی شده بود و حالش خوب نبود. در این برنامه کسی زخمی نشد و این معجزه الهی بود. بلافاصله بعد از خاموش شدن آتش با ماشین حرکت کردیم به طرف خاکریز. گروه به گروه در پشت خاکریز نشستند. سر ساعت 12 اولین گروه که گروه کازرون بود به فرماندهی رسول رضوی حرکت کرد، قبلاً حسین الوگردی و چند نفر که مسئول تخریب بودند رفته بودند جلو تا اگر مین باشد خنثی شود. سعید درفشان خودش همراه اولین گروه رفت. بعد از گروه کازرون یک گروه ارتش جلو رفت و بلافاصله یک در میان گروههای سپاه و ارتش دنبال هم در کانال به راه افتادند . تقریباً همه بچه ها رفتند داخل کانال . یک مرتبه دیدم محمود یاسین با برادر حسن زاده و یک نفر دیگر که دوربین فیلم برداری داشت آمدند و سلام کردند. محمود با خوشحالی میگفت نصراله دیدی آخر همراه فیلمبردار آمدم. چند لحظهای با هم بودیم، قرار بود بعد از اینکه مقدار راهی توسط برادران طی شد گروه تخلیه مجروحین را وارد کانال کنم. گروه تخلیه مجروحین تعدادی از بچه های بسیج اهواز بودند. بعضی از آنها با پیراهن سفید و سرپائی آمده بودند. پس از اینکه چند دقیقهای گذشت با محمود و حسنزاده و فیلمبردار و برادران گروه وارد کانال شدیم، عراقیها ساکت بودند و خمپاره منور کم می انداختند. هوا تقریباً مهتاب بود، در میان راه دو نقطه کمکی انتخاب کرده بودیم، یکی به نام احمر و دیگری به نام بردیه. در اصل احمر نام روستایی تقریباً در سه کیلومتری سوسنگرد است و بردیه هم نام روستایی در 12 کیلومتری سوسنگرد، به خاطر رد گم کردن دشمن این نام را انتخاب کرده بودیم. بعد از طی کانال وارد دشت صاف شدیم، مقداری خمیده آمدیم. دائم با محمود و حسنزاده در مورد حمله صحبت می کردم. در نزدیکی نقطه احمر که از آنجا خاکریز کوتاهی شروع میشد توقف کردیم. ساعت تقریباٌ 5/2 بود این خاکریز معروف به خاکریز طبیعی بود. در آنجا گروه امداد را نگه داشتم و با حسین الوگردی که مسیر را برای پیدا کردن من برگشته بود آمدیم پیش سعید. در نقطه احمر از محمود یاسین و حسن زاده و فیلمبردار خداحافظی کردم. در نقطه احمر گروه تدارکات مانده بودند که قرار بود بعد از شروع حمله مهمات بیاورند، از سرپرست گروه که رحم یا علی مدد نام داشت و با هم آشنا بودیم خداحافظی کردیم. بعد مسیر از احمر تا بردیه را با سعید طی کردیم و در میان راه گروهها را کمکم تا نقطه بردیه هدایت کردیم. در نقطه بردیه که رسیدیم ساعت حدود 4 بامداد بود. عراقیها کمکم متوجه شده بودند که شاید خبری باشد زیاد منور میزدند. و تیربارهایشان مرتب کار می کرد، چند نفر زخمی شدند، بعضی ها هم به شهادت شهادت رسیدند. یکی از برادران ارتشی تیر به چشمش اصابت کرد بی اندازه برایش افسرده شدم. آرزو کردم که تا خرد شدن دشمن کسی شهید یا زخمی نشود. چرا که هنوز آمبولانس یا پزشکیاری همراه ما نبود. بچه های گروه کازرون آرام نشسته بودند، اول رحمان بعد رسول رضوی بعد غلام صفائی، بهرام گلستان، کاظم پدیدار، قدرتاله برادی، شکوهی، مسعود حسنی اصل و رحیم باویفر و عبدالرضا غرابات. هیچ کس صحبت نمیکرد. آتش دشمن بی اندازه زیاد شده بود. صحبتهای آنها به گوش می رسید. فاصله تقریباً کم بود. و ساعت، 5/4 را نشان میداد، قرار بود توپخانه آتش کند بعد ما جلو برویم، کمی صبر کردیم، از آتش توپخانه خبری نشد، سعید دستور پیشروی داد. کمن به رحمان با پرتاب تکهای گل گفتم برو جلو، بلافاصله رحمان بلند شد و حرکت کرد، پشت سرش نفرات گروه جلو رفتند، در جبهه های دیگر عملیات شروع شد. ساعت 5 بامداد بود، با فریاد الله اکبر عملیات شهید محراب شروع شد، دشمن بی اندازه دست و پا می زد، هنوز تعداد زیادی از آنها در خواب بودند، دشمن از روبرو 13 تانک داشت، تیربارهای کالیبر 50 دائماً کار می کرد. دود حاصل از انفجار فضا را پر کرده بود و فریادهای الله اکبر خمینی رهبر در تمام محیط اطراف می پیچید. نفرات یکی بعد از دیگری وارد خاکریز میشدند. رحمان که تیربارچی بود اولین سنگر تیربار را هدف گرفت سنگر عراقیها مثل یک راهرو بود. بیش از 15 نفر در آن بودند و تماماً در حال فرار کشته شدند. صدای پازدار پازدار عراقیها به گوش میرسید. دود و خاک زیاد بود و درست محیط اطراف را نمی دیدم. بچهها را هل میدادم به جلو، رسول را دیدم که داد می زد برو جلو. بروجلو بعد هم گفت رحمان رفت، خوب متوجه این حرف نشدم. صداهای حاکی از انفجار باعث می شد تا خوب صدا را نشنوم، مسعود را دیدم که با عجله به طرفم آمد و گفت نصرالله، رحمان، رحمان شهید شد. نمیدانم چه حالتی به من دست داده بود هرگز احساس ضعف نکردم، مشت محکمی به پشت مسعود زدم و گفتم بروجلو شهید شد، که شهید شد چه اشکال دارد. بعد تیری به سر یکی از عراقیها زدم یک مرتبه از جا پرید به هوا. بعد دستی به سر رحمان کشیدم و بقیه را به جلو هدایت کردم. مسیر حمله ما سمت چپ از خاکریز عراقیها در دقاقله بود. سعید خودش به سمت راست رفت چون نصف نیروها باید در سمت راست عمل می کردند. تمام سنگرها پر بود از عراقی. با فریاد، پازدار، پازدار و امان، امان میگفتند و ما هم در سنگرهایشان بدون وقفه نارنجک میانداختیم، یکی دو بار نارنجکها عمل نکرد ولی این بیچارهها جرئت اینکه نارنجک را بیرون بیندازند، نداشتند. دوباره نارنجک دیگری میانداختیم. نبرد هنوز ادامه داشت بچهها از کنترل خارج شده بودند. از یکصد نفر نیرو تنها چند نفری را بیشتر نمیدیدم. معلوم نبود کجا رفته بودند. فاصله زیادی را طی کرده و تا خاکریز سوم رفته بودم. یک دوربین پایهدار دیدهبانی از داخل سنگر برداشتم. مرتب این فکر به سرم میزد که تا میتوانی خراب کن. ما در این حمله عقبنشینی در پیش داریم. هی میخواستم وسائل را خراب کنم ولی میگفتم اینها دیگر مال خودمان است. در میان راه یک کلاشینکف برداشتم. مسیر را برای رفتن به مگاصیص برگشتم. یک مرتبه یکی از بچه ها گفت: عراقی، عراقی. او اشتباه میکرد یکی از بچه های خودمان بود که رفته بود جلو دیدهبانی میکرد، در میان یک کانال اول من نمیدانستم یک رگبار برایش زدم ولی از جایی که خدا میخواست حتی یک تیر هم به او نخورده بود. میگفت تیرها از زیر بغلم و از کنار گوشم رد میشد. بدنم میلرزید متوجه نبودم قبله کجاست، دو رکعت نماز خواندم، بعد راه را به طرف مگاصیص ادامه دادم. حاشیه خاکریز نگاه میکردم تا جسد رحمان را پیدا کنم و به عقب انتقال دهم. کمی که آمدم یکی داد میزد نصراله نصراله، دیدم محمود یاسین خودش تنهاست خیلی خوشحال شدم. یک تفنگ عراقی هم داشت بعلاوه 4 نارنجک، 2 جیب خشاب کلاشینکف، سرنیزه و قمقمه. در این حمله من با خودم 11 خشاب 30 عددی برده بودم. از اینکه محمود یاسین را دوباره دیده بودم خیلی خوشحال شدم. از جریان حمله برایش تعریف میکردم، گفتم که رحمان شهید شد. او رحمان را از هویزه می شناخت. بعد محمود مرتب می گفت کجا می روی، می گفتم طرف مگا صیص. مرتب میگفت تو بلد هستی با نه، الان خمپاره می زنند، الکی کشته میشویم و از این حرفها، در میان راه دائم توپ و خمپاره می زدند. من اصلاض در این فکر نبودم که شاید ترکش بخورم. چون این را می گفتم که اگر خدا بخواهد ما زخمی شویم یا شهید. اصلاً به دلم نیامده بود که شاید زخمی شوم. مقداری که راه آمدیم از بس گرسنه بودم یک هندوانه برداشتم به دست محمود دادم و با کاردی که همانجا بود هندوانه را شکستم. اول به محمود تعارف کردم محمود گرفت بعد مقداری به بچهها دادم آنوقت بقیه را خودم و محمود خوردیم. تقریباً در حدود پانصد متر با هم راه رفتیم. سئوال کردیم، از راننده یک لورد که مگاصیص در مسیر ما هست گفت بله، بعد راه را ادمه دادیم، تقریباً در حدود 100 متری آمدیم که محمود از من حدود 10 متر فاصله گرفت. یک مرتبه یک آمبولانس و یک تویوتا پشت سر هم از وسط ما رد شدند. عراقیها یک گلوله تانک شلیک کردند که به ماشین بزنند. نفری که پشت تویوتا بود ترکش خورد و دود و خاک زیادی بلند شد. یکی از برادران مسجد سلیمان با من بود، بعد از اینکه دود و خاک تمام شد گفت یک شهید یک شهید، یادم از محمود آمد . با صدای بلندی داد زدم یا....سین یا سین ولی صدائی نشنیدم، دیدم اسلحهاش افتاده روی زمین، نگاه کردم تفنگ خودش بود. کمی این طرف و آن طرف رفتم دیدم پیکر محمودی بی سر روی زمین افتاده و خون دارد از گردنش بیرون میآید. نمی دانم چه حالی به من دست داد، نمیتوانستم گریه کنم مثل این بود که باورم نمیشد کمی اطراف را نگاه کردم سر محمود را دیدم که صورت نداشت، بعد سر را بلند کردم روی یک گونی گذاشتم، و مغزهای سرش و تکههای گوشتها همه را جمع کردم. بعد وسائل داخل جیب بلوزش را بیرون آوردم. یک شیشه عطر بود و کلید و کمی پول و چند نامه. آن وقت دکمه پیراهنش را باز کردم و سینهاش را چند بار بوسیدم. بوی خوش عطر تمام بدنش را گرفته بود. آن وقت پیکرش را بغل کردم آوردم این طرف خاکریز، و گذاشتم روی برانکارد، سرش را هم در کنارش گذاشتم و منتظر شدم که کسی بیاید و او را به سوسنگرد انتقال دهد. ساعت تقريباً 12 بود يكي از دوستانم به نام داوود حيدريان كه اهل تهران بود آمد و بعد از اينكه از جسد محمود عكس گرفت او را با آمبولانس به سوسنگرد آورد. بعد از او مقداري راه آمدم نميدانم كجا ماندم و سنگر گرفتم شايد در همان نزديكيها بود كه حمله كرده بوديم. آثار شكست برايم مشخص ميشد. تعدادي از تانكها را زدند. ارتش عقبنشيني كرد. بچههاي سپاه هم دستور دارند بيايند عقب و تا ساعت 5 بعد از ظهر ما را عقب آوردند. ديگر متوجه جسد رحمان نبودم، يادم رفته بود آمدم سوسنگرد. بهرام گلستان مريض بود. رسول زخمي شده بود، كاظم پديدار زخمي شده بود، جاسم طرفي و رحيم باويفر و آقا برادي تماماً زخمي بودند، گروه از هم پاشيده بود. غلام هم سردرد زيادي داشت. فقط من و اكبر سالم بوديم، اكبر و غلام رفتند بيمارستان، از جسد رحمان خبري نبود. فردا ميخواستيم برويم كه ديگر منطقه دست عراقيها بود و نشد. بالاخره رحمان شهيد شد و جسدش هم پيدا نشد. او به آرزويش رسيد. همچنين ياسين، بهترين دوستم در اين عمليات شهيد شد. خوشحالم كه اگر جسد رحمان پيدا نشد ولي ماندم و جسد ياسين را به عقب انتقال دادم.
29/11/60 (پنجشنبه-سوسنگرد، مقر نانوايي)- ساعت 5/8 . قرار بود كه امروز به بستان برويم. با ماشين تويوتا به رانندگي اكبر با برادر دلپسندابراهيم پورحاجي، محمد جليلپور و برادر احمد كفاش به طرف بستان حركت كرديم. در ابتداي پل سوبله چند عكس گرفتيم، بعد از راه حورالعظيم به طرف تنگ چذابه رفتيم و تقريباً تا نزديكي چذابه رفتيم ولي به خاطر شدت آتش برگشتيم، آمديم بستان و ديداري با دوستان جديد داشتيم. بعد از اينكه يكي از برادران چند عكس گرفت و پس از چند لحظهاي به طرف الله اكبر رفتيم تا تعدادي گلوله خمپاره 80 كه از عراقيها مانده بود بياوريم. در مسير راه تانكها را ميديديم كه با چه وضعي در اين حمله (طريق القدس) باقي مانده بود. هنوز جسد مزدوران در داخل تانكها مانده بود و بوي نامطبوع آن فضا را پر كرده بود. آري برادرم چه شد آن همه سر و صداها، چه شد آن قدرت طاغوتي صدام. كجا رفتند متجاوزين به دين و آيين اسلامي ما و چه خوش گفت امام كه آن چنان سيلي به صدام خواهيم زد كه از جا بلند نشود. آري هنوز تانكها حتي از جا هم كنده نشده بودند، هنوز صداميان در سنگرها خواب بودند و هنوز نالههاي دربهدريشان در صحراها به گوش ميرسيد باشد تا نشانگر قدرت الله و حاكميت او بر زمين باشد. به هر حال خمپارهها را جمع كرديم و يك تيربار كاليبر 50 كه روي نفربر خودمان بود و زده شده بود باز كرديم و به سوسنگرد برگشتيم، آنچه در اين دشت و دمنها بيشتر از هر چيز ما را متوجه ميساخت قدرت الله در بازوي تواناي رزمندگان اسلام بود. چگونه دشمن متجاوز دهها كيلومتر فرار كرده و نابود شدند.
29/11/60 ساعت 5/5 غروب پنجشنبه. در اتاق نشسته بودم، دو نفر كه ظاهراً قيافههايشان برايم غريبه بود ولي كازروني بودند داخل اتاق شدند، سلام و احوالپرسي گرمي با عبدالله ظريفكار كردند با اكبر دهقان هم همينطور، بعد من هم بلند شدم و دستبوس زديم. بعد از اينكه نشستند يكي از آنها كه چهرهاش كمي آشنا بود گفت: ايماني كجاست؟ يكي از بچه ها گفت كه روبرويت نشسته، بعد دوباره با هم سلام كرديم و ... . خوب از كجا ميآيي؟ از بستان، تو كي هستي؟ قاسم برين. تو؟ داودي، بعد كه سر صحبت باز شد از دست فرمانده گرداني كه در آن بودند اظهار ناراحتي ميكردند. وضع به قول خودشان خيلي در هم شده بود و داشت به جاي باريك كشيده ميشد. آمده بودند پيش ما كسب تكليف كنند، به خاطر بوق و كرناي ما الكي اسم بيقابلمان بالا رفته بود. بعد از اينكه مقداري نصيحت كرديم، تو بايد چه باشي، چرا كردي، به خاطر چه از اين حرفها، بالاخره قرار شد برويم بستان، با چند نفر ديگر رفتيم بستان. بعد از اينكه در اتاق گروه كازرون كمي مانديم و صحبت كوتاهي هم براي بچه ها كرديم آمديم پيش برادر موسي سرپرست گردان، بعد از كمي بحثهاي ضد و نقيض كه بين دو طرف رد و بدل شده بود با اصرار فراوان آنها را با هم آشتي داديم و با خواندن دعاي وحدت و روبوسي جلسه را ترك كرديم. در برگشتن كمي به خود فرو رفتم. دلم گرفته شده بود. به خاطر اينكه آنچه نصيحت كردم در خودم نبود. گريهام گرفت و از خدا طلب عفو كردم، شدت گريهام يكي از برادران را هم به گريه انداخت و بالاخره طوري شد كه ماشين را نگه داشتيم و بعد از اينكه گريه تمام شد آن وقت به راه ادامه داديم و به سوسنگرد آمديم و دعاي كميل برقرار كرديم.
30/11/1360 جمعه ساعت 8 صبح- با اكبر دهقان و سيدمحمدتقي ديده ور رفتيم به خط. ابتدا سري به آنجا كه ديدهور شهيد شده بود زديم، برادرش مقداري از گِل آنجا را برداشت و بعد رفتيم دقاقله.
دقاقله روستايي است كه در نزديكي رودخانه نيسان بنا شده و مزدوران عراقي آن را با خاك يكسان كردند و بعد از آنكه قريب يكسال در دست آنها بود توسط رزمندگان اسلام در حمله طريق القدس آزاد شد و جايي بود كه برادران حسن اعتمادي و كاظم داودي و قاسم پرآور آنجا شهيد شدند بعد بر اثر عقبنشيني كه در پي شكست هويزه بود مجبور شديم از آنجا عقبنشيني كنيم. به هر حال مقداري مهمات آنجا ديده بوديم و رفتيم كه جمع كنيم. بين راه جسد مزدوران را ميديديم كه بر روي خاك افتاده بود و حاكي از بيچارگي آنها بود. چند بار ميخواستم يكي از آنها را خاك كنم ولي نه ميل داشتم و نه فرصت مناسب. بعد از جمعآوري مهمات برگشتيم و بعد از ظهر با برادران سري به جبهه هاي اللهاكبر زديم و سپس به بستان رفتيم. بعد از چند دقيقهاي كه با برادران صحبت كرديم، برگشتيم سوسنگرد در اين سفر برادر رحمان يزداني و كَل عبدي همراه ما بودند.
1/12/1360 «شنبه» ساعت 5 بامداد تنگه چذابه
از صداهايي انفجار توپها وحشتزده از خواب بيدار شدم نگاهي به ساعت كردم حدود ساعت 5 صبح بود. از اينكه براي نماز شب بيدار نشده بودم، ناراحت شدم. از زير پتو بيرون آمدم و به ديوار تكيه زدم چند بار صلوات فرستادم. ناراحتيام بيش از حد بود، بخاطر اينكه ميدانستم كه امروز صبح در تنگه چذابه حمله است ولي امكان رفتن برايم فراهم نبود. در شب هوا بياندازه تاريك جلوه ميداد و من هم كه چشم سالمي نداشتم كه بروم. در ضمن كسي هم نبود كه همراه من بيايد به همين خاطر مجبور شديم بمانيم تا فردا صبح برويم اهواز دنبال برادر آهنگري كه اگر بشود سري او را به كازرون بياوريم. به هر حال از جا بلند شديم، وضو گرفتيم و با برادر كَل عبدي رفتيم مسجد بعد از نماز يك نفر پشت تريبون رفت و گفت لحظهاي تحمل كنيد تا دربارهي وضع خانوادگي صدام سخن بگويم. از شدت ناراحتي نتوانستم تحمل نشستن در مسجد كنم آمدم به مقر، صبحانه خورديم و رحمان يزداني با كَل عبدي با مينيبوس سپاه عازم كازرون شدند، بعد از بدرقه آمدم داخل اتاق بياندازه دلم گرفته بود زياد هم خوابم ميآمد. نشستم خاطره بنويسم خوابم برد و در خواب ديدم كه شهيد شدهام. باز از جا پريدم و آمدم بيرون با نگاه حسرتآميز ماشينهاي مهمات را تا محو شدن از چشمهايم تا سر پل بدرقه ميكردم. بعد صورتم را شستم، در همين حال دو نفر از دوستان خيلي نزديكم كه اهل تهران بودند صدايم كردند. ما هم خوشحال آمديم داخل اتاق و صورت را خشك كرديم تا بوسهها دلچسب شود. خوب داود جان خيلي خوش آمدي، علي جان تو هم همينطور، بعد آمديم داخل اتاق و بعد از صرف ميوه آن دو رفتند هنرستان، ما هم بلند شديم براي اهواز. از راه حميديه بطرف اهواز رفتيم تا بلكه دو نفر از دوستان تهراني كه در انتظامات بودند، ببينيم. متأسفانه نبودند و ما هم مستقيماً آمديم اهواز. شور و بلواي زايدالوصفي در ميان مردم بود همه كنار خيابانها ايستاده بودند. ماشينها با چراغ روشن حركت ميكردند خوشحال و شادان. بعضي از خيابانها فقط مخصوص آمبولانس و ماشينهاي جبهه بود. ما هم كه يك تويوتا داشتيم، شيشه ماشين را پايين كشيديم و با ابراز احساسات و دست تكان دادن به مردم فهماندم كه بله علاوه بر اينكه ما رزمنده هستيم تازه از جبهه هم آمدهايم. افراد شهرباني و ژاندارمري و راهنمايي خيلي ما را احترام ميكردند. مستقيماً از شهر رفتيم روابط عمومي دنبال برادر آهنگري. ميدانستم كه اين برادرمان كوپني هست و مفت گير نميآيد ولي از آنجا كه خدا ميخواست زود پيدا شد و بعد از احوالپرسي قول دو ماه ديگر داد. واقعاً كوپني شده بود. بعد از خداحافظي آمديم پايگاه رجائي كه غلام صفايي و داداش بزرگش را ببينم، نبودند رفتيم پايگاه مبارزان آنجا بودند. بعد از نماز ظهر كه به جماعت خوانديم رفتيم در آسايشگاه. موقع آمدن با غلام و عليرضا صفايي و رحيم اسماعيلي و حسن سلماني به مخابرات رفتيم و بعد از تلفن به كبابي سر زديم، چون اكبر دهقان گفت من امروز بايد كباب بخورم و اگر برايم نگرفتي و شهيد شدم به دلم ميماند. جايت سبز خورديم و روانه سوسنگرد شديم. ساعت 20/5 دقيقه رسيديم سوسنگرد بلافاصله آمديم بستان. قصد داشتم قاسمي را پيدا كنم تا از وضع حمله باخبر شوم، چون اخبار را از كسي قبول نميكردم. آمديم بستان، علي پيروزي و عبداله را ديدم، پس از روبوسي با هم رفتيم سراغ قاسمي. در نزديك مقر رودخانه برايم نقشه كشيد، از وضع موجود صحبت كرد و قرار شد كه فردا با هم به سعيديه برويم براي شناسايي. پس از چندي صحبت در موارد ديگر، آمديم سوسنگرد قرار شد كه شب دعاي توسل بخوانيم. بعد از انجام نماز نشستم براي پرويز ميرزايي نامه بنويسم تا رحيم به اهواز ببرد. دو نفر آمدند، گفتند: برادر سياسي ايدئولوژي تيپ زنجان كجاست؟ آدرس طوري بود كه بلد نميكردند. هوا هم زياد باراني و تاريك بود با ماشين آنها را رساندم. وقتي آمدم بچه ها خواب بودند. ما هم رفتيم حمام، با برادران غلام و عليرضا صفايي، ديده ور، رحيم اسماعيلي و احمد كفاش. بعد از حمام در ميان راه احمد داخل جوي آب كثيف افتاد، چون هوا تاريك بود. الان هم در اتاق نشسته ام و دارم بر آيندهاي فكر ميكنم كه بر بستان زندگيم خزان روي ميآورد يا بهار.
5/12/60- با حسن كريمزاده و عباس دنياديده از تهران و اكبر دهقان رفتيم به بستان، در موضع توپخانه پيش سرهنگ قاسمي يك پمپ و مقداري ميوه هم برديم. در اتاقي كه در روستاي رميم بود، نشستيم. آنجا مقر فرماندهي بود. فضاي روستا پوشيده از درختان خرما بود و خيلي هم باصفا. مدتي نشستيم، جلسه مشترك سياسي ايدئولوژي گردان با ارشد سربازان بود. بعد از اتمام جلسه دعاي فرج امام زمان(عج) خوانديم، آنها رفتند و ما شام را با سرهنگ قاسمي، سرگرد خزائمي و يك سرگرد ديگر خورديم و از وسائل جنگي صحبتهايي شد. نامه از ستاد تيپ براي سرهنگ آمد. وضعيت دشمن را قيد كرده بود. وجود سه تيپ در تنگه چذابه، يك لشكر در جنوب نيسان، 1200 خودرو، تانك و نفربر و حدود 2000 خودرو چرخدار، در سرتاسر منطقه. احتمال حمله عراق به تنگ بعيد نيست. بعد شام خورديم و برگشتيم بستان.
6/12/60 - قرار بود كه به تنگ چذابه بروم وليكن جهت ساختن پل با اكبر دهقان رفتم بستان پيش سرگرد خزائمي تا برنامه انتقال صفحه هاي آهن به سوسنگرد كه جهت پل پيدا كرده بوديم بدهد. در مقر گردان نشستيم بعد از صرف چاي خزائمي آمد و با هم و چند سرباز گلهاي روي صفحهي آهني را عقب زديم. عكس گرفتيم و بعد برگشتيم. شب به بستان رفتيم براي دعاي كميل، آهنگران آمده بود.
7/12/60 - نزديكيهاي ساعت 9 رفتيم اهواز، اسماعيل ابراهيم زاده شهيد شده بود با دو نفر از برادران كه از تنگه چذابه آمده بودند رفتيم به بيمارستان جندي شاپور. بعد هم بچه هاي نانوايي را برديم نماز جمعه و كارها را كه انجام داديم آمديم نماز جمعه. نماز در حال تمام شدن بود. يكي از دوستان قديمي كه نزديك يكسال بود او را نديده بودم، پيدا كردم عكس گرفتيم. و رفتيم مسجد جزايري آدرس منزل ياسين بگيريم. بعد هم رفتيم هشت آباد و بعد برگشتيم سوسنگرد.
سفر ششم
سفر به شوش دانيال
18/12/60
قرار گذاشتيم كه با برادر امين در عمليات شوش شركت كنيم. برادر امين از اول جنگ تا به حال در منطقه هويزه و سوسنگرد بوده. من با سپاه و تيپ عاشورا تسويه حساب كردم. روز بعد 19/12/60 آقاي انصاري و علي نيكخواه و برادر ويسي از كازرون (كميته امداد) با يك كاميون، سيب و ديگر مواد غذايي آوردند. شب دعاي توسل خوانديم و فردا صبح اول به بستان رفتيم و بعد به مقر سرهنگ قاسمي رفتيم. برگشتن از راه الله اكبر آمديم و خاكريزهاي عراقيها كه از دست داده بودند به برادران نشان دادم. عصر آمديم به پادگان حميديه و برادران كازروني را ملاقات كرديم. روز بعد با اكبر و علي نيكخواه پيش سرهنگ قاسمي رفتيم، مقر توپخانه سرهنگ در رميم 5 كيلومتر پشت بستان بود. از آنجا به سعيديه 1 و 2 و 3 رفتم، در دشتهاي سعيديه مرز پيدا بود و هرگز اين تصور را نميكردم. صحرا جلوهي خاصي داشت. تنگ چذابه جلوتر از ما قرار داشت. درست ما پشت سر نيروهاي عراق بوديم و فاصله ميان ما و عراقيها باتلاق بود و نيزار. در سعیدیه اول جنگل انبوهی از درختان خرما بود و شاخسارهای درخت بید سر در هم کرده بودند. منظره جالبی بود. عراقیهای مزدور واقعاً در این مدت کیف میکردند. سرتاسر دشت نیزار بود و حورالعظیم نام داشت. از آنجا برگشتیم و در مسیر با برادر سرباز حبیباله لعلی آشنا شدیم. همان روز در نزدیکیهای عصر با برادر امین آمدیم اهواز. اول رفتیم در مقر تبریزیها و بعد هم به پادگان دشت رفتیم. دشت آزادگان، سرهنگ قاسمی و علی نیکخواه هم آمده بودند. در پادگان بچه های کازرون زیاد اصرار کردند که اینجا بمان، من هم رفتم اهواز و برگه گرفتم و بعد در تیپ امام سجاد با برادران ماندم. شب ساعت 5/10 بود که سعید پروبزی با اکبر دهقان آمد. همان روز هم برادرانی که تنگ چذابه بودندو پیش امام رفته بودند، آمدند. بازعلی پیروزی و عبداله ایی هم بودند. اموز که 22/12 بود آمدیم به شوش، و یاد اولین روز هویزه در دلم زنده شد.
من در تیپ امام سجاد گردان شهید مدنی و گروهان شهید دانشجو بودم. در نزدیکیهای عصر یکی از برادران روحانی آمد و برایمان چند دقیقهای سخن گفت. برادر روحانی یکی از جبهه ههایی را که امام زمان به آنجا آمده بود نام برد. میگفت فرماندهان عملیاتی گروهها در یکی از سنگرها بودند. بعد از دعای سمات دعای توسل خواندند. یک مرتبه سنگر روشن میشود. یکی از برادران فریاد میزند امام را دیدم. بله امام زمان را میبیند که لباس سیاه به تن دارد، زیر گلویش پارچه سبزی بسته، بعد به سر و صورت تمام بچه ها دست میکشد و میگوید سلام مرا به تمام رزمندگان برسانید و بگویید شما پیروزید. امام خمینی عزیزتان را دعا کنید، شما پیروزید. و این جنگ به نفع شماست. مجلس باحالی بود. بچه ها زیاد گریه میکردند. بعد از تمام شدن جلسه با چند نفر دیگر به زیارت دانیال پیغمبر رفتیم و زیارت کردیم. بعد نماز مغرب و عشاء خواندیم. بین دو نماز برادر روحانی میگفت: عزیزانم به هوش باشید که تمام کارهایتان برای خدا باشد تا به منتهای سعادت انسانی برسید. بعد از نماز در اتاق همان چند نفری که بودیم دعای توسل خواندیم. برادر سیروس دعا میخواند، مجلس خوبی داشتیم.
23/12/60 – امروز صبح ساعت 5 به حمام شهر رفتیم. الحمدالله وضع حمام خوب بود. بعد از حمام به مقر آمدم و نماز صبح خواندم بعد از مراسم صبحگاه و صرف صبحانه گردان را جمع کردیم و در مورد برنامه رفتن به خط و دستوراتی که باید در حمله انجام شود برای برادران توضیح دادم. الان گروهان یکم به خط اعزام شد. سرهنگ قاسمی با رانندهاش از دزفول آمدند و سری به ما زدند. برای کازرون، خانوادهام، نامه نوشتم. ساعت 11 بود برادر روحانی که روز گذشته صحبت کرده بود، آمد. باز برای برادران از خدا سخن گفت، از معجزهها سخن گفت، از عنایات امام زمان صحبت کرد ولی نمیدانم چرا وقتی یک برادر روحانی دارد از خدا صحبت میکند تمام برادران رزمنده گریه میکنند. چرا در جلساتی که در شهرها برپا میشود اینطور نیست. او میگوید کودک 12 ساله داد میزند چرا مرا به جبهه نمیبرید، همه گریه میکنند. در صدر اسلام از یک خرما چندین نفر میخوردند، همه گریه میکنند. من هنوز نمیدانم چرا اینطور هست. همه به من اعتراض میکنند چرا تا یک نفر صحبت میکند تو گریه میکنی چرا دیگران گریه میکنند، ولی من علت گریه خودم را میدانم. نماز مغرب و عشاء خواندیم بعد هم دعای توسل.
شوش دانیال مدرسه راهنمایی
ساعت 20/10 دقیقه از شوش به سوی جبهه حرکت کردیم. خوشحالی زایدالوصفی به من دست داده بود. برادران را میدیدیم که همدیگر را در آغوش میگرفتند، نغمههای سوزناک کربلا یا کربلا را زمزمه میکردند. اشکهای شادی در فضای خشکیده چشمان دوستانم حلقه زده بود. داشت از شادی گریهام میگرفت. سوار ماشین ایفا شدیم. بعد از چند دقیقهای ماشین حرکت کرد. با حرکت ماشین برادر میثم سیروس (جمشید) شروع به نوحه خواندن کرد. برادران هم با خوشحالی جواب میدادند. از شوش خارج شدیم. فاصله میان راه تا خاکریز را همه در یاد و اندیشه خاکریزهای بردیه و دهلاویه بودم. بیشتر بچه ها بار اول بود که به جبهه میآمدند. با اینکه مدتی زیادتر از آنها در جبهه بودم ولی با دیدن آنها غیر از ایجاد شوق، خجالت میکشیدم. از اینکه بچه های 12 ساله به جبهه آمده بودند گریهام میگرفت. ماشین آیفا با سرعت هر چه تمامتر راه جاده را میپیمود. مثل اینکه حتماٌ باید تند برود. این حق را من به راننده میدادم ولی دیگر برادران ناراحت می شدند. مسیر راه پیموده شده را از دهکده گذشتیم. دهکده، روستایی بود که قبلاً بچه های کازرون در آن مستقر بودند. بعد ماشین بر روی جاده کنار خاکریز به حرکت ادامه داد، اینجا سریعتر می رفت و از شدت سرعت شنهای کف جاده را به داخل می کشاند و به سر و صورت بچه ها میخورد. ماشین ایستاد و با سرعت همه پیاده شدند. در اولین نگاهم به سنگرها تابلویی را دیدم که نوشته بود منطقه کربلا.، منطقه کربلا نام یکی از جبهه ها بود. بعضی دیگر از جبهه ها ثارالله، النصر و طلوع فجر نام داشت. بچه ها بر اساس اصول نظامی هر کدام به گوشهای از خاکریز تکیه دادند بعد 10 نفر تا 15 نفر سوار تویوتا میشدند و به خاکریز اصلی میرفتند. منطقه سرتاسر شنزار است. وضعیت جبهه خوب به نظر میرسید. آتش عراق روی منطقه کم بود. ما هم جزء آخرین نفراتی بودیم که با فرماندهان گروه و دسته سوار تویوتا شدیم. حدود 2 کیلومتر جلوتر پیاده شدیم و با چند نفری در یکی از سنگرها جا گرفتیم و بلافاصله بعد از لحظاتی عراقیها شروع به ریختن آتش توپ و خمپاره کردند. یادم آمد از ظهر و عصر و شامهائی که در سوسنگرد بودیم و نیروهای دشمن در این سه نوبت آتش میکردند. بعد از ساعت سوال کردم. ساعت 12 ظهر بود و الان در سنگر دیدهبانی هستم. ولی برایم زیاد تازهگی ندارد چون بیش از 18 ماه است که دید میزنم با وزش هر نسیم، شن به سر و صورت پاشیده میشود و هر لحظه که بیشتر می شود انسان بیشتر به خود فرو میرود. هدف را مقدستر می بییند. نماز ظهر را به جماعت خواندم. بعد از صرف ناهار کمی خوابیدیم. بعد هم تصمیم گرفتیم یک توالت بزنیم معلوم است در این کارها همیشه استادکار من بودهام حالا هم همینطور. یادم میآید از سنگرهایی که در دهلاویه حفر میکردیم. ولی خوشبختانه زمین اینجا شنی بود و زود کنده میشد، البته دوامی نداشت. سنگرها را میبایستی از پائین شروع کرد و کیسه روی هم گذاشت. ساختن توالت تمام شد و غروب نزدیک، از غروب سوسنگرد بگویم که همیشه مرا غمگین میکرد. اکثر اوقات مرا به گریه می انداخت. بله اینجا هم همینطور بود. غروب در شنزارهای خشک، با غروبی که بر صحراهای صاف و سبز سوسنگرد .... اینجا غمگینتر بود، اینجا دلها به تپش میآمد، و اندیشهها بیشتر در هوای وصل معشوق به تب و تاب میآمد. زمین شنزارهای زرد رنگ با تپه هائی که بیشتر به چین صورت پیرزنان میماند، رخسار زرد رنگ پهنه دشت همچون چهره معلولین بود و نسیم ملایم آن همانند آه سوزناک آن طفل یتیمی که از فراق پدر اشکهای ماتم بر گونههایش چون صدفی در ظلمت میدرخشد. دانههای شن صورت را نوازش می داد و این خوشآمدی بود که از زبان شنزار دشت عباس میشنیدیم. به فاصلههائی از هم گیاهانی را میدیدم که در تمام عمرم جز در فلیمها ندیده بودم.
خاکریز الفجر- سنگر دستهجمعی 24/12/60
25/12/60 – اولین شب را در خاکریز گذراندیم تا ساعت 1 بامداد با حسین سبزواری پاس بخش بودم. آن تعدادی که برای اولین بار به جبهه آمده بودند تا اندازهای وحشت می کردند. جبهه ساکت بود و سکوتی مرگبار با تاریکی مطلق بر فضا حاکم شده بود. وضعیت تپهها به صورت حرف S بود. عدهای که در بالا بودند، سنگری را که جلو وجود داشت، نفرات عراقی تصور میکردند و سرتفنگ را به طرفش نشانه میرفتند. بیش از هر شب دیگر که در جبهه بودم از وضع موجود می ترسیدم از اینکه نکند همدیگر را بزنیم. عراق حرکتی نداشت بعضی اوقات با کالیبر 50 و 75 رگبار کوتاهی میزد. مدت نگهبانیام تمام شد. بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدم، بچه های نگهبان به نقطهای مشکوک شده بودند. بعد از کمی تفحص مشخص شد که سنگر برادران ارتش است. روز بوضع عادی گذشت. ظهر هنگام نماز آماده باش دادند بعد از ناهار آمدیم منطقه کربلا و بعد با ماشین آمدیم به شوش. از گرد و خاک قیافه ها عوض شده بود. رفتیم به رودخانه شنا. بعد هم زیارت، علی پیروزی و عبدالله بازائی هم با گردان مخصوص خود از حمیدیه آمده بودند. بعد از صبحانه آمدیم در دهکدهای نزدیکی خلف مسلم.
27/12/60- برای سازمان دادن رفتیم به زمینهای پشت دهکده، اولین باری بود که دوست داشتم مانند یک تک تیرانداز در عملیات وارد شوم. ولی متاسفانه نشد. مسئولیت یک دسته 50 نفری را به عهده من گذاشتند. وقتی در چهره برادران نگاه میکردم احساس می کردم در برابر تکتک آنها مسئول هستم. خیلی ها بودند از جنگ هنوز چیزی نمی دانستند. برای اولین بار بود که حتی تفنگ بدست میگرفتند. در فرصتهای مناسب دسته به دسته که جمع شده بودند می رفتم و صحبت میکردم. از آنچه که باید پرهیز شود آنان را گوشزد می کردم. و از اشتباهات گذشته آنان را یادآور می شدم، در میان آنان حتی سروان بود که در عملیات شرکت نکرده بود. خجالت میکشیدم ولی نمی توانستم حقیقت را قربانی مصلحت کنم. از بس داد زده بودم گلویم درد گرفته بود. شب شامی نخورده بودم. فردایش صبحانه را ساعت 5/11 ظهر خوردیم. وقتی آمدم به مقر دیدم عیناله مرادی با دو نفر دیگر آمده، بعد از سلام و احوالپرسی نامهای که برای پدرم نوشته بودم به او دادم و سراغ سعید گرفتم. گفت سعید در خلف مسلم است خیلی دلم می خواست سعید را ببینم. و عیناله مرادی قول داد که عصر سعید را بیاورد. ظهر وقتی همه به نماز رفتند با حسین سبزواری و محمدباقر قنبریان دو توالت زدیم. نیرو زیاد بود و رعایت بهداشت نمیشد و مجبور شدم با کمک برادران این کار خیر را انجام دهم. دور دهکده رودخانه آب بود بعد از اتمام کار شنا کردیم. بعد هم دو مرتبه رفتیم دنبال سازماندهی و صحبت کردن. نزدیکیهای غروب سعید با امین و حیدر آذرنژاد و علی هاشمی آمدند. چند عکس گرفتیم و بعد هم با محمدباقر قنبریان و سعید پیاده مسافت بین دهکده خودمان و خلف مسلیم را پیمودیم و رفتیم پیش عیناله که قرار داشتند به شوش بروند. ما هم با او آمدیم و در کنار جاده دهکده پیاده شدیم. و سعید هم با آنان رفت شوش، دعای کمیل بود، آهنگران هم آمده بود. الان تا این ساعت 6 بامداد درست 24 ساعت است که نیروهای عراق آمادهباش کامل هستند. فکر میکردند ما شب جمعه به آنها حمله می کنیم، بیش از صدها تن مهمات بی خود مصرف کردند. ولی بیچارهها شب حمله خوابند.
« دهکده شهید بهشتی»
29/12/60 - یک شب قبل از حمله را به سختی هر چه تمامتر گذراندیم. قرار بود ماه طلوع کند ولی بعثیها با روئی زنگارگون طلوع کردند. ولی افسوس خوردند که چرا پگاه آنان تیره و ظلمانی بود. آنها دست درازی کردند و قبل از آنکه ما حمله کنیم یک شب جلوتر حمله کردند. شب تا صبح از تمامی مهمات لازم استفاده کردند که به خیال خامشان دنیا را بر ما جهنم کنند ولی نه، ما در بهشت دیگری سکنا گزیدیم « اگر چه هر لحظه ستون پنجم چه کارها که نمی کرد.» با اینکه فاصله دهکده ما تا دشمن خیلی زیاد بود ولی خمپاره صد و بیست ستون پنجم بر سر ما پرسه میزد. الان چند ساعتی بیشتر به حمله نمانده، برادران را می بینم که همچون یاران حسین، همدیگر را برای ابد و برای آخرین بار میبوسند. امید دارم که پیروز شویم و در این امر شکی نیست. انشاءا...
لحظه ها به آرامی میگذشت. و این شب هم مانند شبهای دیگر قرار بود بدون هیچ گونه رخدادی سپری گردد. سکوت همه جای خاکریز ما فرا گرفته بود و بعثیهای بزدل هم مانند شبهای دیگر گاه گاهی دو سه رگبار میزدند. از ما نیروی لازم در خاکریز نبود. جز تعدادی افراد بسیجی با یکی دو قبضه آر پی جی 7. مهمات حتی برای یک ساعت جنگ هم نبود. من در دهکده در چال در نزدیکی خلف مسلم سمت چپ جاده اصلی شهید فلاحی در یک اتاق گلی که بی شباهت به کلبه محرومان نبود خوابیده بودم، خستگی زیادی در من بود. هنوز چشمهایم به حقیقت به خواب نرفته بود که صداهای انفجارهای پیدر پی مرا از خواب بیدار کرد. چند باز ذکر خدا گفتم ولی خیلی زود بخواب رفتم و بلافاصله باز بیدار شدم. دشمن به ریختن آتش سنگینی اقدام کرده بود. فکر نمیکردم خیال حمله داشته باشد ولی بعید نبود صدام و نیروهایش از قصد حمله ما خبر بودند و میخواستند به جای اینکه ما به ملت عیدی دهیم او دست درازی کند، همینطور هم شده بود، در نزدیکی ساعت 5/2 بامداد نیروهای بعثی در جبهه کربلا و فجر دست به حمله زده بودند. این دو جبهه از دیگر جبهه ها به هم نزدیکتر بود. در جبهه کربلا خمپارهها مستقر بودند و از نیروهای پیاده خبری نبود. غیر از دو نفر از آنان، کس دیگر اسلحه نداشت. جبهه فجر هم اختصاص داشت به برادران سپاه، بسیج و نیروهای گردان 122- لشکر مشهد. بدون مقدمه بعثیهای حیلهگر، در زیز آتش خودشان به طرف خاکریز منطقه فجر و کربلا حرکت کردند. و گروهی از آنان از خاکریز ما گذشتند و در سنگر جا گرفتند. بیچارهها اصلاً نمیتوانستهاند از بچههای ما بکشند. یکی میگفت تفنگ روی سینه ما گذاشته بودند ولی جرئت اینکه ماشه را بکشند نداشتند. همه آنها لباس سیاه پوشیده بودند. برادری می گفت ما یک تفنگ داشتیم من خشاب پر می کردم و برادر دیگرم به عراقیها میزد. اینقدر اینها بیچاره و بی فکر بودهاند که 10 متری خاکریز شروع میکنند به سنگر کندن فکر نمیکردند که ما بالاتریم و آنها را بالاخره میکشیم. فرمانده ارتشیها در گرو بوده میخواستهاند او را با نارنجک بکشند یکمرتبه یک سرباز با لگد محکمی می زند زیر دست عراقی و بعد همه آنها را به رگبار می بندد. نتیجه این شد که بیش از 1000 نفر از آنان کشته و زخمی میشوند، به وسیله تعداد 50 الی 70 نفر نیرو، تلفات ما تنها حدود 6 نفر شهید بود. و این معجزهای بود که خداوند به وسیله آن در رحمت خود را بر ما وسیعتر باز کرد. فردای آن شب با توجه به اینکه خمپاره دشمن به ما نمیرسید ولی دائم خمپاره صدو بیست از طرف ستون پنجم به سر ما می زدند، سختترین روز و شب را میگذراندم، هیچ وقت این چنین زجری نکشیده بودم و دائم قبل از اینکه به شوش بیایم به دلم اثر کرده بود. در نزدیکیهای غروب اعلام کردند که به خط می رویم قرار حمله است همه وسائل را جمع کردند.
دهکده درچال (شهید بهشتی)
عملیات فجر
2/1/61- نزدیکیهای غروب بود با شور و نشاط سوار ماشین شدیم رفتیم به طرف جبهه کربلا، وقتی رسیدیم به جبهه کربلا در حدود یک ساعت آنجا ماندیم بعد پیاده به طرف جبهه ثارالله حرکت کردیم. من فرمانده یک دسته 45 نفری بودم. تمامی افراد دسته به دنبال هم براه افتادند چهرهها از خوشحالی میدرخشید. این کاروان عاشقانی بود که مستانهوار به سوی وعدهگاه عشق در حرکت بودند. مست از باده عشق بر خداوند. مسیر راه با دویدن طی می کردم. یقه آنها را میگرفتم، میگفتم برادر خدا را فراموش نکن. شیشه عطری را که یکی از دوستانم در سوسنگرد هدیه کرده بود به سر و روی تمام افراد گروه زدم، و با حرکت افراد دسته در هوای آزاد شب با وزش نسیم ملایم بهاری بوی عطر نشاط از آنها مشامها را عطرآگین میکرد. به آنها توصیه میکردم برادر، زمین شنزار است اگر با بیحالی قدم برداری زود خسته میشوی. محکم باش، سنگین قدم بردار، دندانهایت را محکم فشار بده. بالاخره هوا تاریک شده بود که رسیدیم ثارالله. در منتهی الیه کانال حفر شده بر خاکریز شن مستقر شدیم، آتش عراق بر موضع شروع شد. لحظه ها به کندی میگذشت و آژیر توپ و خمپارهها گوشها را کر میکرد. نبرد سهمگین ادوات زرهی دو طرف شروع شد. گلولههای توپ خودی درست در فاصله سه متری من و چند تن دیگر و از ارتفاع خیلی نزدیک شلیک میشد. دو جعبه نارنجک آوردم، به کمک حسین سبزواری چاشنیها را سوار کردیم و به هر کدام دو عدد نارنجک دادم. سرتاسر هوای اطرافم بوی دود و باروت فرا گرفته بود. در کانال شروع کردم به نماز مغرب و عشاء. بیشتر افراد نشسته نماز میخواندند. بعضیها را ترس گرفته بود. برای روحیه افراد دسته ایستاده نماز خواندم. بعد از چند دقیقهای به طرف یک خاکریز جلوتر حرکت کردیم. مسیر نا آشنا بود. روشنی کمی که بر جاده حدفاصل میتابید راه را مشخص میکرد. به نزدیک خاکریز رسیدیم. لحظه حرکت به طرف منطقه عملیات نامعلوم بود. فرمانده گروهان عبدالحسین طبیبی بود معاون او هم ستوانیکم اسکندری، معاون دسته یکم که من سرپرست آن بودم همافر راهداری بود. تا ساعت 12 شب پشت خاکریز ماندیم. هوا ابری شده بود. زیاد خسته به نظر میرسیدم و چند بار هم پشت خاکریز خوابم برد. دو شب قبل از عملیات اصلاً خواب نرفته بودم رأس ساعت 12 شب دوم فروردین ماه حرکت شروع شد. مأموریت ما گروهان دوم از گردان شهید مدنی تیپ سجاد، عملیات ایذائی در پشت تپه 120 بود برای تمامی افراد حتی فرماندهان گروهان و دسته، منطقه عملیات ناشناخته بود. در تمامی عملیاتها میبایستی فرماندهان دسته و محور یک شب قبل به شناسایی بروند. ولی در این عملیات بر اساس یک سلسله برنامههایی که پیش امده بود این شناسایی انجام نشد. افراد بیصبرانه انتظار لحظات روبرویی با دشمن را میکشیدند. در جبهه رقابیه و دزفول عملیات شروع شده بود و قرار بر این بود که یکی دو ساعت بعد از شروع عملیات ما هم وارد عمل بشویم. با چهار نفر از مسئولین شناسایی به طرف تپه 120 حرکت کردیم ابتدا دسته سوم به فرماندهی محسن خسروی جلو رفت، دسته یکم من و دیگر برادران بودیم که بلافاصله به راه افتادیم. بعد از چند صد متری بین دو تل کوچک تپه مانند بر روی زمین خوابیدیم، هوا زیاد تاریک بود. سمت راست ما دسته سوم زمینگیر شده بودند. بعد دو نفر از شناسایی و گروه تحقیق به راه افتادند تا میدان مین را خنثی کنند. حدود یک ساعت در همانجا ماندیم. آتش زیادی از دو طرف رد و بدل میشد. ترکش توپهای خودی در بالای سرمان رد میشد مجبور شدیم با سرنیزه سنگرهای انفرادی بزنیم خدا را شکر زمین شنزار بود و سنگر کندن هم آسان بود. ساعت یک بامداد بود با دو نفر از شناسایی به طرف تپه صد و بیست حرکت کردیم. فاصله راه را دائم ذکر خدا میگفتم، هر وقت منور میزدند فوراً افراد دسته زمینگیر میشدند. از پیچ و خمهای تپه میگذشتیم و در تاریکی محض و سکوتی مطلق، قدمهای سنگین مجاهدان راستین اسلام شنها را جابجا میکرد. بعضی اوقات رگبار مسلسلهای کالیبر 75 بعثیها بر بالای سرمان آژیرکشان حرکت می کرد و لحظاتی هم از میان دیگر برادران رد میشد. این عمل نشانگر آن بود که واقعاً معجزه الهی است. هر کس به آن اندازه رشد پیدا کرده بود و لیاقت داشت یا شهید میشد یا زخمی، پیشروی دوستان و برادرانم به سوی منطقه عملیاتی و در ستون بودن آنان و استواریشان و صبر و استقامتشان مرا به یاد سربازان صدر اسلام میانداخت اگرچه از آن جان باختگان راه الله در زمان محمد(ص) جز نوشتاری بر تاریخ نخوانده بودم ولی اعمال آنها همچون یک منظره تماشائی فیلمهای سینما در دیدگانم مجسم بود معلوم بود که واقعاً محمد زمان خمینی است و مشخص از اینکه سربازان خدا همین افرادند. بله مسیر را بی صبرانه و سریع طی کردیم. از دشت بازی که برهوت شنزاری بیش نبود گذشتیم و لحظاتی بعد رسیدیم به تپهای دراز و کوتاه، به حالت خمیده پشت تپه مستقر شدیم. موقعیت خیلی اضطراری بود. الان ما بین توپخانه و نیروی زرهی عراق بودیم نیروی پیاده هم در سمت راست به جلو قرار داشت. تماس مخابراتی تا این لحظه به خوبی انجام می شد. حدود 5 کیلومکتر پیاده آمده بودیم، با رعایت سکوت به حالت خوابیده مدتی گذراندیم، نمی دانستم ساعت چند است سوال کردم ساعت 3 بامداد بود. هنوز امیدوار بودم که انشاء الله میتوانیم کاری بکنیم. دسته سوم به فرماندهی محسن خسروی جلو رفته بود. بعد قرار شده بود که بلافاصله مسئول شناسایی برگردد و ما را راهنمایی کند. مدتی گذشت خبری نشد. تماس گرفتیم گفت الان داریم میرویم جلو. توپخانه با ما تماس گرفت گفت آماده باشید می خواهیم آتش بریزیم. از این موضوع ناراحت شدم ، چرا که هنوز فاصله زیادی تا تپه داشتیم. حدود یک کیلومتر . از تخریبچیها سوال کردیم با بیسیم، در چه موقعیتی هستی، چقدر میدان پاک شده، گفت 1 ربع میدان، مانده. این هم ناامیدی ما را به عملیات بیشتر کرد. باران شروع شد. قطرات باران بر گونهها نقش بسته بود. از اینکه باران میشد خدا را سپاس میگفتیم. باز از محسن سوال کردم چه شد آتش ریختند یا نه گفت نه، صدای آژیر توپها اینقدر زیاد بود که متوجه نمیشدم چه موقع بر تپه آتش ریخته میشود. بعد از چند لحظهای محسن باز از پشت بیسیم گفت، نصراله ما راه را گم کردهایم. 500 متر مانده به تپه کانالی وجود داشت. شناسائی گرای کانال را اشتباه گرفته بود. هر چه بیشتر جستجو میکردیم نتیجه کمتر می شد. با گردان تماس گرفتم گفتم شناسائی راه را گم کرده، فوراً شناسائی بفرست. قرار بود دسته دوم با عبدالحسین طبیبی به کمک ما بیایند. بعد از چند دقیقه بیسیم گفت از فرماندهی دو نفر شناسائی به طرف شما میآیند. و لحظاتی بعد دو مرتبه عبدالحسین طبیبی (فرمانده) با ما تماس گرفت و گفت ما با دو نفری که آمدند راه را گم کردهایم و این باز ضربهای مهلکتر بود برای انجام نشدن عملیات . نمیدانستم چه کار کنم دیگر برایم تصمیمگیری مشکل شده بود. فکرم به جائی نمیرسید، در خطرناکترین منطقه دشمن بین توپخانه و نیروی زرهی و پیاده. درست در بین تپه 120 و 135 ، مهمترین منطقه استراتزیکی دشمن. تا این لحظه هر گز دشمن این تصور را نمیکرد که نیروهای اسلام تا این حد آمده باشند. بچهها همه ساکت و آرام بر روی خاک به حالت درازکش بودند. هیچکدام، از پیشآمدها خبری نداشتند. هوا هنوز تاریک بود یک مرتبه دیدم یک ستون از نفرات به طرف ما آمدند این ستون از سمت دشمن بود. اصلاً فکر نمی کردم که محسن با نیروهایش برگردد و به خاطر همین اول ترس برداشتم فکر کردم این نیروی دشمن است ولی خیلی زود متوجه شدم که محسن است که برگشته. ستوانیکم اسکندری هم با محسن بود. شناسائی هم برگشته بود. داد زدم چرا برگشتید. شناشائی گفت من راه را گم کردهام. و با این حرف مثل اینکه دنیا را به سرم خورد کردند. حیف که نمی شد کاری کرد والا میخواستم همانجا سینهاش را به رگبار ببندم. عرق سرورویم را گرفت، سعی می کردم خودم را کنترل کنم آخر مسئولیت خیلی سنگین است، این دو نفر داشتند با جان یک گردان بازی میکردند. نمی دانستم چه بگویم. زبانم در اختیارم نبود. ساعت را سوال کردم ، 5/5 بود. با اینکه هوا داشت روشن می شد ولی باز در اندیشه این بودم که حالا چه بکنیم. بالاخره ستوان اسکندری گفت، اگر بخواهیم با این وضع حمله کنیم همه نابود می شویم. شیطان داشت ما را وسوسه میکرد. هر لحظه صدها فکر به سرمان میزد. هوا در شرف روشن شدن است یک کیلومتر با دشمن فاصله داریم. راه هم بلد نیستیم. شیب تپه هم به طرف ماست میدان هم پاک نشده، آتش تهیه هم ریخته شده دشمن در انتظار حمله به سر می برد. ... مهمات به آن اندازه نبود که اگر لازم شد مقاومت کرد. و با این تفاسیر بر آن شدیم که برگردیم. و با کلمه برگشت، سراپا خستگی ما را فراگرفت، بچه ها به پچ پچ افتادند. بعضیها که شور خاصی داشتند و از جنگ هیچ تجربهای نداشتند اعتراض می کردند. چرا باید برگردیم، و آنها که درکشان که بیشتر بود می گفتند باید برگردیم .... و برگشتیم. میبایستی از همان راه که آمده بودیم برگردیم، از دشت بازی که دشمن به خوبی در روز بر آن مسلط بود، باید بگذریم. ستون خیلی فشرده و زیاد بود. بلافاصله که به دشت رسیدیم، با توپ و خمپاره ما را دنبال کردند. ولی خوشبختانه هیچ کدام از بچهها نه شهید شدند و نه زخمی. در برگشتن خاطرات دوران اول جنگ را بیاد میآوردم که همه ایذائی بود. و مسیری را با درد و رنج می رفتیم و یا موفق میشدیم یا نمیشدیم و در هر دو صورت همیشه فرار کردن از مهلکه به دنبال داشت. آمدیم به ثارالله، موج اعتراض همراه با ناامیدی زایدالوصفی در بچه ها دیده می شد، وقتی به ثارالله رسیدیم همه چیز را عوض شده دیدیم مثل اینکه این جبهه جبهه قبلی نیست. بچه ها خیال میکردند تماماً ما در همه جبهه ها شکست خوردهایم ، درست مثل کبکی که سرش را زیر برف می کند به خیال اینکه کسی او را نمی بیند. هر چه بیشتر برای بچه ها صحبت می کردم ، که شاید آنها را به رضایت بکشم ولی فایدهای نداشت، دشمن منطقه ثارالله را به شدت زیر آتش گرفته بود، همیشه دشمن این کارها را می کرد. وقتی که مورد حمله قرار می گرفت سعی میکرد منطقه اصلی را بکوبد تا از پشتیبانی جلوگیری کند، فرمانده گردان اعتراض کرد که چرا حمله نکردید او به ما اعتراض می کرد و ما هم سر او داد می کشیدیم، بالاخره بعد از یک سلسله درگیریهای لفظی گفتند که این عملیات ایذائی بوده، می خواستند با این حرف موضوع را خاتمه دهند اما تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ وقت عملیات ایذائی به یک گردان محتاج نیست هر چند هم که منطقه وسیع باشد. دوم اینکه در عملیات ایذائی ما که با دشمن درگیری نداریم چرا میدان مین را خنثی میکنند؟ و اما از گروهان سوم و یکم بگویم، گروهان سوم که با ما بود و برگشت، ولی گروهان یکم، آنها درست مثل ما شده بودند، آنها ساعت 5/5 در فاصله 50 متری دشمن بودهاند، میدان مین هم پاک نشده بود، هر چند که افراد اعتراض میکنند که برگردیم ( البته آنهائی که قبلاً در عملیاتها شرکت داشته بودند) و هر چند که فرمانده میگوید برگردیم، ولی بی فایده، با مهمات کم، در روشنی هوا حمله میکنند، پشتیبان هم نداشتند، بیگدار و بدون مقدمه و بدون سازمان حمله می کنند. پایینترین قسمت تپه بین میدان مین و دشمن اسیر میشوند در محاصره میافتند. تعداد زیادی از آنها کشته میشوند، و تعدادی دیگر زخمی و معدودی هم زنده میمانند. تا ساعت 5/4 بعد از ظهر همانروز مقاومت میکنند. راه فرار هرگز ممکن نبوده ، جز اینکه فرمانده گروهان و فرماندهان دسته فرار میکنند. ساعت 12 همان روز با چند نفر رفتیم که اگر بشود لااقل زخمیها را نجات دهیم ولی چون پشتیبان نداشتیم، نشد و برگشتیم. ساعت 5/3 بعدازظهر بود که من از فرط خستگی خوابم برده بود. ستوان راهداری با دو نفربر و چند نیرو میرود. عراقیها چون بو برده بودند که امشب شاید ما حمله کنیم از تپه 120 عقب کشیده بودند، و بر روی تپه 135 که بلندترین تپهها بود، مستقر بودند، فقط چند نفر را گذاشته بودند که هنگام شب این تعداد زنده را هم اسیر کنند و با خود ببرند.
ستوان راهداری با یک تک کوتاه مدت موفق میشود به بالای تپه برسد و فوراً زخمیها را به عقب انتقال دهد، واقعاً معجزه بوده، با توجه به اینکه ما دو روز قبل از شوق حمله حتی کمترین غذا هم نخورده بودیم، و اینها تا این ساعت با کمی مهمات استقامت کرده بودند.
بهترین افراد شهید شده بودند، همان شب تعدادی از شهدا هم به عقب برگرداندند، نتیجه این بود، 60نفر شهید و زخمی تعداد 40 نفر سالم ولی خسته و کوفته از فرط درد و رنج ، بعضی از زخمیها برای بار دوم زخمی شده بودند، شهدا هم باز بوسیله آرپی جی تکهتکه شده بودند.
نی خضر خاکریز اول - سنگر دسته جمعی بهداری
3/1/61
به خاطر اینکه نیرویی از ما روی تپه مستقر شده بود دشمن باز تپه را گرفت، البته از لحاظ نظامی تپه 120 برای ما ارزشی نداشت، چون که 135 از 120 بلندتر بود. از ثارالله به نی خضر آمدیم ( شب را در منطقه ثارالله گذرانده بودیم که فردایش برای پدافند به نی خضر رفتیم) هنوز احساس خستگی در افراد گروهان دیده میشد، تمام مدت روز را در نی خضر ماندیم. مرتب زیر آتش تانکهای عراق بودیم، نیروهای عراق چون بالا بودند حتی با دو تانک میتوانستند یک لشکر هم از کار بیندازند، ولی این خواست خداوند بود که با این همه آتش حتی کوچکترین صدمهای بما نمیرسید، شب به ثارالله برگشتیم.
جبهه ثارالله خاکریز اول - ساعت 5/6 غروب
4/1/61
صبح زود از خاکریز ثارالله به طرف اولین خاکریز که به دشت بازی منتهی میشد و بعد تپه 135 قرار داشت رفتیم. بین راه زیر آتش خمپاره و تانک دشمن قرار گرفتیم که دو نفر شهید دادیم. تا نزدیکی ظهر همانجا بودیم، تبادل آتش از دو طرف خیلی سنگین بود، چون گرسنه بودم مقداری نان از برادران ارتشی گرفتم و به بقیه بچه ها دادم. بعدازظهر ما را به دهکده بهشتی (درچال) آوردند، خسته و وامانده ، بعضیها شنا کردند، منهم گفتم فردا بیکار هستم و حمام میکنم، ولی نصف شب آماده باش زدند، بیدار شدیم با تجهیزات کامل ما را به چهار راه امام آوردند.
5/2 شب چهارراه امام
5/1/61
هوا تاریک بود گروهان سوم را به طرف جبهه مقاومت بردند، ما هم تا دستور ثانوی همانجا ماندیم، چهارراه امام مهمترین راه تدارکاتی ما بود، یک راه به رقابیه می رفت یک راه هم به جبهه مقاومت، یک راه هم به ثارالله و نی خضر و کربلا می رفت. بعضیها نماز شب خواندند، نماز صبح هم با همان وضع ( لباس و تجهیزات و پوتین) به صورت جماعت خواندیم، بعد هم دعای توسل، هوا زیاد سرد بود و لیکن شوق خدا کسی را به فکر سردی هوا هم نمیانداخت. در نزدیکیهای ظهر رفتیم به حبهه کربلا، پشت خاکریز مستقر شدیم. وضعیت غیر عادی بود. نگهبانیها را تعیین کردم، طرف راست و چپ ما نیروی ارتش بود، تمام مدت روز به حسن صحرابان که فرمانده گروه الف بود مرتب می گفتم که تو شهید می شوی و او در جواب می گفت دلت واموند، آسمون بر جا موند، خورشید همینطور می درخشه وامو شهید نشدم. لحظاتی قبل از اینکه حسن زخمی بشود با مجید سیوندی درگیری لفظی پیش آمد، به خاطر اینکه به وضع نگهبانی اعتراض کرد. در همان موقع به یاد سوسنگرد افتادم که قبل از اینکه یکی از دوستان شهید یا زخمی بشود همیشه اوقات یکروز قبل از آن دو نفر با هم دعوا میکردند. بلافاصله بعد از سکوت هردو طرف، در دهانه سنگر ایستاده بودم که صدای انفجاری توجهم را جلب کرد، دیدم در میان دود و خاکستر یکی دو نفر داد می زنند، بعد که رفتم دیدم حسن صحرابان و حسن زارع زخمیشدهاند که به عقب انتقال داده شدند. با اینکه بچهها در کنار سنگر دیدهبانی همه جمع بودند، ولی تنها صحرابان و زارع زخمی میشوند و این خود معجزه الهی است. شب زیاد سرد بود و باد تندی میوزید، غبار شن به سر و صورتمان میزد . تاریکی مطلق بر فضای اطراف حاکم بود. دید کافی نداشتیم، مدتی قبل در همین منطقه سر دیدهبان را بریده بودند، من و علی جمشیدی پاس بخش اول بودیم، راه که میرفتیم مجبور بودیم بیشتر چشمها را ببندیم، چرا که باد شن زیادی را با خود حمل می کرد. تعداد پنج سنگر دیدهبانی داشتیم که هر کدام 8 نفر نگهبان داشت. از مجید عذرخواهی کردم. هوا داشت ابری میشد و هر لحظه هوا تاریکتر، باد تندی شروع به وزیدن کرد، دانههای شن به سر و صورتمان می زد و مانع می شد تا خوب چشمها را باز کنیم، بعد از چندی باران شد و شنها سنگین شدند، هوا ساکت و آرام شد، نسیم مرطوبی وزیدن گرفت، تا اندازهای سرحال شدیم، با توجه بیشتری نگهبانی میدادیم، پاس دوم و سوم عوض کردیم، بعد رفتم پاس بخش دوم که ستوان راهداری و گروهبان خبازیان بود، بیدار کردم و بعد هم در کنار درب سنگر خوابیدم. هوا زیاد سرد بود، کمبود پتو باعث می شد که حتی برای چند دقیقهای هم خوابم نبرد.
خاکریز اول جبهه کربلا غرب شوش دانیال
6/1/61
بعد از نماز صبح با بیسیم تماس گرفتم، از اوضاع سوال کردم وضع خوب بود، در قسمت تپه 135 و 146 عملیات شروع شده بود. هنوز نتیجه مشخص نبود. مسئول تدارکات فرستادم صبحانه آورد. بعد از صرف صبحانه از طرف گردان اعلام شد امروز هم باید در این قسمت بمانید، اعلام آماده باش کامل به افراد داده شد و افراد در همان حال آماده باش ماندند تا نزدیکیهای غروب بعد از مشخص شدن وضع نگهبانی، بیسیم اعلام کرد که 15 نفر را به کمک شما فرستادیم. با خود بیسیم چی (بهنام آمالی) آمدم گروه را به طرف خاکریز هدایت کردم. تعدادی از افراد که نگهبان نبودند به داخل یک سنگر که به عنوان مسجد بود فرستادم، با همان حالت قبلی شب را پشت سر گذاشتیم.
5/4 صبح خاکریز کربلا 7/1/61
بیسیم اعلام کرد که باید به طرف تپه 120 بروید و از آنجا هم به طرف 135 پیشروی کنید. افراددسته در کمترین فرصت ممکن آماده شدند، سرپائی صبحانه خورده شد، از جلو خاکریز میان پیچ و خم تپههای کوچک و سبز در هوای آزاد صبحگاهی حرکت آغاز شد، صحرا منظره جالبی داشت، نخستین فروزش خورشید پرتو افشانی می کرد، شبنم رخسار چمنها را پوشانده بود. قدمهای سنگین و با وقار این رزمندگان آن چنان شور و هیجانی در من ایجاد کرده بود مه خود به خود لبهایم داشت سرودهای دشتی را با صدای بلند می خواند. بلافاصله بعد از قطع شدن شعر تمامی افراد دسته و گروهان با هم سرود مشترکی را خواندند. نفر شناسائی به فاصله 20 متری دسته حرکت می کرد، مسیر راه زیاد بود، کم کم به دامنه تپه 120 رسیدیم، تماس مداوم با بی سیم برقرار بود، ساعت حدود 8 بود با اینکه هوا هنوز گرم نشده بود عرق از سر و روی برادران میریخت، چهرهها همه از خوشحالی خندان بود. از تپه بالا رفتیم شیب تپه زیاد نبود. وقتی که روی تپه رسیدیم بلافاصله چشمم به وضع سنگرهای مزدوران بعثی افتاد، مسیر راه تپه 120 تا 135 همه کانال بود، کانالی که درست تا گردن آنها را در خاک قرار می داد، معلوم بود که اگر صدها توپ و خمپاره هم بزنیم حتی یک نفر هم زخمی نمیشود. در مسیر کانال جایگاههای مخصوص مهمات قرار داشت، تماماً از داخل گل کنده بودند، طاقچهای کوچک برای نارنجک دستی، دیگری برای آرپی جی 7 و دیگری برای مهمات سلاحهای انفرادی با بهترین نظام. دریچه های دیدهبانی به وضع خیلی عالی. فرصت کم بود این اجازه به کسی داده نمی شد سنگرها را بازدید کند، مسیر راه را ادامه دادیم، تپه ها 135 بلندترین تپهها بود شیب زیادی نسبت به 120 داشت، به هر حال به طرف 135 حرکت کردیم میان راه یک قبضه آرپیجی 11 عراقیها در سنگر مانده بود، با حدائقی آن را با خود بردیم، هر چند سنگین بود ولی تا روی تپه 135 آن را با خود آوردیم، تعدادی از پرسنل ارتش روی 135 بودند از اینکه به 135 رسیده بودیم خیلی خوشحال و شاد بودیم، احساس خستگی در هیچ کدام دیده نمیشد، بیاد آوردم لحظاتی که مزدوران صدام روی این تپه بودند، بعضیها نماز شکر را بجا آوردند، شوش دانیال از روی تپه دیده میشد، به یاد آوردم موقعی که صدامیان حتی با یک تانک یک لشکر ما را از کار میانداختند. ولی کیست که الان بتواند در برابر رزمندگان اسلام مقابله کند؟ صدام گفته بود اگر 135 را بگیرید کلید بصره را تحویل می دهم . هرگز ممکن نبود که عراق بتواند یکبار دیگر به تپه برسد و این براستی فتحالفتوح ثانی بود که به یاری الله و به فرماندهی امام زمان و به شفاعت زهرای مرضیه انجام شد.
7/1/61- این روز شاید از خوشترین روزهایی که در این مدت در شوش بودم پیش آمده بود. احساس آزادی، که این خود بزرگترین نعمت الهی بود، چند عکسی با برادران گرفتیم. یکی دو تا سیب هم خوردیم. تمام مدت روز روی تپه ماندیم تعداد نیروها زیاد بود. قرار شد شب هم بمانیم. نزدیک غروب از سنگرهای عراقی ها تعدادی پتو و فرش آوردیم. مجبور بودیم در هوای آزاد بخوابیم، با اینکه هوا زیاد سرد بود. (سنگر عراقیها ، هم کثیف بود و هم از تپه کمی دورتر). شب را به صبح کردیم، آن شب هم با خوشی و خوشحالی تمام شد..۳۰
8/1/61 – با حسین سبزواری و حمید غلامپور و نادر زارع به طرف سایت 5 حرکت کردیم، از سایت زیاد تعریف میکردند. ساختمانها هم از دور پیدا بود. قسمتی از راه را با یک ماشین ارتشی رفتیم، قسمتی از راه هم پیاده. آثار نامردی و مزدوری صدامیان آشکار بود. تمام تأسیسات سایت را منهدم کرده بودند. از تمام ساختمانها جز آوار چیزی نبود. ایاب و ذهاب بازدیدکنندگان هم زیاد به نظر میرسید. چند عکس گرفتیم. در راه از سنگر عراقیها دو پیراهن آوردم. مسیر برگشتن با یک جیب میوتا روی تپه آمدیم. بلافاصله بعد از رسیدن دستور حرکت به طرف روستای صندول داده شد. با ماشین به طرف صندول رفتیم. صندول روستایی بود در میان دشتی از شنزار که طرف غرب آن به باتلاق ختم میشد. معلوم نبود این روستا که تماماً از گِل ساخته شده این گل را از کجا آورده بودند. شب چند پست نگهبانی گذاشتیم. تعدادی از بچههای کازرون هم با یک خاور آمده بودند و شب ماندند پیش دیگر برادران کازرونی (5/7 شب دهکده صندول).
10/1/61 - از صندول به طرف دهکده بهشتی آمدیم گفتند آقای ایمانی با بخرد و دیگر برادران سپاه آمدهاند و الان رفتند سایت 5. بعد با عبدالحسین طبیبی آمدیم دهکده خلف مسلم در دهکده وسائلی را که از کازرون آورده بودند خالی کردیم. ازیکی از دوستان آشنا خبر شهادت امین را فهمیدم تا اندازهای ناراحتی داشت ولی صبر کردن مهمتر است. و با این حال سعی کردم بر اعصابم بیشتر مسلط شوم. لحظهای بعد گفت که علی هاشمی و حیدر آذرنژاد هم زخمی شدهاند. راستی آمپرم حسابی بالا رفت، مثل اینکه دنیا بر سرم خراب کرده بودند ولی باز استقامت مهمتر جلوه میداد. برگشتیم به دهکده متوجه شدم که تمام برادران غیر از مجید ماندنیپور همه به شوش و دزفول رفته بودند. با مجید آمدیم که به شوش برویم. نزدیکی ساعت 5/11 بود. بین راه که میرفتیم متوجه شدم که ماشینی که از ما رد شد آقای ایمانی و بخرد بود. بلافاصله پیاده شدم و با آنها دو مرتبه آمدیم دهکده خلف مسلم، ناهار گرفتیم برگشتیم به دهکده بهشتی. سعادتی نصیب شده بود تعدادی از بچه ها مانده بودند. نماز به جماعت خوانده شد، بعد هم ناهار خوردیم. غروب آقای ایمانی و یکی دو نفر از بچه ها رفتند دزفول. ما هم با رحیم قنبری و شاملی و قاسم حدائقی رفتیم رقابیه به دنبال آمار زخمیها و شهدای گروه کاظم پدیدار. آمدیم به دهکده شیخ شجاع، آمار گرفتیم. بعد شام گرفتیم و برگشتیم به دهکده بهشتی، شب را به صبح کردیم، از فرط خستگی، تا اندازهای آرام خوابیدم.
12/1/61- قرار شد که به سوسنگرد برویم، بخرد و محمدصادق صفری به خاطر شهادت شکرالله پیروان برگشتند کازرون. من هم با قاسم اندام و محمدباقر قنبریان و آقای ایمانی و اطرافیانش به طرف سوسنگرد راه افتادیم. اول حرکت اکبر دهقان با لندرور آمد. میخواست به سوسنگرد برود با اینکه ماشین به خوبی جا نداشت مجبور شدیم اکبر هم بیاوریم. در شهرک سلمان فارسی بنزین زدیم و بعد هم آمدیم سوسنگرد. نزدیکیهای ظهر بود، رفتیم نماز جماعت در مسجد جامع سوسنگرد. بعد برگشتیم در مقر نانوایی ناهار خوردیم. بعد از صرف چای مستقیم رفتیم به طرف بستان. میان راه توضیحات لازم گفته شد. مناطق دیدنی هم تماشا شد بعد رفتیم به طرف سعیدیه، پل برداشته بودند و رفتن به آن طرف رودخانه امکان نداشت. برگشتیم طرف سوسنگرد. بین راه در حسینیه بستان عکس گرفتیم هر جا منظره جالبی بود عکس میگرفتند. نزدیکیهای غروب برگشتیم به سوسنگرد، شب جمعه بود در سوسنگرد به وسیله نیروهای ارتشی و سپاهی راهپیمایی بود. از تبلیغات سپاه آمدند درخواست کردند که امشب آقای ایمانی در مسجد در پایان راهپیمایی سخنرانی کند. آقای ایمانی پذیرفتند. بعد از راهپیمایی قبل از نماز مغرب و عشاء سخن گفتند و بعد از صرف شام رفتند کازرون. حدود ساعت 12 شب دعای کمیل خواندم و خوابیدم.
سفر هفتم
پایان انتظار – سفر عشق و شهادت
نصراله سوگند خورده بود که در هر موقعیت که باشد در عملیات آزادسازی خرمشهر شرکت کند. پس بار دیگر عازم سوسنگرد شد تا برای آخرین بار با شهر و کوچههای پرخاطرهاش وداع کند. با نانوایی و سقاخانه خداحافظی کند. سقاخانهای که آن را به صورت قدس عزیز ساخته بود، انگار میدانست شهید عملیات بیت المقدس چه خاطرهای باید به یادگار بگذارد. خداحافظ سوسنگرد.
نصراله با تیپ عاشورا از آنجا عازم جبهه طراح شد. پس از پاکسازی آنجا از لوث وجود مزدوران عراقی در عملیات آزادسازی جاده خرمشهر – اهواز شرکت کرد و سرانجام به میعادگاه خونین عشق رسید «شلمچه». دو شب قبل از آن به کازرون تلفن کرد و باز هم حلالی طلبید و خداحافظی کرد.
خونین شهر در انتظار گامهای استوار رزمندگان اسلام بیتابی میکرد. نیروهای مزدور بعثی با تجهیزات کامل و آمادگی دو ساله در پشت خاکریزهای بلند پنهان شده بودند و چون خفاشان در تاریکی در کمین ستارههای نورانی نشسته بودند. شریان حیات پلید آنان جاده شلمچه بود. پس باید به هر قیمتی شریان را قطع کرد و نصراله با یارانش که همگی از بچههای قدیمی جبهه بودند و گروه السابقون را تشکیل میدادند سه بار موفق به قطع این شریان شدند ولی کثرت مزدوران بعثی به حدی بود که نگهداری جاده غیر ممکن مینمود. پگاه بیستم اردیبهشت ماه، عاشقان شهادت باز هم بیباکانه یورش بردند و هنگامی که در یک سنگر موقت و پشت یک خاکریز کوتاه مترصد فرصت بعدی بودند خمپاره دشمن زبون درست در میان آنان فرود آمد و نصراله پس از بیست ماه انتظار به وصل پروردگار خویش رسید.
مشغول عشق جانان گر عاشقی است صادق در روز تیرباران باید که سر نخارد
«خداوندا! اگر هزار بار با تیر و ترکش زخمی شوم، برای هزار و یکمین بار به سویت پر میکشم تا مرا به فیض شهادت برسانی» (از وصیتنامه شهید).
آری نصراله شهید شد و آواز خونش تا ابد در کوچه های هویزه، در خاکریز ساریه، در دشت گلگون دقاقله، در کوچه های پر پیچ و خم ابوجلال شمالی، در سنگرهای حمر و بردیه و مالکیه و در خانه های ویران سوسنگرد، در تپههای شوش و دزفول و دشت عباس و سرانجام در قتلگاهش شلمچه به گوش میرسد.
بله نصراله شهید شد اما پژواک دعای کمیلش در مسجد سوسنگرد، برای همیشه طنینانداز است. گرچه نصراله شهید شد ولی هنوز نفیر رگبار مسلسلش سینه های متجاوزین را سوراخ میکند.
روانش شاد و راهش پر رهرو باد.