تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










 جانباز عزیز علیرضا برهانی نژاد

 

 

خاطرات عاشقی از آغاز............

 

 

 

 

 

 

 

کرمان سال1363  – ( مدرسه راهنمایی شهید رضا دادبين ) من در کلاس سوم راهنمایی مشغول تحصیلم پدر شهیدی که مدرسه مزین به نام اوست معلم درس دینی ماست از جبهه بسیار میگوید ، و با کلماتش مرا چنان شیفته آنجا میکند که هیچ آرزویی جز درک آنجا ندارم . چند سالی است که مملکت ما درگیر جنگی نا خواسته شده فی الواقع دشمنان از هر حربه اي برای به زیر کشیدن انقلابی که موجب بیداری ملت هاي مظلوم و دربند شده فروگذار نکرده اند انقلابی که به راستی با خواست و کمک و امداد هیچ یک از ابر قدرتهای موجود به وجود نیامده است و فقط با اتکاء به قدرت لایزال الهی و رهبری پیری فرزانه و خواست ملت حاصل شده است . در این چند سالی که از قیام ملت برای سرنگونی رژیم مستبد و وابسته شاهنشاهی میگذرد انقلاب معضلاتی پشت سر گذاشته که هریک به تنهایی ، بالقوه قادر بود نظام نو پای جمهوری اسلامی را از پای در آورد از شورشهای قومی و طایفه ای و تجزیه طلبانه  گرفته تا کودتا و اقدامات مسلحانه گروهکهای تروریستی و ترور شخصیتهای رده بالا و دست آخر با استفاده از افکار دیوانه ای مانند صدام در این راه گام برداشت و به این ترتیب حماسه دفاع مقدس آغاز شد و مردم از هر قشری به دفاع از وطن عزیز شان و نتیجه سالها مبارزه شان يعني ایران اسلامی به پا خواستند ، لحظه لحظه این دفتر زرین پر افتخار بي همتا در تاریخ سرتاسر از خودگذشتگی و ایثار ایرانیان در دفاع از موجودیت کشورشان چنان میدرخشد که دوست و دشمن به آن اذعان داشته و اعتراف میکنند  صدامی که آمده بود سه روزه سردار قادسیه شود و از نیروهایش در تهران سان ببیند اکنون گدایی صلح میکنند هر چند درایت و آینده نگری پیر و مراد مردم خوب تشخیص داده که به این مار زخمی نمیتوان اعتماد کرد و مقرر شده بود با اقتدار متجاوز تنبیه شود.

 

 بله دوستان عزیز در اين سالها جوانان برومند اين مرز و بوم با نیروی ایمان و لطف حق و با دست خالی توانسته بودند نه تنها ماشین جنگی دشمن را مهار کنند بلکه زمان به نحوی پیش میرفت که هر روز وحشت  دشمنان از اقتدار روز افزون ایران اسلامی بیشتر و بیشتر میشد .

 

کرمان سال 1364- ( دبیرستان امام خمینی ) سال اول علوم انسانی هستم .هر روز که میگذرد عشق و علاقه ام نسبت به جبهه زیادتر میشود . میترسم و هراس من از این است تا بیام به جبهه اعزام شوم جنگ تمام شود . مدیر دبیرستان آقای احمد شیخ بهایی است که خودشان از رزمندگان میباشند .هنوز چند ماه از سال تحصیلی نگذشته که به جبهه میروند و برای دبیرستان قائم مقام تعییین  میشود .

 

جنگ نیز مراحل حساسی را میگذراند ،  با ابتکار فرماندهان جوان که هیچ کدامشان تحصیلات کلاسیک نظامی نداشتند ونیز با شهامت و دلیری رزمندگان دلاوری  که فقط وفقط نمونه آن در جنگهای صدر اسلام دیده میشد عملیات هایی انجام می شد که جهانیان را در بهت و حیرت فرو میبرد ، نمونه آن و گل سر سبد این عملیات ها ، عملیات غرور آفرین والفجر هشت است که هر چند حقیر افتخار حضور در آن را نداشتم و پس از آن وارد منطقه شدم  اما عظمت و بزرگی آن به حدی است که از آن بیشتر میگویم.

 

این مقدمه را بیان داشتم تا بگویم از همان روزهای نخست آغازین جنگ با وجود سن کم همواره در صدد اعزام به جبهه بودم اما به لحاظ جثه ضعیف همیشه با چشمان گریان از اعزام باز میماندم اما اکنون (سن چهار ده سالگی ) دیگر شرایط متفاوت بود ، کمی قد کشیده بودم و فکر میکردم حالا دیگر برای عزیمت به جبهه مسلما مشکلی نخواهم داشت اما کار از محکم کاری عیب نمیکردی بنابراین محض احتیاط فتوکپی شناسنامه ام را دو سال بزرگتر کردم تا مبادا مامور ثبت نام باز بگوید : تشریف ببرین خونه بعدا خبرتون میکنم . بله ما دیگه تجربه داشتیم و میدانستیم نباید بهانه به دست این برادران بدهیم .

 

با توکل رفتم به محل ثبت نام با کمی دلهره مدارک ثبت نام را گرفتم و پس از تکمیل فرم های مربوطه و الصاق کپی شناسنامه کذایی و نیز رضایت نامه والدین (که بنده های خدا روحشان هم خبر نداشت) آنها را تقدیم برادر پاسداری که مسئول بود کردم ، با چشمانش وراندازم کرد و پس از چند لحظه که برای من چند ساعت گذشت ،

 

تاریخ اعزام را گفت . بنده با خوش خیالی گفتم : حاج آقا کدوم جبهه انشاالله ، خنده ای کرد و گفت : جبهه ! نه عزیزم باید تشریف ببرین آموزش ، اولش ناراحت شدم اما بعد که کمی گذشت باز خدا رو شکر کردم ، هر چی باشه قدم اول را نسبتا موفقیت آمیز برداشته بودم . حالا مونده بود رضایت پدر و مادرم آخه من فرزند ارشد خانواده بودم و روشن بود که راضی کردنشان کمی وقت می بره ،

 

بالاخره با تعهد اینکه فقط آموزش نظامی ببینم و تا اطلاع ثانوی هوس جبهه رفتن را از سرم بیرون کنم رفتم آموزش .... (محل آموزش : کرمان پادگان قدس ) دوران آموزش من همزمان بود با عملیات والفجر هشت در این مدت مادر و پدرم هر روز عصر برای دیدنم به پادگان  می آمدند . پشت پاشنه های پاهام به جهت پوشیدن پوتین تاول زده بود همين موضوع باعث شده بود نتوانم خوب راه برم اما سعی میکردم در حضور والدین شکایتی از این موضوع نکنم ، مدت آموزش با همه سختی که داشت سپری شد و حالا دیگر کارت پایان آموزش که از مدارک مهم برای اعزام به جبهه بود در جيب  حقیر بود .

 

چند روزی گذشت و پس از خدا حافظی با تعدادی از همکلاسی ها و دوستان  اینبار رفتم تا به خیال خودم به عنوان نیروی آموزش دیده مجرب به جبهه اعزام شوم .

 

مراحل ثبت نام به خوبی  طی  شد و تاریخ اعزام معین و نهایتا روز موعود فرا رسید .

 

صبح زود با ساک پارچه ای که زمان آموزش تهیه کرده بودم ، با نگارش نامه خدا حافظی برای خانواده راهی محل اعزام ( پادگان امام حسین کرمان ) شدم . تعداد زیادی اتوبوس با انبوهی از جوانان از سن دوازده ساله !!! تا هشتاد ساله !!!! منتظر اعزام بودند .

 

پس از ساعاتی به فرمان برادران پاسدار در صفوف منظم آماده شدیم تا سازماندهی شویم ، ناگهان دیدم یکی از برادران مامور شده تا عزیزانی که هنوز قد و قواره شان به درد رزم و جنگ نمیخورد را سوا کند ، دلم ریخت .

برای اینکه در زمره آنها قرار نگیرم به آهستگی با پاهایم کمی خاک را جمع کردم و خودم بر فراز آن ایستادم .

 

مامور سوا سازی ! رفته رفته نزدیک تر میشد و هر چه فاصله او به صف ما کمتر میشد

 دلهره ام افزایش پیدا میکرد تا آنجا که خودم صدای ضربان قلبم را میشنیدم با خودم میگفتم : اگر اعزام نشوم با چه رويی برگردم .

 

با ذکر آیه وجعلنا ، در همين افکار بودم که ......

 

 

 

مامور از کنارم گذشت ، چهره بچه هایی !!! که مجاز به اعزام نبودند دیدن داشت ، عده ای گریه می کردند ،

 

 بعضی ها التماس می کردند . اما من سرشار از غرور توام با شادی گوش به فرمان آماده اعزام بودم ، پس از عملیات سوا سازی ! نوبت به گرفتن  لباس و پوتین و دیگر تجهیزات رسید .

 

حالا با لباس رزم احساس دیگری داشتم انگار روی زمین نبودم اصلا داشتم پرواز میکردم ، فقط یک نکته آزارم مي داد و آن هم نوشتن نامه خداحافظی خطاب به خانواده بود . دعا می کردم آنها نامه را نبینند چرا که ممکن است برای برگرداندن من بیایند ، در این بین با تعدادی از رزمندگان دیگر آشنا شدم . بعضی از آنها سابقه دار بودند و بعضی دیگر مثل خودم صفر کیلو متر . ساعتها به کندی میگذشت ، بعد از نماز و صرف نهار و طی مراسمی به یادماندنی سوار اتوبوس شدیم و رهسپار دیار عاشقان ، در دل همواره خدا را سپاس میگفتم که همه چیز ختم به خبر شده بود و مانعی برای اعزام پیش نیامده بود و اینچنین سفر عشق من آغاز شد .....

 

پس از گذر از شهر های استان که در مسیر حرکت مان قرار داشتند  به استان فارس رسیدیم ، در بین راه حرف های بسیاری زده شد . آنها که سابقه دار بودند ( اعزام دوم يا بیشتر ) از خاطرات خود میگفتند ما نیز سرا پا گوش بودیم ، قبل از اعزام به جهت اینکه پسر عمه ام (شهید محمد برهان نژاد ) در واحد تخریب خدمت میکرد  و در عملیات والفجر هشت ( فتح فاو ) به شهادت رسیده بود ، مصمم بودم به این واحد بروم  ، اما یکی از بچه ها ( محمد پایدار ) مرا ترغیب کرد به واحد آنها بروم ( واحد مخابرات لشکر ثارالله )

نیمه شب به شیراز رسیدیم و چه چیز بهتر از زیارت حضرت شاه چراغ در پایان یک روز سراسر دلهره و تشویش !!! جای شما خالی زیارت کردیم و رهسپار شدیم .

 

پس از گذر از شهراهای مختلف به استان خوزستان رسیدیم ، اولین چیزی برایم جالب بود

 شعله های آتشی بود که روی سکوهاي نفت و گاز مانند مشعل زیبايی در دل شب نمایان بود .

آن چیزی که شاید دزدان متجاوز را ترغیب وسوسه کرده بود تا با حمله به این مرز و بوم آن را صاحب شوند اما میدانستند این مملکت صاحب دارد ...

رفته رفته هوا هم گرم تر می شد ،  از اینجا بود که همه چیز رنگ دیگری پیدا میکرد ، نرسیده به اهواز، چشمم به تابلویی خورد  ،روی آن نوشته شده بود :

 

 " این خاک مقدس آغشته به خون شهیدان است با وضو وارد شوید "

 

فهمیدم پا به عرصه دنیايی جدید نهاده ام ، پس از رسیدن به مقر لشکر ثارالله در سه راه حسینی و انجام مراحل پذیرش و اعمال نفوذ همان دوست مخابراتی ، به واحد مخابرات رفته و مشغول خدمت شدم .

 

اولین کاری که کردم این بود که بروم با خانواده ام که می دانستم حالا دیگر از همه چیز با خبر شده اند صحبتی کنم ، در صف تلفن صلواتی ایستادم ،وقتی نوبت به من رسید شماره همسایه مان را به مسئول مربوطه دادم و بعد از برقراری ارتباط از خانم همسایه خواهش کردم به مادرم بگوید ، شنیدن صدای مادر و گریه بي امانش موجب شد یک لحظه از اینکه دلش را به درد آورده ام احساس شرم کنم ، بنا به اصرار او قول دادم به خط مقدم اعزام نشوم ... البته باورش نمیشد . چون قبلا نیز قول داده بودم فقط آموزش نظامی ببینم و جبهه نروم !... 

 

از آنجایی که مخابرات کار تخصّصی بود ، نیاز به آموزش داشت ، البته با ذوق و شوقی که داشتم در اسرع وقت و با موفقیت طی شد .

 

 مقر لشکر منطقه ای وسیع بود و هر کدام از واحد ها سنگری خاص خود داشتند . سنگر واحد مخابرات که محل استراحت بچه های واحد بود را خوب به خاطر دارم همان جا بود که دوستانی پیدا کردم که یاد و خاطره شان تا ابد در ذهنم جاودان خواهند ماند.

 

در روزهای اول حضورم در لشکر با نوجوان دیگری آشنا شدم به نام مظفر منصوری که دو سال از من بزرگتر بود و چند ماهی زود تر آمده بود . به همين لحاظ جهت آشنايی بیشتر با محیط ،  اکثر اوقاتم با او سپری می شد .

 

برای اینکه از درس هم عقب نمانم ، رفتم و در مجتمع رزمندگان لشکر ثبت نام کردم و همزمان درس هم میخواندم .

 

در همين ایام  دو پسر خاله ام ( شهید محمود قاسمی پور و محمدرضا ابراهیمی ) که در واحد مخابرات ادوات بودند هم مرتب به من سر میزدند .

 

هر چه از ماندنم می گذشت جهت اعزام به خطوط مقدم بي تاب تر می شدم ولی چاره ای نبود باید آموزش تکمیل می شد. بالاخره انتظار به سر رسید و پس از گذراندن آموزش به گردانی که باید جهت تحویل گرفتن خط پدافندي  فاو اعزام می شد مامور شدم .

 

گردان مذکور در مسجد لشکر جمع شده بود و آماده اعزام بود، در همين مسجد بود که با 

شهید بهمن زاده که خودش برادر شهید بود آشنا شدم ، فرمانده دسته بود ، علاقه عجیبی به من داشت چهره نورانی و صمیمی او را هرگز فراموش نمی کنم . در معیت این عزیزان سحر گاهان  بعد از نماز صبح با اتوبوس به طرف فاو حرکت کردیم (بندر فاو یکی شهرهای مهم عراق و در نقطه اتصال اروند رود به خلیج فارس است )پس از گذر از ایست بازرسی های متعدد هر چه به جلو میرفتیم کم کم غرق در احساسی میشدم که وصف آن مشکل است ، روزگاری نه چندان دور سپاهیان آن زنگی مست با پیشروی تا دروازه های اهوازبه قول خودشان " آمده بودند ، تا به خیال خام خودشان بمانند" اما اکنون با از خودگذشتگی دلیر مردانی که سلاحی جز ایمان نداشتند تنها چیزی که از آنان مانده بوده ادوات زرهی منهدم شده است که هر دیده ای  را به تعمق و تفکر وا میدارد و تحقق وعده الهی پیروزی حق و نابودی باطل به ذهن متبادر میشود .

دشت های حاصلخیز خوزستان اکنون قبرستان بزرگی شده بود مملو از تانک ها و نفر بر ها و راکت های عمل نکرده و دیگر ادوات جنگی دشمن که همگی هدایایی بودند از سوی جهانخواران و حاصل اتحاد نامیمون غرب و شرق و شیوخ دست نشانده منطقه که استقلال این ملت را بر نمی تابیدند و در صدد نابودی این مملکت بودند اما زهی خیال باطل که دست خدا بالا ترین دستها ست .

نزدیکی های ظهر اتوبوسها متوقف شدند و پس از پیاده روی مختصر در حاشیه رود خانه

 بهمن شیر و در ميان نخلستان های سوخته و بي سر موقتا اردو زدیم .

همان جا بود که پس از انجام فریضه نماز و صرف نهار صدای ضد هوايی های اطراف بلند شد، همه نگاه ها معطوف آسمان بود،ناگهان غرّش چند هواپیمای عراقی که با پرواز در ارتفاع پايين،به حدی که خلبان های آنها را به وضوح میشد، ديد با عبور از بالای سرمان و شلیک چند راکت ، کمی جلوتر و ترک منطقه اولین تجربه من را از دیدن دشمن رقم زدند.

به لطف الهی بمباران دشمن موفقیتی در پی نداشت و به جای مهمی آسیب نرسانده بود.

خورشید زیبای جنوب رفته رفته جای خود را به تاریکی شب میداد آماده حرکت شدیم ، در دو ستون به موازات هم به راه افتادیم ، همان طور که راه میرفتم پیوسته در فکر شیر مردانی بودم که چند ماه پیش در عملیاتی عظیم این مسیر را طی کرده بودند تا به ساحل اروند برسند ، طبق نقشه بایستی از این رودخانه وحشی  که  در بخش هایی عرض آن بیش از یک کیلو متر میشد عبور میکردند ، این کار در هیچ جنگ و نبردی سابقه نداشت عقل آنرا محال میدانست اما عشق میگفت  شدنی است و آن دلاوران موسی گونه خود را به آب زدند و با عبور از امواج سهمگین اروند ، بندر استراتژیک فاو آزاد را آزاد کردند  ، و اینجا بود که عشق پیروز شد و جهانیان مات و مبهوت از این پیروزی ...............

و من امشب پا جای پای آنها میگذاشتم و بر خود می بالیدم و خدا را شکر میکردم .

اکنون دیگر میشد صدای اروندرود را شنید ، در یکی از رود خانه های فرعی منتهی به اروند تعداد زیادی قایق تند رو منتظر بودند تا گردان ما برسد و ماموریت انتقال نفرات به آنسوی آب را انجام دهند ، من به همراه فرمانده یکی از گروهان ها ( شهید حمید نیکبختیان که اصفهانی بود) جزو آخرین کسانی بودیم که سوار قایق شدیم و به طرف فاو حرکت کردیم .

پس از لحظاتی تازه به عظمت حماسه فتح فاو پی بردیم ، امواج دیوانه وار بر بدنه قایق ها کوبیده میشدند ، در لحظات اول از رسیدن به آنسوی ساحل قطع امید کردیم ، اما سکانداران جوان به زحمت شناور ها را کنترل و همگی به سلامت به طرف دیگر رسیدیم  .

گفتنش ساده و راحت است ، بچه های غواص دست در دست هم به این رودخانه زده بودند چند قدمی بیش نرفته بودند که جریان آب آنها را از هم جدا کرده بود ، اینجا دیگر هیچ چیز

 نمیتوانست ناجی آنها شود به جز خدا ، فرماندهان همگی نگران بودند ، پس از لحظاتی حتی زود تر از زمان پیش بینی شده از بیسیم شنیده میشود که اولین دسته ها به مواضع دشمن رسیده اند و با عبور از موانع خورشیدی و خنثی کردن مین ها خط دشمن که هرگز تصورش را نمیکرد شکسته شده است هرچند بسیاری از این عزیزان جاویدالاثر شدند اما تاریخ هیچگاه این حماسه را فراموش نمیکند و آنها همیشه ماندگار خواهند بود.

آنسوی ساحل سوار بر لندکروز به شهر فاو رفتیم و در میدان شهر در جایی که آماده شده بود ، قرار شد استراحت کنیم تا روز بعد به خط مقدم برویم ، اما هیچ یک از بچه ها حتی نتوانستند چشم بر هم بگذارند چرا که پشه هایی که فقط اسمشان پشه بود اما از لحاظ جثه و درد نیش هیچ شباهتی به همنوعان شان نداشتند تا صبح از تازه واردین پذیرایی کردند .

تازه روز بعد بود که به هر کدام از ما یک پماد (موسوم به پماد سنگر) دادند تا با آنها مقابله کنیم

روز بعد طبق دستور گروهان ما به عنوان ذخیره همان جا ماند و بقیه گروهان ها به خط مقدم رفتند . چاره ای نبود بایستی میماندیم ، پس فرصتی بود تا با محیط بیشتر آشنا میشدم ، روبروی مقر ما که به نظرم قبل از جنگ مدرسه بوده و ما در آن مستقر هستیم یک ایستگاه صلواتی دایر شده است که با چای و دوغ  از بچه ها پذیرایی میکند ، اطراف ما نیزار و نخلستان است شایع شده هنوز تعدادی عراقی از زمان فتح فاو درون این نخلستان ها  گیر افتاده اند و نه راه پس دارند و نه راه پیش هر روز چندین نوبت هواپیماهای عراق احوالی از ما میپرسند و یکی دو راکت شلیک میکنند و میروند ، گهگاه توپ های فرانسوی که اینجا به آنها توپ تنبل میگن به ساختمان ها اصابت میکنند،  کمتر ساختمانی در شهر سالم است اما یک مسجد دارد با یک مناره زیبا ، تا خط مقدم ده کیلومتر فاصله داریم ، مشخص نشده تا کی اینجا هستیم ، یکی از همین روزها اتفاقا پسر خاله ام شهید محمود قاسمی پور را با یک جیپ ادوات که مسلح به توپ صد و شش میلیمتیری است را میبینم چند ساعتی با هم میگذرانیم ، یادش به خیر اول به عنوان بسیجی آمده بود ، بعد از مدتی همان جا پاسدار شده بود .

 بالاخره یک روز عصر انتظار به پایان رسید و قرار شد به خط منتقل شویم ، به سمت خط به راه افتادیم از شهر فاو و منابع نگهداری نفت که میگذریم   وارد جاده ام القصر میشویم از کنار توپخانه خودی ادامه مسیر میدهیم از این جا به بعد فضا رنگ و بوی دیگری دارد ، حجم آتش سنگین تر است ، هر چه به خط نزدیک تر میشویم تعداد خمپاره ها بیشتر میشود ، نهایتا با عبور از کارخانه نمک به خط میرسیم ، اینجا خاک نیست در حقیقت تعداد زیاد خمپاره ها موجب شده آهن پاره و ترکش سطح زمین را بپوشاند ، رنگ زمین سیاه شده ، در دل خاکریزها ، سنگرهایی ساخته اند که هر یک به امری اختصاص دارد ، سنگر فرماندهی ، سنگر تبلیغات ، سنگر تدارکات ، نمازخانه و سنگرهایی برای اسکان رزمنده ها ، بین خطوط ما و عراق برای جلوگیری از ادامه پیشروی رزمندگان دریاچه مصنوعی با انتقال آب درست کرده اند تا جلوی پیشروی نیرو های ایرانی گرفته شود .

  بعد از دقایقی فرماندهی گردان دستور میدهد ، تعدادی از بچه ها که من هم شامل آنها میشوم به اتفاق شهید نیکبختیان در سنگرهای کمین که مابین خط ما و عراقی ها هستند  مستقر شویم ، ما هم با احتیاط به آنجا میرویم ، اینجا نیز چند تا سنگر مختلف درست شده من و شهید نیکبختیان و منصوری در یک سنگر هستیم . فاصله ما تا اولین کمین عراقی ها کمتر از صد متر است .

وظیفه ما اینجا نظارت بر هر گونه فعل و انفعال و تحرک دشمن می باشد ، بعضی اوقات

دیده بان ها هم می آیند و به توپخانه گرا میدهند .

روزها معمولا در خطوط پدافندی اوضاع آرام تراست و طبق یک قانون نانوشته آتش بس نسبی برقرارمیشود البته سوء تفاهم نشه بعضی وقتها هم میبینی چنان حجم آتشی روی سرتون ریخته میشه که آدم را یاد جهنم میاندازد .

به لحاظ نزدیکی به کمین عراقی ها و نیز شنود احتمالی از بیسیم استفاده نمیکنیم  ولی ضرورت ارتباط اجتناب ناپذیر و حیاتی است ، برای این مهم ، تمام فاصله بین کمین تا خط خودی که پشت سر، ما بود و مابین تمام گروهان ها به وسیله سیم تلفن مرتبط شده بودند و با تلفن هایی موسوم به قورباغه ای  ارتباط  میسر می شد.

 ( برای اینکه خدای ناکرده مزاحم خواب دشمن نشویم صدای زنگ این نوع تلفن شبیه صدای قورباغه بود )

تا اینجا مشکلی نیست اما بدبختی از این جا شروع میشه که این خمپاره های بی معرفت و نانجیب گاه و بی گاه بدون اینکه وقت حالیشون باشه روی این سیمها سقوط میکردند و باعث قطع ارتباط میشدند.

 ( شایان ذکر است قطع ارتباط همیشه کار خمپاره ها نبود و گویا بعضی اوقات برادران عراقی که ممکن بود کمین را دور زده باشند هم مبادرت به این کار میکردند و این احتمال را نباید از نظر دور میکردیم )

 علی ایحال اینجا بود که حقیر بایستی سر سیم را به دست گرفته و با یک دستگاه تلفن قورباغه ای طی طریق کرده تا به نقطه قطعی سیم برسم ،

 زمانی که در فاو بودم یکی از پشه هایی که قبلا وصفشون کردم قوزک پام را چنان گزید که کارم به بهداری کشیده شد ، یک شب ارتباط سنگر کمین با گردان قطع شد بنده نیز علیرغم اینکه شب قبل محل نیش را باند پیچی کرده بودم سیم به دست به راه افتادم در بین راه هر از چند گاهی خمپاره ای به اطراف میخورد و مجبور به خیز میشدم ، اما نگرانی عمده ام این بود که انفجار این خمپاره ها ممکنه دوباره قسمتی از سیم را  قطع کرده باشد ، به راهم ادامه دادم هر چه میرفتم به قطعی نمی رسیدم نمی دانم با وجودی که نور منورهای عراقی منطقه را روشن کرده بود چطور شد که یک دفعه خودم را میان یک گودال آب شناور دیدم

( کسانی که منطقه جنوب را دیده اند میدانند خاک آنجا حالت چسبندگی دارد)

 با سعی و تلاش فراوان خودم را کشیدم بیرون اما  شوری آب باعث چنان سوزشی در محل گزش پشه شده بود که دیگر قادر به راه رفتن نبودم پوتین را در آوردم و چند دقیقه ای نشستم و با هر جان کندنی بود راه افتادم از خوش شانسی چند قدم نرفته بودم به محل قطع شدن سیم رسیدم و بعد از متصل کردن دو طرف سیم چک کردم دیدم ارتباط برقرار شد چنان شاد شدم که نزدیک بود از خوشحالی گریه شوم.

 لنگ لنگان به سمت کمین برگشتم وقتی با آن وضعیت با لباس های گل آلود و پوتین بدست وارد سنگر کمین شدم بچه ها اول تصور کردند مجروح شده ام وقتی جریان را  تعریف کردم ،

چون  از شدت ناراحتی در آستانه گریه بودم به زور خودشان را کنترل کردند اما یک دفعه همگی مثل بمب منفجر شدند وخنده فضای سنگر را  پر کرد.

 من هم با چشمان اشک آلود می خندیدم ، خسته و کوفته لباسم را عوض کردم و نمازم را خواندم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم بچه ها لباسم را شسته بودند پوتین هایم را واکس زده بودند و بالاخره چند روزی عزیز بودیم ...........

 

 

 

 

مکتب عشق

 

سنگر های کمینی که ما در آن مستقریم درست بر روی جاده فاو به ام القصر قرار گرفته اند .

در دوطرف عرض جاده خاکریز درست شده و پشت خاکریزها دریاچه مصنوعی و ما ، بین خاکریزها ،یک روز که میخواستیم سنگر جدیدی درست کنیم در حال کندن زمین بودیم که به یک کوله پشتی برخورد کردیم  ازمشخصات صاحبش متوجه شدیم متعلق  به یک بسیجی پانزده ساله از رزمندگان لشکربیست و پنج کربلا(بچه های مازندران) است.

از قرائن پیدا بود به شهادت رسیده است ...

درون کوله پشتی وصیت نامه ای که بیشتر به مناجات عارفانه شباهت داشت تا وصیت و چند تا کارت شناسایی و لوازم شخصی خود را گذاشته بود . با وجود سن کم چنان متنی نوشته بود که هنوز که به یاد جملات و الفاظ آن میافتم بدنم میلرزد ، ...

 چنان با معبود خودش به صحبت نشسته بود و خلوت کرده بود و طلب عفو و بخشش نموده بود که هر خواننده ای را به یاد کمیل می انداخت  ...

 الهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها ...

خدایا این نوجوان چه گناهی میتوانسته بکند و چه خطایی از او سر زده است که چنین نالان است.

 و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مقرا مذعنا ..... زجه اش برای چیست ؟

 یا الهی وسیدی و مولای وربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ......

به یاد دارم در چندین جای این نوشته خداوند را با لفظ "یاغیاث المستغیثین "خطاب کرده بود ...

کوله پوشتی را تحویل تعاون دادیم تا به خانواده اش برسانند ...

چند روزی سخت تحت تاثیر این واقعه بودیم ،

می توان تصور کرد که چه دانشگاهی بود این جبهه که فارغ التحصیلان آن راه صد ساله را یک شبه طی کردند...

و بدا به حال ما و افسوس که از این قافله جا ماندیم ...

حرفها بسیارند و زبان و کلام قاصر اما توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....

یا حق

 

شلمچه کربلای پنج 1365

 

اهواز - لشکر 41 ثارالله - چهارشنبه  ۲۵/۱۰/۱۳۶۵

 

چند روز از آغاز عمليات کربلای پنج ميگذرد و من از سوی واحد مخابرات، مامورخدمت درگردان 420 شده ام ،گردان مهیای اعزام به شلمچه است ، بسیاری از اینها که میروند برگشتی ندارند ، پسرعمویم حمید هم در این گردان هست ، چون امیدی به برگشت نیست وسایل شخصی و وصیت نامه ای که از قبل نوشته بودم را تحویل تعاون میدهم .

احساس غریبی دارم ، منتظر یک اتفاق هستم ، غسل شهادت میکنیم ، بعد از اقامه نماز مغرب و عشا و صرف شامی مختصرآماده عزیمت به خط مقدم می شویم ، غوغایی است ، فضای عجیبی حکمفرماست ، خدا حافظی ها رنگ دیگری دارند ، امکان اینکه دیگر یکدیگررا نبینیم بسیار است ،درمیان اشکها و شوخی های دوستان پس ازگذر اززیر قران سوار کامیون هایی که برای استتار به گل آغشته شده اند، میشویم.

شلمچه در شمال خرمشهر و شرق شهر بصره است ، پس از ساعاتی کامیونها از جاده اصلی اهواز به خرمشهر از طریق یک فرعی تغیر مسیر داده و وارد شلمچه میشوند .

توپخانه خودی مشغول است  ، از اینجا دیگر امکان حرکت کامیون وجود ندارد ، پیاده به سمت خط راه افتاده و پیش میرویم ، به اولین خاکریز که می رسیم دستور می دهند همین جا مستقرشویم.

در دل خاکریز سنگر هایی تعبیه شده که برای ساعاتی پذیرای جوانانی است که برای اغلب آنها دیگر برگشتی نبود ،استراحتی در کار نبود، اکثرا آن شب را بیدار بودند و به عبادت پرداختند ، صدای گریه و زاری  در فضا پیچیده بود ، در یکی از سنگر ها تعدادی از بچه ها گرد هم آمدند و با صدای گرم و سوزناک برادری که بچه ماهان بود ودر همان عملیات شهید شد دعای توسل میخواندند ، شب اینگونه سپری شد .

روز بعد ، اول وقت متوجه شدم باطری بیسم خالی است ، به اتفاق پیک گردان با موتور به جلوتر ، جایی که عملیات از آنجا شروع شده بود (کانال ماهی) رفتم و با مراجعه به سنگر واحد مخابرات باطری گرفتم . آنجا بود که بعضی از بچه های مخابراتی را دیدم با خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتیم و از کسانی که نبودند کسب خبر کردم . از مظفر منصوری  پرسیدم گفتند : شب اول عمليات از آب عبور کرده و در خط مقدم است و فعلا سالم ، در راه برگشت به گردان ، اطراف جاده باخمپاره اندازهای عراقی ها هدف قرار گرفته بود ، اما پیک گردان بی توجه با سرعت از میان دود و آتش عبور کرد و به سلامت به گردان رسیدیم .

در طول روز چندین نوبت هواپیما های دشمن برای بمباران توپخانه که نزدیک ما بود حمله کردند و با آتشباری ضد هوایی اقدام موثری نکردند و بمب هایشان را بی هدف می ریختند و می رفتند در یکی از همین حملات یک هواپیما سقوط کرد که موجی از شادی در ما پدید آورد.

عملیات در نقاط مختلف در جریان بود ، اوضاع کانال ماهی تقریبا تثبیت شده بود اما نبرد در بوارین و نهر جاسم که در حومه بصره بودند و حائز اهمیت به سختی پیش میرفت .

روزمان اينگونه و در انتظار ، سپری شد .

شبمان ، در هياهوی درگيری ها ،  در حسرت حضور ، تا صبح به ناله و زجه و طلب مغفرت و در يک کلام عبادت سپری شد ، شايد اين نوحه ها و اين درخواست ها وسيله ای شوند برای گرفتن برات شهادت و چه بسا افرادی که آنشب برنده اين سودای پرسود شدند ...

روز بعد برای ورود به عمليات به ما دستور دادند به نهر جاسم برویم ، به وسیله لندکروزهای متعدد، گردان عازم شد ...

 


شلمچه کربلای پنج دی ماه 1365

 

عصر روزجمعه 27/10/ 1365 شلمچه – ساعت حدود 2 بعداز ظهر دستور رسیده برای آغاز مرحله دیگری از عملیات کربلا ی پنج به منطقه ای به نام نهر جاسم برویم .

افراد گردان سوار بر لند کروز با چهره های خندان و متبسم آماده عزیمت میشوند .

من بیسیم چی آقای شریف معاون گردان هستم ، ما جزء آخرین نفراتی هستیم که سوار ماشین میشویم .

حرکت ما به سوی آینده ای که هیچ خبری از آن نداریم آغاز میشود .

ماشین ها به سرعت حرکت میکنند ، از کناردژ کنار دریاچه ماهی جایی که قبلا برای تهیه باطری بیسیم رفته بودم رد میشویم ، آتش دشمن از اینجا به شکل عجیبی شدت پیدا میکنه ،

 این منطقه یک دشت وسیع خالی از هر نوع پوشش گیاهی است که دشمن برای ممانعت از حمله نیروهای ایران و محافظت از بصره با انحراف آب رودخانه دریاچه مصنوعی درست کرده بود (دریاچه ماهی)....

شب اول عملیات کربلای پنج نیروهای لشکر اسلام به وسیله قایق های تندرو به سمت مقابل دریاچه رفته بودند ،

عراقی ها در این منطقه با استفاده از آخرین نوآوری ها خاکریز هایی درست کرده بودند موسوم به نعل اسبی که تصرف این نوع خاکریزها به لحاظ شکل آنها تقریبا محال بود اما بچه های ما توانستند این امر محال را به واقعیت تبدیل کنند .

ماشین ها به سرعت از دژ دور میشدند ، در بین راه از کنار لشکر های زیادی رد شدیم ، بچه های لشکر محمد رسول الله ( بچه های تهران) لشکر پنج نصر (خراسانی ها) لشکر امام حسین (بچه های اصفهان) و ......

نیمه های راه از شدت حجم آتش دشمن همه ماشین ها متوقف شدند .

جاده در اینجا در محدوده دید دشمن و تیررس آنها بود .

یکدستگاه بلدوزر به شدت مشغول کار و ساخت خاکریزی بود تا آن نقطه که توی دید مستقیم عراقی هاست را بپوشاند . درنگ جایز نبود ایستادن و منتظر شدن همانقدر خطرناک بود که حرکت ، چرا که حجم زیاد آتش خمپاره ها میتوانست موجب تلفات مضاعف شود ، بنا به صلاحدید قرار شد با سرعت از آنجا رد شویم .

هنوز چند تا ماشین رد نشده بود که ناگهان شدت آتشباری دشمن به شکل عجیبی شدت گرفت ، بی اختیار همگی از لندکروزهای در حال حرکت پایین پریدیم تا در گوشه ای سنگر بگیریم . در حین دویدن حس کردم زیر پایم خالی شد نشستم دیدم قسمتی از پاشنه پوتینم با اصابت ترکش رفته وقتی پسرعمو ودیگران دیدند تعجب کردند ، به هر حال با لطف خدا بدون هیچ تلفاتی از آنجا رد شدیم و بالاخره به محلی رسیدیم که قراربود .

اینجا برخلاف خود شلمچه مملو از نخل است ،

به اولین خاکریز که میرسیم جسد عراقی را میبینم که از کمر دو نیم شده و درست روی راس خاکریز افتاده هر چه جلوتر میرویم تعداد اجساد عراقی ها بیشتر میشود و این نشان از این دارد که چند ساعتی بیشتر از فتح اینجا نمیگذرد .

در دل نخلستان به یک پادگان میرسیم که دارای تاسیسات زیادی است و دشمن با ساخت سنگر های مقاوم احتمالا آنجا را برای فرماندهی نیروهایش در نظر گرفته بود ، محوطه پادگان مملو بود از اجساد عراقی و ماشین ها و دیگر وسایل موتوری بعضا در حال سوختن و تعدادی هم سالم و دست نخورده ، مشخص بود از اینجا جلوتر نمی شود رفت ، همگی در دل خاکریز پناه گرفتیم و مشغول حفر جان پناه شدیم ، هر چند دیگر خورشید را نمیشد دید اما هوا هنوز روشن بود ، آسمان خون فام شده بود ، صدای هواپیما نظر همه را معطوف به آسمان کرد تعداد زیادی هواپیما درست بالای سرما جولان میدادند ، من و آقای شریف و پسر عمویم با هم هستیم ، وقتی که بمب هایشان را میریختند چنین به نظر می آمد که درست روی سر ما فرود خواهند آمد ، اما این از خطای دید بود و بمب ها با فاصله چند کیلو متری منفجر میشدند ، هوا که تاریک شد مقرر شد تا فرمان بعدی در یکی از ساختمان های پادگان اسکان بگیریم .

در یک اتاق حدودا پانزده شانزده متری بیش از سی نفر مستقر شدیم ، از لوازم داخل آنجا متوجه شدیم قبلا آشپزخانه بوده یک میز آهنی بزرگ وسط اتاق بود ، لازم به ذکر است که این اتاق یک سقف داشت که از چند جا میشد آسمان را دید ، چهار طرف هم به وسیله گلوله و ترکش سوراخ سوراخ شده بود ،

 کنار این اتاق دو دستگاه نفر بر سالم عراقی جا مانده بود .

شب عجیبی در آن اتاق داشتیم ........

 

شلمچه کربلای پنج دی ماه 1365

 

غروب خورشید در آستانه درب آشپزخانه عراقی ها که حالا جان پناه و سنگر تعدادی بیش از سی نفر از افرادگردان شده بود بیسیم صدایم کرد ، بله مظفر منصوری دوستی که در اعزام اولم به جبهه در واحد مخابرات اکثر اوقات و در بیشتر ماموریتها با هم بودیم آنسوی خط مرا مورد خطاب قرار داده بود، ذوق زده شده بودم با خوشحالی و شور شعف زاید الوصفی جوابش را دادم قرار شد در اولین فرصت همدیگر راببینیم .... اما سرنوشت چیز دیگری برایمان رقم زده بود .....

روز دیگری از عملیات کربلای پنج گذشت و آسمان با منورهای خوشه ای عراقی ها شب را از یاد برده بود ، ما در سنگر منتظر آغاز مرحله ای  دیگر از این عملیات بودیم ، با گذشت زمان هوا نیز رفته رفته سرد می شد . کمتر حرفی رد و بدل می شد ، آتش دشمن بر سرمان غوغایی به پا کرده بود ، صدای انفجارهای پی در پی دیگر برایمان عادت شده بود ، ترکشها و تیر های مستقیم از سوراخ های دیوار اتاقک وارد و از سوی دیگر خارج میشدند ...

انتظار دستور شروع عملیات و سردی طاقت فرسای هوا همه را کلافه کرده بود .

در آن حال و هوا یاد شهرمان افتادم ، و در ذهنم کسانی را مجسم میکردم که با خیال راحت و در بستری گرم آرمیده اند و در رویا هایشان سود روز بعد را محاسبه میکنند ...

اما اینجا سودای دیگری بر پا بود ، بزرگ مردان دوازده ساله به همراه شیر مردان هشتاد ساله همگی در پی تجارت و معامله ای  دیگر هستند . در همین افکار بودم که پسر عمویم به کنارم آمد ، او دو سال از من بزرگتر و اعزام دومش بود ، به من گفت :"علیرضا بیا تا هر جا که امکانش باشه در طول عملیات همراه هم باشیم  ، اینطور خیالمون از وضعیت هم راحت تره " ، نگرانی را در کلامش می شد حس کرد ، با لبخند گفتم : " حمید بیا بریم زیر اون میز آهنی تا قطع نخاع نشیم " شاید باورتون نشه من هرگز این لفظ را از کسی نشنیده بودم نمیدانم چطور به زبانم آمد ، به هر جهت  با پناه بردن  به اون میز ، هم از شر تیر و ترکش های عبوری راحت شدیم و هم مهم تراز آن ،  اینکه با توجه به ازدحام بچه ها سرما را کمتر حس میکردیم  ...

عقربه های ساعت به کندی  می گذشتند ، خستگی روز و این بلاتکلیفی واقعا آزارمان میداد ، حجم عجیب آتش به حدی بود که محال بود کسی از سنگر خارج شود و سالم برگردد ، و همین موضوع باعث شد ساعت حدود دو بامداد به صورت رسمی اعلام شود که عملیات لغو شده است .

تا سحر میهمانی و پذیرایی عراقی ها ادامه داشت ، و با طلوع خورشید  خیالشون حداقل برای یک روز راحت و کم کم از آن آتشباری کاستند، با روشن شدن هوا متوجه شدیم شب را در کنار یک جسد عراقی صبح کرده بودیم کمی چندش آور بود ، تازه متوجه شدیم بوی تعفن از چه بوده است. وقتی که از سنگرمان خارج شدیم باورش مشکل بود ، مانند این بود که زمین را شخم زده باشند .

دهها خمپاره و گلوله توپ عمل نکرده در گوشه گوشه محوطه پادگان در زمین خودنمایی میکرد و گلستانی را تداعی مینمود که به جای گل ، خمپاره و توپ در آن کاشته اند ...

بعد از خروج از آن سنگر کذایی ، تا ظهر بچه ها پشت خاکریز موضع گرفتند .

من به اتفاق معاون گردان و تعداد معدودی دیگر جهت توجیه در خصوص عملیات به سنگری وسط پادگان فرا خوانده شدیم .

این سنگر که کاملا مشخص است برای فرماندهی عراقی ها در آن محور ساخته شده در عمق زمین بود و دارای امکانات نسبتا مناسبی است ، برای ورود باید تعداد زیادی پله را  طی میکردیم تا  به کف میرسیدیم ، داخل سنگر هم متشکل از چندین اتاق مجزا بود .

علی ایحال توجیهات و دستورات لازم در مورد عملیاتی که شب بایستی انجام شود صورت پذیرفت و با آوردن نهار که مرغ بود دیگر وقوع عملیات برایمان محرز و قطعی گردید !!!

در طول روز چندین پاتک عراق توسط رزمندگان دفع شد و به نظر میرسید عراقی ها ، نا امید از پیشروی به این راضی هستند که عملیات همین جا متوقف شود اما نمی دانستند شب چه جهنمی انتظارشان را میکشد ....


عملیات کربلای پنج - شلمچه - نهر جاسم

 

بیست و هشتم دیماه هزار و سیصد و شصت و پنج – عملیات کربلای پنج _ نهر جاسم

عجب غروب غم انگیزی ، نورآفتاب از لابلای شاخه های درختان نخل به هم پیوسته و نیز شعله های آتشی که در دل این نخلستان زبانه میکشید منظره ای زیبا و رویایی را به وجود آورده بود ، فضا آکنده از بوی خون و باروت و صدای انفجار های پی در پی است .

امروز در دفاع از مواضع حاصل از پیشروی های شبهای قبل ، خاک تب دارو تشنه و خشک این منطقه با خون صدها جوان از بهترین فرزندان این ملت آبیاری شده است و قرار است امشب مرحله ای دیگر از عملیات کربلای پنج انجام شود .

بعد از نماز مغرب و عشا خستگی و بی خوابی موجب شد هر کدام از بچه ها در گوشه ای از سنگر به استراحت بپردازند . در زیر نور فانوس به آهستگی چهره تک تک بجه ها را از نظر گذراندم ، به طور قطع و یقین فردا با طلوع آفتاب بسیاری از آنها پر گشوده و آسمانی شده بودند ، بعضی ها شوخی میکردند و برخی نیز سکوت اختیار کرده بودند و عده ای هم چفیه را بر صورت کشیده بودند و بدون دغدغه خوابیده بودند چرا که شب پر کاری در پیش بود .

بوی دود تند ناشی از انفجارها ، چنان گلویم را فشرد که با احساس خفگی از خواب پریدم ، زمین زیر پایمان لحظه ای آرام قرار نداشت نیمه های شب فرمان شروع عملیات صادر شد .

بعد از خدا حافظی و مصافحه و گفتن و شنیدن آخرین حرفها بچه ها در دسته های چند نفری از سنگر خارج می شدند . حمید پسر عمویم هم به همراه یکی از دسته ها عازم شد وقتی که از هم جدا میشدیم تصور اینکه ممکن است برایش اتفاقی بیفتد و من سالم بمانم عذابم میداد چرا که مسلما در این صورت باید پاسخگوی پدر و مادرش می بودم هر چند او از من بزرگتر بود اما آنها دلیل اعزام فرزندشان به جبهه را هم نشینی با من میدانستند .

زمان به کندی سپری می شد ، حدود یک ربع از آغاز عملیات گذشته بود که قرار شد من در معیت آقای شریف باتفاق مابقی بچه ها به دیگران بپیوندیم .

 پله های سنگر را به سرعت طی کردیم و وارد محوطه شدیم حقیقتا قیامت کوچکی بر پا شده بود از هر طرف گلوله ای می آمد وهر انفجاری زمین گیرمان میکرد هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که درراه به اولین شهید بر خوردیم برای اینکه از سرنوشت دوستان بی خبر نباشم رویش را در زیر نور سرخ منورها به تماشا نشستم  ، غریبی آشنا بود... چند قدم جلوتر یکی دیگر و .... هر چه جلوتر میرفتیم بر تعداد شهدا افزوده می شد .

پس از مدتی از کارم پشیمان شدم چرا که فرقی نداشت اینها که اکنون در خون خودشان غلطیده اند از گردان ما باشند یا از دور افتاده ترین نقطه ایران ، بدون توجه به هویت شهدا از کنارشان عبور میکردیم ،  این وضع  ادامه داشت تا وقتی به خاکریز خودی رسیدیم و از اینجا پس از عبور از شکافی که در خاکریز ایجاد شده بود وارد یک معبر به عرض حدود دو متر شدیم که توسط بچه های تخریب از وجود مین پاکسازی شده بود و با روبان مشخص شده بود این روبان ها تا خاکریز عراقی ها ادامه داشت ...

من مات و مبهوت به دنبال فرمانده ام با سرعت میرفتم ، درون نخلستان صداهای گنگ و نامفهوم به همراه غرش  انفجار مداوم لحظه ای قطع نمیشد ، در میانه راه به جایی رسیدیم که تعداد زیادی شهید و مجروح افتاده بود، تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که آنها را از مسیر به کناری کشیدیم و به راهمان ادامه دادیم .....

 

یکشنبه - بیست و نهم دیماه هزاروسیصدوشصت و پنچ ( عملیات کربلای پنج ) شلمچه نهر جاسم

 

شتابان و به سرعت نخلستان ها را پشت سر مي گذاشتيم از هر سو برسرمان آتش مي باريد ... ظلمت شب ، با تابش صدها منور که مانند دانه های یاقوت سرخ بر تارک آسمان خود نمایی میکردند جای خود را به یک فضای خون فام داده بود ... ما بین خط خودی و عراقی ها دهها مجروح در خونشان غوطه ور هستند و با ذکر آماده پرواز میشوند ... راستش وقتی که از کنار هر کدامشان رد میشدم یاد خانواده های آنها می افتادم اگر جوان بود به مادر و  پدرش ، اگر میانسال یا جوان دل بود  بود به فرزندانش  ، گاهی در چهره بعضی ها خیره میشدم ... تیرهای رسام ، با نشان سرخی که از خود میگذاشتند ،  سینه هوا را میشکافتند تا در جایی به وظیفه شان عمل کنند و وسیله ای شوند برای عروج کسی که شهادت روزیش بود ...  اینجا صدا از هر نوعی به گوش میرسید ... صدای انفجار خمپاره های شصت که به شخص فرصت زمین گیر شدن هم نمیداد و به همین دلیل نامرد می خوانندش چون بقیه خمپاره ها حداقل قبل از انفجارشان با سوت اخطاری میدهند !!!!  آواز زیبای ترکش هایی که با آهنگ خاص خودشان از کنارمان رد میشدند ، صدای داد و فریاد فرماندهان  ، همینطور شیهه عراقی ها را میشد به خوبی  شنید .... حالت عجیبی داشتم ... خودم هم مطمئن بودم که در این راه که میروم دیگر برگشتی نیست ...  بیسیم روی پشتم سنگینی میکرد ... چند بار در مسیر به زمین خوردم ... گاهی احساس میکردم که پاهام در اختیارم نیست ... نگاهم به فرمانده ام بود تا گمش نکنم ... بالاخره به خاکريز عراقي ها رسيديم ، یک دستگاه نفربر در آتش میسوخت باید وارد کانال میشدیم ... به جهت شليک تير مستقيم ، رفتن به داخل کانال پشت خاکريز از روي تاج آن مقدور نبود ،

از روزنه سنگر عراقي ها که روي کمرکش خاکريز براي ديده باني تعبيه شده بود وارد شديم ... اولين نفر هم من بودم .به لحاظ ارتفاع پنجره با سطح سنگر ، سعي کردم با دستانم به زمين برسم ...

 اما دستانم به جايي نرسيد ناچار خود را پرت کردم ، به زمين سنگر نخوردم ، چرا که چند

 جسد عراقي کف را پوشانده بودند ، بعد از اينکه همه وارد کانال شدند به اتفاق راه افتاديم

دقايقي بيشتر از سقوط اين خاکريز نمي گذشت .

تعداد زيادي مجروح داخل کانال بود که نياز به مداوا داشتند به دستور آقاي شريف بچه ها

 مشغول بستن زخم مجروحين و يا انتقال آنها به عقب شدند ....

آقاي شريف با عجله به جلو رفت من نيز در طول خاکريز به راه افتادم .... 

هنوز چند قدمي نرفته بودم که در زير نور قرمز رنگ منورها فردي را ديدم که مات و مبهوت و

 بي حرکت نشسته بود و  اطراف را نگاه ميکرد جلو تر رفتم ، او را مي شناختم هم کلاسم

 بود و اعزام اولش ، وظيفه اش امداد گري بود اما شوکه شده بود و قادر به هيچ کاري

 نبود و خودش نيازمند کمک و ياري ، با يکي از بچه ها که مجروحيت سبکي داشت و

قادر به راه رفتن بود به عقب برگشت .

دیدن مجروح و شهید دیگر برایم عادی شده بود ... هر چه در طول کانال جلو تر ميرفتم تعداد مجروحين بيشتر مي شد ..... یک مجروح زیاد ناله میکرد ... چند دقیقه ای کنارش نشستم. بچه شهرستان سيرجان بود و مرا به جان مادرم قسم میداد و از  من ميخواست به عقب ببرمش وقتي دقيق شدم متوجه شدم با اصابت ترکش علي الظاهر بيناييش را از دست داده بود از صورت و پیشانیش خون زیادی می آمد ، با باند هايي که همراه خودش بود صورتش را باند پيچي کردم و گفتم من توان انتقالتون را به عقب ندارم ، کمي دلداريش دادم و خواستم که مقاومت کند تا امداد گران سر برسند بوسیدمش ........... 

به راهم ادامه دادم در بین راه دو نفر را دیدم  که بریده بودند  مرا میشناختند ، جون نسبت به منطقه توجیه بودم با خواهش  و تمنا می خواستند همراهشان به عقب بروم به آنها گفتم من نمی آیم ، وقتی دلیلش را جویا شدند ، گفتم : هیچ تضمینی نیست شما سالم به عقب برسین کافی است از کانال به نیت فرار خارج شده  و کشته شوید آیا در این صورت میتوانید جواب قانع کننده ای داشته باشین با این حرف از آنها  جدا شدم ........

 چند صد متری جلوتر به جايي رسيدم که ديگر کسي نبود و عرض کانال را با گوني

 بسته بودند .

تعداد زيادي مجروح و شهيد در همين نقطه بود اینها جزو خط شکنانی بودند که

 موفق شده بودند تا اینجا پیشروی کنند ... باز  مجذوب چهره نورانی شهیدی شدم ، تقریبا هم سن و سال خودم بود  ...  برای لحظاتی خودم را در سیمایش دیدم  ... تیر مستقیم چنان  بدن نحیفش را  آماج  قرار داده بود که  میشد استخوانهای بدنش را دید ... دستش به پوستی بند بود و  استخوان ساعدش به وضوح قابل رویت   .................

 ازکنار گونی ها سرم را بالا بردم  ، در فاصله اي نزدیک چند عراقي با ايجاد يک سنگر

 راه را بسته و مانع پيشروي شده بودند ... با ديدن من يک نواررگبار شليک کردند ،

 

 داغي گلوله ها را که از بالاي سرم رد مي شدند حس کردم ...

 بي اختيار روي زمين افتادم ، سينه خيزحدود بيست متر  به عقب آمدم ، تعدادي از

 بچه ها را ديدم ، کنارشان  نشستم  تا  دستور بعدي  برسد  و   ....

موقع نماز صبح بود ، لباس من آغشته به خون پاک و مقدس شهيدان و مجروحين

 شده بود ، تيمم کردم و داخل سنگري به نماز مشغول شدم ،

 احساس خوبي داشتم که قابل بيان نيست اما همين قدر ، بگويم که شیرینی و حلاوت آن دو رکعت در صحنه کارزار و میدان نبرد در کنار شهدا هنوز مرا به وجد می آورد  ...


یکشنبه - بیست و نهم دیماه یکهزاروسیصدوشصت و پنج -شلمچه - نهر جاسم

 

شب را همه با آرامش آن ميشناسند وسحر را  با  راز و نياز ... اما شبي را که پشت  سرگذاشتم آن چنان مملو از هياهو و صدا بود که حتي تصور آن نيز قطعا در هيچ روزي تکرار ناشدني مينمايد . سحرگاهان ، بسياري سجاده خون پهن کرده و نماز عشق به پا داشتند و تسبيح يار  گفتند و به وصال دوست رسيدند . به راحتي و وضوح مي شد  درهاي باز آسمان را ديد و صداي بال فرشتگان را که براي  همراهي و مشايعت و استقبال از بهترين ، عزيزترين و مقرب ترين بندگان خدا ، در حرکت بودند را شنيد ... گويي خورشيد هم تاب نياورده و تحملش به سر آمده بود ، چرا که فکر ميکرد قافله  عشاق بروند و او از ديدن راهيان محروم شود ، هر چند نمي دانست حرکت کاروان  شهادت شب وروز نمي شناسد و مقدر شده است بسياري از مسافران در حضور او به خيل راهيان نور بپيوندند .... با روشني آسمان معدود عراقي هايي که در کانال مانده بودند دستها را بالا برده و تسليم شدند .

امدادگران مشغول مداوي مجروحين و انتقال آنها و شهدا به عقب هستند .

ماندن در کانال ديگر مقدور نيست ، چرا که کانال از سمتي که به عراق منتهي ميشود فاقد خاکريز بوده و در تيررس و ديد دشمن است . قبل از روشني کامل هوا با احتياط و با سرعت يکي پس از ديگري کانال را ترک کرده و به پشت خاکريزي که رو به ايران ساخته اند ميرويم و در مقابل دشمن موضع گرفته و در فواصل چند متر از هم شروع به حفر جان پناه مي کنيم . هنوز ساخت سنگرها به اتمام نرسيده که به وسعت و حجم آتش  دشمن افزوده ميشود و اين نشانگر آغاز تحرک عراقي ها براي پاتک و باز پس گيري نقاطي است که شب گذشته از دست داده اند ...

براي ديدن وضعيت با آرامي به راس خاکريز رفتم . روبروي ما در فاصله اي نزديک  نيروهاي عراقي در پناه صدها زره پوش که کثرت آنها به حدي بود که از راست و چپ تا افق ديد تا جايي که چشم کار ميکرد آرايش گرفته و در حال تدارک حمله به ما بودند ... قبل از شروع پاتک ،  تانک هاي عراقي با حرکت در عرض جبهه خودشان وايجاد سر و صدا و به راه انداختن دود و گرد و خاک قصد تضعيف روحيه و ارعاب وترساندن ما را داشتند  که تاثير نداشت . بالاخره پاتک دشمن شروع شد .

در همين احوال نيروهاي تازه نفس به جمع ما پيوستند . با نزديک شدن تانک ها آرپي جي زن ها مشغول شکار تانک شدند ، گهگاهي خمپاره اي يا شليک مستقيم تانکي باعث جراحت يا شهادت عده اي مي شد . هر چه زمان مي گذشت آتش دشمن بيشتر و بيشتر مي شد و تلفات ما نيز به تبع آن افزايش مي يافت .

در اين زمان بود که بيسيم را در آورده و با کمک به آرپي جي زن ها در قرار دادن گلوله در سلاح سعي کردم موثرتر باشم ، گاهي هم به کمک بچه هايي ميرفتم که مهمات به جلو مي آوردند ... در حين دفع پاتک بسياري  به خاک و خون غلطيدند . برايم مسجل و حتمي بود که  برگشتي ندارم .

در همين اوضاع خمپاره اي از بالاي سرم رد شد ، خواستم خيز بردارم که ديگر ديرشده بود و انفجار و موج ناشي از آن مرا چندين مترپرت کرد ، به پشت روي زمين افتاده بودم ، گوش هايم چيزي نمي شنيد ، به نظرم آمد که زمان از حرکت بازايستاده و متوقف شده است ، درد و سوزشي حس نميکردم ، بدنم مانند کسي که دچار برق گرفتگي شده است سخت ميلرزيد ، گيج بودم و نميدانستم چه اتفاقی برايم رخ داده براي لحظاتي صحنه هاي عجيبي از جلوي چشمم عبور کرد ناگهان احساس سبکي خاصي کردم  ، مانند پر شناورشده بودم و به آرامي بالا ميرفتم ، ديگر اختيار هيچ جاي بدنم را نداشتم هر چه سعي ميکردم بي فايده بود و قدرتي براي کنترل خودم نداشتم.احساس عجيبي داشتم که مي دانم زبان از بيانش قاصراست.

به نوعي بر محيط احاطه داشتم ، در يک آن تصميم گرفتم که نروم وبا دستهايم سعي کردم زمين را بگيرم و همينطور شد و در لحظه اي همه آن حالات رفت و من در ميان عده اي مجروح ديگر افتاده بودم .....

 


 

کربلای 5 - شلمچه - نهر جاسم - 29/10/1365

 

 

اکنون دیگر توان هیچ کاری نداشتم .

 حتی قادر به حرکت دستهایم هم نبودم .

با شدت خونریزی ، رفته رفته  قدرت دیدم کم می شد  .

تشنگی عجیبی تمام وجودم را می سوزاند .

توقع کمک در این  اوضاع و احوال بیهوده و عبث بود  ، به نوعی تسلیم وضعیت خود شدم  ، اما تشنگی سخت آزارم میداد ، نا خودآگاه طلب آب میکردم و دیگر اصلا به فکر مجروحیتم نبودم ... دقیقاٰ یادم نیست که چه مدت گذشت ولی خورشید تقریبا وسط  آسمان بود . چند تا از بچه های گردان  مرا  بر روی برانکادی گذاشتند و رفتند ، خونریزی پشتم بر کف برانکاد حالت چسبندگی خاصی ایجاد کرده بود و با هر تکان کوچکی صدای خونی که روی برانکاد بود به گوشم میرسید ...  بالاخره آنچه که بر دلم گذشته بود به وقوع پیوست . از قبل میدانستم که دیگر با پای خودم بر نمیگردم . آری من هم حالا دیگر سهم خودم را از سفره جهاد گرفته بودم ... عدم توانایی در حرکت باعث شد یاد جانبازان ویلچری افتادم  با بغض و درماندگی از امام زمان خواستم  حداقل دستهام را به من برگردانند ... بی درنگ دستهایم جان گرفتند و در همین حین یکدستگاه ماشین سیمرغ که مهمات و غذا آورده بود با سرعت از کناره خاکریز رد شد . دوستانی که سالم بودند در برگشت این خودرو ما را با عجله در قسمت بار گذاشتند و راننده هم بدون هیچ توقفی با سرعت  به سمت عقب آمد . سرعت خودرو به حدی بود که ما را درهمدیگرمیپیچاند ... بالاخره ایستاد . پس از توقف چند نفر که انگار آماده بودند ما را به داخل آمبولانس انتقال دادند . درون آمبولانس علاوه بر من چند تا مجروح دیگر که توان نشستن داشتند وجود داشت در حین حرکت هر چند میدانستم دادن آب به جهت اینکه موجب تشدید خونریزی میشود وتقاضای آن برایم سودی ندارد ولی من فقط آب میخواستم و به نوعی التماس میکردم اما راستش دیگر حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم و حس میکردم بجز خودم هیچکس سخن مرا نمی شنود هراز گاهی انفجاری در نزدیکی آمبولانس اتفاق می افتاد به هرحال پس از رسیدن به بیمارستان صحرایی چند نفر به بالینم آمدند و بعد از تخلیه محتویات جیبم ، با قیچی تمام لباسهایم را پاره کردند و با یاداشت کد پلاک وپرکردن یک فرم ، محل اصابت ترکش را بانداژ کردند ...

پیرمردی به بالای سرم آمد از شهر و دیارم پرسید اما من فقط آب میخواستم ...آب ... آب

دیگر تاب و تحمل نداشتم ... گاهی از حال میرفتم و گاه بهوش می آمدم...

خیسی لبان خشک شده ام مرا به خود آورد ، دیدم همان پیرمرد یک قطعه گاز خیس بر روی لبانم گذاشته و نوازشم میکند . آنچنان احساس رضایت و راحتی کردم که قابل توصیف نیست اما چه سود هنوز دقیقه ای نگذشته بود که دوباره آتش به جانم افتاد ...

 از اینجا دیگر لحظاتی بی هوش میشدم و گاهی بهوش می آمدم ...

با هلیکوپتر مرا با تعداد زیادی مجروح به اهواز منتقل کردند و به بیماستان شهید بقایی بردند .

تمام اتاق ها و راهروهای بیمارستان مملو از مجروح بود . انبوه بچه های مجروح رسیدگی را کند کرده بود . مرا با همان برانکاد گوشه راهرو گذاشته بودند ... در همین بیمارستان بود که شخصی نمیدانم از سر دلسوزی یا ... یک لیوان آب به من داد ... هر چند تشنگی ام مرتفع شد ولی حالم خیلی بد شده بود ، حالا دیگر تاریکی شب  همه جا را فرا گرفته بود .

بدون اینکه کاری برایم انجام دهند بعد از ساعتها که به کندی هم گذشت به فرودگاه اهوازاعزام شدم وضعیتم به صورتی بود که واقعا درک درستی از اطراف نداشتم هر گاه که جابجایم میکردند متوجه میشدم ، سوزش و درد محل اثابت ترکش هم کم کم بر من مستولی میشد .                           

  تعداد زیادی مجروح در چندین طبقه درون هواپیمای سی 130 استقرار یافته بودیم . فضای هواپیما علاوه بر صدای سهمگین موتورها  پر بود از آخ و ناله مجروحین ونجواهایی که برایم نامفهوم و گنگ بود ...

از این شب کذایی فقط این را بگویم که پرواز ما بدلیل اینکه در اوج عملیات کربلای 5 بودیم و به لحاظ عدم پذیرش بیمارستانهای مختلف بالاخره بعد از چندین بار نشستن و بلند شدن ساعت 7 به زمین نشست و با باز شدن درب انتهای هواپیما تخلیه مجروحین و شهدایی که در آسمان آسمانی شده بودند آغاز شد ...

 اولین سوالی که از افرادی که آمده بودند ما را ببرن کردم این بود که: 

ما کجاییم ؟؟؟


تولدی دوباره ...

زندگی ما انسانها نوعاً به گونه ای است که قادر نیستیم علیرغم اختیار در انتخاب مسیر بر جبر محتوم اثر بگذاریم و حقیر اعتقاد دارم در دفاع مقدس هشت ساله هیچ تیر و ترکشی بدون ماموریت و استحقاق نصیب رزمنده ای  نشد .

این واقعیت غیر قابل انکار است که در هر جنگی کشته شدن   ،  زخمی شدن  و اسارت از بدیهی ترین نتایجی است که افراد در گیر در کارزار همواره در معرض آن قرار دارند اما با نگاه دینی و ارزشی مبتنی بر تعالیم اسلام با اطمینان و یقینا میتوان گفت در جنگ ما هر کدام از عواقب  مذکور علی الخصوص شهادت فقط قسمت کسانی شد که ظرفیت آنرا در خود ایجاد  نموده بودند و لیاقت داشتند ودر یک کلام هر چه به هرکس داده شد حقش بود ...

با عقل مادی و علم بشری درک  و تشخیص نعمت با نقمت  و تمایز بین آنها ممکن نیست چه بسا در خواست هایی از خداوند داریم و برای رسیدن به آنها نذر و نیاز میکنیم ولی فی الواقع  نیل به آنها به نفع ما نیست و بالعکس  بسیاری از اتفاقات حادث بر ما که ظاهرا بلا هستند اما در حقیقت عین نعمت و لطف حضرت دوست به ماست ...

بنده برای خودم دو تاریخ تولد قائلم یکی ۲۵/۵/۱۳۵۰ روزی که پا به عرصه این دنیای خاکی نهادم و دیگری ۲۹/۱۰/۱۳۶۵  که زندگی جدیدی را آغاز کردم . در این زمان تقدیر برایم سرنوشتی رقم زد که نه تنها شکوه و شکایتی از آن نداشته و ندارم بلکه آنرا منتهای محبت معبودم میدانم که نعمتی به من ارزانی نمود که لایق آن نبودم و استحقاقش را نداشتم ...

بعد از تولد دومم هر بار که آهی کشیدم یا دردی را متحمل شدم و یا زخم زبانی دل آزرده ام کرد بیشتراز پیش حسش کرده ام ...

آنچه که در این طریق اهمیت دارد ثابت قدمی و صبر است و اگر هدایت خودش نباشد هر لغزشی موجب میشود با وجود تحمل این همه مصائب و مشکلات و درد و رنج ناشی از معلولیت و مجروحیت ، مصداق  بارز خسرالدنیا و الاخره باشیم و از آن بدترو دردناک تر شرمندگی مقابل شهداست ...

و اما ادامه ماجرا :

پس از ساعتها پرواز ، هواپیمای c130   حامل مجروحینی که حالا عده ای از آنها در آسمان آسمانی شده بودند در فرودگاه بندر عباس آرام گرفت .

تعداد زیادی آمبولانس روی باند فرودگاه آماده انتقال ما به بیمارستان بودند .

هوای مطبوع بندر بیشتر بهاری بود و لطافت خاص این فصل را داشت و از سوز و سرمای زمستان خبری نبود .

هنوز هم تشنه بودم اما دیگر توانی نداشتم حتی طلب آب بکنم .

به بیمارستان منتقل شدیم . مجروحین بر اساس نوع و سطح و میزان جراحت و وخامت حالشان تقسیم شده بودند و به آنها رسیدگی می شد. وضع من هم تعریفی نداشت . نمیدانم از خستگی و بی خوابی دو سه روز گذشته بود یا به دلیل تزریق دارو ، شاید هم علتش خون ریزی و ضعف بود هرازگاهی چشم باز میکردم و باز بی حال می شدم ...

تیم پزشکی بر بالینم حاضر شدند . آنچه که برایم اهمیت داشت اطلاع از مجروحیتم بود . هنوز نمیدانستم چرا قادر به حرکت نیستم و دلیل عدم تسلط و اختیار پاهایم چیست ؟ تنها پاسخی که شنیدم این بود که انشالله به زودی سلامتی خودت را به دست خواهی آورد ...

با رفتن پزشکان چند نفر دیگر آمدند . ظاهرا برای عمل جراحی آماده ام میکردند ...

دقائقی بعد به اتاق عمل منتقل شدم . هیچ اطلاعی از ماهیت جراحی و علتش نداشتم . تصورم بر این بود که بعد از عمل سلامتی ام به من بر خواهد گشت و با پای خودم به خانه و دیارم بر میگردم ...

در اتاق عمل پس از تزریق دارو و استنشاق گاز در حین صحبت با پزشک بیهوش شدم ...

تنها چیزی که به یاد می آورم احساس خفگی شدید و شلنگی بود که در گلویم مانع تنفسم بود و سخت آزارام می داد ...

گیج بودم و حالت تهوع  و سردرد شدید  داشتم ...

گهگاهی با داد و فریاد مجروحی چشم باز میکردم و همین که صدا ها کم میشد پلک ها یم سنگین می شد ...

غروب آفتاب دومین روز تولدم بود .

خانمی آمد و گفت شماره تلفن بده تا به خانواده ات خبر بدهی ، اول گفتم : لازم نیست حالا که عمل کرده ام با بیرون آوردن ترکش و به دست آوردن سلامتی نمی خواهم خانواده ام را بیخودی نگران کنم ...

اصرار و توجیهاتش نتیجه داد ... تلفن نداشتیم شماره تلفن همسایه مان را دادم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود شماره را گرفتند .

پشت خط زن همسایه بود . حرف زدن برایم سخت بود . بعد از سلام سخت نبود تا بفهمد مجروح شده ام . یک جمله را نمیتوانستم تا آخر بیان کنم . نفسم بند می آمد و شکسته شکسته و بریده صحبت میکردم . اصرار داشت بداند از چه ناحیه ای مجروح شده ام ! گفتم :ترکش کوچکی به پایم اصابت کرده و چیز مهمی نیست ...

بالاخره مادرم گوشی را گرفت ... سلام کردم ... تنها چیزی که شنیده می شد  ، صدای زجه و ناله و گریه بود ... اصلا حرفی بین ما رد و بدل نشد ... پدرم گوشی را گرفت فقط سئوال کرد : بابا بگو کدام شهر و کدام بیمارستانی ؟ گفتم :  بندرعباس بستری هستم ... تا آن لحظه نام بیمارستان را نمیدانستم . همان خانم گفت : بگو ( بیمارستان شهید محمدی ) ...

                                               منبع و ماخذ:وبلاگ جانبازعزیز علیرضا برهانی نژاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 21:56  توسط   |