تبليغاتX
شهید محمد نگارستانی
برادرها، ‌این دنیا سرابی بیش نیست که هر چه بروید بدان نمی رسید. این دنیا منزلگاهی است که فقط برای دادن یک امتحان در آن توقف کرده ایم این دنیا آن طور که علی (ع) می گوید هیچی نمی ارزد پس چرا باید پیروان علی (ع) اینگونه به آن چسبیده باشند. "از وصیت نامه شهیدمحمدنگارستانی"


شهید محمد نگارستانی










بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولین خاطره ی ، که هیچ وقت فراموش نمی کنم از موعظه شون ،برایتون می گویم لحظه اولی که وارد شدیم می بایست برویم بالای تپه ای که خطرش زیاد بود بعد جریان بدین شکل پیش آمد که اگر کسی اسیر شود آنقدر او  راشکنجه می کنند تا اوبمیرد بعد یک طلبه ای همراه ما بود که البته معمم نبود ولی  طلبه بودگفت اگر شما اسیر شوید خودکشی کنید اشکال ندارد و خوب  آنموقع  ما حرفی نداشتیم یکدفعه محمودپاشد و گفت نه و گفت اگر هدف شما خداست یعنی چه ؟ برای خدا شکنجه نبینید هر عملی ، هر کاری برای خداصورت بگیرد اگر در راه خدا باشد بایستی تحمل کنید چه فایده دارد آدم یا یک گلوله کشته شود بعد سخنرانی محمود حدود ربع ساعت طول کشید که تمام حرفاش  و سخنانش همه آیات قرآن بود  و روایات که متأسفانه یادم نیست آخر دفعه گفت خدا کند  که بدن من را قطعه قطعه کنند باز زنده شوم باز قطعه قطعه کنند تا هفتاد مرتبه این عمل تکرار بشود آن موقع من شهید شوم، بعدش جریان دومش ،یک شب دور بچه ها نشسته بودیم یک جریانی را تعریف کردیم بچه ها خندیدند بحالت شوخی و مزاح ، بعد محمود شب صدام زد تاریک بود . گوشه اطاق گفت که هیچوقت راز دلت را به هیچکس نگو ،کمتر صحبت کن .چون قبلا به محمود گفته بودم ،قبلا قسمش داده بودم که جان امام مرا یک مقدار نصیحت کن . آدم چندان خوبی نبودم گفت که کمتر صحبت کن . به من می گفت معذرت میخواهم از این که ترا نصیحت می کنم ،شما بایستی مرا نصیحت کنید از روی فروتنی ، بعد مقداری نصیحتهای دیگر که فکر می کنم در همان موقع که توانستم یک مقدار اصلاح شوم. جریان مهمتری دارم یک روز قبل از شهادتش بود روز تاسوعا بود یا قبل از آن ، عصری بود محمود برایمان سخنرانی کرد و گفت حجت من بر شما تمام شد، بدانید در قیامت نگوئید که کسی برایتان نگفت که نمازتان را بوقت بخوانید  وضو بگیرید  همه وقت شما منتظر بنشینید تا اذان شروع شود بعد به نماز بایستید . این جور نباشید که همین جوری راه بروید اذان شروع بشود و شما بگوئید اِه ، بعد شما مجبور باشید که نماز بخوانید، شما مشتاق باشید برای این که با خدا سخن بگویید این همه وقت آرزو داشته باشید که هر وقت اذان شود و با خدا سخن بگویید .بعد نماز شب محمود را که همه شما اطلاع دارید که یک شبش هم قطع نمی شد اگر پنج ساعت خواب داشتیم بایستی دو ساعت را نگهبانی می دادیم و سه ساعت دیگر را محمود به یقین نماز شب می خواند و نمی گذاشت هیچکس بفهمد، اگر می فهمیدیم و به بقیه ، برنامه محمود را طوری بگذارید که او بتواند نماز شبش را بخواند اعتراض می کرد و می گفت بگو تو که فهمیدی به بقیه نگو ، نمی خواست که دیگران بدانند ، پیشنمازمان بود و  بعد سه بار برایمان سخنرانی کرد و همیشه می گفت شما من را نصیحت کنید ، یک بار بحثی پیش آمد که مهمات می خواستیم سیل آمده بود و مهمات کم داشتیم و من فشار آوردم به محمود  اینها که محمود گفت قدرت خداست و گفتم درست ،قدرت خداست ولی مهمات میخواهیم البته سخن من اشتباه بود و محمود وقتی دید من ناراحتم .گفت اشکال ندارد برادر جان ، همه وقت سخنش همین بود رفت  رفتیم با هم یک بسته مهمات آورد خیلی سنگین بود ، مهمات را خودش به تنهائی حمل می کرد ، هر کار کردم نگذاشت که کسی کمکش کند  نه فولادی نه کس دیگرتا اینکه خورد زمین و بعد بالاجبار مهمات را از او گرفتیم و آوردیم ، یکی  اینکه نظر نمیداد چون می دانست که محمود اگر یک نظری میداد ،پنجاه نفری که قبلا بودیم  با اینکه همه مون  آنموقع غربال نشده بودیم  با اینحال همه مون  محمد را قبول داشتیم همه نظر محمود را قبول داشتیم همه منتظر بودیم که محمود نظر بدهد . به این صورت بود که هر که نظر میداد می سنجیدیم که ببینیم درست می گوید یا نه ، محمود اگر نظری میداد ،دیگر سنجشی در کار نبود ملاک همان بود و قبول می کردیم و میگفت فکرتان مستقل باشد . یک بار یکنفر افتاد در رودخانه ، مهمات بسته بودیم که برویم مأموریت و آرزویمان بود که مأموریت داشته باشیم یک وقت محمود تمام مهماتش راکند ، کلاه کاسک و تمام مهمات و غیره را کند ،محمود ی که کمتر از خودش تحرک نشان میداد بیشتر گوشه نشین بود و لابلای قرآن و معراج السعاده و کتابهای استاد و نهج البلاغه اینها را جستجو می کرد  بیشتر میخواند بیشتر در فکر بود میرفت تنها در گوشه ای می نشست بعد از آنکه نماز جماعت میخواند میرفت بغل رودخانه داد می زد و راز و نیاز  می کرد با خدا  .بعد آنجور محمودی با یک حرکت سریع بلافاصله مهماتش را کند و دوید و خودش را پرت کرد و دست گرفت به یک میله و آن  که افتاده بود توی آب ، ور قد محمود آمد بالا  ، شدت آب خیلی زیاد بود جوری بود که اگر آهن میگذاشتی آن را کج می کرد بعد محمود افتاد در آب و ما دیگر محمود را ندیدیم بعد گفتند  که دستش را گرفته به یک سنگ وهمان باعث شده  نجاتش داده است اما میدانم که در آنموقع خدا نجاتش داده است چون خدا میدانست که محمود شهادت را خیلی با افتخار ی دوست دارد .گر چه میگفت که شما اگر جا بدی هم بروید بخاطر خدا بروید شهیدید  دیگه نصیحتاش  خیلی زیاد ه وی بیشتر در مورد نماز بود در مورد ریاکاری بود ، در مورد شرک بود میگفت که مگویید "ولوکره المشرکون" ممکن است شامل خودتان بشود البته میگفت شامل خودم ،ولی ما میفهمیدیم که منظورش مائیم چرا که همین که این قدر که بگوئیم که اینکار را بکنیم تا فلانی خوشش بیاید گفت این کار صرفاً اشکالی نداشته باشد از لحاظ مذهب بگیم به فلانی سلام کنم که فلانی خوشش بیاد این شرکه ، شما باید بگوئید که به فلانی سلام کنیم برای اینکه خدا میخواهد برای اینکه وظیفه ام است که سلام کنم ،هیچ کوچکترین کاری حتی اگر کاری دیگری نیست بخاطر دیگران انجام ندهیم  بعد شب قبل از تاسوعا بچه های همان پایگاه سینه می زدند محمود هیچوقت نظر نمیداد ، هیچوقت ، ما همه میخواستیم که بحث کنیم ، صلاح است با توجه به اینکه در منطقه جنگی هستیم سینه بزنیم یا نه ،بعد یکوقت محمود گفت من  که میرم ، محمودی که هیچوقت اول نظر نمیداد و همیشه سعی میکرد که اول، ما همه نظرمان را بدهیم آخر دفعه آن نظرش را بدهدیا سعی می کرد نظرش را ندهد ، گفت که من میروم و پاشد سریع از چادر رفت بیرون ،من بدنبالش باهم رفتیم سینه زدن، بعد از آن آمد ، محمودی که هیچوقت سخن نمی گفت گفت بچه ها صبح تاسوعا است مستحب است که روزه بگیرید خیلی ثواب دارد گفتیم باشد . روز تاسوعا را روزه گرفتیم از طرفی مأموریت پیش آمد رفتیم شبیخون بزنیم ناقص ماند بعد محمود پاشد  سخنرانی کرد در حین مأموریت هم که ماشین میرفت دائم آیات قرآن می آمد و دعا می خواند و همه بچه ها صبح منو با محمود اشتباه گرفته بودند و منو می بوسیدند. بعد سخنی که در مورد محمود بود این بود که"اخلاقی ، نمونه کامل اخلاق است " از اولی که کامیاران رفتیم اینو گفتند تا آخری  که شهید شد، روز شهادتش را که تعریف کردند  صبح ما قرار شده بود که برویم پشتیبانی ، رفتیم پشتیبانی، یعنی نگفتند پشتیبانی گفتند گردان ۳ یکوقت محمود براه افتادند بروند جلو  گفتیم فرمانده اینها ، محمود گفت من که میروم ،رفت ،گروهان رفت ولی در شک بودیم که آیا کار درستی می کنیم  ما را برای پشتیبانی فرستاده اند چرا میرویم جلو ، رفتیم جلو به جبهه رسیدیم دیدیم نه ! حق با محمود بود . محمود خدا کمکش می کرد که میرفت . دیدیم که مقداری از تانکها و پی ام تی های ما را زده اند و ارتشیها پشت تانکها  و پی  ام تی هاقایم شده بودند .لای سنگها قایم شده اند و ارتش اعلام کرد که به تنهائی کارمی کنیم و پاسداری در آنجا نبود و وجود ما خیلی بدرد خورد. محمود به محض اینکه ما به آنجا رسیدیم هنوز خستگی مان رفع نشده بود حرکت کردیم که برویم جلوتر ما با محمود حرکت کردیم رفتیم  همه تابع محمود بودیم هیچ وقت محمود نظر نمیداد .آن روز فرماندهی را بعهده گرفت . دنبال محمود پاشدیم رفتیم یکجا بود عراقیها برما مسلط بودند از اونجا هم رد شدیم رفتیم که به ما تیراندازی میکردند بعد میگ آمد بمباران کرد خدا یک سنگهائی را رساند رفتند زیرسنگها ،زمینهای اطرافمان سوراخ سوراخ شد ولی همه مون سالم ماندیم .سه تا از سربازها همانجا شهید شدند و ده نفر زخمی و از گروه ما هیچکس زخمی نشدبعد رفتیم ،آنجا بودیم ،نماز ظهرش خیلی که الان یادم میاد . هلی کوپترهایشان راکت می انداختند و .میگ هایشان بمباران می کردند زیرآتش شدید توپخانه شان بودیم  تانکها یشان گلوله مستقیم می زدند خمپاره زمانی میزدند خمپاره زمانی در هوا منفجر میشود بصورت قطعات ریزریز می آید مثل بمب زمین سوراخ سوراخ میشود دیگر کسی زنده نمی ماند بالا ی سرمان میزدند و تیراندازی با کلانش  مرتب خیلی آتش بود، سه شب خیلی آتش بود ، یکوقت دیدیم محمود از پشت سنگها درآمد سریع رفت نزدیکهای رودخانه ،سریع رفت شرمنده ام  داد زدم که محمود کجا میری؟ بازهوس شهادت به سرت زده است چون یکشب درگیری بود ما روحیه مان را باخته بودیم محمود پاشد واستاد گفت بچه ها نترسید گفت من میروم تپه را بگیرم جلویمان مین بود دویدم گرفتمش و گذاشتیمش زیر دست و پایمان با‌ آقای فولادی و به او گفتیم محمود ترا لازم داریم کجا می روی نرو .بعدمحمود رفت گفتم کجا میری گفت برادر جون آهسته، من کنارت هستم چون داد زدم سرش ،گفت من کنارت هستم بعدبلافاصله گفت معذرت می خواهم و یک عالم بخاطر همین جمله کوتاش عذر خواهی کرد که ما شرمنده شدیم بعد محمود رفت ما نفهمیدیم کجا میره یکوقت دیدیم از وسط مین ها رد شد توی دلم گفتم باز هوای شهادت به سرش زده این محمود اینجور شهادت میخواهد خیلی ناراحت شدم یکوقت دیدم نه ازمین ها رد شده وضو گرفته و برگشت ما همه آنموقع شرمگین شدیم بعد گفتیم محمود تیمم کنیم گفت بچه ها آب  که نزدیکه گفتیم که میدان مینه،  گفت نه، خدا کریمه ،همه وقت میگفت خدا ،زیر آتش آنها میگفت خدا تیرهایشان را کج می کند خمپاره هایشان بما نمیخورد گازهای شیمیایی هم در آن لحظه  ول کرده بودند ما هم پا شدیم رفتیم اتفاقاً به تله نارنجک برخوردیم و تله  نارنجک که به پر مرغی گرفته شود می باید منفجر بشه ولی بدنیال من کشیده میشد و تله نارنجک از زمین درآمد و بدنبال من کشیده میشد متوجه شدم  که این همون خدای محمود بود چون محمود به ما گفته بود ما نجات پیدا کردیم رفتیم وضو گرفتیم محمود پیش نماز مون بود نماز خواند یم بلافاصله بلند شدیم که سریع برویم پشت همان سنگها یکوقت محمود گفت برادرها کجا ؟ گفتم چیه هیچوقت محمود صحبت نمیکرد گفت بنشینن مگر هر روز چه کار میکردید گفتیم هر روز تعقیبات و دعای فتح مکه و تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها)میخواندیم گفت امروز هم بخوانید مگر امروز چه فرقی کرده ا گفتیم باشد و نشستیم و خواندیم اما حقیقت بگویم ما با ترس و لرز خواندیم ولی محمود بعد از آن طبق عادت همیشگی دو رکعت نماز دیگر خواند  شکر کرداصلا باکش نبود که خارج از سنگر است و بر ش مسلطند بعد رفتیم تو سنگر ،بعد محمود به من گفت تو برو جیره بیار ، ظهری همینجا می خوابیم و شب حمله می کنیم گفتم عیب ندارد .قبل از آنکه من بروم گفت بچه هاامروز عاشورا ، باید کار را یکسره کنیم حتی اگر ما شهید بشیم  شاید یک تحرکی در این منطقه پیش آمد . سه ماه بود که هیچ پیشروی نکرده بودند بعد رفتم که جیره بیارم نشد بیارم ،با دوتا دیگه از بچه ها ،او دوتا ،یکی  به نصفه راه نرسیده بود فولادی رفت آوردتش فولادی میگفت یک لگد زد زیرم تا.... زده و نجات پیدا کرده بود و یکی دیگررسیده بود و بعد عراقی ها متوجه شده بودند و اصلاً نمیشد جلو رفت محمود گفته بود نگارستانی دیگه نمیرسه تا شب اگر صبر کنیم اذیت می شیم و این ارتشی ها پشت تانکها هم عراقی ها برایشان مسلطند و نمی توانند بیرون بیایند و پائین تپه بودند و اینها ،نمی توانند بیایند بیرون و اینها اذیت میشوند بیا و برویم تپه را بگیریم و بچه ها گفته بودند برویم گفته بودسه تائی از این ور بروند و دو تا از اون ور بروند ما هم از اینطرف میرویم همین طرح نظامی کوچک رفته بودند بالا ،عراقی ها باور نمی کردند که این ها بیایند بالا خدا هم در دلشان ترس می اندازد آیه قرآن است .عربیش یاد ندارم بعد سرشان را از سنگر بیرون نمی آورند اسلحه ها را بطرف هوا می گرفتند و تیراندازی می کردند آن یکی میگفت بگذار دیگری کشته شود سرش را بیاورد بالا و دیگری هم میگفت بگذار آن دیگری سرش را بیاورد بالا و همه کشته شدن را به هم پاس می دادند. در صورتیکه ما عکس بودیم یکوقت دیده بودند محمود اینها ،بالای سنگرهایشان نارنجک توی سنگرهایشان ،  قتل عامشان کرده بودند و سنگر به سنگر کوفته بودند و رفته بودند عراقی ها درآمده بودند گریخته بودند که ما‌ آنموقع خشاب تمام کردیم اسلحه های خود آنها را برداشتیم در آن موقع من رسیده بودم به محمود ،این عقب بودم که گفتند پاسدارهای کرمان می خواهند بروند روی تپه ،ما دویدیم وقتی که ما رسیدیم ، آنها به نصف تپه رسیده بودند که هنوز در گیری شروع نشده بود من نصف تپه از اونها عقب تر بودم یعنی آنها رسیدند سر تپه ، من نصف تپه بودم رسیدیم بالا ،ما جلوی تپه آنهائی که فرار می کردند آنها را میزدیم و محمود کوفت و سنگر به سنگر  و رفت جلو محمود با محمود یوسفیان بعد نارنجک تفنگی داشتند میخواستند بروند تانک را منفجر کنند شاید توی خیالش بودند حتماً بودند توی خیال کالیبر ۵۰ ، ارتشی ها می گفتند که نبودند ولی اینها حتماً بودند و محمود آرزوی شهادت را داشت باکی نداشت رفته بودند که تانک را منفجر کنند شهید شد ،ما رفتیم ،گفتند محمود میاید، جسدشان را اول تاریکی اول غروب برداشتیم و یک تیرکمان خونی در آسمان نقش بسته بود . در ظهر آنروز که من گفتم محمود این علامت پیروزی است که محمود خندید من آخر خندیدم یک کم باران باریده بود رنگین کمان آبی بود ولی وقتی محمود را می آوردیم رنگ خونی بود .
                                                            منبع و مأخذ:
 موزه جنگ کرمان ،لشگر۴۱ ثارالله

 شهیدمحمدنگارستانی از شهیدمحموداخلاقی میگوید فایل mp3 با ظرفيت4Mb را از اينجا  دانلود نمائيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 19:43  توسط   |