دومین کسی که از این برادران شهید شد ، برادر شهید محمد نگارستانی بود .
محمد نگارستانی ، عشق وعلاقه زیادی به شهید اخلاقی داشت ، به طوری که هر وقت یادی از او می شد، ساعتها درباره محمود صحبت می کرد که جدا خسته می شدیم . شما بروید شعری را که نگارستانی شب شهادتش گفته بخوانید و با اشعار بزرگانی همچون مولوی قیاس نمائید . جدا خیلی جالب است که جوانی ۱۷ ساله عارفی عظیم الشان باشد. شعر او سرتاپا سوزو گداز و ناله و درد وعشق است .
امام فرمودند این جوانهای ما به آن مرحله از مراحل عرفان وانسانیت رسیدند که آنهایی که چهل سال ریاضت کشیدند نتوانستند برسند . شما ببینید که این شعر چقدر سوزناک است . در این شعر چندبیتی نیز درباره مرشد ومراد خویش سخن گفته :
مادرم بشنو کلام سرخ آن یارخدا زاهد شب ، عارف روز، مرد جنگ
مادرم محمود اخلاقی بگفت با خالقش ای خدا رنجم بده آنوقت نما من را شهید
دریایی از عرفان و معنویت در این اشعارنهفته است . او درشعرش از مناجاتهای محمود نقل می کند که با خدای خویش می نالد که ای خدا من نمی خواهم به این آسانی شهادت را بدست بیاورم ، من می خواهم که تو مرا رنجم دهی که هر چه مرا بیشتربرنجانی آتش عشق من نسبت به تو بیشتر می شود .
اصلا عاشقان الله این گونه اند . مشکلات و سختی ها برای آنها عشق می آفریند . مثل بچه ای هستند که وقتی مادرشان آنها را کتک می زند ، شلاق می زند ، از شلاقها و کتکهای مادربه دامان مادر پناه می برند . هرچه مادر آنها را بیشتر بزند آنهابیشتر از پیش به دامنش پناه می برند .خوشا به حال اولیاء خدا که نه تنها از آزمایشات خدا دلگیر نمی شوند . بلکه علاقه شان نسبت به خدا بیشتر می شود .
نگارستانی این چنین بود برایم تعریف می کرد
شبی از خواب بیدار شدم ، دیدم که محمود دارد نماز شب می خواند ، و در حال راز و نیاز و دعا بود . بعد محمود متوجه من شد و مرا قسم داد که به هیچ کس نگویم که محمود نماز شب می خواند . شهید نگارستانی بعد از شهادت محمود این قضیه را برای ما تعریف کرد . آن شب فقط خدا و محمود نگارستانی شاهد این مناجات عارفانه وعاشقانه بوده اند .
یک شب به اتفاق شهید ناصرفولادی رفتیم به دیدار خانواده محمد نگارستانی ، مادر محمد همین شعر نگارستانی رابرایمان آورد ، با ناصر شعرش را خواندیم ، رو کردم به ناصر و گفتم یادت می آید که شهید نگارستانی همیشه از آن شبی که محمود نماز شب می خواند صحبت می کرد که با خدا مناجات می کرده ،این اشعاری که نگارستانی گفته همان مناجات محمود بوده با خدای خویش . همین مناجات بوده که شعله پرحرارت بردل وجان شهید نگارستانی زده تا متحول و دگرگون شود به یک انسان والا مقام که بتواند در مدت یک سال آنچنان الهی بشود که چین اشعارسوزناکی برزبان آورد .
شهید نگارستانی به راستی عارفی بود دردمند ، آن هم نه عارفی که دور ازاجتماع به کنج خزیده باشد بلکه عارفی وزاهدی بود که درمیدانهای نبرد شجاعتشان وصبر وبردباریش کم نظیر بود .
شهید رضا میرزایی نقل می کرد ازشهید اکبر محمد حسینی که درجبهه بستان وقتی که خبر شهادت نگارستانی را به اکبر داده بودند ، اکبر با « همه صبرو استقامت ،گفته بود ، پشتم شکست . تا این حد برای اکبر مهم بود که گفته بود پشتم شکست . شهید نگارستانی با شهید سیف الدینی رابطه نزدیکی داشتند با هم به سپاه و از آنجا به کردستان آمدند . دربین برادران کم سال ترین افراد بودند وبا این حال کسی کوچکترین لغزشی از آنها ندید.
پدرش تعریف می کرد که یک روز برادر شهید نگارستانی با یکی از بچه های محله شان دعوا می کند ، او می آید نزد محمد می گوید کمکم کن . درجوابش می گوید تو یک نفر هستی واو یک نفر، هروقت آنها دو نفرشدند من هم می آیم . عدالت اجتماعی که امیرالمومنین (ع) پیاده کرد اینها که سربازنش هستند نیز این طورند . شخصیت این عزیزان شبیه به امیرالمومنین (ع) است انسانهایی علی گونه که درتمامی جبهه ها بر دیگران سبقت گرفتند .
خداوند انشاءالله توفیق بدهد که رهرو راهشان باشیم .
انشاءالله " ومن الله التوفیق "
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 13:54 توسط
|