تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










                                                   شهیدمحمد جواد معافی از شهید محمدنگارستانی می گوید                                 


حدود سه ماه پیش بود که با نگارستانی یار فداکار محمود اخلاقی
که همیشه از محمود برای من میگفت و از خاطرات محمود برام نقل میکرد .با هم  تصمیم  رفتن به جبهه گرفتیم و با اینکه در جهاد سازندگی راین و روابط عمومی سپاه کار می کردیم و از ما خواستند که به جبهه نرویم ولی ما تصمیم خودمون را گرفته بودیم و با برادرمون محمد نگارستانی راه افتادیم  تا اینکه به جبهه  جنوب برویم  ،با نگارستانی به آبادان رفتیم ،شب حمله ای که نگارستانی وسیف الدینی ودیگر برادرانمان ایرانمنش وضیاء با هم دعا خواندیم و در این شب در زیر آتش خمپاره ها برادرمان سیف الدینی گفت اشکالی ندارد بلند شویم و بایستیم به احترام آقا امام زمان (عج)،بلند شدیم ایستادیم ودعا خواندیم،نزدیکهای صبح بود که با برادر سیف الدینی برای وضو گرفتن رفتیم.
ایشان خیلی وسواس داشت برای نماز  و مسائل عبادتشون. برادرمون پایش لیز خورد وداخل رودخانه افتادتمام بدنش آب گرفت و بعدچند لحظه ای برادرمان حمزه، شهید حمزه فرمانده سپاه منطقۀ جنوب بود که  فرمانده خط بود آمدند وگفتند بچه هایی که میخواهند شهید شوند سوار ماشین شوند تمامی بچه ها سوار ماشین شدند من ونگارستانی و سیف الدینی که همیشه با هم بودیم وما هم سوار ماشین شدیم و برای حمله به طرف ایسگاه هفت که پشتش عراقی ها مستقر بودند و بعد از مدتی که شب  بود بعداز راهپیمایی زیادی که کرده بودیم پاهای بچه ها تاول زده بود ، عملیاتی  ۴ روز باید به طول میکشید ۱۱ ساعت تمام شده بود و بچه ها فتح وپیروزی را بدست آورده بودندحصر آبادان شکسته  شده بود ،دشمن  هر لحظه دورتر وپا به فرار می گذاشت شب ، ما پشت یک جاده مستقر شدیم با آنکه آنها خاکریز داشتند امّا جرأت جلو آمدن نداشتندبچه های ما خسته و مونده ،پشت جاده افتاده بودندو همه خواب رفته بودند  از خستگی وچون اکثریتشون بچه های بسیج بودند ،بچه های ۱۴ ساله بچه  های ۱۵ ،۱۲ ساله بود.

با برادر سیف الدینی،نگارستانی وشهید اسحاق دریجانی و یکی از برادران شهید که  آبادانی بودند تصمیم گرفتیم که تا صبح نگهبانی بدهیم وبچه ها استراحت کنند وچون یکی از برادران میانمان با ژث می رفت بالای خاک ریز  و به جای بچه ها تیر اندازی میکرد که بفهمند نیرو داریم و تا صبح زیر آتش خمپاره های دشمن بودیم.

نزدیکیهای صبح بود که دستور حمله داده شد و ما دوباره یورش خودمون بر  سربازهای مضمحل صدام کافر شروع کردیم و لحظاتی بعد برادر سیف الدینی را ندیدم پیش برادر نگارستانی رفتم و گفتم برادرسیف الدینی نیست از دیشب که ما با هم نگهبانی میدادیم خبری ازش نیست و برادر نگارستانی هم گفت منم هیچ اطلاعی ازش ندارم،مدتها در خط بودیم هیچ خبری از برادر سیف الدینی نبودو برادرنگارستانی خیلی ناراحت بود بالاخره عملیات آبادان هم تمام شد ما شهیدان زیادی در این عملیات دادیم وبعد از اینکه ما به اهواز آمدیم گفتند که ما ده نفر می خواهیم که در عملیات سوسنگرد شرکت کنند آنها باید خداحافظی خودشان را بکنندو مطمئن باشند.........

...............................................................................................................

گفت ناراحت نباش فرمانده جلو ی ما هستند ، گفتم کو  ،گفت مگر نمی بینی دست من نورانی است همین را راست بگیر ، بیا جلو در این موقع دیدم برادران،برادران اهوازی که همشون زخمی شده بودند می گفتند فرمانده جلو ست بیائید در این موقع دیدم بچه هائی که حتی پاشون قطع شده بود یک پا،برادرانی که روی کانال افتاده بودند زخمی شده بودند با دست نشون میدادند وما را همراهی میکردند وقتی گفتند جلو بروید و با فریاد یا حسین اینگونه بچه های زخمی در زیر دست وپا ما بودندوما مجبور بودیم که از روی آنها عبور کنیم تا به اون هدف نهایی برسیم،دراین موقع محمد به من گفت اگر من زخمی شدم خواستی مرا برداری بهت تیر میزنم باید بری جلو هیچ اگر من زخمی شدم درنگ مکن و به راه خودت ادامه بده زیرا که ماهدفمون  پیروزی است و امشب باید ما پیروزی نهائی را بدست آوریم در این موقع بود که بیسیم های ما همه روی کانال عراقی ها افتاد وما تونستیم رمزهای عراقی ها را بگیریم و بچه ها با بیسیم هایی که داخل سنگر ها برده بودند با عراقی ها صحبت میکردندواونها با دسپاچگی مواضع خودشان را ترک میکردند و فرار میکردنددر این موقع به خاکریز اول رسیده بودیم  ،زخمی های پراکنده داخل خاک ریز داشیم یک دفعه محمد که حالتی بشاش و خندان داشت رو به من کرد و گفت برادر جواد برادر جواد آتش کن ومن کلانشکیف را گرفتم و آتش می کردم بعد از اون ،محمد در اون تاریکی دو سه قدم از من جدا شد همیطور که آتش میکردیم یکدفعه صدای یک انفجار وبعد صدای الله اکبری که نصف اول الله اکبر را شنیدم به طرف محمد دویدم گفتم محمد محمد بلندش کردم دیدم نه ، محمد از دنیا رفته و به ملکوت اعلی پیوسته  دست انداختم  به گردن محمد و اون رو بوسیدم و اسلحه ام رو روی دوشم انداختم و به راه خودم ادامه دادم چون او به آرزوی خودش رسیده بود و به من گفته بود لحظه ای درنگ نکن ...................

..................................................................................................

اکبرمحمد را به کولش کشید وبعد.........من جنازه پاهاشو گرفتم وبه سرعت از کانال میبردم ،نزدیکهای صبح بود کانال به شدت زیر آتش خمپاره بود اکبر فرمانده بود ومیبایست به بچه ها ش میرسید ولی جنازه محمد را به دوش میکشید ومی آورد در این موقع بود که برادر اکبر را خواستند وایشان مجبور بودند که جنازه محمد بگذارند وبرادرمون اکبر به دنبال نیرو رفت منم به وسیلۀ آمبولانس به بیمارستان منتقل شدم و تا ۲۴ ساعت حواسم را نمی فهمیدم نزدیکهای صبح بود که اکبر رسید گفت جنازه محمد را آوردی ،مثل اینکه پتکی توی سرم بزنن یکدفعه گفتم نه امروز میروم دنبالش ،رفتم گفتم من باید جنازه محمد بیاورم اول با من مخالفت می کردند میگفتند نه این کار را نباید بکنی شما باید استراحت کنید تو خودت تنها نمیتونی چون تو یک دست بیشتر نداری و با یکدست  نمی توانی بیاوری گفتم من به هر صورتی که هست میروم جنازه محمد را می آورم آنها که سرسختی وپا فشاری من رادیدند به چند تا از برادران گفتند بروید به ایشان کمک کنید،ما یک موتور برداشتیم ویک ماشین ،به درون کانال رفتیم و جنازه های برادران اهوازی،برادران یوسف آبادی ودیگر برادران را آوردیم ولی جنازۀمحمد،ازجنازۀ محمد خبری نبود،نا اومید گشته بودم،ناراحت بودم،شب آمدم تا صبح دعا کردم،خدایا جنازه محمد کجاست،فردا صبحش باز ما یک گروه ۱۰نفری تشکیل دادیم از برادرانی که بیشتر در آبادان بودند و همسنگران محمد بودند،راه افتادیم ورفتیم و تا خاک ریز دشمن وبا گرفتن یک اسیروجنازه محمد را نیز آوردیم وتا اینکه به شهرش کرمان بیاید ودر کنار دیگر همرزمانش به خاک سپرده شود، من از محّمد درسهای زیادی یاد گرفتم......................................................................

یک بار به برادر نگارستانی گفتم که اخلاقی دوم شما هستید به ما پرخاش کردوگفت

"نه اخلاقی خصوصیاتی داشت که هیچ کس نمی تواندخصوصیات او را داشته باشد"

ومن گفتم من بعد از مدت زمان زیادی که با شهیدان زیادی بودم وآنها رااز دست داده ام فکر میکنم الان تنها دوستم توهستی وکسی دیگه ندارم،سعی کن که همیشه اگر گروهی هستیم با هم باشیم..................وچون من کسی دیگه را به  اون صورت نمیشناختم ،برادران زیادی بودند ولی ما آشنائی زیادی با اونها نداشتیم،چون ما از وسط مأموریتمان رفته بودیم ،ازگردانهای آبادان رفته بودیم به گردانهای سوسنگرد،آشنائی زیادی با اون برادران نداشتیم ،فقط من یکی محمد رامی شناختم،اونم فقط من را میشناخت،بیشتر اوقات با هم بودیم یک روز با برادر محمد،شهید حمید خواجه پور و برادر نگارستانی ،حسن،به کنار رود کرخه رفه بودیم اونجا بعد از اینکه برادرها داشتند لباسهایشان را می شستند..........محمد گفت فردا صبح باید برویم حمام ، غسل شهادت کنیم ،گفتم بابا هنوزعملیاتی نیست،گفت نه

این روز ها حمله است من میدونم به دلم اثر کرده که حمله است.

ما صبح رفتیم حمام وایشان غسل شهادت کرد ،بعد که ازحمام آمدیم بیرون کفشهامون رو برده بودندپای برهنه آمدیم.............ومحمدنگارستانی اخلاقش این بود که همیشه خنده در لبهاش بودوهیچ وقت خنده از لبهاش نمی افتاد.

من هیچ وقت  خودم شاهد نبودم که ایشان پرخاش بکند ویا ناراحت بشود،یک کتاب صحیفۀ سجادیه داشت که همیشه وقتی صحبتی می شد می گفت"بگذارید به جای این  حرفهای لغوی که ما می زنیم یک خطبه از صحیفه سجادیه بخوانیم"

زود صحیفه سجادیه اش را می آورد وشروع میکرد از روی کلمات امام برای بچه ها می گفت،وهروقت که فرصت مناسبی پیدا میکرد یک دفتر داشت که آیات قرآن را می نوشت واینها  رادر آن ثبت می کرد .

شب اول به من گفت "که معافی چیزی همراه خودت برای من می آوری،  گفتم چی  گفت مفاتیح الجنان را با خودت بیاور،گفتم بابا حمله است حمله نمیشه مفاتیح الجنان را با خودمان بیارویم گفت  نه بیار شاید اونجا خواستیم بخوانیم ، که من فراموش کردم و مفاتیح را نبردم،چون شب حمله ، خود تجهیزات زیادند وبردن مفاتیح الجنان با مشکل روبرومیشدیم،ولی برادرمون اونجا یک دعائی که همیشه میگفت قوعلی خدمتک جوارحی ، اینها وهمیشه به ما می گفت که دعا کنیدکه خداتمام جوارح ما رادر راه خدمت به خودش داشته باشد همیشه کلمه ای بر سر زبانش بود این بود که شهیدان پیام دارندوپیام آنها:پیروی از خط ولایت فقیه میباشدوهمیشه تا میتوانست روی مسئلۀ رهبری خیلی تکیه داشت.

محمد به جوری اخلاق اسلامی داشت وهمیشه به بچه هائیکه (خوب بچه ها همه شان دارای اخلاق اسلامی بودند)ولی خوب همیشه ایشان خیلی روی مسائل اخلاقی تأکید داشتند از بچه ها میخواستد بیشتر نماز بخوانند ودر برخورد با برادران در محیطی که برخورد دارند با متانت برخورد کنندواگر برخورد کوچکی بین برادران پیش می آمد ایشان زودی پا در میانی میکرد واون برادران را باهم سازش میدادومی گفت شما  باهم برادرباید باشید،شما باید نمونۀ یک انسان واقع باشید و یک انسان مومن وبا هم برادر باشید ویاروغمخوار همدیگر باشیدواگر یکی از شما به حساب در جنگ یا در حمله صدمه ای وارد شد بتونید شما اون جسدیابه حساب اون زخمی شده را به بیمارستان ویا جای دیگر برسانید {به صورت خنده} اونوقت من به محمد گفتم که اگر شهید شدی پیش خدا از من شفاعت میکنی یا نه  ، گفت تازه من رو محمود اخلاقی شفاعت کرده من بیام از تو شفاعت کنم من اگر راهم بدهند کله ام را آهستگی می اندازم پائین ، دیگه نگاه به این طرف و آن طرف هم نمیکنم چون منو از بهشت میاندازند بیرون.

این طور اخلاقی داشت بعد دست داد به من گفت ما هر کداممون شهید شدیم باید شب دوم به خواب هم بیائیم و ما دست دادیم بچه های دیگر هم دست دادند و خوب آنها خوابش را ندیدند وما فردا شبش که بیهوش بودم ودر همان حالت بیهوشی یک دفعه تو نظرم آمد که یک جا بود مثل بهشت نورانی بود این طرفش یک شهید گمنام بود وسط محّمد بودواین طرف من نشسته بودم یک دفعه گفتم محمد دیدی گفتی ما اگر وقتی خوابیدیم به نظر هم می آئیم گفت نه برادر جواد همیشه به من میگفت جواد تو داری با روح من صحبت میکنی تو خواب من را نمی بینی من دو سه دفعه گفتم نه من دارم خواب تو را میبینم گفت نه تو داری با روح من صحبت میکنی.

همان موقع بود که از خواب پریدم موقعی که خوابم را برای یکی ازروحانیون تعریف کردم گفتند که ایشان چون تازه شهید شدند روح شما با ایشان محشورگردیده

شهیدمحمد جوادمعافی ازشهیدمحمدنگارستانی می گوید:

قسمت اول(صوتی) :  2Mb              قسمت دوم(صوتی):  3Mb 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 17:50  توسط   |